از زبان نویسنده/:
سونیک :(( شدو ؟)).
تا شدو صدای سونیک رو شنید با دقت به اون نگاه کرد و گفت :(( سونیک ؟ )).
اون دوتا چند لحظهای همینجوری به همدیگه نگاه کردند و بعد از چند لحظه شدو با عصبانیت و خشم سونیک رو مثل توپ فوتبال شوت کرد تو هوا.
سونیک :(( بگیر منووووووو 😱)).
سونیک که انگار از ساختمان 200 طبقه ای افتاده شروع به ناله کرد و با صدای بلند خطاب به شدو گفت :(( اشغال ، دیوث ، بی پدر و مادر ، fuck you 🖕😠)).
شدو هم از روی زمین بلند شد و با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفت :(( چرا فحش میدی ؟ درست حرف بزن بی ادب ، بی نزاکت ، بی فرهنگ ، بی........... خوب ...... دیگه نمیدونم چی بگم 😐)) .
سونیک از روی زمین بلند شد و از توی جیبش یک سیگار درآورد و میخواست روشنش کنه که شدو رفت سمتش و اون سیگار رو ازش گرفت و از پنجره انداختش بیرون رو به سونیک کرد و گفت :(( این دیگه چه صیغه ای هستش که میکشی ؟ بی ادب جلوی بزرگترت زهرماری میکشی ؟ این چیه اخه ؟)) .
سونیک که تا الان مثل مجسمه خشکش زده بود اول به پنجره نگاه کرد و بعد به شدو ، با صدای آروم گفت :(( چیکار میکنی دیوونه ؟ چرا سیگارمو انداختی بیرون روانی ؟)).
شدو :(( تو از کی تا حالا اینقدر کصافط شدی ؟ )).
سونیک:(( اگه بخوای بدون..........)).
سونیک یک لحظه وایسا و بعد با اخم به شدو نگاه کرد و گفت :(( یک لحظه وایسا ببینم اصلا تو اینجا چه غلطی میکنی؟ با اجازه کی اومدی توی خونه من ؟ )).
شدو مثل سربازان ژست گرفت و گفت :(( من آمده ام تا یک ماموریت سرنوشت ساز را انجام بدهم ، من آمده ام تا تو شیطان یعنی سونیک رو به جهنم برگردانم و جهان را از دست تو نجات دهم و تا وقتی که این مأموریت را به.........)).
سونیک که انگار دارن مغزش رو میخورن فریاد زد :(( بابا بی شرف دارم میگم اینجا چیکار میکنی ؟ اونوقت برای من فردوسی و شاهنامه میسرایی ؟ )).
شدو از حالت سربازی در اومد و با بی حوصلگی گفت :(( آه خدا به من دستور داده که تو رو به جهنم برگردونم و تا وقتی که اینکار رو نکنم به بهشت برنگردم )).
سونیک :(( خب میگفتی نمیخوای دستورش رو اجرا کنی و بعد خلاص )).
شدو :(( من کی باشم که بخوام روی حرف خدا حرف بزنم ؟ من فقط یک فرشته ام )).
سونیک :((برو بابا )).
شدو میخواست یک مشت توی صورت سونیک بزنه اما ایستاد و با خودش گفت :(( آروم باش شدو تو نباید گول حرفای اون رو بخوری تو باهوش تر و جذابتر و هات تر از اونی ( نویسنده : اعتماد به نفست تو حلقم 😐) تو گول اونو نمیخوری )) .
شدو میخواست یک چیزی به سونیک بگه که ناگهان دید سونیک مثل جن ناپدید شد.
شدو :(( یا حضرت سرعت ، کجا رفت ؟)).
توی همین فکرا بود که صدای سونیک رو از طبقه پایین شنید:(( آهای بیا پایین )).
شدو از پله ها رفت پایین و دید که سونیک جلوی تلویزیون نشسته و داره فیلم احضار رو نگاه میکنه ، رفت و کنار مبلی که سونیک روش نشسته ایستاد و گفت :(( توی این وضعیت داری فیلم میبینی ؟)).
سونیک همینجوری که داشت به تلویزیون نگاه میکرد گفت :(( اره دارم فیلم میبینم جرمه یا خلاف قانونه ؟)).
شدو دستشو گذاشت روی شقیقه هاش و گفت :(( نه آقاجان منظورم اینه که.......... آه اصلاً ولش کن)).
شدو رفت و روی مبل دو نفره نشست و همراه سونیک مشغول دیدن فیلم شد .
در آن طرف شهر /:
از زبان ناشناس /:
روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم که اون برسه .
من :(( آه پس این آشغال کجاست ؟)) .
بعد از چند لحظه صدای باز شدن در اومد و اون اومد تو .
من :(( چرا اینقدر طولش دادی ؟)) .
اون با صدایی که معلومه خسته شده و نفس نفس میزنه گفت :(( یک کار مهم داشتم برای همین هم دیر کردم)).
من :(( مهم نیست فقط بگو ببینم اطلاعات بیشتری از اون گروه جمع کردی ؟)).
اون با خنده گفت :(( اره خیلی چیزا هاهاهاهاهاهاهاها😈)) .
ادامه دارد...........