داستان از زبان امی
لعنتی...از دستمون فرار کردن...اگه یکم سریع تر بودیم میتونستیم اونارو بگیریم.
شدو از عصبانیت دو سه بار محکم به دیوار زد
من: شدو... بیا بریم دنبال ماریا و ناکلز
وارد موزه شدیم و همون موقع صدای بلندی تو کل فضا پیچید.این صدای تفنگ! با عجله به سمت صدا حرکت کردیم. وارد موزه شدیم و با ناکلز روبه رو شدیم
ناکلز:شما هم صدا رو شنیدین...صدا از طبقه ی بالا میومد
شدو:ماریا هم رفته طبقه ی بالا دوربینا رو چک کنه!
با سرعت به طبقه ی بالا رفتیم و وارد اتاقی شدیم که ماریا رفته بود.
وقتی درو باز کردیم ماریا رو دیدیم که دوتا سیاه پوش رو زمین زده و رئیس
جمهور هم دست بسته اپن طرف بود
ماریا:سلام بچه ها...بفرمایید...رئیس جمهور صحیح و سالم و دوتا سیاه پوش مرموز...تقدیم به شما.
من:ماریا....دمت گرم
ماریا:قابلت رو نداشت
شدو و ناکلز اون دوتا سیاه پوش رو به هم بستن و پیش ما اومدن.
رئیس جمهور رو ازاد کردیم...همون موقع نیروی کمکی رسید.
در انطرف داستان از زبان سونیک
هلیکوپتر نشست...منتظر کاترین نموندم و سریع به اتاقم رفتم.
خیلی عصبانی بودم... فقط الکی به موزه رفتم...هیچ خون درخشانی پیدا نکردم.
وارد اتاقم شدم و درو قفل کردم. ماسکم رو در اوردم و انداختم رو میز و رفتم از تو کشو بسته ی سیگار رو در اوردم و یکیش رو در اوردم. جلوش رو اتیش زدم و گذاشتمش تو دهنم. نـشستم رو صندلی و یه دستمال برداشتم و چاقوی خونیم رو تمیز کردم.
تق تق تق*
سیگار رو توی زیر سیگاری خاموش کردم و رفتم درو باز کردم وبا کاترین روبه رو شدم.
من: چیه؟
کاترین: هدیه اوردم برات🙃
یه بطری براق قرمز رنگ رو از توی جیبش در اورد و نشونم داد.
کاترین: اتفاقی یه دختر بچه رو دیدم... کشتمش و دیدم خون درخشانی داره...
کمی ازش رو ریختم تو یه شیشه ی کوچولو تا برات بیارم ولی موقع برگشت انقدر عصبانی بودی که نشد اینو بهت بدم.
بطری رو ازش گرفتم و گذاشتم تو جیبم.
کاترین: راستی...بابام قراره بیاد دیدنت
من: چی ازم میخواد؟
کاترین: نمیدونم...خوب من دیگه برم...
دستش رو به معنی خداحافظی بالا برد و بعد رفت.
منم درو بستم ...خوب انگاری حالا که رئیس میاد قراره از همه چی ایراد بگیره.
به سمت میز رفتم و زیر سیگاری و پاکت سیگار رو گذاشتم تو کشو.
دستمال خونی رو گذاشتم تو کمد و چاقوم رو گذاشتم رو میز.
کاسه ای که همیشه داخلش رو پر از خون میکردم رو برداشتم و گذاشتم رو
پاتختی... هنوزم خون خشک شده توی کاسه معلوم بود...ولی حیف این دفعه
کاسه خالیه....گلدون رز هامو گذاشتم رو میز...لامپ رو روشن کردم.
تق تق تق*
خوب اومدش...خدا خودش به خیر بگذرونه...اصلا حوصلشو ندارم.
درو باز کردم و با اون قیافه ی خندون مسخرش روبه رو شدم.
رئیس: سلام به ترسناک ترین شاگرد خودم
من: علیک...نمیخواد الکی تعریف کنی...چی میخوای
رئیس: فقط اومدم یه سری بهت بزنم.
چشمامو چرخوندن و رفتم کنار تا بیاد داخل. وقتی اومد داخل درو بستم....رفت و روی تخت نشست منم رفتم یه سمت اتاق و دست به سینه وایسادم
رئیس: خوب حالت چطوره؟....چیکارا میکنی؟
من: کار خواصی نمیکنم،همون همیشگی
بلند شد و به سطل اشغالم اشاره کرد و گفت:مطمئنی؟پس این چیه؟
من: چی چیه؟
رئیس: شنیده بودم سیگار میکشی ولی باور نکردم، تا اینکه با چشمای خودم
دیدم.
پوزخندی زدم و گفتم: خوب...دیگه چی؟
رئیس: شنیدم شراب قرمز هم میخوری
خندیدم و گفتم: کجای کاری؟... خیلی عقبی...شراب قرمز رو که از ۱۴ سالگی دارم میخورم.... سیگار رو هم دوساله میکشم... خوب حالا که چی؟
به دیوار تکیه داد و بهم نگاه کرد
من:چیه...چرا اینجوری نگاه میکنی؟
خندید و گفت:خیلی با بچگیات فرق کردی...واقعا به داشتنت افتخار میکنم.
پوکر نگاهش کردم و گفتم:من مال تو نیستم
لبخند مسخره ای زد و گفت:اتفاقا برعکس...تو مال منی...من تورو به این جونور وحشی که الان هستی تبدیل کردم...خلاصه که هرچی که الان داری بخاطر منه... من رئیست هستم...یا بالا تر...خدات!
واقعا نتونستم جلوی خندم رو بگیرم.
خندیدم و گفتم: وای چقدر جالب...اصلا نمیدونستم باید تورو بپرستم
قیافم رو جدی کردم و گفتم: مگه تو نمیگی که...تو منو به این جونور وحشی که الان هستم تبدیل کردی؟...پس باید بدون همین جونور وحشی که تو متولدش کردی هیچ مافوقی نداره.
خندید و گفت: وای...اصلا فکر نمیکردم انقدر تغییر کرده باشی.
به سمتم اومدم و بغلم کرد....بازم داره از این کارا ی مسخره میکنه
من:نمیتونی منو با این کارا خر کنی
ولم کرد دستاشو گذاشت رو شونم وگفت: میدونم...خودمم چرا این کارو کردم...شاید شبیه پسرم هستی که قبلا مرد... میدونی اونم مثا چشمای سبز زمردی داشت.
به سمت در رفت... قبل از اینکه از اتاق بره بیرون گفت: چند دقیقه ی دیگه
مهمونی داریم...منتظرتم.
وقتی از اتاق رفت بیرون تمام لوازم رو گذاشتم سر جاش و یه کتاب برداشتم و به سمت مهمونی رفتم.
پایان
ادامه در قسمت بعد