روشنایی بخش ۱

✨روشنایی✨
•°•°•°•°•°•°•°•°°•°•°•

داستان از زبان؟؟؟:

لبه پرتگاه نشسته بودمو و پاهامو تکون میدادم...مثل همیشه لبخند میزدم...داشتم به شهر گرین گوست نگاه میکردم...پایین پرتگاه یک جنگل بزرگه با درختای نسبتا بی روح و شهری که به شهر ارواح معروفه...چون مردمش زیاد مهربون و گرم نیستن...راستش پادشاهمون خیلی بدجنسه...مفلیس! مفلیس تاریکی...تسلط مطلق قدرتمند! هیچکس جرئت نداره جلوش بایسته...ولی من برام مهم نیست...همینطوری به گرین گوست نگاه میکردم که با انفجاری که رخ داد...پاهامو از تکون دادن نگه داشتم...گوشامو کج کردم:

من: یعنی کیه؟
از جام جهیدم و خودمو از بالا پرت کردم پایین...چشمامو بسته بودم و خارای آبیم توی نسیم سقوط تکون میخورد...با لبخند و هیجان چشمامو باز کردم...با قدرت کریستالی که داشتم کریستال های آبی روشن ساختمو روشون لیز خوردم و وارد جنگل شدم...با سرعت جنگلو طی کردم...حاله آبی پشت سرم درختا رو سرحال میکرد...اونا رو آروم میکرد...به شهر رسیدم...نباید زیاد آفتابی بشم...ممکنه سربازای مفلیس منو ببینن و ببرن پیشش!! نمیخوام برگردم اونجا! یواش یواش و با احتیاط رفتم سمت جایی که انفجار رخ داد...یکم رفتم تا اینکه رسیدم...سمت آبنمای تزیین شده ای بود که میدون اصلی شهر محسوب میشد...پشت یک بشکه قایم شدم...و از پشتش سرمو یکمی آوردم بالا...اوه خدای من...یک دختر بچه در حالی که عروسکشو محکم بغلش گرفته بودو گریه میکرد...سربازای سیاه...اونا خیلی بی رحمن...دیدم یک خارپشت مشکی با اونا درگیر شده بود...مردم فقط اطراف نظاره گر بودن..آخه هیچکس جرئت نمیکنه با مفلیس و سربازاش در بیوفته...اون خارپشت سیاه که خطوط قرمز روش بود با سرعت و مهارت بی نظیری سربازا رو از پا در میاورد...واو...چقدر حرفه ایه! همینطور داشتم نگاه میکردم که یکی از سربازا گرفتشو پرتش کرد سمت آبنما...قبل اینکه به آبنما بخوره فورا خودشو نگه داشت و ایستاد:

؟؟؟: بی مصرفا!
و دوباره حمله کرد...اینبار اون سربازو گرفتو پرت کرد! کار همه سربازا رو تک نفره ساخت!! دمش گرممم اون کیههه!؟؟! سربازا با ترس فرار کردن...اون خارپشت برگشت پیش اون دختر بچه و با جدیت دستشو گذاشت روی شونه بچه...جلوش زانو زد:

؟؟؟: خوبی؟
اون بچه سرشو تکون داد:

؟؟؟: خوبه...برگرد پیش مامان بابات بچه جون!
دختربچه لبخندی زد و تشکر کرد و فورا دوید و رفت...مردمم کم کم متفرق شدن...خدایا...اون نمی دونه به خاطر مقابله کردن با سربازای مفلیس چقدر توی خطر میوفته...شاید...شاید بتونیم دوست بشیم! لبخندی زدم و رفتم سمتش:

من: آمم...ه-هی...سلام!
دستشو میتکوند که برگشت سمتم:

؟؟؟: شما؟
لبخندی زدم و دستامو بردم پشتم:

من: چیزه...من...من سونیکم...اسم تو چیه؟!
اخمی کرد و روشو ازم گرفت:

؟؟؟: به تو ربطی نداره...
داشت میرفت که یکهو پریدم جلوش:

من: وایسا وایسا...جدی میگم...من...خب...خیلی مهارتت زیاده...تو..تو عالی میجنگی!
سری تکون داد و با چشمای نیم باز و اخم بهم خیره شد:

؟؟؟: ممنون!
دوباره خواست بره که باز جلوش ایستادم و مانع شدم:

من: خواهش میکنم! من...من از آشناییت خوشبختم!
دستمو سمتش دراز کردمو چشمامو بستم و لبخند زدم...چشمی چرخوند:

؟؟؟: (جدی) آهه...همچنین!
چشمامو باز کردم و بهش خیره شدم...

من: اسمتو بهم نمیگی غریبه؟! من این شهرو مثل کف دستم میشناسم بخوای می تونم نشونت بدما!
آهی کشید:

؟؟؟: شدو! شدوی خارپشت! حالا هم دست از سرم بردار!
راهشو کج کرد بره...منم با لبخند راه افتادم دنبالش...یکم بعد ایستاد و برگشت طرفم:

شدو: تو...چرا راه افتادی دنبال من؟! برو پی کارت بچه!
سر تکون دادم:

من: خب آره...میخوای شهرو نشونت بدم؟

شدو: نه!

من: چرا؟!

شدو: اینش به ربطی نداره!
دوباره دویدم جلوش:

من: مفلیس خیلی عصبانی میشه! تو سربازاشو زدی!

شدو: به جهنم! ازش نمی ترسم! هر غلطی میخواد بکنه!
گوشامو دادم عقب...یکدفعه گفتم:

من: مفلیس بی رحمه! نباید دست کم بگیریش!

شدو: باشه!
منو کنار زد و به راهش ادامه داد...دوباره پشت سرش راه افتادم:

شدو: (عصبی کلافه) اینقدر منو دنبال نکننن!!
ایستادم:

من: میخوای امشب کجا بمونی؟
برگشت طرفم:

شدو: تو کار و زندگی نداری؟ به تو چه که میخوام کجا بمونم!
سرمو کج کردم و گوشامو انداختم...آهی کشید:

شدو: قبرستون!! میرم هتل!!

من: اینجا هتل نداره...برای ورود به هتل باید سر یک نفرو به عنوان پول ببری! فقطم یک شب میتونی بمونی!
با تعجب و عصبانیت بهم نگاه میکرد...لبخندی زدم:

من: هی میخوای بیای خونه من؟؟ میخوای خونه امو نشونت بدم؟
چشمامو باز کردم، دیدم داره میره سمت هتل...لبخند آرومی زدم...

داستان از زبان شدو:


این پسره خیلی عجیب غریبه...همه چیزش! البته چی اینجا عجیب نیست! ولی اون...اون بخیه های روی دست و گردنش! چشماش...اون...اَه ولش کن! جلوی ورودی هتل ایستادم...خواستم وارد بشم که یک نهنگ بزرگ سد راهم شد:

نهنگ: کجا؟!

من: میخوام اتاق بگیرم!

نهنگ: باید بهاشو بدی!
چشمی چرخوندم و دست به سینه شدم:

من: و بهاش چیه؟
پوزخندی زد...

نهنگ: سر یک نفرو هدیه بیار!
جا خوردم...پس اون درست میگفت! خر خر کردمو دندونامو نشون دادم...احمقانه هست!

من: نمی تونم!

نهنگ: پس برو رد کارت!
دلم میخواد از این نهنگ ماهی کبابی درست کنم! احمق! سرمو کج کردم...یکدفعه چشمم افتاد به اون عجیب الخلقه که از پشت آبنما داشت منو دید میزد...به محض اینکه فهمید دارم بهش نگاه میکنم فورا سرشو دوباره پشت آبنما مخفی کرد ولی گوشاش دیده میشدن...چشمی چرخوندم...باورم نمیشه...واقعا فکر کرده ندیدمش؟! با بی میلی رفتم طرفش...پشت سرش وایسادم ولی متوجه من نشد...یکم سرشو بالا آورد و وقتی دید نیستم ایستاد و زمزمه کرد:

سونیک: کجا رفت؟

من: اااهمم...
با ترس برگشت:

سونیک: ای وایی...عه...تویی! تو کِی...

من: خونه ات کجاست!؟
تعجب کرد ولی بعدش مثل ابلها لبخندی زد و دستاشو برد پشتش:

سونیک: میخوای نشونت بدم؟!
با عصبانیت نفسمو بیرون دادم:

من: اگه نمیخواستم بیام به خودم زحمت نمی دادم از تو کمک بخوام!
سرشو تکون داد و با همون لبخند احمقانه اش گفت:

سونیک: اونجاست...
با دست به یک نقطه اشاره کرد...دنباله اشاره دستشو گرفتم که دیدم داره به کوهستان اشاره میکنه...ابرویی بالا انداختم:

من: خونه ات توی کوهه؟
سرشو به معنی نه تکون داد:

سونیک: نه...اصلا بیا دنبالم که بهت از نزدیک نشون بدم!
یکهو دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند...غرولند کنان گفتم:

من: هی هیی!! دستمو ول کنن!!
دنبالش میرفتم که از شهر خارج شد و وارد جنگل شد...همون جنگلی که میگفتن نفرین شده هست! این احمق آبی اینجا زندگی میکنه؟ درختا پژمرده بودن...تار های عنکبوت روی شاخه ها ترسناکترش میکرد...جنگل مه آلود بود و زمین مرطوب...اعتراف میکنم این جنگل واقعا حس بدی میداد...ولی عجیب ترش اینه که این آبیه اصلا نمی ترسه که هیچ...بازم لبخند میزنه!! خل و چل!

من: اوهوی...کاکتوس آبی...داری منو کجا میبری!؟ فکر کردم گفتی قراره خونه اتو نشونم بدی!

سونیک: خب میخوام همین کارو کنم دیگه...بیاااا رسیدیم!
با هیجان به طرفی دوید...پشت سرش شاخ و برگ درختا و بوته هارو کنار زدم...

من: اینجا واقعا چندشه!
بالاخره از بین خار و خاشاک رد شدم...سرمو آوردم بالا و با دیدن اون مکان خشکم زد...ا-اینجا دیگه کجاست؟! اطراف مه آلود بود و چهار ستون سفید بلند پایه های یک مربع رو میساختن، سقف نداشت و بین ستون ها با کاشی های سفید، قدیمی و ضربه خورده پر شده بود...زنجیر های شکسته اون وسط بیشتر خودنمایی میکردن...رفت کنار یک ستون ایستاد و با لبخند به من گفت:

سونیک: خوش اومدی!
نگاهی به اطراف کردم...بدون اینکه قدمی جلو بذارم اخم کردمو گفتم:

من: اینجا کجاستت؟؟!

سونیک: خونه منه دیگه!

من: هه!! داری منو دست میندازی بچه!؟!؟ (خنده عصبی)
لبخندش محو شد و قیافه مظلومانه گرفت:

سونیک: ن-نه..اینجا واقعا خونه منه! وقتی مفلیس ازم خواست قدرتمو بهش بدم و ندادم...اون منو طلسم کرد که مجبورم کنه به حرفاش گوش بدم...
دو تا دستشو بالای پیشونیش گرفت و یک نور آبی کمرنگ اطراف سرش نمایان شد، کم کم یک علامت شبیه قطره آب سیاه رنگ که وسطش یکمی کم رنگ تر بود روی پیشونیش ظاهر شد...

سونیک: این علامت اربابیت مفلیسه...ولی من فرار کردم...توی اون مدت منو ایجا نگه میداشت...این مکان نفرین شده هست و هیچکس اینجا نمیاد...
با این حرفا هم عصبی بودم و هم به عقلش شک کردم! نگاهش کنن!! داره میخندههه!! با عصبانیت رفتم طرفشو یقه اشو گرفتم و زدمش به ستون:

من: آخهه احمق دیوونههه!! کجای این مکان شبیه خونه هستت!!؟؟ اینجا زندان تو بودهه! شکنجه گاهت بوده بعد بهش میگیی خونههه!!؟!؟!؟ببینم تو اصلا مغز تو کله ات هستت!!؟؟
شکه چند بار پلک زد...بعدش اشک زیر چشماش جمع شد و چشماشو بست...یک لبخند آروم زد و گفت:

سونیک: و-ولی من جای دیگه ای رو ندارم!
با بهت و عصبانیت یقه اشو ول کردم...رفتم عقب:

من: عمرا اینجا بمونم!
خواستم برگردم که دوباره اومد جلومو گرفت...

من: (عصبی) اینقدر مثل ابلها سد راهم نشوو!! اصلا تو چرا گیر دادی به من!!؟؟ برو به یکی دیگه بگو بیاد و از این مکان مسخره لذت ببره!!
ملتمسانه طوری که انگار نخواد من برم دستاشو سمتم دراز کرد که مانع رفتنم بشه:

سونیک: خ-خواهش میکنم!! ب-باشه یکجای دیگه میشناسم بریم اونجا!؟؟
اخمی کردم و عقب هلش دادم:

من: چرا اینقدر اصرار داری من نرم؟!؟؟!
سرشو انداخت پایین و بازم لبخند غمگینی زد:

سونیک: چ-چون...من تنهام...هیچکسو ندارم که بخواد پیشم باشه...البته جز یک نفر که خیلی خیلی کم میاد پیشم...
ابرویی بالا انداختم...روی زمین نشست و سرشو پایین انداخت...چشمی چرخوندم و آهی کشیدم:

من: کجاست؟!
بهم نگاه کرد:

سونیک: بیاا!
فورا دوید...منم دنبالش راه افتادم...خدایا...ببین گیر کدوم روانی افتادیم! واقعا به عقل داشتنش شک کردم! مثل مُرده متحرکه! یکمی رفتیم که به یک درخت خیلی قطور و بزرگ رسیدیم...مشخصه درختش عمر زیادی داره...با جدیت به درخت نگاه میکردم که دیدم از درخت بالا رفت...تازه متوجه کلبه چوبی قدیمی بالای درخت شدم...با دست بهم اشاره کرد:

سونیک: بیا شدو!
کلافه آهی کشیدم و منم از درخت بالا رفتم...کلبه در نداشت که هیچ
...پنجره اشم شبیه یک مربع بدون شیشه بود :/ داخل کلبه هیچی نبود...خالی خالی بود...حتی فرشم نداشت! چوب های کلبه پوسیده بودن و قدیمی بودن ولی با این حال به خاطر شاخ و برگ درخت که دور کلبه پیچیده شده بودن استحکامشو حفظ میکرد...

من: جدا خیلی از این جاهای مترکه و عجیب خوشت میاد نه؟ (جدی)
روی زمین چهارزانو نشست و دستاشو جلو گذاشت:

سونیک: نه! اینجا محل بازی بچگیمه! دوسش دارم!
آهی کشیدم و نشستم...به دیوار کلبه تکیه زدم و یک دستمو روی زانوی بلند شدم گذاشتم...خودش زیر پنجره نشسته بود...لبخندی زد و با خوشحالی گفت:

سونیک: خب!؟ بیا بیشتر آشنا بشیم!
ابرو بالا انداختم:

من: به چه منظور!؟

سونیک: دوست بشیم!
خنده کلافه ای کردم:

من: من همیشه تنها بودم...و علاقه ای به داشتن دوست ندارم!
سرشو کج کرد و گوشاشو انداخت:

سونیک: چرا؟! تنهایی وحشتناکه!

من: برای من بهشته!
یکمی بهم زل زد...مشخصه داره سعی میکنه جمله ای که گفتمو لودینگ کنه...یکهو صورت تعجبش به لبخند گرم تبدیل شد:

سونیک: اسم واقعیت چیه؟

من: اسمم شدو خارپشته! اسم واقعی ندارم اسمم همینه و بس! مگه باید اسم دیگه ای میداشتم؟؟

سونیک: خب...نه...اسم واقعی من کریستال بلو سُل سونیک وُلگا هست!*Crystal Blue Soul Sonic Volga*
با تعجب گفتم:

من: عجب اسم طولانی ای داری!
سرشو تند تند تکون داد:

سونیک: آره! ولی همه سونیک صدام میزنن!

من: هه...تو چی هستی بچه؟ چرا اینقدر لبخند میزنی؟! مطمئنم یک موجود عادی نیستی!

سونیک: من یک موجود جادویی هستم...می تونم به هر کی که خودم انتخاب کنم قدرت بدم...قدرت کریستالیس دارم...و خب...راستش...من عاشق لبخند زدنم! قبلا من دوستای زیادی داشتم ولی بهم خیانت کردن و ازم سوء استفاده کردن...میخواستن منو بکشن تا قدرتمو بگیرن...ولی یک نفر نجاتم داد...منم به اون یک نفر قسم خوردم قدرتمو به آدمای خوب بدم!
با تعجب به حرفاش گوش میکردم...با اینکه اینقدر زجر کشیده بود ولی لبخند میزد...

من: پس چرا افتادی دنبال من!؟ اگه میدونی ممکنه دوستای جدیدت دوباره بهت خیانت کنن!!

سونیک: نه! ازت انرژی پاک احساس میکنم! تو آدم خوبی هستی...یا حداقل نیت پاکی داری! هدفت خوبه...واسه همین اومدم دنبالت! میخواستم قدرتمو بهت بدم!

من: هه...من به قدرتت نیازی ندارم بچه! و درضمن...از کجا مطمئنی هدفم خوبه؟

سونیک: هدفت چیه؟

من: به تو ربطی نداره!
روی چوب های سرد به پهلو دراز کشیدم و پشتمو بهش کردم...ابله! افتاده دنبال من که میگه میخواد قدرتشو بهم بده!؟ هه...واسه نابودی مفلیس عوضی مجبور نیستم از برده فراریش کمک بگیرم!

قسمت بعد: ولگا؟!

موضوعات: تک پارتی ها
[ سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ ] [ 15:56 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب