برادران سرعت:"شروعی دوباره" پارت پنجم

"داستان از زبان سونیک"

 

¥:《 یعنی هیچ راه دیگه ای نبود که ما داریم از هواکش میریم داخل؟! 》

خدایی حق با شدو بود. هواکشی که ما داشتیم داخلش حرکت میکردیم خیلی تنگ بود. به نقشه نگاهی انداختم و با دیدن چیزی قانع شدم. یه ادمک صورتی روی تمام نقاط به جز هواکش بود که داشت سه نقر با رنگ های ابی، مشکی و نقره ای رو با یه چیری قرمز رنگ میزد و خون اون سه ادمک روی زمین پخش شده که فقط یک معنی میداد "یا این راهو میرین یا میکشمتون" نقشه رو به شدو نشون دادمو گفت:《 خب شدز! اینجا ما سه نفر در راه های مختلف به جز هواکش توسط امی کشته شدیم! پس راهی نداریم که از اینجا بریم. 》

سیلورم با حالتی کلافه گفت:《 حداقل زنده میمونیم! 》

شدو هومی کرد و دوباره به راهمون ادامه دادیم. وقتی به منطقه مورد نظرمون رسیدیم، با دیدن اون صحنه کلا از روزگار محو شدیم؛ فریدام فایترز و عمو چاک توی دستگاه رباتاسایزر بودن. ماموتم داشت طبق معمول سخنرانی میکرد.

¥:《شت! 》

○°:《 حالا چیکار کنیم؟ 》

از اون طرفم ساعت سیلور زنگ خورد. سیلورم جواب داد:《 چیزی شده؟ 》

ما هم به ساعت سیلور نگاه کردیم. تیلز بود. تیلز که صداش میلرزید با ترس گفت:《 ب... بچه ها ما یه مشک... 》

یهو ناکلز تیلزو کنار زد و گفت:《 مشکلی خیلی بزرگی داریم! ما لو رفتیممم! 

هر سه تامون باهم گفتیم:《 چیییی گفتی!!! 

شدو پرسید:《 اخه چطوری؟ 》

ناکلز بازم با همون تن صدا گفت:《 سربازای ماموت وارد این کارخونه ها شدن! مثل اینکه خبر داشتن میایم. 》

پایینو یه بار دیگه نگاه کردم. زمان نداریم وقتمون خیلی کمه! سریع گفتم:《 تیلز مارو به همه وصل کن. 》

شدو پرسید:《 چی تو سرته فیکر؟ 》

گفتم:《 ما به مشکل برخوردیم! باید نقشه رو عوض کنیم! 》

هر دوتا سری تکون دادن. تیلز همه رو به ساعت سیلور وصل کرد. گفتم:《 همه بیاین مقر اصلی ماموت! وضعیت حدیه... باید همشونو گیج کنیم تا بتونیم هم شنودارو کار بزاریم، هم فریدام فایترز و عمو چاکو از دستگاه بیرون بیاریم. 》

همه داد زدن:《 چی! فریدام فایترز!! 

ویسپر با همون لحن ارومش پرسید:《 نمیخوام سخنرانیتو خراب کنم... اما چطوری؟ 》

جول(اسم شیخیت الکسا به جول که اسم اصلیشه تغییر کرد) یهو خودشو به سیستم وصل کرد و گفت:《 ببخشید دوستان، سیستمای شنود طورین که تمام زوایا فیلم برداری میکنن و ضد ابن. خب... یه قابلیت کوچک سازی توی سیستمشون وارد کردم اگه بتونین روی لباساشون جاسازی کنین با یه تیر دو نشون میزنین. 》

سیلور چشماشو بست و از قدرت پیشگوییش در اینده استفاده کرد. بعد چشماشو باز کرد و گفت:《 من یه فک... 》

یهو همه پریدن وسط،و صحبت کردن. سیلور مدام من من کرد و اخر سر ترکید:《 دِ دو دقیقه بتمرکین! 》

شدو هم یکی زد تو سرش و گفت:《 کوفت! تن صداتو بیار پایین احمق! 》

سیلور سرشو مالید. بعد یه نفسی عمیق کشید و گفت:《 یه ساعته دارم میگم یه ایده دارم! سونیک با سرعتت همه سربازارو گیج کن تا بقیمونم بتونیم کارمونو انجام بدیم. 》

فوری گفتم:《 حله دادا. 》

 

"داستان از زبان عمو چاک"

 

جک سعی میکرد شیشه هارو بشکونه ولی خیلی سفت بودن. 

مگ پیگ جنده ای کرد و با لکنت زبون همیشگیش گفت:《 شششممما دددددیگه راه ف فففراری نداررررین. ای... ایندفعه مممما مممیببببریم. 》

و بقیه هم با اینکه از ته دل ناراضی بودن ولی تایید کردن. یهو یه صدایی از هوا کش اومد:《 اقایون! مهمون نمیخواین! 》

و بعد یه چیزی شبیه طوفان ابی دور ماموت و سربازاشو فرا گرفت. اونقدر سریع بود که نمیشد دیدش. یه دختر جوجه تیغی اومد داخل. اومد کنار کنترل دستگاه و شکوندش. از اون طرفم بقیه داخل شدن. یه دختر خفاشی اومد و شیشه هارو شکوند. پرسیدم:《 اینجا چه خبره؟ 》

یهو یه جوجه تیغی با موهای مشکی بیرون اومد و گفت:《 تنها چیزیه که باید بدونید اینه که قراره از اونجا خلاص بشین! 》

بعد اونم رفت پیش او طوفانه و دست گوشاشونو و چشماشونو بست. از پرنسس سالی پرسیدم:《 پرنسس! اینجا چه خبره؟! 》

پرنسس که لبخند زده بود، گفت:《 قراره نجات پیدا کنیم! 》

گیج شده بودم. در این فکر بودن که صدایی اشنا اومد:《 یو عمو چاک! 》

باورم نمیشه.... این سونیکه! اینجا چیکار میکنه؟ گفتم:《 سونیک... تو اینجا چیکار میکنی؟ 》

سونیک خندید و گفت:《 عمو! یادت رفته من خدای دردسرم! 》

بعد سیلورم اومد منو ازاد کرد و گفت:《 تو این یکی راست میگه؟ 》

بعد هممون با حلقه های جادویی از اوجا خارج شدیم.

 

 

 

"توی مخفیگاه"

"داستان از زبان سیلور"

 

 

عمو چاک یهو فریاد زد:《 پس تمام این مدت شما ونسا بودین؟! 》

سونیک گفت:《 نه تمام مدت... 》

ناکلز سرشو چرخوند و گفت:《 حالا که همچی حل شده و اونا هم فردا لو میرن، من برم انجل ایزلند! 》

امی بهو چکششو ظاهر کرد و به ناکلز زد. من تو اون لحظه جیغ کشیدم و پریدم بغل شدو. من از چکش امی خیلی میترسم. زیر اون له بشم چه غلطی بخوام بکنم! شدو هم که دستش درد نکنه منو ول کرد و افتادم زمین. شدو با نگاه سردش بهم نگاه کرد و گفت:《 ادم باش سیلور! عین بز نترس. 》

امی اون لحظه خطاب به ناکلز کرد و گفت:《 آعا! نه ناکلز! شما امشب مهمون داری اونم فریدام فایترزه. فهمیدی! 》

ناکلز با کلافگی گفت:《 بیخیال! 》

انتونی با ترس گفت:《 این ان..انجل ایزلند کجاست ددد دقیقا؟! 》

$:《 بین زمین و اسمون. 》

_:《 شوخی بامزه ای نبود. 》

¥:《 به نظرت من با توی احمق شوخی دارم؟! 》

_:《 ام... نه...》

سونیک به شونه انتونی زد و گفت:《 بیخی انتونی! فقط یه شبه همین! در ضمن اونقدرم ارتفاع نداره! 》

منم گفتم:《 ارتفاعش عین موقعی بود که من تورو داشتم فراری میدادم. 》

اونم به زور قبول کرد. وقتی رفتن، ما هم خواستیم بریم که چکش امی دقیقا افتاد جلورومون. امی با خنده گفت:《 کجا پسرا؟ 》

سونیک گفت:《 ایمز! هرکدوممون داریم میریم خونه هامون دیگه! 》

رژ نچ نچی کرد و گفت:《 نه بیگ بلو! شما سه تا میرین خونه هم اونم خونه سونیک! 》

تعجب کردم. درسته داداشیم ولی هنوز یه روزم از این قضیه نگذشته! هر سه داد زدیم:《 چی! 》

بلیز گفت:《 پیچ پیچی! اقایون طبق رسوم شما باید برای اشنایی نزدیک هم باشین. 》

شدو با عصبانیت پرسید:《 این چه مزخرفیه؟! کدوم خری این قانونو گذاشته! 》

امی با حالت پوکر فیس گفت:《 کل دنیا! 》

بعد لبخندی زد و گفت:《 شب خیر سونیک کوی من! 》

و بعد رفتند و ما سه تا رو باهم تنها گذاشتن. ما سه تا به هم نگاه کردیم. من من میکردم؛ سکوت بینمونو شکستم و گفتم:《 ام... بچه ها! میدونم برای هممون سخته که قبولش کنیم؛ ولی.... ام... اه چطور بگم... بهتر نیست با این حقیقت کنار بیایم و.. سعی کنیم همو بیشتر بشناسیم. ما تقریبا به طور خوبی اشنا نشدیم، همش جنگ و بزن بزن بود. مخصوصا با شخص سونیک😅😅😅😅 سعی کردیم بکشیمش و... 》

سونیک دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:《 سیلور جان لازم نکرده ادامه رو بگی. اگه بگی بدتر جنگ میشه😅😅😅. من مشکلی ندارم. 》

راست میگفت خدایی. هروقت اینو میگفتم شدو و سونیک دعواشون میشد اینکه کی فیکر واقعیه! از شدو که همیشه پوکر فیسه پرسیدم:《 شدو! تو چی؟ 》

شدو هومپی کرد و گفت:《 خیلخ... 》

نزاشتم ادامه بده. انقدر خوشحال بودم که هردوتارو با قدرتم رو هوا معلق کردم و کشوندمشون سمت مسیر پشت سرم و داد زدم:《 این بهترین شب زندگیممممممممهههههههه! 》

سونیک هنده ای کرد و گفت:《 سیلور تو اصلا مگه میدونی خونه من کجاست؟ 》

یهو ترمز کردم. وقتی قدرتم خنصا شد شدو و سونیک با سر افتادن رو زمین. خدایا!! میشه یه روز من هول نشم😭😭😭. فوری گفتم:《 ببخشید! نه نمیدونم کجاست.》

شدو بزگوارم مثل واکی بایاشی زد پس کلمو و گفت:《 دفعه اخرت باشه اینطوری منو میکشونی دنبالت! -______- 》

سونیکم زد رو شونمونو و گفت:《 خیله خب اقایون! بفرمایید بریم منزل من! 》

 

"چند دقیقه بعد"

"داستان از زبان شدو"

 

 

 

وقتی رسیدیم خونه سونیک... دهنامون تا کف زمین رسید! خدای من! این خونه اس!!!! خونش یه ویو رو به دریا بود و چند تا درخت هم اون دور و بر بود. خونه اش هم یه نمای یلاقی قشنگی داشت، که از جنس چوب سخت کاج بود. سونیک برگشت سمتمون و با حالتی متعجب پرسید:《 چیه! تا حالا خونه ندیدین؟! راه بیوفتین برادرا! 》

بله! این این جمله رو نمیگفت تعجب میکردم ولی سیلور مشخص بود که رو اسمونا بود. نه واقعا داشت میرفت اسمون. رو هوا معلق بود. پاشو گرفتم و کوبوندمش زمین و گفتم:《 فرشته خان! بیا بریم تو بعدا پرواز کن.-_- 》

پشت سر سونیک رفتیم. فیکرم دستگیره زرد رنگو کشید و در ابی رنگ خونشو باز کرد. دهنمون تا از کف زمین پایین تر رفت. من تا امروز فکر میکردم این احمق شلخته ترین جوجه تیغی در جهانه! ولی خونش عین... اوم این مثالا به من نمیاد ولی مثل دسته گل بود. مرتب بود و عکسای ماجراجوییش کل اتاق چسبونده بودن. سونیک چشمکی زد و گفت:《 خونه من، خونه شما هم هست راحت باشین. 》

سیلور با تعجب پرسید:《 مگه تو خونه تیلز نمیموندی؟! 》

$:《 من گه گاهی خونه تیلز میمونم برای اینکه شناسایی نشم. 》

سیلور پرید و گفت:《 این بهترین شب عمرمه!! 》

و.... شاتاراق!!! پشت بومو سوراخ کرد. سونیک سرشو تکون داد و گفت:《 میدونستم اینطوری میشه... 》

¥:《 عقیده مشترکیه! 》


تموم شد

امیدوارم خوشتون اومده باشه

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید

چه بد چه خوب🤗

روزتون خوش

[ چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ ] [ 15:52 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب