تیلز دست شدو را میگیرد و دوان دوان به سمت در اصلی میروند و تیلز میگوید"شدو!... نشون بده ببینم چی بلدی"...
شدو به سرعت از تیلز جدا میشود و به سمت دشمنان یورش میبرد، سرش را برمیگرداند و به تیلز میگوید"خوب تماشا کن"
تیلز هم پشت سر شوالیه شدو حرکت میکند و به سمت دشمنان میرود"ببینم چیکار میکنی"
شوالیه به سرعت به سمت لشکر دشمن یورش میبرد و تیلز هم پشت سر او هماهنگ میشود و قدم به قدم با او جلو میرود
ناگهان تیری زهر آلود از سمت دشمن پرتاب میشود و به سمت شوالیه می آید
تیلز با یه حرکت سریع با پرتاب خود روی شوالیه مانع آسیب دیدن او میشود
تیلز که به همراه شدو روی زمین افتاده بودند به سرعت بلند میشود"نزدیک بود"
شدو درحالی که دست از پای خود گرفته است میگوید"ممنون... آخ... پام!!... درد گرفت"
تیلز دست شدو را میگیرد و بلند میشوند"وقت برای تلف کردن نداریم دوستامون به کمک نیاز دارن"
شوالیه به سرعت شمشیرش را از روی زمین بر میدارد"بزن بریم!"
آنها باهم به قلب لشکر دشمن حمله میکنند و فرمانده دشمن را میبینند.
شدو با تعجب میگوید"چی شد ؟... فرماندشون دختره ، خدای من؟!"
ظاهرا فرماندهی دشمن با یه دختر با بدنی نارنجی مایل به قهوه ای و چشمانی آبی بود که از لباس هایش میتوان فهمید که از قبیله اکیدناست
تیلز به سرعت به سمت سونیک و بقیه اعضای گروه که درکنارهم پشت یک تکه سنگ بزرگ سنگر گرفته بودند میرود اما شدو به مبارزه ادامه میدهد... ناگهان تیلز بلند داد میزند"شدووو!!... بیا اینجااا!...
اماشوالیه شدو درحالی که داشت آرام آرام اشک میریخت و میجنگید ، توجهی به صدا نکرد و به جنگیدن ادامه داد
تیلز رو به اعضای گروه میگوید"این بچه چش شده!؟"
امی با تعلل جواب میدهد"نمیدونم... شاید یاد خاطره بدی افتاده"
سونیک"زود باشید... باید بریم کمکش"
اعضای گروه به سمت شدو میروند و همراه با او به جنگیدن ادامه میدهند
پس از مدتی لشکر دشمن با تلفات زیادی عقب نشینی میکند واعضای گروه شبح سفید شادی میکنند
درحالی که همه درحال شادی بودند شدو روی زانویش نشسته بود و با گریه با خودش حرف میزد"منو ببخش... نباید اینطوری میشد"
سونیک متوجه شدو میشود و به سمت او میرود"هعی رفیق!... مشکل چیه؟"
امی هم با بقیه اعضای گروه سمت شدو میرود... امی با دستان ضریفش اشکای شوالیه رو پاک میکند و دست اورا میگیرد و از جا بلندش میکند و آرام در گوشش میگوید"هعی... قوی باش مرد..."
سپس امی دست شدو را میکشد و اورا به سمت پایگاه هدایت میکند"بیا بریم درموردش حرف بزنیم ببینم مشکلت چیه"
سونیک و دوستاش که نظاره گر بودند آنهاهم دنبال امی و شدو به سمت پایگاه میروند
امی به همراه شدو وارد اتاق عملیاتی میشوند و کنارهم روی صندلی میشینند و امی با حالتی ملایم از شدو میپرسد"خب رفیق... بگو ببینم جریان چیه؟"
سونیک و دوستانش بدون اینکه امی و شدو متوجه آنها شوند دم در فال گوش می ایستند
شدو به چشمان امی زل میزند و اشک در چشمانش جمع میشود اما چیزی نمیگوید و سکوت میکند...
این داستان ادامه دارد...