روشنایی بخش ۲

✨روشنایی✨

•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°°•°•°•°•

داستان از زبان شدو:

صبح با صدای پرنده هایی که روی درخت آواز میخوندن بیدار شدم...سر جام نشستم و آهی کشیدم...دستی به تیغام کشیدم که چشمم به جای خالی اون بلوبری افتاد...هه...رفته...میدونستم! برای فرداشب باید یک جایی رو پیدا کنم. بلند شدم. خواستم از کلبه بیام بیرون که چشمم به یک نقاشی بچگانه روی دیوار کلبه افتاد...خم شدم و نگاهی بهش کردم...نقاشیش واقعا قدیمی بود ولی مشخص بود که یک بچه دست مادرشو گرفته...در حالی که پدرش روی زمین بود...میتونستم حدس بزنم منظور نقاشی چیه...بچه ای که آخرین لحظاتشو پیش مادرش بود در حالی که جسم بدون جون پدرش جلوی چشماش روی زمین افتاده...هه...به نحوه طراحی بچه دقت کردم...سه تیغ کنارش کشیده شده بود...اخم صورتم یکمی باز شد و جاشو به تعجب داد:

من: سونیک...ولگا!؟

...

از کلبه خارج شدم و از درخت پایین اومدم...شاخه و برگ هایی که سر پایین اومدن به تیغام گیر کرده بود کندم و کنار انداختم...قدم اولو برنداشته بودم که یکهو صدای اون اومد! اَهه!! مگه این نرفته بود!؟؟

سونیک: شدووو!!! عه...سلام بیدار شدی!؟ صبحت به خیر!^^
بازم لبخند زد...شیطونه میگه یک کاری کنم تا ابد نتونه لبخند بزنه! چشمی چرخوندم و گفتم:

من: همچنین!
چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد...بعدم دو تا میوه سیبی که چیده بود جلو آورد:

سونیک: بیا...یکیش مال توعه یکیش مال من...از بالای درخت چیدم!
یک نگاهی به بالای درخت کردم...یک نگاهی به اون:

شدو: این درخت که میوه نداره...

سونیک: داره...ولی هرکسی نمیبینه!
یک قدم رفتم سمتش و شاخه ای که توی تیغش گیر کرده بود در آوردم و پرت کردم سمت چپ و با پوکری تمام گفتم:

من: گرسنه نیستم!
بعدم پشتمو کردم بهش و رفتم...

...

توی شهر راه میرفتم و اونم مثل خل و چلا دنبالم میومد...وایسادم و شقیقه هامو ماساژ دادم...برگشتم سمتش:

من: تو کار و زندگی نداری افتادی دنبال من!؟؟ یک شب پیشت بودم بَسِته! بیا برو بچه!
سرجاش وایساد که فهمیدم به یک چیزی پشت سر من زل زده...سرمو چرخوندم...یک عده از مردم یکجایی تجمع کرده بودن...که زمزمه ولگا رو شنیدم:

سونیک: وای...نه...
سریع از کنارم رد شد و پشت یک بشکه چوبی قایم شد و دزدی به اون قسمت چشم دوخت...اخمی کردم و رفتم سمت جمعیت...عده ای رو کنار زدم و خودمو جلو رسوندم...به محض اینکه چشمم به صحنه رو به رو خورد جا خوردم و خشکم زد...سر چند تا بچه روی لبه حوض اون آبنما گذاشته شده بود و زیر سرشون پر از خون بود طوری که آب داخل آبنما رو سرخ فام میکرد...حس کردم برای یک لحظه قلبم ایستاده...عصبانیت مثل خون توی رگام جریان پیدا کرد...یکی از مردم با ترس جلو رفت و نوشته خونین آویزون شده از بالای مجسمه آبنما رو خوند:

- ن-نوشته...<<کسی که دیروز در مقابل سربازان سیاه من ایستادگی کرد بهای کارشو باید بپذیره! اگه خودشو تا پایان روز تسلیم نکنه سر های بیشتری شهر رو آزین خواهند کرد!>> ا-این از طرف اربابهه!! اون...اون...
یکی از زن ها روی زمین افتاد و فریاد زد و اشک ریخت:

- پسرمممم!! بچه اممم!!! نههههه!!!!
قلبم تند تند میزد...ی-یعنی...اون مفلیس عوضی...به خاطر اینکه دیروز نذاشتم اون دختر بچه رو ببره دست به همچین کار کثیفی زدههه!؟؟ آشغال عوضییی!! میکشمشش!! با دستای خودممم!!! دستام از شدت عصبانیت مشت شدن و شروع به لرزیدن کردن...یکی از مردم برگشت و با دیدن من، انگشتشو سمتم گرفت:

+خودشههه!! این همونیه که دیروز داشت میجنگیدد!!
همون زنی که گریه میکرد با اشک و عصبانیت بلند شد و فریاد جیغ مانندی کشید:

- لعنتت بهتتتت!!! به خاطر تو بچه امو ازم گرفتنننن!!! لعنت بهتتتتت!!!!(جیغ)

-دیدین ارباب چی گفت؟؟ اگه میخوایم این بلا سر بچه های بیشتری نیاد باید این یارو رو ببریم پیشش!! یالا!! بیاین بگیریمش!!
تا به خودم اومدم مردم منو احاطه کرده بودن...همه اشون با چوب و طناب و ابزار کشاورزی یا هر چیزی که دستشون بود برام گارد گرفته بودن...با تاسف نگاهشون کردم در حالی که خودم از این وضعیت عذاب میدیدم...درست مثل همون روز...همون ساعت...همون روزی که از دستش دادم...همون روزی که برای کاری که نکردم متهم شدم و انزوا رو ترجیح دادم...همه چیزمو باختم...اون روز...روز نحس ثبت شده توی خاطراتمه...که هرگز از صفحه ذهنم پاک نمیشه و مثل یک غروب خون آلود همیشه جلوی چشمامه...سرمو انداختم پایین...این حقم بود...دیروز از اون دختربچه دفاع کردم...یک نفرو نجات دادم...ولی در ازاش ۵ نفر دیگه بهاشو دادن! درسته...من لیاقتشو نداشتم...متاسفم ماریا...متاسفم که ناامیدت کردم! همونطور که سرم پایین بود و با چشمای نیم باز به زمین خیره شده بودم...گرمای اشک رو روی صورتم حس کردم...لعنتی...دوباره...اون خاطرات...چشمامو بستم و آماده شدم که بیان جلو...شاید بهتر بود از نزدیک اجازه میدادم این اتفاق برام بیوفته...بالاخره باید اون عوضی پست فطرت رو نابود میکردم...همونجا بود که یکدفعه اطرافم یک گرد باد آبی شکل گرفت...سریع دستمو جلوی صورتم آوردم و یک قدم عقب رفتم تا از صورتم در برابر خاکی که بلند شده بود محافظت کنم...مردم ازم فاصله گرفتن و این در حالی بود که یک نفر فورا دستمو گرفت...گردباد شدید بود و نتونستم صورتشو ببینم ولی صداشو شنیدم:

- بجنب شدو!! باید فرار کنیم!
خیلی محکم منو دنبال خودش کشوند...تنها چیزی که فهمیدم نور کریستال های آبی کوچیکی بود که اطرافم میدرخشیدن و یکدفعه همه چیز برام سفید شد...

***

با حس نرمی علف هایی که به خاطر باد به صورتم میخوردن چشمامو آروم باز کردم:

- شدو!؟ شدو بیدار شدی؟
دیدم که بهتر شد صورتشو دیدم...همون کاکتوس آبی رو مخ! سریع سر جام نشستم:

من: آههه!! تو!! تو چیکار کردی!؟
مثل پسر بچه ها روی زمین نشست و زل زد بهم...به اطراف نگاه سریعی کردم:

من: ا-اینجا کجاستت!؟؟ هوی! منو کجا آوردی!؟!
بازم لبخند زد...قسم میخورم یکبار دیگه لبخند بزنه خودم با دستای خودم...با حرفی که زد رشته افکارم پاره شد:

سونیک: میخواستن تو رو ببرن پیش مفلیس!!

من: خب به درک...میبردن! این حقم بود!
شاکی اخمی کرد و یک طعنه به بازوم زد:

من: هی! چرا میزنی!؟

سونیک: هیچ میدونی اگه میبردنت، مفلیس باهات چیکار میکرد!؟
سرمو انداختم پایین و با صورتی بی حالت به زمین خیره شدم:

من: اهمیتی نمی دادم...به خاطر کاری که کردم اون بچه های کوچیک مردن...
یکمی صداشو بالا برد که باعث شد با اخم بهش نگاه کنم:

سونیک: تقصیر تو نیست!! چون مفلیس بی رحم و بدجنسه دلیل نمیشه تو بخوای چیزی رو گردن بگیری! به اندازه کافی دوستامو جلوی چشمام از دست دادم!!
یکدفعه سرشو انداخت پایین و ایستاد...پشتشو بهم کرد و آروم آروم حرکت کرد...تازه تونستم متوجه علف های تیره دشت بشم...هوا یکمی ابری بود و علف هایی به رنگ سبز تیره توی باد تکون میخوردن...آهی کشیدم و به حرفاش فکر کردم...گفت دوستای بیشتر؟ یعنی قبلا...بلند شدم و دنبالش رفتم...ایستاده بود...منم کنارش ایستادم و گفتم:

من: نقاشی روی دیوار کلبه چوبی رو دیدم...اون بچه تو بودی...درسته؟
لبخند غمگینی زد:

سونیک: آره...

من: چطوری از دستشون دادی؟ خانواده اتو...
یک نگاهی بهم کرد و یکدفعه زد زیر خنده...با عصبانیت گفتم:

من: هی! چیز خنده داری گفتم!؟؟
پخش زمین شد و دلشو گرفت:

سونیک: وای خداا!! نمی دونستم شوخی هم میکنی!
ابرو بالا انداختم...الحق که خُله! دیوونه! رومو ازش گرفتم و دست به سینه شدم...که متوجه شدم بلند شد و با خوشحالی به یک نقطه از رو به رو اشاره کرد:

سونیک: وای شدو!! وقتشه! وقتشهه!! الانه که بیاادد!!
با تعجب بهش نگاه کردم...خواستم بپرسم کی قراره بیاد که یکهو یک باد شدید به سمتمون اومد...سریع گارد گرفتم و دستامو جلوی صورتم سپر کردم...اونم همین کارو کرد که باد آروم گرفت...سونیک شروع به دویدن کرد و رفت جلو...دستاشو باز کرد و با خوشحالی گفت:

سونیک: سلامم!! سلامممم!!!
عجب....عجببب!! کم کم حس میکنم...از تیمارستانی جایی فرار کرده! فکر میکردم داره با دوست خیالی حرف میزنه اما یک نور جلوی سونیک ایجاد شد و کم کم بزرگ و بزرگ تر شد...با تعجب به اون نور خیره شده بودم که جواب سونیکو داد:

؟؟؟: سلام ولگا!
سونیک دستاشو مشت کرد و بالا آورد و با لبخند سرشو چند بار تکون داد:

سونیک: خوشحالم میبینمت!
اون نور آهسته شکل گرفت و یکم بعد چهره اش به وضوح مشخص شد...یک دختر صورتی با موهای بلند و دو بال سفید...با یک لباس سفید بلند...چشماش مثل سونیک زمردی بودن...اما کمرنگ تر...اول به سونیک ولگا لبخندی زد و وقتی منو دید با تعجب بهم نگاه کرد...رو به سونیک ازش پرسید:

؟؟؟: دوست پیدا کردی؟
سونیک برگشت طرفم و دستمو گرفت و منو جلو کشید:

سونیک: امی...شدو، شدو...امی!
به صورت اون دختره نگاه کردم...یک لبخند ملیحی زد:

امی: از آشناییت خوشبختم...شدوی خارپشت!
با شک و تردید پرسیدم:

من: تو...تو یک فرشته ای؟
یکدفعه خودشو سونیک خنده اشون گرفت...امی دستی به موهاش کشید:

امی: نه شدو...من فرشته نیستم...اسم نژاد من سِلانور سیلور هست...(Selanor Silver❄) نژاد من شباهت به فرشته دارن اما ما فرشته نیستیم...
با اخم گفتم:

من: که اینطور...
رو به سونیک ولگا کردم...به امی خیره شده بود که گفت:

سونیک: امی...خیلی وقت بود صدات زدم ولی نیومدی...

امی: سونیک...متاسفم بابت تاخیر...اما دروازه شیشه ای برای باز شدن به مشکل خورده بود...یکمی زمان برد تا بیام...
خواستم یک چیزی بگم که امی نگاهی به من کرد بعدم به سونیک:

امی: دوست خوبیه...امیدوارم به هدفتون برسین...هر دوتون!
و بال هاشو باز کرد و از زمین فاصله گرفت...حرفاش عجیب بودن...خودش عجیب تر...کم کم محو میشد و مثل همون نور در میومد:

امی: بعدا میبینمت سونیک!
و ناپدید شد...سونیکم براش دست تکون داد:

سونیک: خداحافظظ!!
ازش پرسیدم:

من: اون کی بود؟
بهم نگاه کرد و بازم لبخند زد:

سونیک: بخیه روی قلبم! بهش مدیونم...

من: و چرا؟
سرشو انداخت پایین و با همون لبخند به دستاش خیره شد:

سونیک: اون...جونمو نجات داد!

قسمت بعد: تو کی هستی...سونیک؟


ایشونم سلانور سیلور امی❄💎 نقاشی مال خودمه میدونم زیاد عالی نیست ولی خب تنها چیزیه که دارم :..) ❄💎

موضوعات: تک پارتی ها
[ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 14:32 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب