الماس دریا 💎 پارت سوم

از زبان نویسنده /: 

تا پادشاه این جمله اون سرباز رو شنید دستش رو روی سرش گذاشت و گفت :(( چطور.......چطور شکست خوردیم؟)) .

اون سرباز با صدای بلند گفت :(( طبق دستور شما همه‌ی سربازان رو به به سمت شمال فرستادیم تا بتونیم دشمن رو غافلگیر کنیم اما همینکه میخواستیم از دریاچه سرخ بگذریم ارتش دشمن ما رو غافلگیر کرد و از پشت بهمون حمله کرد الانم فرمانده ملفیس منو فرستادن تا به شما خبر بدم)). 

شاه بعد شنیدن این حرف ها احساس کرد که سرش گیج میره و کل دنیا داره دور سرش میچرخه یکم حالش بعد شد و بعد خیلی سریع روی زمین افتاد.

ملکه و اون سرباز تا این صحنه رو دیدن داد زدن :(( سرورم!))

 

از زبان امی /: 

این واقعا عالیههههههههههه بلاخره کلاس شمشیرزنی رو به سرانجام رسانیدم.

ایول من یک دختر خفنم حاجی 😂.

اگه به پدر و مادرم بگم هر دوتاشون ازم کلی تعریف میکنن و میتونم تا آخر عمرم به کل دخترای اشرافی پز بدم 😂.

توی راه رو های قصر بودم و آواز میخواندم :(( ای دختر بندری ، تو مال منی، ماشاالله ماشاالله ، بیا وست اااااااه 😂)).

( نویسنده : من آهنگ های ایرانی را میدوستم 😁) 

کم کم داشتم به سالن اصلی نزدیک میشدم اما همین که چشمم به در افتاد سرجام میخکوب شدم ، چند نفر از خدمتکاران جلوی در ایستاده بودن و به داخل سالن نگاه میکردند.

من :(( شما چرا اونجا ایستادین ؟)). 

تا اون خدمتکارا صدام رو شنیدن با تعجب بهم نگاه کردن .

من :(( وا......چرا عین جغد منو نگاه میکنین ؟ چی شده ؟)). 

اون خدمتکارا چند لحظه توی همون حالت بودن اما چند لحظه بعد با چهره هایی غمگین به من نگاه کردن.

من :(( چطونه ؟ چرا اینجوری نگام میکنین ؟ بگین دیگه ؟)). 

یکی از اون خدمتکارا اومد نزدیکم و جلوم ایستاد و با صدایی که معلوم بود غم توش موج میزد گفت :((پ...... پرنسس امی.......نمیدونم چجوری بهتون بگم.......اما........اما......)). 

با چهره ای که استرس توش موج میزد گفتم :(( چ......چی شده ؟ بگو دیگه!)).

اون خدمتکار با صدای بلند گفت :(( پدرتون...... جناب پادشاه......از بین ما رفتن 😢)). 

توی اون لحظه انگار که کل بدنم بی حس شد و همه‌جا تیره و تار شد.

من با صدایی که به زور بیرون میاوردم گفتم :(( چ.......چی داری میگی ؟ این چرت و پرت ها چیه که میگی ؟)). 

اون خدمتکار دیگه حرفی نزد و همونجا ایستاد.

من اول به اون خدمتکارا نگاه کردم و بعد به در سالن اصلی ، خواستم برم داخل سالن تا با چشمای خودم ببینم اما همین که خواستم برم تو خدمتکارا جلوم رو گرفتن و گفتند :(( متأسفیم پرنسس اما شما نمیتونید برید داخل)). 

با صدای بلند گفتم :(( از سر راهم برید کنار بهتون دستور میدم!)). 

اما اونا به حرفم توجه نکردن ، چندتایی دستای منو محکم گرفتن و از اونجا دورم کردن .

من :(( ولم کنید ، ولم کنید ، بهتون دستور میدم ولم کنید ، من باید پدرم رو ببینم میفهمید ؟ ولم کنید!)) .

اما اونا بهم توجهی نکردن و همینجوری داشتن منو دنبال خودشون میکشیدن.

 

چند دقیقه بعد /: 

چند دقیقه گذشت اما اونا هنوز داشتن منو میکشیدن ، منم هی تلاش میکردم که دستمو از دست اونا بیرون بکشم اما نتیجه نداد.

اونا داشتن منو کجا میبردن ؟ میخوان چیکار کنن ؟ یعنی چی میخواد بشه ؟

توی همین فکرا بودم که نفهمیدم چقدر سریع به در اتاق من رسیدیم ، اون خدمتکارا در رو باز کردن و منو انداختن داخل اتاق و در رو بستن.

منم خیلی سریع رفتم سمت در و سعی کردم بازش کنم اما باز نمیشد حتماً در رو قفل کردن.

من :(( در رو باز کنید لطفاً خواهش میکنم باز کنید من باید برم پیش پدرم خواهش میکنم)). 

اما انگار که کسی اونجا نبود اونا رفته بودن.

روی زمین افتادم و با تمام قدرتم فریاد کشید :(( پدددددددددددددددددددر ، لطفااااااااااااااااااااااااااا ، خواهش میکنم نمیییییییییییییییییر 😭😭😭)) .

اینقدر داد زدم که گلوم گرفت و سرم داشت گیج می‌رفت دیگ نفهمیدم که چیشد اما آخرین چیزی که گفتم این بود :(( پدر......... لطفاً.......نمیر)). 

تاریکی.

ادامه دارد...........

[ سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ ] [ 22:33 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب