"داستان از زبان رژ"
بلیز حرفای عجیبی میزد... میگفت یک نیروی تاریکو حس کرده و با بقیه فرق داره. عجیبی این به کنار، میگه سونیکو باید پیدا کنیم؟! با قیافه ای پوکر فیس گفتم:《 نمیخوام حالتو بگیرم بلیز... ولی خود خدا هم سونیکو گم میکنه بعد ما بریم ببینیمش؟! ما حتی نمیدونیم الان کجاس؟ 》
یهو صدای امی بلند شد:《 کیو نمیدونین کجاس؟ 》
اوه نه! زیادی بلند گفتم. بلند گفتم:《 هیچی امی، میخوایم بریم... اومم... اها! شدوی گور به گور شده رو پیدا کنیم... ههه ههه خودت میدونی نمیشه پیداش کرد. 》
امی بلند خندید. از اشپز خونه بیرون اومد و گفت:《 راست میگی! منم میرم دنبال سونیک کوم بگردم حالا که سرش خلوته. بای! 》
و از خونه رفت. اخیش! خوبه نگفتم دنبال سونیکیم وگرنه جرمون میداد. به بلیز گفتم:《 خب هانی! کجا بودیم؟ 》
"داستان از زبان سیلور"
اخ نفسم بالا نمیاد... چرا اینا انقدر تند راه میرن مگه مادرشون به جای شیر بهشون بنزین داده که اینا انقدر سریع میرن. اخرسر مسیر رفته رو برگشتن ایندفعه سونیک با یه چشم کبود برگشت. پرسیدم:《 بادمجونتون کی رسید؟ 》
سونیکم یه لبخند ملیحی زد و گفت:《 هروقت من یکی تو چشم تو کاشتم. 》
همین حرفش باعث شد من دو قدم برم عقب. شدو که قیافش نشون میاد دلش خنک شده. سونیک کمی نفس نفس زد و به جلو نگاه کرد. انگار یکیو داشت میدید. تشری بهم زد و گفت:《 اق سیلوی! گربه بانو تشریف اوردن. 》
گربه بانو؟.... خاک بر سرم بلیز!!!! دو متر پریدم عقب. بلیز و رژ داشتن میومدن این سمت. بلیز و رژ سلام گفتن و ماهم جواب سلام دادیم. رژ با نیشخند گفت:《 سونیک بلاخره شدو بادمجونو کاشت زیر چشت. 》
سونیک فقط نیششو باز کرد. بلیز تشر زد و گفت:《 شوخی بسه! سونیک، شدو، سیلور! من یه چیزی حس کردم. 》
لبخند از رو صورت هممون رفت. پرسیدم:《 چی حس کردی؟ 》
بلیز با نگرانی و ترس به من نگاه کرد؛ وقتی اینطوری نگاه میکنه یعنی اتفاق بدی تو راهه. هراسان شروع به صحبت کرد:《 سول المردا به من الهام کردن که یه مرد با یه شخصی که یه چکش دستشه به من نگاه میکنن و ازشون جادوی سیاهی رو احساس کردم. 》
سونیک با تعجب گفت:《 تونستی صورتشونو ببینی؟ 》
بلیز سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:《 نه! چهرشون معلوم نبود. 》
من دستکشو سفت تر کردم و گفتم:《 شاید اشتباهی شده. مثلا تلپورت ذهنی به صورت اشتباه انجام شده. 》
شدو پوکر فیس نگام کرد. خودم فهمیدم چقدر سوالم احمقانه بود. ولی بلیز خندید و گفت:《 ای سیلور! همیشه تو این قضایا خوب بلدی منو شاد کنی. 》
خب... از عالم پنهان نیست از شما چه پنهون... عین لبو سرخ شدم. سونیک خواست حرف بزنه که یه جسمی با سرعت پرید رو پشتش:《 سونیک کووووو!!!!!♥️♥️♥️ 》
امی بود. سونیک خنده ای کرد و با نیشخند گفت:《 چطوری ایمز! 》
امی ابرو بالا انداخت و خندید. فوری پرسید:《 جلسه گرفتین؟ 》
سونیک گفت:《 اره... جلسه اینکه چطور از دستت فرار کنم. 》
اینو با یه لحن خاصی گفت و به من چشمک زد. اوووووو! حالا گرفتم. سونیک فوری دوید. امی هم با چکش دنبالش رفت و گفت:《 لهت میکنم بلوبری! 》
$:《 اگه میتونی بهم برس رز صورتی! 》
و دور شدند. منو شدو گفتیم:《 عروسی جور شد. 》
"داستان از زبان نویسنده"
در همان حال که انها در حال خنده و شادی بودند. شخصی از الماسی به انها نگاه میکرد. او از خوشحالی انها سخت عصبانی بود؛ او نمیخواست خنده بر روی صورت هیچکدامشان باشد. مخصوصا اگر ان شخص... سونیک دِ هچهاگ باشد! دشمن قدیمی او و تهدید بزرگی برای شیاطین! رو به مرد شنل پوش کرد و گفت:《 حواست باشه! خطایی نکنی. بی سر و صدا کارتو انجام بده و بعد امی برای توئه! 》
مرد شنل پوش سر تکان داد و گفت:《 نگران نباشید سرورم! طبق گفتتون پیش میرم. نمیزارم پیشگویی عملی بشه. 》
و به سمت پرتال خروجی رفت. ان شخص به رفتن او خیره شد... او دلش راضی نبود که کار دشمنش به دست یک نفر دیگر تمام شود... اما صبر، چیزی بود که برای او از هر سلاحی قدرتمند تر بود....
تمام شد
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون خوش