سکوت مرگ فصل ۲ قسمت ۱۹

داستان از زبان سونیک SX:

راهرو های سرد رو طی میکردم. از اون زمانی که زندانی اون شیطان شدم یک مدت میگذره....همه دوستام رو جلوی چشمام زجر داد، بعدم تبدیلشون کرد به برده های وفادارش...دمونیزه های اون عوضی...ایستادم و دستی زیر چشم چپم کشیدم. قلبم تند میزد. گرمی اشک رو از زیر چشمم احساس کردم. حالم بهم میخوره...از این زندگی حالم بهم میخوره...تقصیر منه، همه اش تقصیر منه...من-من باعث شدم که- مشتمو محکم روی قفسه سینه ام کوبوندم و با صدای بغض و زجرکشیده ای گفتم:

من: باعث شدم همه برن! دنیارو نابود کردمم!! منه احمق!!
روی دو زانو افتادم و سرمو به دیوار تیکه زدم. راهرو تاریک و ساکت بود. کناره هاش پر شده بودن از لکه های خون قربانی ها. هه...ببین به چه روزی نشستم...یک نگاه به خودم انداختم. شدم زندانی محبوب اون آشغالی که همه چیزمو ازم گرفت. دوستام، خانواده ام...آزادیم...و...قدرتم. نفس نفس میزدم، دوباره توی ذهنم مرور شد. اون خاطرات مزخرف...(توجه هنوز توی فلش بک سونیک SX هستیم❄)


•••

(فلش بک ۱ ماه قبل)

فریادی از درد کشیدم و به زنجیر هایی که دور مچ دستام بودن آویزون شدم. مزه تلخ و گس خون رو توی دهنم احساس گردم. پاهام میلرزید و خونریزی داشت. اون عوضی تا زیر زانوهامو با ناخوناش پاره کرده بود. همینجور خون از دست میدادم که توانمو جمع کردم و زمزمه وار گفتم:

من: ب-برو....ب-برو به درک...
کفشاشو دیدم که جلوی من ایستاد. یک تک خنده تمسخرآمیزی کرد:

سونیک exe: که برم؟ هه...بیخیال سونیک...تازه شروع کردیم!
دستشو زیر چونم گرفت و سرمو بالا آورد. هیچوقت اون لبخندشو فراموش نمیکنم. وحشت کل وجودمو گرفت. چشماش درخشش بدی داشتن:

سونیکexe: تازه اولشه...دوست ندارم از الان کم بیاری! من تو رو زنده میخوام!
نمیفهمیدم...چرا منو زنده میخواد؟ اون که همه چیز منو گرفته...خون داخل دهنم رو به بیرون تف کردم:

من: چی از جونم میخوای هیولا!؟
پوزخندی زد و با نگاه خنثی بهم خیره شد. دستشو آروم زیر چشم چپم کشید و زمزمه کرد:

سونیکexe: از اونجایی که قراره برده کوچولوی من باشی پس باید یکم خوشگل ترت کنم...فکر نمیکنم به چشم چپت نیاز داشته باشی! دوست دارم چیزای به دردنخور رو بندازی دور!
تموم بدنم یخ کرد! چ-چی گفت؟ چشم چپمو بندازم دور؟ نکنه که میخواد- سرمو محکم تکون دادم و از زیر دستش بیرون کشیدم و با صدای گرفته و خش داری از ته گلوم فریاد زدم:

من: به من دست نزن عوضیی!! نمیذارم چشممو دربیاری!!
یک دستشو زیر چونش انداخت:

سونیکexe: اَه...خیلی لجوجی...خوشم نمیاد برده ام حرف گوش نک-
حرفشو قطع کردم و به زور خودمو یکمی جلو کشیدم حتی با وجود خونریزی پاهام بازم سعی کردم روشون بایستم:

من: من؟! من هرگز برده تو نمیشمم!! تو همه چیز منو ازم گرفتیی!! نمیذارم آزادی رو هم ازم بگیری!! ترجیح میدم بمیرم تا هیولایی مثل تو به من بگه برده!!!
با سیلی که به صورتم خورد، صورتم کج شد و خون از دهنم بیرون ریخت. واقعا وضعیت بدی داشتم. خونریزی شدیدی داشتم و از طرفی وحشت زده بودم...تمام تنم درد میکرد. با عصبانیت توی صداش، آروم زمزمه کرد:

سونیکexe: خفه شو...تو همین الانشم برده من هستی...وقتی تا آخر عمرت مجبور بشی زجر بکشی میتونم انتقاممو ازت بگیرم! من دوستاتو ازت گرفتم...اونایی که خانواده صداشون میکردی...من نابودت کردم! و حالا...آزادیتم ازت میگیرم!

(هشدار صحنه دلخراش *-*❄)

یکدفعه با یک دست سرمو بلند کرد و جوری گردنمو کج کرد که چشم چپم رو به روی ناخونای دست راستش قرار گرفت. با ترس بهش زل زده بود و کمتر از ۲ ثانیه بعد به قدری درد و سوزش وجودمو پر کرد که فریادم کل محوطه رو گرفت:

من: ااااههههههههههههه!!! نههههههههههه!!!!

(خب تموم شد *-*❄💎 این برای اونایی که خیلی حساس هستن نسبت به این صحنه ها)

مجبور شدم به خاطر شدت خونریزی چشمم رو ببندم و بعد بی حال آویزون زنجیرا شدم...اشک میریختم و از شدت سوزش و درد گریه میکردم:

سونیکexe: باید اعتراف کنم سونیک...سوپرایز شدم که ازم التماس نکردی این کارو نکنم! ولی با این حال...الان بیشتر شبیه چیزی شدی که میخوام!
دندونامو روی هم فشار میدادم...زمینِ زیر پاهای بی حسم رو تار میدیدم. احساس میکردم هوای اطرافم داره سرد میشه. خدایا...پس مرگ اینجوریه؟ اگه بمیرم قطعا دیگه درد نمیکشم...بالاخره میتونم...بمیرم! توی همون حین exe بهم نزدیک شد و زنجیر دور مچ دستامو باز کرد. محکم به زمین خوردم و دیگه چیزی نفهمیدم...

(پایان فلش بک)

همونجا نشسته بودم که تیلزن از اون سمت راهرو با خنده سادیسمیش نزدیکم شد. دستاشو به هم زد:

تیلزن: بلند شوو!! بلند شو آبی کوچولو! ارباب کارت داره!!
اخمام رفت توی هم. اون عوضی باز چی ازم میخواد؟ تا الان زجرم داده بسه اش نبوده؟ احساس حقارت میکردم...تیلزن رو به روم خم شد و با اون چشمای عجیبش بهم زل زد:

تیلزن: اَهه...بهت حسودیم میشه لجن آبی...چرا ارباب بیشتر به تو توجه میکنه؟؟ آخه تو چی داری؟
هه...اینکه بیشتر عذابم میده و تحقیرم میکنه توجهه؟ پس حال به هم زنه! از جام پاشدم و خواستم از کنار تیلزن رد بشم که یکدفعه دستشو روی شونه ام گذاشت و محکم به عقب پرت کرد. جوری به دیوار خوردم که احساس کردم الان مهره های کمرم میزنه بیرون. پنجه اش رو روی شونه ام فشار داد جوری که ناخوناش توی بدنم فرو رفتن. با خنده و حالت روان پریشی گفت:

تیلزن: یک روزی...بالاخره یک روزی ارباب میذاره خودم تیکه تیکه ات کنم!!
با یک چشم بهش خیره شدم:

من: اگه دیر برسم بهش میگم تو راهمو سد کردی!
دستشو از روی شونه ام برداشت. بدون توجه فورا از کنارش رد شدم و رفتم. ازش میترسیدم. از همه اشون میترسیدم. اونا دوستای من بودن! اون تیلز بود...ولی اون عوضی تبدیلش کرد به تیلزن...میدونستم اگه تامل کنم منو میکشه...واقعا میکشه! برای همین سریع ازش دور شدم. غافل از اینکه exe میخواست باهام چیکار کنه.

•••

سرمو به میز کوبوند و با صدای عصبی گفت:

سونیکexe: خب خب...سرپیچی از دستور من؟ آره؟ از کی تاحالا اینقدر نسبت به من بی اهمیت شدی؟ آشغال پست!
و منو به طرف آتیش نزدیک شومینه پرت کرد. روی آرنجم خودمو بلند کردم که پاشو روی کمرم گذاشت و اینقدر فشار داد که صدای ترق ترق مهره های کمرم آمد. فریاد زدم و از درد چشممو محکم بستم. به محض اینکه پاشو برداشت نفسم بالا آمد. نتونستم سرمو بچرخونم چون از درد فقط توی خودم می پیچیدم:

سونیکexe: داشتم فکر میکردم...تو تنها عادی بین شیطان کوچولوهای من هستی. اینجوری زود میمیری! دووم نمیاری...
برده هاش...یا بهتره بگم دوستای من که دمونیزه اشون کرده بود شیطان کوچولوهای بیخاصیتش بودن که کاری جز آزار من انجام نمیدادن! اخمام توی هم رفتن. یکدفعه پشت گردنمو گرفت و سرمو بالا کشید. سعی کردم خودمو آزاد کنم ولی نشد. به سختی تونستم با چشم راستم ببینم داره چیکار میکنه. مچ دست چپشو جلوی دهنش اورد و با یک فشار کوچیک دندونای اره ای شکلش، خون از مچ دستش بیرون ریخت. خون قرمزی که با مشکی تقریبا فرقی نداشت. با دیدن خون تازه فهمیدم میخواد چیکار کنه. نه نههه!!! نباید-نباید بذارم! نباید بذارم منو تبدیل به یکی از اون شیاطین زیردستش بکنه! بدنشو تیکه گاه من کرد و با اون دستش که گردنمو گرفته بود زیر فکمو گرفت. تقلا میکردم تا از زیر دستش در بیام ولی نمیشد. به دستش که فکمو نگه داشته بود چنگ زدم، تنها کلمه ای که از دهنم خارج میشد مخالفتی بود که با نفرت فریاد زدم:

من: نه نه نههه!! نهههه!!! نمیخوام یکی از اونا باش-
صدامو با فرو کردم مچ دستش بین دندونام خفه کرد. با احساس طعم تلخ و شور خون توی دهنم، احساس حالت تهوع کردم؛ اما چاره ای جز بلعیدن اون خون کثیفو نداشتم. اشک از زیر چشم راستم روی گونه ام چکید. گرمی خون زیر چشم چپمو احساس کردم. همین که چند دقیقه گذشت یکدفعه منو محکم به سمت دیوار سیاه رنگ اون اتاق لعنتی پرت کرد. به سرفه افتادم...میخواستم هرچی خورده بودمو بالا بیارم. زخم مچ دستش به سرعت ترمیم شد:

سونیکexe: همینقدر برات بسه...نمیخوام کامل دمونیزه بشی!
با این حرفش بدنم یخ کرد. دستام روی زمین مشت شدن و با فریاد گفتم:

من: چراا!!؟؟؟ چرااا منو کامل دمونیزه نمیکنی!!؟
سرشو یکمی به سمتم چرخوند و لبخند شیطانی روی لباش نقش بست که باعث شد مورمورم بشه:

سونیکexe: اگه کامل دمونیزه بشی همه چیز رو فراموش میکنی! من نمیخوام فراموش کنی تا بتونی تا آخرین لحظه زندگیت زجر بکشی!
دستشو توی هوا تکون داد و خندید جوری که دندوناش دیده شدن:

سونیکexe: از طرفی...از الان به بعد تو با زندگی من پیوند میخوری...یعنی تا من زنده هستم تو هم زنده ای! اینجوری تا آخرین لحظه من میتونی زجر بکشی! شیرین نیست؟
اشک توی چشمام خشک شدن. مردمک چشمم میلرزید. چ-چی؟ تا پایان زندگی اون عوضی باید حقارت برده بودن اونو به دوش بکشم؟ مرگ مردم بیگناهو ببینم؟ درد بکشم؟ قلبم با همه اینا فشرده شد. احساس میکردم دیگه هیچ چیزی ندارم که براش بجنگم. حتی آزادیمم ندارم...دیگه روح کامل هم ندارم...الان بخشی از روحم شیطانی شده که اون میخواد. سرم پایین افتاد. صدای کارایی که میکرد رو میشنیدم. سونیکexe به سمت میزی که شبیه استخون بود رفت و یک جام خون ریخت. صدای ریخته شدن خون توی جام رو میشنیدم. لبخند زدم و خندیدم. با حالت پوکر بهم نگاه کرد. دستمو روی چشم چپم گذاشتم:

من: هه هه....ههاهههه (خنده) جالبه! تو به من میگی برده! ولی تو برده منی! چون به خاطر زجر دادن من حاضر شدی خیلی کارا بکنی! نابود کردن دوستام و گرفتن آزادی من! مشخصه این تو هستی که منو میخوای! برده شیطانی من!!!
جام توی دستش ترک برداشت. اخماش توی هم رفته بودم:

سونیکexe: خفه شو!
بدون توجه بهش خندیدم. فقط میخندیدم. به دردام. به بدختی هام. به از دست رفتن همه چیزم. تا اینکه جلو اومد و یکباره گردنمو گرفت و منو به دیوار کوبوند:

سونیکexe: هنوز یاد نگرفتی جلوی اربابت زبونتو کنترل کنی!؟؟ پس شاید بهش نیازی نداری!! همونطور که گفتم...چیزای به درد نخور رو دور میریزم!!
با این حرفش خنده از روی لبام محو شد. آغاز درد جدید؟ هه...

***

چشمامو آروم باز کردم. اگمن...یا بهتره بگم اکس تِرمین (Eggman exe) بالای سرم بود. نخ سیاهی رو چید. اون شبیه اگمن بود ولی متفاوت تر. چشماش سیاه بود و مردمک چشمش خون. دستای سیاه و پوسیده ای داشت درست شبیه مرده ها. خواستم لبامو حرکت بدم ولی نمیتونستم. اوه...درسته...اون قرار شد دهنمو به هم بدوزه...به سقف خیره شده بودم. چراغ قرمز رنگی که اطرافش استخون های قربانی ها آویزون بود...هه...چه لوستر جالبی...

اکس ترمین: تموم شد ارباب exe.
سایه اون جلو اومد و دستشو روی تخته سنگی که روش دراز کشیده بودم کشید و با لبخند جوری که انگار هیچی نشده گفت:

سونیکexe: حیف...درسته که الان نمیتونی دیگه زر زیادی بزنی ولی خب...دوست داشتم موقع شکنجه شدن صدای ضجه هاتو بشنوم! (ضجه از نظر املایی درستشه❄)

(پایان فلش بک توهم و درد)

داستان از زبان سیلور:

منو سونیک دور آتیش بالای یک ساختمون بلند نشسته بودیم. به آتیش بدجور زل زده بود. مشخصه عمیقا توی فکره. البته منم اگه همچین گذشته ای رو از زبون خود آینده ام میشنیدم قطعا...هعیی...برای اینکه جو عوض بشه زمزمه کرد:

من: هی سونیک...
با تکون دادن مردمک چشماش به سمت بالا بهم نگاه کرد:

من: به چی فکر میکنی؟
بیشتر زانوهاشو بغل گرفت:

سونیک: چیز خاصی نیست.
دمق پوف کشیدم:

من: البته که یک چیزی هست! آهه...ببین میدونم که بعد دیدن sx چه حالی بهت دست داده ولی-

سونیک: نه...نمیدونی...
سکوت کردم. خودش همونطور که به شعله های قرمز و زرد آتیش خیره شده بود زمزمه وار گفت:

سونیک: اشتباه کردم سیلور...ممنونم...ممنونم که اومدی و جلومو گرفتی. خدا رو شکر که مجبور نیستم همچین دنیایی رو این شکلی و از دید sx ببینم...قسم میخورم...
دستشو روی قفسه سینه اش گذاشت:

سونیک: قسم میخورم این آخرین اشتباه من باشه...دیگه هرگز خودمو به اون هیولای پست نمی بازم...از الان...فقط یک هدف دارم...برگردمو قبل اتفاق دیگه ای جلوی اونو بگیرم!
لبخندی گوشه لبم نقش بست. سرمو آهسته تکون دادم:

من: عالیه! خوشحالم که آوردنت به آینده کار اشتباهی نبود! البته...از یک جهت کوچیک!
با تعجب بهم نگاه کرد بعدم اخماش رفت تو هم:

سونیک: اوهوی....درباره چی حرف میزنی؟
دستمو پشت سرم بردم و کله امو خاروندم:

من: هه هه...چیزه...راستش اگه به موقع برنگردی به زمان خودت و سونیک exe آینده بفهمه تو اینجایی...نه تنها نقشه sx لو میره بلکه احتمال مرگ خودتم هست!
پلک چپش تیک زد. یکدفعه مثل پلنگ مازندران پرید روم و یقه امو گرفت:

سونیک: د آخه مرد حسابییی!!! اینا چیه میگییی!!؟؟ حقت بود میذاشتم sx یکی بخوابونه زیر گوشِت!!
مچ دستاشو گرفتم و به عقب هل دادم:

من: هیی! یقه خودتو بگیر!! نیمه پر لیوانو ببین! حداقل الان تو فهمیدی که نباید تسلیم exe بشی! U^U

سونیک: داداش! داداششش!!! یک چیزی میگی ها!! خو اگه اون روانی سادیسمی هیولا که سیس امپراطور بودن گرفته بفهمه، کاری میکنه دیگه طلوع زمان خودمو نبینم!! ای وایی!! حالا چه خاکی بریزم به سرم؟؟!!
انگشت اشاره امو بالا آوردم:

من: خاک شلمچه؟
با نگاه تو یکی دهنتو ببندی بهم زل زد که خودم ساکت شدم. به آتیش نگاه کردم:

من: فردا باید برگردی...تنها.

سونیک: تو...همراهم نمیای؟
سرمو به دو طرف تکون دادم:

من: نه...نمی تونم بیام. زمان من اینجاست سونیک. از طرفی....شورشی های آزادی خواه به رهبرشون احتیاج دارن. باید بمونم.

سونیک: متوجه ام.
هر دو لحظه ای سکوت کردیم. درسته. اون باید برمیگشت. باید آینده رو درست میکرد. به هر قیمتی که شده!

سونیک: چیز...میگم سیلور.

من: جانم؟

سونیک: ما با زمرد بزرگ اومدیم آینده...حالا چجوری برگردیم گذشته؟
با گفتن این سوال مثل ژله ای که نبسته باشه وا رفتم. مثل کوره نانوایی سنگک داغ کردم:

من: چیز...خب...
پوکر شد:

سونیک: مرگ من نگو نمیدونی...

من: نه بابا چی میگی دونستن که میدونم فقط اینکه...یکم به مشکل میخوریم.
سونیک سرشو بالا پایین کرد و دست به چونه شد:

سونیک: خب؟ جناب انیشتن بفرمایین...اینجانب ادیسون به حرف های شما گوش فرا میدهم...

من: به دو تا زمرد نیاز داریم...که یکیش دست یکی از افراد مقرمونه و اون یکی هم باید از قلعه exe به شکل رابین هود کش بریم. همین!

سونیک: همین؟ یکجوری میگی انگار قراره بریم سیزده به در با بر و بچ چادر بزنیم و عشق و حال کنیم!! انگار نه انگار قراره بریم تو دهن شیر و بیایم :/

من: ای بابا...سختش میکنی ها! Sx کمک میکنه.

سونیک: من مغز کوچیک ترین ماهی جهانم بخورم با همچین نقشه ای موافقت نمیکنم!
روی زمین دراز کشیدم و به ستاره ها نگاه کردم:

من: نگران نباش...اینو میذاریم آخر! اول میریم سراغ زمردی که توی مقر ماست.
اونم کنارم دراز کشید و یک دستشو زیر سرش گذاشت:

سونیک: حالا دست کی هست؟
پوزخندی زدم و زمزمه کردم:

من: شاید یک جوجه تیغی سیاه بداخلاق!
یکدفعه شوکه شد و روی آرنجش از جاش بلند شد. با چشمای گرد گفت:

سونیک: شدو!!؟؟؟ اون زنده هست!؟؟ اینجاست!؟

قسمت بعد: فراخوان دوست قدیمی❄


اینم این قسمت❄

از قسمتای بعدی قراره خیلی جالب بشه D: ❄

راستی دیگه قرار نیست درباره sx زیاد وارد فلش بک بشیم...ولی اگه مایل باشین اعلام کنین که یک پارت ویژه از گذشته سونیک sx بنویسم❄ چون خیلی از حقایق و چیزای مربوط بهش رو میشه❄

توی کامنت ها بگین که پارت ویژه رو میخواین یا نه❄

قراره کارکتر های سکوت مرگ رو طرحشونو بکشم مخصوصا sx...پس توی پارت ویژه قراره طرح اونو هم بذارم❄💎

[ یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 12:41 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب