عضو ترسناک مافیا قسمت پنجم

اداستان از زبان سونیک

وار سالن شدم.همه داشتن با اهنگ morning the in mafia شادی

میکردن...احمقا...شادی کردن مال احمقاس.

رفتم روی یه صندلی که به دیوار تکیه داده شده بود نشستم.

کتاب رو باز کردم وبه خوندش ادامه دادم.

احساس کردم یه نفر کنارم نشسته... ولی اهمیت ندادم چون میدونستم

کیه....فقط کاترین وپدرش جرعت دارن پیش من بشینن.

کاترین: واووو قصد خودکشی هم داشتی و ما خبر نداشتیم؟

من: اره...میدونی که میخوام ببینم مرگ چه حسی داره

کاترین: اینو که میدونم...ولی این کتاب...کتاب راهنمای خودکشی نشون میده چقدر جدی هستی.

من:....

تق*

میدونستم چی بود...کاترین شکه شد ولی من نشدم...یه نفر تو این جمعیت

میخواست بی سر وصدا منو بکشه ولی به جای اینکه چاقوش بخوره وسط سرم رفت بالای دیوار...چسیبده به سرم خورد به دیوار.

کتاب رو گذاشتم کنار...بلند شدم و چاقو رو در اوردم.

انقدر بلند پرتاب کرده بود که جاش رو دیوار رو مونده بود.

برگشتم و به اون جمعیت نگاه کردم.... همشون داشتن با وحشت بهم نگاه میکردن.

کاترین بلند شد و با اخم فریاد زد: کی این کارو کرد!

ولی کسی جواب نداد.

پدر کاترین اومد و از ما پرسید چخبره.

کاترین ماجرا رو براش گفت و اون هم اومد سمت من تا ببینه حالم خوبه یانه...ولی من تمام مدت داشتم به اون جمعیت نگاه میکردم... تا اینکه تونستم کسی که داشت بین جمعیت میدوید رو تشخیص بدم.

خوب خوب...الان حسابتو میرسم.

من: وایسا

همه سر جاشون میخ شدن، حتی اون کسی داشت به سمت در میدوید.

چاقو رو برعکس گرفتم و بعد از هدف گیری چاقو روپرتاب کردم و چاقو دقیقا به دست راستش خورد...همونجوری که میخواستم.از درد فریادی زد و به زمین

افتاد....به سمتش رفتم...بین راه بقیه از سر راهم میرفتن کنار....به اون یارو

رسیدم.با پام بهش لگد زدم و برش گردوندم.پام رو محکم گذاشتم رو گلوش.خم شدم و چاقو رو از دستش در اوردم.

؟؟؟:خ...خواهش میکنم..منو نکش ازت خواهش میکنم.

من:تو کسی هستی که اول میخواست منو بکشه...ولی میدونی... ناراحت نمیشدم اگه الان میمردم...اما هنوز کارایی دارم که باید انجام بدم...پس هنوز زوده که توسط احمقایی مثل تو بمیرم....حالا انتخاب کن...دوزاده بار چاقو رو تو سینت فرو کنم،رگت رو بزنم یا پام رو بیشتر فشار بدم و گردنتو خوردم کنم؟...کدومش؟

فریادی زد و با عصبانیت گفت:امیدوارم روح خور جنگل مافیا بیاد سراغت!

پوزخندی زدم و گفتم:تو جهنم میبینمت

پام رو اوردم بالا و سریع و محکم بردمش پایین وگردنش رو شکستم.

بعد سریع چاقو رو تو قلبش فرو کردم.

رفتم کنار و بهش یه لگد دیگه زدم و بعد به سمت در رفتم.

درو باز کردم و از سالن رفتم بیرون.به سمت اتاقم رفتم...وارد اتاقم شدم و درو قفل کردم.چراغ رو خاموش کردم و

رفتم سمت گل های رزم و برشون داشتم و گذاشتمشون سر میز.

بطری که کاترین بهم داده بود و برداشتم.درشو باز کردم و یه دونه رز

برداشتم...خیلی اروم خون داخل بطری شیشه ای رو ریختم روی اون رز.

اون رز رو برداشتم و توی تاریکی راهمو به سمت پنجره پیدا کردم.

از پنجره رفتم بیرون و با احتیاط ازش کشیدم بالا

کمی بعد

به سقف ساختمون رسیدم.

نشستم و رز با دوتا دستام نگه داشتم.

باد سرد میوزید و این باعث میشد قطره ی های تازه ی خون که هنوز روی رز بودن روی دستام بیوفتن.

معمولا به حرفای بقیه اصلا توجه نمیکنم...ولی...اون حرفی که اون پسره زد یکم برام عجیب شد...روح خور جنگل مافیا...ولی واقعا یه نفر چقدر میتونه اسکل و توهمی باشه که همچین چیزی رو از خودش در بیاره.

بیخیالش...اصلا حوصله ی فکر کردن به این چیزا رو ندارم.

بیخیال فکر کردن شدم و به جنگل روبه روی ساختمون نگاه کردم...جنگلی که

همیشه پر از مه بود...ما برای اینکه بریم شهر باید از اونجا رد بشیم...اگه پیاده

بریم خیلی سخته، پس با هلیکوپتر یا ماشین میریم که گم نشیم.

باد کم شدید شد و من دلیلشو نفهمیدم.

پایان

ادامه در قسمت بعد

[ دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ ] [ 22:44 ] [ ꜱᴏɴɪᴀ ᴋᴀɪꜱᴇʀ ] [ ]
آخرین مطالب