از زبان نویسنده /:
تا پادشاه این جمله اون سرباز رو شنید دستش رو روی سرش گذاشت و گفت :(( چطور.......چطور شکست خوردیم؟)) .
اون سرباز با صدای بلند گفت :(( طبق دستور شما همهی سربازان رو به به سمت شمال فرستادیم تا بتونیم دشمن رو غافلگیر کنیم اما همینکه میخواستیم از دریاچه سرخ بگذریم ارتش دشمن ما رو غافلگیر کرد و از پشت بهمون حمله کرد الانم فرمانده ملفیس منو فرستادن تا به شما خبر بدم)).
شاه بعد شنیدن این حرف ها احساس کرد که سرش گیج میره و کل دنیا داره دور سرش میچرخه یکم حالش بعد شد و بعد خیلی سریع روی زمین افتاد.
ملکه و اون سرباز تا این صحنه رو دیدن داد زدن :(( سرورم!))
از زبان امی /:
این واقعا عالیههههههههههه بلاخره کلاس شمشیرزنی رو به سرانجام رسانیدم.
ایول من یک دختر خفنم حاجی 😂.
اگه به پدر و مادرم بگم هر دوتاشون ازم کلی تعریف میکنن و میتونم تا آخر عمرم به کل دخترای اشرافی پز بدم 😂.
توی راه رو های قصر بودم و آواز میخواندم :(( ای دختر بندری ، تو مال منی، ماشاالله ماشاالله ، بیا وست اااااااه 😂)).
( نویسنده : من آهنگ های ایرانی را میدوستم 😁)
کم کم داشتم به سالن اصلی نزدیک میشدم اما همین که چشمم به در افتاد سرجام میخکوب شدم ، چند نفر از خدمتکاران جلوی در ایستاده بودن و به داخل سالن نگاه میکردند.
من :(( شما چرا اونجا ایستادین ؟)).
تا اون خدمتکارا صدام رو شنیدن با تعجب بهم نگاه کردن .
من :(( وا......چرا عین جغد منو نگاه میکنین ؟ چی شده ؟)).
اون خدمتکارا چند لحظه توی همون حالت بودن اما چند لحظه بعد با چهره هایی غمگین به من نگاه کردن.
من :(( چطونه ؟ چرا اینجوری نگام میکنین ؟ بگین دیگه ؟)).
یکی از اون خدمتکارا اومد نزدیکم و جلوم ایستاد و با صدایی که معلوم بود غم توش موج میزد گفت :((پ...... پرنسس امی.......نمیدونم چجوری بهتون بگم.......اما........اما......)).
با چهره ای که استرس توش موج میزد گفتم :(( چ......چی شده ؟ بگو دیگه!)).
اون خدمتکار با صدای بلند گفت :(( پدرتون...... جناب پادشاه......از بین ما رفتن 😢)).
توی اون لحظه انگار که کل بدنم بی حس شد و همهجا تیره و تار شد.
من با صدایی که به زور بیرون میاوردم گفتم :(( چ.......چی داری میگی ؟ این چرت و پرت ها چیه که میگی ؟)).
اون خدمتکار دیگه حرفی نزد و همونجا ایستاد.
من اول به اون خدمتکارا نگاه کردم و بعد به در سالن اصلی ، خواستم برم داخل سالن تا با چشمای خودم ببینم اما همین که خواستم برم تو خدمتکارا جلوم رو گرفتن و گفتند :(( متأسفیم پرنسس اما شما نمیتونید برید داخل)).
با صدای بلند گفتم :(( از سر راهم برید کنار بهتون دستور میدم!)).
اما اونا به حرفم توجه نکردن ، چندتایی دستای منو محکم گرفتن و از اونجا دورم کردن .
من :(( ولم کنید ، ولم کنید ، بهتون دستور میدم ولم کنید ، من باید پدرم رو ببینم میفهمید ؟ ولم کنید!)) .
اما اونا بهم توجهی نکردن و همینجوری داشتن منو دنبال خودشون میکشیدن.
چند دقیقه بعد /:
چند دقیقه گذشت اما اونا هنوز داشتن منو میکشیدن ، منم هی تلاش میکردم که دستمو از دست اونا بیرون بکشم اما نتیجه نداد.
اونا داشتن منو کجا میبردن ؟ میخوان چیکار کنن ؟ یعنی چی میخواد بشه ؟
توی همین فکرا بودم که نفهمیدم چقدر سریع به در اتاق من رسیدیم ، اون خدمتکارا در رو باز کردن و منو انداختن داخل اتاق و در رو بستن.
منم خیلی سریع رفتم سمت در و سعی کردم بازش کنم اما باز نمیشد حتماً در رو قفل کردن.
من :(( در رو باز کنید لطفاً خواهش میکنم باز کنید من باید برم پیش پدرم خواهش میکنم)).
اما انگار که کسی اونجا نبود اونا رفته بودن.
روی زمین افتادم و با تمام قدرتم فریاد کشید :(( پدددددددددددددددددددر ، لطفااااااااااااااااااااااااااا ، خواهش میکنم نمیییییییییییییییییر 😭😭😭)) .
اینقدر داد زدم که گلوم گرفت و سرم داشت گیج میرفت دیگ نفهمیدم که چیشد اما آخرین چیزی که گفتم این بود :(( پدر......... لطفاً.......نمیر)).
تاریکی.
ادامه دارد...........