🥷شوالیه تاریک🥷 قسمت2

شوالیه که تازه از شوکی که بهش وارد شده بود خارج شده بود جواب داد: اسم من....

در همین لحظه صدای پای سربازان از بالای سرشون شنیده میشد. شوالیه که میخواست اسمشو به امی بگه پرسید"صدای پای سربازهای حکومتی داره میاد... از روی ناهموار بودن صدا میشه فهمید که سواره هم باهاشون هست و میخوان به یه جایی حمله کنن"

امی به سرعت خودشو جمع و جور کرد و دست شوالیه رو گرفت و با خودش به سمت انتهای کانال برد و در یه دریچه رو به سمت بیرون باز کرد و گفت"احتمالا اونا میخوان دوباره به ما حمله کنن... باید به بچه ها خبر بدیم... امیدوارم که هنوز اونا نرسیده باشن به پایگاه... بیا برو بیرون منم پشت سرت میام"

شوالیه درحالی که نفس نفس میزد و آب دهنشو قورت میداد... به آرامی از نردبان هایی که یه سمت بالای دریچه میرفت رفت بالا و امی هم پشت سرش داشت بالا میرفت... بعد از خارج شدن از کانال...امی گارد برای مبارزه گرفته بود و شوالیه هم دست به شمشیرش گذاشته بود تا اگر دشمنی در آن اطراف بود باهاش مقابله کنن... بعد از چند لحظه امی رو به شوالیه کرد و گفت: فعلا در امنیتیم... باید بریم و به اعضای گروه خبر بدیم"... دست شوالیه رو میگره و به سمت دروازه پایگاه حرکت میکنن... پایگاه از دور قابل مشاهده نبود چون جنگل تاریک و مه آلود بود... یکم که نزدیک تر شدند پایگاه قابل مشاهده بود شوالیه داشت تو ذهنش بخودش میگفت"عجب پایگاه بزرگ و عجیبی... به نظر جای خوبی میاد... و اینکه این امی... با اینکه تازه باهام آشنا شده و فهمیده که من هم یکی از افراد نظامی این حکومتم ولی بهم اعتماد کرده و داره منو میبره به سمت پایگاهشون... یعنی چی توی من دیده... به زودی میفهمم... شاید بهتر باشه که از این حکومت فاسد بیرون بیام به گروهشون بپویدم... آره... این بهترین کاره"

میرسن به در اصلی پایگاه... یه اسکنر چشمای امی رو اسکن میکنه و در باز میشه... سالنی بزرگ و روشن با مجسمه های گوناگون... فرشی قرمز که تا انتهای راهرو کشیده شده بود ودر راهرو در های زیادی بودن که به اتاق های گوناگون منتهی میشدند(سالن غذا خوری،اتاق خواب،زمین ورزشی،اتاق عملیاتی و...)... تعدادی عکس از دوستان امی روی دیوار زده شده بود... درست مثل یک قصر رویایی پیشرفته بود با این تفاوت که مثل یک قصر راه رو های تو درتو و پیچیده نداشت...

شوالیه به همراه امی میرسن به اواسط راهرو و جلوی یک در امی شوالیه رو متوقف میکنه و روبه صورت اون میکنه و میگه"اینجا اتاق اصلی پایگاهه و بزرگ ترین اتاق اینجا به حساب میاد... توی این اتاق جمع میشیم و باهم نقشه میکشیم و برنامه ریزی میکنیم... اتاق پر از وسایل پیشرفته و مجهزه...پس به چیزی دست نزن و خودت باش... لازم نیست رفتارتو عوض کنی"

شوالیه که در تعجب بود و از دیدن این همه چیز های گوناگون و پیشرفته متعجب بود جواب داد"باشه... قول میدم"

امی دست شوالیه را میگیرد و باهم وارد اتاق میشوند... دوستان امی در آنجا بودند ودور یک میز که روی آن یک ماکت هلوگرامی بود نشسته بودند... مثل اینکه خبردار شده بودند و داشتند برای جنگ آماده میشدند... امی به سرعت شوالیه را روی صندلی نشاند و خودش هم کنار آن نشست... امی سلامی به دوستانش کرد و شروع به صحبت کردن کرد"همونطوری که میدونید دوباره دارن بهمون حمله میکنن... اینبار با یه سپاه مجهز دارن میان... سپاه اونا یه حالت نوستالژی داره که مجهز به صلاح های آتشین شده... ماهم باید با صلاح های مجهز به سمت اونا بریم...این شوالیه ای که در کنار من میبینید از افراد حکومت قبلی بوده و تازه از ماموریت برگشته... میتونه عضو جدید گروه ما باشه و بهمون کمک کنه

امی رو به شوالیه کرد وگفت"اینا دوستای منن... سونیک، تیلز، ناکلز، سالی، روژ، کیریم، ومن اعضای گروه رو تشکیل میدیم...تو هم میتونی دوست جدید ما باشی وبهمون کمک کنی تا به آرمانمون برسیم و یه حکومت قدرت مند برای راحتی مردم کشورمون درست کنیم... میتونی؟

شوالیه بلند شد و سر پایش ایستاد و با اعتماد به نفس کامل گفت"باعث افتخارمه که درکنار شما باشم و بهتون کمک کنم"

سونیک از سر جاش بلند شد و گفت"به جمع ما خوش اومدی رفیق... الان فرصت معرفی و گپ زدن نداریم... اسمت چیه؟"

شوالیه محکم و پر قدرت جواب داد"شدو!... شوالیه شدو هستم"

سونیک لبخندی زد و گفت"شدو... چه اسم جالبی... خب ببخشید فرصت جشن گرفت و شادی برای پیوستن شما رو نداریم ولی بعد از دفع حمله دشمن میتونیم دورهم بشینیم و باهم گپ بزنیم"

تیلز بلند شد و گفت"آره... الان بریم و آماده نبرد شیم... زود صلاحاتونو بردارید"

شوالیه گفت"من با همین شمشیرم جلوشونو میگیرم"

امی با لبخندی ریز بلند شد و گفت"اما سپاه دشمن مجهز به صلاح های جدیدی شده و با شمشیر نمیتونی جلوشونو بگیری"

تیلز گفت"یه صلاح دارم که به کارت میاد... بامن بیاید"

تیلز و شوالیه شدو به همراه دوستانشان از اتاق خارج شدند و به سمت اتاق تهچیزات که در انتهای راهرو قرار داشت رفتند... تیلز در اتاقو باز میکنه و هرنفر صلاح مخصوص خودشو برمیداره(امی چکش ارتقاء یافتشو... سونیک کفش های پیشرفتشو... ناکلز پنجه بوکس آتشین... سالی شمشیر افسانه ایشو و...)... شوالیه که مات و مبهوت داشت نگاه صلاح ها میکرد رفت پیش تیلز و دستشو روی شونه هاش گذاشت و با خجالت گفت"خب رفیق!... من باید باچی بجنگم"

تیلز خنده ریزی میکنه و میگه"با همون چیزی که توش استادی"... به سمت یه محفظه شیشه ای میره و در اونو باز میکنه... یک شمشیر قدرتمند با یک گوی کوچک طلایی در کنارش... تیلز شمشیر و گوی رو برمیداره و به دست شدو میده و میگه"این یک صلاح به شدت قوی و خطرناکه... با ظربه فولاد رو از وسط نصف میکنه... حواست باشه قدرتش خیلی زیاده"

شوالیه نگاهی از روی تعجب و کنجکاوی به گوی طلایی که توی دستش بود میکنه و به تیلز میگه"این به چه دردی میخوره!؟ "

تیلز با جدیت میگه"این شمشیرو به شدت قدرتمند میکنه... زمانی که این گوی رو به اون گودی که در وسط شمشیر قرار داره وصل کنی قدرت شمشیر صدبرابر افزایش پیدا میکنه و به شمشیر خورشیدی تبدیل میشه و میتونه اشعه خورشیدی و قدرت های دیگه ای رو به شمشیر بده"

شوالیه شدو مغرورانه میگه"خوبه... امروز موقع درگیری امتحانش میکنم"

تیلز با جدیت تمام و با قیافه ای نگران میگه"نه!... باید در مواقع ضروری ازش استفاده کرد...و برای استفاده ازش باید به تمرکز و آمادگی بالایی برسی مگرنه ممکنه به ضررت عمل کنه"

شوالیه با چهره ای پوکر فیس میگه"باشه... برای رسیدن به آمادگی لازم باید چیکار کنم"

تیلز که داشت دستکش مخصوصشو میپوشید جواب داد"بعدا بهت میگم باید... "... ناگهان امی با سرعت وارد اتاق میشه و داد میزنه" بچها بدوید!... دارن میان"

سونیک با صدای بلند میگه"همه به سرعت برین در جایگاهتون قرار بگیرید"

تیلز دست شدورو میگیره و دوان دوان میرن به سمت در اصلی و تیلز میگه"شدو!... نشون بده ببینم چی بلدی"

------------------------------

این داستان ادامه دارد...

________________________

خب دوستان اینم از این... با نظرای خوبتون بهم انرژی بدید...سعی میکنم دیگه محو نشم... ببخشید🌹😅

[ شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ ] [ 21:31 ] [ ابولفضل ] [ ]
آخرین مطالب