عضو ترسناک مافیا قسمت دوم

داستان از زبان نویسنده

بعد اون اتفاق همه چیز تغییر کرد.

الان چند سال از اون ماجرا گذشته. الان اون پسرکوچولو ۱۷ سالشه و تفریحات و

علایق خودشو داره...اما اون علایق و تفریحات غیر عادی هستن...اون دوست

داره همه رو بکشه...کشتن و خون ریزی یکی از علایق اونه.

خوب الان یکم بچمون رو بهتون معرفی کنم *_*  

دوستان سونیک رو با این لباس چویا جون تصورش کنید.

خوب یه بیوگرافی کوچولو از بچمون 

اسم: سونیک

فامیلی: نداره

سن: ۱۷

رنگ های مورد علاقش:قرمز چون رنگ خون.مشکی چون با شخصیتش سازگاری داره😐

دوستاش: کاترین

دشمناش:ایمی،بلیز،رژ،کریم ماریا، شدو، تیلز،ناکلز،سازمان جی یو ان و مفلیس.

عالیق:بینهایت عاشق کشتن و خون ریزی،بو کردن خون،شکنجه دادن، گل رز، مطالعه،تنهایی و همچنین دوست داره ببینه مرگ چه حسی داره😐💔و اینکه اون دوست داره خون کسایی رو که میکشه....خوب...یکمش رو بریزه تو بطری و بیاره خونه و روی گل های رزش بریزه.😐💔

توضیح کوتاه درموردش:خوب دوستان همونطور که گفتم بچمون بچگمون عاشق کشتن و خون ریزی و این یعنی موقع کشتن کسی واقعا خوشحاله و یه لبخند دندون نمای ترسناک میزنه.وقتی کسی داره باهاش مبارزه میکنه بهش بگه فقط (همینو تو چنته داشتی) خوب با این حرف گور خودشو با دستای خودش کنده و وقتی سونیک این حرفو بشنوه یه لبخند دندون نمای ترسناک میزنه و خیلی وحشیانه به سمت اون فرد حرکت میکنه و تا نکشتش و خونش رو به اطراف نریزه ول کن یارو نمیشه.گفتم تنها دوستشکاترین...خوب کاترین دختر رئیس گروه مافیا و خوب کاترین با سونیک صمیمی و مثل یه برادر دوسش داره ولی سونیک براشم مهم نیست😐💔....و راستی...بچمون ترسناک ترین عضو مافیا...و دیگه فکر کنم تابلو باشه که همه ازش میترسن و بهش احترام میزارن. و اینکه چشمای بچمون همیشه نیمه باز غیر از وقتایی که میخواد کسی رو بکشه. خوب دیگه یه توضیحی دادم بریم سر داستانمون .....اکشن

داستان از زبان سونیک

روی تخت دراز کشیده بودم تا یکم به چشمام استراحت بدم...چون میخوام امشب حسابی بهم خوش بگذره.اخه من عاشق خونریزی هستم.

بلند گو صداش دراومد و گفت که باید به سالن اصلیبریم...خوب...وقتشه.بلند شدم و لباسام پوشیدم.

(نویسنده:لباسش مثل لباس چویا جونه .. فقط خواستم گفته باشم)

چاقوم رو برداشتم و گذاشتم تو جیبم.

بعد از اتاق رفتم بیرون.

توی هرکس منو میدید یه سکته ی قلبی میزد و بعد احترام میزاشت.

به سالن رسیدم و از بین جمعیت کاترین رو دیدم که برام دست تکون میده.

کاترین یک سال از من کوچیک تره.اون یه شمشیر باز حرفه ای.بعضی وقتا

موهاشو میبنده و بعضی وقتا باز میزاره.الان موهاش رو بسته.اونم مثل من سگ

اخلاق ولی وقتی باهم تنهاییم سعی میکنه یکم مهربون باشه...حتی بعضی وقتا تو مبارزه به مدت چند ثانیه دست همو میگیریم..یه وقت از اون فکرا نکنید...بخاطر اینه که اکه یکیمون نتونست از پس اون دشمنش بر بیاد...دست همو میگیریم و سریع میچرخیم وجاهامونو عوض میکنیم...یه جورایی کاترین مثل برادر نداشتش منو دوست داره...من به ظاهر نشون نمیدم ولی خودمم یکم دوستش

دارم....دست خودم نیست!...بعد اون همه اموزش و تمرین های وحشیانه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم....یه عضو مافیا نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه...ولی کاترین جریانش فرق داره. به سمتش رفتم.

کاترین:سلام

من:علیک

کاترین:به موقع اومدی...امروز میخوایم به موزه حمله کنیم...انگاری رئیس

جمهور هم امروز قصد بازید از موزه رو داره...واین یعنی یه خون ریزی حسابی

راه میوفته....فکر کنم خوشحالی شدی.

من:یکم

کمی بعد پدر کاترین اومد با ما راجب نقشه صحبت کرد...نقشه این بود که باید از بالا سقف شیشه ای موزه رو میشکستیم،بعد از بالا وارد موزه میشدیم و همه رو میکشتیم...و بعد اون شئ با ارزشی که رعئیس جمهور رو کشونده تو موزه رو پیدا کنیم... نمیدونم  اون چیه اما میفهمم.

پدر کاترین:و حالا کسایی که به این ماموریت میرن....گروه سیب مرگ و گروه تیغه ی شیطان....البته کاترین و سونیک هم همراه این دوتا میرن.

من و کاترین عضو هیچ گروهی نیستیم...اگر قرار باشه بریم ماموریت مارو تو یکی از گروها میندازه.

احترام گذاشتیم و رفتیم تا برای ماموریت اماده بشیم.

کاترین:میگم...کارت دارم.

من:بیا تو اتاقم...تا اماده میشم بهم کارتو بگو.

کاترین:باشه

با هم به اتاقم رفتیم.

من به سمت کمدم رفتم و به کاترین گفتم:بشین تا بیام.

بسته ی شکلات رو از تو کمد برداشتم و به سمتش رفتم

من:بیا کاترین...تو ماموریت قبلی این بسته ی شکالت تلخ رو پیدا کردم...گفتم

برای تو بیارمش.

کاترین:ممنونم کیوتی...من خیلی شکلات دوست دارم.

من:....

رفتم سمت میزم و نشستم رو صندلی میز و شروع به تیز کردن چاقوم کردم

کاترین:میگم تو دوتا از این چاقو ها داری ولی چرا از کوچیکه استفاده نمیکنی؟

من:به کارم نمیاد...با بزرگه راحت تر رگ افراد رو میزنم....اگه میخوای کوچیکه رو برش دار برا خودت.

و بعد چاقو کوچیکه رو پرت کردم سمتش و اون گرفتش.

کاترین:ممنون...ممکنه به کارم بیاد.

من همونجوری که سرم پایین بود و داشتم چاقوم رو تیز میکردم گفتم:خوب

چیکارم داشتی

کاترین:اها...ببین یه چیزی اصلا با عقل جور در نمیاد.

من:چی؟

کاترین:رعئیس جمهور چرا باید بیاد موزه؟...اون حتی موزه براش مهم هم

نیست....حتما یه چیزی شده...بیا دوتایی از ماجرا سر در بیاریم...ممکنه بقیه اعضای اون گروها بخوان اون شئ رو برای خودشون بردارن.

تیز کردن چاقوم رو تموم کردم و سوهان رو گذاشتم توکشو میز.

بلند شدم و چاقو رو گذاشتم تو جیبم وگفتم:باشه

صدای بلند گو اومد که میگفت:افراد انتخابی برای ماموریت امروز...همگی به سمت هلیکوپتر ها حرکت کنید.

کاترین:بزن بریم.

بلند شدیم و باهم به سمت هلیکوپتر ها رفتیم.

سوار هلیکوپتر گروه تیغه ی شیطان شدیم.

رفتم روی اخرین صندلی نشستم دست به سینه نشستم و پام رو انداختم روی

اون یکی پام و چشمامو بستم.

کاترین هم اومد کنارم نشست.

درسته چشمام بسته بود ولی میتونستم ترس همه کسایی که تو هلیکوپتر نشسته بودن رو حس کنم...فقط دونفر بودن که توی اون هلیکوپتر از من

نمیترسیدن...رعئیس نسبتا پیرشون...و کاترین.

؟؟؟:هی

چشمام رو باز کردم و بهش نگاه کردم

من:چی میخوای پیرمرد

عصبانی شد و گفت:من ۳۰سالم بیشتر نیست و اینکه تو باید منو قربان صدا

کنی...درسته که همه ازت میترسن نیم وجبی...ولی من ازت نمیترسم...اون

چشمای نیمه بازت عمرا منو بترسونه...اینو بدون که فرمانده ی این گروه منم و وقتی تو اینجا کنار گروه من نشستی یه معنی بیشتر نداره.اینکه من هرچی گفتم باید بگی چشم!

از قیافه کاترین کاملا معلوم بود به زور خندش رو نگه داشته بود.

من:ببین پیرمرد...اول اینکه من هیچ مافوقی ندارم و کسی قربان صدا

نمیزنم، دوم...من میتونم همین الان کاری کنم درحد مرگ از من بترسی، سوم....من هرکاری بخوام میکنم و از کسی دستور نمیگیرم اینو اویزه ی گوشت کن پیرمرد.

صورتش مثل گوجه قرمز شد از عصبانیت فریاد زد گفت:مثلا میخوای چیکار کنی که من ازت بترسم؟!

من:این کارو

سریع بلند شدم و با استفاده از سرعت چند بار دورش چرخیدم و با پاهام یه

زانوش یه ضربه ی محکم زدم و زدمش زمین.وقتی افتاد پامو گذاشتم روی

سنیش بعد چاقوم رو در اوردم و سریع گذاشتم روی رگش

من:خوب پیرمرد؟...میدونم میدونم...شکه شدی و نمیدونی چطوری این کارو

کردم...حالا فهمیدی چرا کسی بهم نمیگه چیکار کنم؟ حالا فهمیدی چرا همه مثل سگ ازم میترسن؟

بلند شدم و نشستم رو صندلی و اون همونجوری که شکه شده بود به سمت

صندلی کنار خلبان رفت و همونجا نشست.

کاترین در گوشم گفت:خوبش کردی

من:اره

نیم ساعت بعد

هلیکوپتر بالای سقف شیشه ای موزه بود.رفتم یه نارنجک برداشتم و بعد از هلیکوپتر پریدم پایین و نارنجک رو سمت اون سقف شیشه ای پرت کردم و یه انفجار بزرگ درست شد.

از بالا وارد موزه شدم...چاقوم رو در اوردم...وقت یکم خوش گذرونی.

با سرعت به سمت کسایی که داشت با وحشت نگاهم میکردن رفتم

من: روز مرگتون مبارک بدبختا😈

پایان

ادامه در قسمت بعد

[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۰ ] [ 13:51 ] [ ꜱᴏɴɪᴀ ᴋᴀɪꜱᴇʀ ] [ ]
آخرین مطالب