داستان از زبان امی
انقدر خسته بودم که با همون لباسای دیشب گرفتم خوابیدم.
از روی تخت بلند شدم و یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم طبقه ی پایین و با یه میز صبحونه مواجه شدم.
من: صبح بخیر ماریا... دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی؟
ماریا: صبح بخیر امی... نه بابا چه زحمتی من همیشه اینحوری هستم😘
من: عجب
نشستیم و شروع به خوردن کردیم. بعد از خوردن صبحونه به ماریا کمک کردم
ظرفارو بشوریم. بعد از این کارا نشستیم رو مبل و تلویزیون رو روشن کردیم.
من: خوب به دخترا بگیم من اومدم؟
ماریا: اره... به نظرت باهاشون هم شوخی کنیم؟
من: 😫
ماریا: 👁👄👁💧
من: باشه...ولی من جونم رو دوست دارم پس خودت شوخی کن
ماریا: اوکی👁👄👁💧
من: پس من با رژ تماس تصویری بگیرم
ماریا: باش
رفتم طبقه ی بالا و با رژ تماس تصویری گرفتم طبقه معمول انلاین بود و جواب داد.
رژ:سلاااام
من:سلااام
رژ:چخبرا امی...چه عجب یادی از ما کردی ؟..ها؟...اممم امی دکور اتاقت رو عوض کردی؟شبیه اتاق ماریا شده اتاقت.
من:به خاطر اینکه من الان خونه ی ماریا هستم رژ.
رژ یهو هنگ کرد
رژ:........عرررررررر چرا االن میگی دختره ی #~=~#٪~«»
من:چطوره به جای اینکه فوش بارونم کنی دخترا رو خبر کنی و بیاید پیشم 😎
رژ:کلمه ی ممنوعه بهت...نیم ساعت دیگه اونجاییم
من:بیشعورررررر
رژ:بای بای🤣
و تماس رو قطع کرد
از دست این رژ😐💢
رفتم طبقه ی پایین پیش ماریا.
من:گفتم به رژ..تا نیم ساعت دیگه دخترا میان اینجا
ماریا:خیلی هم عالی...ولی میدونی...
من:چیه؟
ماریا:متاسفانه مار پلاستیکیم رو پیدا نکردم پس شوخی بی شوخی
من:😐
ماریا:👁👄👁💔
من:بیا تا دخترا میان تو اینترنت ولگردی کنیم👌🏻
ماریا:باشه...رمز وای فای Maria25
من:❤
نشستیم رو مبل و رفتیم تو گوشیامون.
من:میگم ماریا گروه موسیقی مورد علاقت کدومه؟
ماریا:وان دایرکشن و برادران سرعت.
من:وایییی من عاشق موسیقی های برادران سرعت هستم مخوصا اون اهنگشون که اسمش eyes my in البته دوتا اهنگ دیگه هم خوندن که عاشقشم یکی .his world و raech for the stars
ماریا:منم این اهنگاشون رو دوست دارم.
من:متاسفانه اسم خواننده ها رو هیچ کس نمیدونمه 💔
ماریا:اره
من:ماریا چرا همچین شدی؟
ماریا:هیچی فقط...اون گروه دیگه از هم پاشیده.
من:اره میدونم💔
زییییییینگ*
من:برگانم...اومدن....جون مادرت تو برو در رو باز کن
ماریا:باشه
ماریا رفت درو باز کرد و دخترا همه ریختن تو و به سمت من بدبخت اومدن.
من:خدا رحتم کنه😐🤲🏻
دخترا:ایمیییییی
و بعد محکم بقلم کردن.
من:د...دخترا..ن...نمیتونم...نفس بکشم.
خداروشکر ولم کردن
بلیز:کله خر چرا یه روز دیر تر به ما گفتی 😐💔
کریم:دلم برات شده بود یک زره
من:منم دلم براتون تنگ شده بود
رژ:خترا همگی میریم ناهار رو بیرون میخوریم و امی هم حساب میکنه از الان بگم من همبرگر میخوام
من:عوضیییییی
رژ:بس بابا تو برا خودت بچه پولداری
من:شوخی کردم بابا...بریم ناهار بخوریم مهمون من
در انطرف از زبان سیلور
به شدو اصرار کردم که بره یکم بخوابه و خودم مواظب سونیک باشم.
شدو همیشه ظهرا یک ساعت میخوابه چون تو پایگاه کار سنگینی انجام میده.اما الان نمیتونه استراحت کنه...حتی نمیزاره من برم پایگاه و یکم کار کنم...بهم میگه تو بمون خونه و مراقب سونیک باشم درصورتی که بهم اجازه این کار رو هم نمیده.
تو این فکرا بودم که سونیک رو دیدم که با کمک نرده ها داشت از پله ها میومد پایین.
سریع به سمتش رفتم نگهش داشتم.
من:چی شده؟چرا همیچین شدی؟
رنگش پریده بود...انگار از چیزی ترسیده بود.
سونیک:س...سیلور...یه...یه نفر تو اتاق ..ا..اونا خیلی ترسناکن.
من:نترس داداشی...من پیشتم.بیا باهم بریم ببینیم چیه.
کمکش کردم و باهم به سمت اتاقش رفتیم.
در اتاق رو باز کردم...ولی کسی تو اتاق نبود.
باهم نشستیم رو تخت.
دستمو گذاشتم رو شونش.
من: ببین سونیک هیچ کس تو اتاق نیست...حتما توهم زدی.
سونیک: اونجاس...ببین یه..یه شنل سیاه داره که هم داره...صورتش مثل یه گرگه...بهم گفت من یه scp هستم و از اون موقع تا الان با یه لبخند عجیبی داره نگاهم میکنه.
من:کجاس؟
سونیک:کنار کتابخونه
من:همینجا وایسا
به سمت کتابخونه رفتم
من:الان چه واکنشی نشون داد؟
سونیک:هیچ واکنشی
دیگه کاملا متوجه شدم که این یه توهمه رفتم کنارش نشستم
من:سونیک میخوای از دست این موجود خلاص بشی؟
سونیک:اره
من:یه راه بیشتر نداره...اینکه بلند تو روش بگی من از تو نمیترسم
سونیک:و..ولی
من:ولی بی ولی...زود باش تو میتونی.
سونیک:من ازت نمیترسم
من:افرین تو میتونی...بلند تر
سونیک:من ازت نمیترسم
من:افرین همینه...بلند تر
سونیک:من ازت نمیترسم...من ازت نمیترسم...نمیترسم،من ازت نمیترسم گورتو گم کن!!!
من:افرین...رفت؟
با خوشحالی برگشت سمتم و گفت:اره اون رفت...اون واقعا رفت
من:افرین داداشی...بهت گفتم که میتونی.
به سمتش رفتم و بغلش کردم
سونیک:ممنونم...دو روز که اینجا بود...ولی...الان رفت.
از خودم جداش کردم و دستامو گذاشتم رو شونش و گفتم:دیدی؟ با گفتن این
جمله خیلی چیزا درست میشه...فقط کافیه جرعت گفتنش رو داشته باشی.
سونیک دستشو گذاشت رو شکمش وگفت:میدونی...فکر کنم گشنم باشه.
من خندیدم وگفتم:اشکال نداره...بیا بریم غذا بخوریم...منم گشنم شد.
دستمو انداختم دور گردنش و باهم به سمت طبقه ی پایین رفتیم...انگار بعضی
وقتا یکم شجاعت کارارو به جلو میبره.به صورتش نگاه کردم...داشت میخندید...بعد چند ماه خنده روی لب هاش اومد و منم تونستم بعد این چند ماه لبخند بزنم.
مطمئنم با یکم تلاش میتونیم این سونیک رو به سونیک قدیما تبدیل کنیم.
پایان
ادامه در قسمت بعد