عشق سیاه پارت اول

از زبان نویسنده /: 

هزاران سال پیش شیطانی متولد شد که هدفش نابودی کل موجودات زنده بود ، او سالها با کلک و دروغ مردم را فریب میداد و باعث مرگ آنها میشد سرانجام خداوند  ان شیطان را به جهنم فرستاد تا باقی عمرش را در همانجا بگزارند  .         اما پس از 2000 سال آن شیطان از اداره کردن جهنم خسته شده است برای همین هم تصمیم می‌گیرد........ به زمین برود.   

نیویورک 14 ژوئن سال 2017 /: 

همه چیز در نیویورک عالی بود همه‌ی مردم شهر داشتن به کار های روزانشون میرسیدن اما وقتی که شب شد اوضاع یکمی در هم ور هم شد. 

ماشینش رو با سرعت 340 کیلومتر در ساعت می‌روند و صدای لاستیک هایش مثل صدای اسلحه بود تمام ماشین ها جلو روی ماشینش سجده میکردند ‌‌. 

خودش هم داشت با صدای بلند آواز میخوند :(( 🎵 شوخیه مگه بزاری بری نمونی ، شوخیه مگه نشون به اون نشونی 🎵)). 

همینجوری داشت اواز میخوند اما متوجه نشد که پلیس در تعقیب او است :(( بزن کنار...... میگم بزن کنار مرد حسابی!)).  

تازه متوجه صدای آژیر پلیس شد و بعد به ارومی ماشینش رو کنار خیابون پارک کرد و صبر کرد تا پلیس بهش برسه، وقتی که پلیس بهش رسید از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین اون آمد : (( ببخشید آقا باید مدارکتون رو بدید به من )) .       یک آهی از سر تأسف کشید مدارک رو از توی داشبرد در آورد و به پلیس داد ‌‌. 

پلیس : (( خیلی ممنونم )) . 

بعد با دقت به مدارک ان شخص نگاه کرد و بعد گفت :(( خب آقای....... سونیک خارپشت؟ )) 

اون فرد صورتش رو برگردوند و گفت : (( درسته)) .

پلیس نگاهی به اون کرد و گفت :(( خب آقای خارپشت شما در خیابون با سرعتی بیشتر از 340 کیلومتر در ساعت داشتین ماشین مدل بالاتون رو میروندید و برای همین هم ماشینتون رو باید به پارکینگ عمومی بفرستیم و باید یک جریمه خیلی سنگین رو بپردازید ، روشنه یا بازم تکرار کنم )).  

سونیک با چشمای نیمه باز و خنده‌ای بزرگ گفت :(( خب جناب سروان من قبول دارم که داشتم یکمی تند می‌رفتم.....اما..)) .  سونیک دستش رو سمت جیبش برد و بعد کلی پول از جیبش درآورد و به سمت جناب سروان گرفت .

جناب سروان : (( ببخشید.....این چیه؟؟؟ )) 

سونیک :(( این؟ خب......این فقط یک هدیست...... هدیه‌ای از طرف من به تو)) .

جناب سروان :(( هاهاهاهاهاهاها اوه مرد تو واقعاً فکر کردی میتونی منو با اینا خر کنی ؟؟؟ واقعاً که بامزه ای )) .

سونیک :(( خب.....که اینطور...... جناب سروان میشه کمی به چشمای من نگاه کنید ؟ )) 

جناب سروان سرش رو برگردوند و به چشمای سونیک نگاهی انداخت .

سونیک :(( خوب توی چشمام نگاه کن )) .

جناب سروان داشت همینطوری به چشمای سونیک نگاه میکرد اما یکدفعه احساس کرد که دیگه نمیتونه حرکت کنه و داره گرمش میشه . 

سونیک :(( خب جناب سروان....بهم بگو...... تو چی میخوای ؟)). 

جناب سروان با صدای گرفته و آروم گفت : (( پول....پول میخوام )).

 

ادامه دارد......

[ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 20:37 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب