....
"داستان از زبان ارتور"
خدااااااااااااا!!!!! چرا اینجا انقدر بلنده!!!! کدوم عقل خورده ای اینجا زندگی میکنه اخه؟؟؟؟ دیوانه شدن مردم! حالا.. حالا چطور بریم ونسا... اینجا... اینجا... دور و برمون به... کل ابه! یهو با صدای یک نفر پریدم هوا:《 های ما کَرِت! 》
از شدت ترس پریدم هوا ولی قبل اینکه با مخ بخورم زمین صاحب صدا منو گرفت.. اون بانی بود. جک خندید و گفت:《 خاک تو سرت که صدای زن ایندتم نمیشناسی🤣🤣🤣🤣 》
من:《 درد! 》
جک:《 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 》
من:《 دیویث نخند😡 》
بانی و سالی و عمو چارلز میخندیدند به کارمون. اون اچیندای عجیب قریبم فقط با شرمساری نگاهمون میکرد و میگفت خدا منو صبر بده! بلاخره سالی دست از خنده برداشت و گفت:《 بسه دیگه! جمع و جور کنید خودتونو. مغز ناکلزو خوردیم! 》
اون اچیندایه پوکر گفت:《 ممنون از اینکه یکی من درک... 》
و یهو یه چیزی افتاد توی انجل ایزلند! ودف!! مثلا اومدیم اینجا پناه بگیریم بیشتر مورد حمله ایم!! داد زدم:《 اخرالزمون شدددددد!!!!!!! هممون میمیریمممممم!!!!! 》
همه حالت اماده باش گرفتند. ناکلز به سمت اون چیزه رفت و پرسید:《 تو کی هستی؟؟ 》
اونجا بود که فهمیدم طرف اشیا نیست و عین خودمونه. ولی فقط یه پاکت به سمتمون پرتاب کرد و گفت:《 بدینش به سونیک د هچهاگ و امی رز عزیزم! 》
و یهو غیب شد. کمی همو نگاه کردیم و بعد به نامه ای که روی زمین افتاده بود. عمو چارلز گفت:《 بهتره یه زنگ به سونیک بزنیم... 》
"داستان از زبان امی"
دو سه دقیقه ای میشه که هممون رسیده بودیم انجل ایزلند. سونیک نامه رو تو دستش گرفته بود و بهش خیره شد. بعد رو به ناکلز کرد و پرسید:《 تونستی ببینیش؟؟ 》
ناکلز:《 لامصب شنل پوشیده بود 》
شدو:《 صداشم شبیه کسی نبود؟؟ 》
سالی:《 نه 》
یهو ارتور اومد جلو و گفت:《 ولی گفت بدیمش به تو و امی رز عزیزش. 》
شاخ در اوردم! من؟ عزیزش؟؟؟ یهو سونیک گفت:《 بله؟؟؟ امی رز عزیزش؟؟؟؟ 》
شدو:《 سونیک رقیب عشقی پیدا کرد😌 》
سونیک:《 نزار با شات گان خودت به خودت شلیک کنم! 》
تیکال با دمش صندلی درست کرد و گفت:《 حالا میخونیش ببینیم چی نوشته 》
سونیک سر تکون داد. نامه رو باز کرد و شروع به خوندنش کرد:《 سونیک د هچهاگ! وقتی این نامه رو میخونی معنیش اینه که وارد بازی من شدی! نه تنها تو بلکه همه کسانی که الان داری با صدای بلند براشون نامه رو میخونی... من توی دره تاریک منتظرتونم. اه راستی به امی رز عزیزم سلام گرم معشوقشو برسون و بگو که نترسه چون هرگز اسیبی به رز زندگیم نمیرسونم. دیر نکن جوجه تیغی! زمان سریعتر از تو حرکت میکنه.... 》
یعنی از تعجب شاخ در اورده بودیم. سونیک که انگار خشمش از درون احساس میشد یه تک نگاهی به من انداخت... فهمیدم منظورش دقیقا چی بود. گفتم:《 باور کن من تا حالا عاشق هیچ احد الناسی جز تو نشدم! قسم میخورم! 》
سونیک با مهربونی گفت:《 من به درستی حرف تو شک ندارم ولی به این خروس بی محل مشکوکم. 》
سیلور تک خنده ای کرد و گفت:《 چرا منتظرین؟؟ بزنید بریم! 》
منم تایید کرد و گفتم:《 بزنید بری... 》
یهو سونیک جلوم واستاد و گفت:《 عا عا! شما جایی نمیای! 》
من:《 چرا سونیکو! 》
سونیک:《 به دو دلیل؛ اولا اول نامه گفت سونیک د هچهاگ پس اینبار طرف حسابش منم! دوما بخاطر اینکه خیلی تو نامش به تو اشاره کرده و رزم و فلان و بسار.. نمیتونیم با بردنتو این ریسکو انجام بدیم. 》
من فقط با ناراحتی سر تکون دادم. حق با سونیک بود... اگه میومدم فقط دردسر اضافی بودم هرچی باشه اون طرف هرکی که بود منو میخواست. سیلور گفت:《 بهتره همتونو تو هوا شناور ببرم تا دره اینطوری خیلی بهتره! 》
شدو:《 برای اولین بار در طول این همه مدت یه بار عقلت ددست به کار افتاد! 》
من:《 میشه حداقل منو ببری پایگاه مقاومت! 》
سیلور:《 امر بفرمایین فقط! 》
سیلور با قدرتش هممونو شناور کرد و به راه افتاد. منم رسوند پایگاه مقاومت. وقتی وارد پایگاه شدم جول با لبخند گفت:《 خوش امدید خانم رز! 》
من:《 سلام جول! 》
جول:《 حالتون خوبه؟ به نظر خسته این. 》
من سرمو به نشانه منفیتکون دادم و با لبخندی تقریبا بیجون گفتم:《 نه عزیزم همچین چیزی نیست! 》
و بعد وارد سالن استراحت شدم.
"داستان از زبان سونیک"
دره نگو هزار تو اومدیم. تیلز سعی کرد چک کنه ببینه ادرسو درست اومدیم یا نه. ناکلزم طبق معمول داشت قوانین نگهبان بودنشو با خودش مرور میکرد. وقتی به گروه فریدام فایترز نگاه کردم دیدم دارن ارتورو اروم میکنن. رفتم پیش شدو و گفتم:《 چطوری پوکر فیس! 》
شدو:《 قبل اینکه بیای یکم خوب بودم! 》
من:《 بیخی شدز! انقدر بد اخلاق نباش! بعد دیگه راهی برای جبران نیستشا! بعد نیای بگی وای چرا سونیکو محل نکردم 》(این جمله رو قشنگ به خاطر بسپارید! جلوتر میفهمید چرا)
شدو:《 مطمئنم همچین روزی نمیرسه اگرم برسه حتما تو مردی و من اونموقع بندری میرقصم! 》
من:《 احساساتت در حقلم 》
شدو:《 الهی خفت کنه 》
تا خواستم یه جی بگم اعصابشو بهم بریزم سیلور اومد و گفت:《 چیزی نمیتونم از بالای دره ببینم. 》
من به دره نگاه کردم و گفتم:《 پس مجبوریم بریم توی دره... 》
تمامید😁
امیدوارم خوشتون اومده باشه
به این سوال لطفا جواب بدید: نظرتون راجب زندان پر ماجرا و برادران سرعت بنویسید؟ به نظر شما کجا داستان ایراد داره؟ ایا هردوتاشون چرت و مسخرن و نیازی به ادامه دادنشون نیست؟ میخواید در یک خلاصه کل فصل یکو بگم بعد برم سراغ فصل دو؟ به نظر شما برادران سرعت فصل سوم هم داشته باشه؟
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨