داستان از زبان سونیک:
عصبانیت توی تمام بدنم مثل خون پخش شده بود. مشتمو بالا آورد و با سرعت به طرفش شتاب گرفتم. همین که میلی متر مونده بود تا مشتم به اون صورت سیاهش بخوره یک نفر مشتمو توی هوا گرفت. پنجه اش دستمو احاطه کرده بود که با اعمال فشار احساس کردم الان دستم میشکنه! دندونامو روی هم فشردم که مشتمو پایین انداخت و با یک هل کوچیک چند قدم عقب رفتم. دستمو گرفتم و با عصبانیت بهش نگاه کرد:
من: اوهویی!! چرا جلومو گرفتی؟!
ابروهاش بیشتر توی هم پیچ خوردن:
دارول: بس کنید! به اندازه کافی به خاطر درگیری های مفلیس اوضاع روحی افراد خراب هست! این وسط شما دو تا با دعواهای بچگانه اتون بد ترش نکنین!!
رو به شدو کرد و با همون لحن مثلا عصبانیش گفت:
دارول: از تو انتظاراتم بیشتر بود شکارچی شدو! تو بزرگتری باید بهتر درک کنی!
پریدم وسط حرفش:
من: اون اگه میفهمید اصلا به دنبال کشتن من نمی افتاد!
شدو یک نگاه غضبناک بهم کرد ولی چیزی نگفت. دارول رو به من به چادر های سمت مخالف اشاره کرد:
دارول: سونیک برگرد به سمت چادر های اکیدناها!! حق نداری وارد محوطه استراحتگاه گارد سلطنتی بشی! برو! الاننن!!
از شدت عصبانیت قفسه سینه ام جلو و عقب میشد که با لجبازی ازشون دور شدم. موقع دور شدن از کنار همون سربازه خل و چل رد که شدم یک تنه محکم بهش زدم و همزمان زمزمه کردم:
من: از سر راهم گمشو اون ور!
و فاصله گرفتم. مردم ابله! همش میگن هیولا! بدون دید به این موضوع که هیولای واقعی ما نیستیم! مگه ما حق زندگی نداریم؟؟ لعنت بهشون! لعنت به همه اشون!!
...
روی زمین به درخت تیکه زدم و برای اینکه آفتاب به سرم نزنه طرف سایه نشسته بودم. علفای کنار درخت رو میکندم و پرت میکردم جلوم. زیر لب غر میزدم:
من: شدوی عوضی! شکارچی احمق! ذغال سوخته! جوجه تیغی مسخره! بی رحم سنگدل...با اون تیغای شاخه درختیش! اگه میتونستم-
-بسه! اینقدر تخریبش نکن دیگه!
با صداش برگشتم و به چهره آشنا نگاه کردم:
من: اوه تویی تیلز...ترسیدم!
تیلز پوزخندی زد و کنارم زیر درخت نشست و دم هاشو دورش انداخت:
تیلز: نکنه فکر کردی شدو هست!؟
پوفی کردم:
من: برو بابا...اگه اون ذغال اخته باشه همین علفا رو میریزم تو صورتش!
تیلز چشماشو چرخوند و به آسمون نگاه کرد. به خاطر درختای بلند دید محدود شده بود ولی بازم آبی آسمون رو میشد تشخیص داد:
تیلز: هنوزم دنبال انتقامی؟
با این سوالش تعجب کردم. میخواستم بگم "معلومه" ولی وقتی فهمیدم لحنش به شوخی نمیخوره تصمیم گرفتم فقط سکوت کنم. میدونست کسی مثل من عادت به سکوت نداره و فهمید اذیت شدم برای همین خودش ادامه داد:
تیلز: میدونم چقدر گذشته بدی داشتی سونیک...ولی بهش فکر کن. شرایط همه ما الان چیزی فراتر از انتقام گذشته هست. اگه بخوای حین مبارزه فقط احساسات خودتو در نظر بگیری ممکنه دیگران آسیب ببینن....
با این حرفش یاد اتفاقی که برای امی رخ داد، افتادم. وقتی توی صورتش پنجه کشیدم کنترلم دست خودم نبود. اخمی روی صورتم نشست و تیغای آبیمو به درخت بیشتر فشردم:
من: چی میخوای بگی؟
تیلز بهم نگاه کرد و یک دستشو روی دستم گذاشت:
تیلز: رفیق...میدونم برات سخته ولی...فعلا فکر انتقام رو از سرت بیرون کن! بذار مفلیس رو شکست بدیم و دنیا رو نجات بدیم بعد. اگه الان دنیا نابود بشه پس زندگی توی دنیایی که هیچ رحم و محبتی نداره بی فایده هست!
من: هه...الانشم دنیا هیچ رحم و محبتی نداره...وگرنه پدر و مادر من الان...
حرفمو نصفه گذاشتم و سرمو پایین انداختم. نمیخواستم یادش بیوفتم و این دقیقا نقطه ضعف من بود. تیلز از جاش بلند شد:
تیلز: ولی میدونم قلب تو چیزی بیشتر از انتقام و کینه رو توی خودش جا میده! سونیک...
صدای پاهاشو شنیدم که ازم دور میشد. نفسمو تند بیرون دادم و چشمامو برای یک لحظه بستم:
من: قلب....من؟ چرندیات!
نمیخواستم باورش کنم...ولی به عنوان یک گرگینه تا الان هیچ آسیبی به هیچ کس نزدم! شاید-شاید تیلز...درست میگه؟ کلافه دستمو روی صورتم کشیدم و از جام پاشدم. از بین درختای سر به فلک کشیده ای که لایه های آفتاب از بین شاخه های بلندش عبور میکرد رد شدم و به دهکده نیمه خراب شده اکیدناها برگشتم. میشه گفت از دهکده اشون چیزی باقی نمونده بود و بیشتر چادر های بزرگ و کوچیک به چشم میخورد. آره خب. یک بخشی شده چادر اکیدناها و یک بخشی شده چادرای اون از خودمتشکرای بالادستی! شهر کرالورد! لعنتی...چشمامو نیمه باز کردم. باید خودمو خالی کنم. نیاز دارم حرفامو به یکی بزنم، ولی کی؟ مغزم رفت سمت امی...اما نه! امی خودش به اندازه کافی درد روحی داره! اگه قرار باشه مشکلات منم به دوش بکشه دیگه واقعا...آهه. تیلز!؟ همم، نگاهی به اطراف کردم، تیلز با یک عده از اکیدناهای جوون سرگرم وسایل و ساخت و ساز شده بود. لبخند کوچیکی گوشه لبم نقش بست. خوشحالم که تیلز تونسته با بقیه هم ارتباط بگیره! عملا فکر میکردم قراره تا آخر من تنها دوست صمیمیش باشم...ولی خوشحالم میبینم الان دیگه اینجوری نیست. خنده های دوستام باعث میشه منم احساس خوشحالی کنم...نمی تونم بذارم تیلز روزشو با احساسات شکسته مزخرف من خراب کنه، هرچند یکم پیش حرف زدیم ولی الان واقعا باید حرفای دلمو که مدت هاست ذهنمو درگیر کرده بریزم بیرون...آه سنگینی کشیدم و با بی حوصلگی اطرافو آنالیز کردم تا یکی رو پیدا کنم تا سرش هوار شم...بالاخره یک نفر چشممو گرفت! درسته بهترین گزینه نیست ولی تنها گزینه هست! ناکلز تنها نزدیک یک چادر نشسته بود و با یک مجسمه چوبی توی دستش ور میرفت. اینجور بگم...تراشش میداد. چشمامو چرخوندم و به طرفش قدم برداشتم. نزدیک تر که شدم اینقدر سرش توی کار خودش بود که حتی متوجه منم نشد. صدامو صاف کردم و سعی کردم یکمی لحن بازیگوش بهش بدم:
من: هی! سلام مشت گنده!
سرشو به طرفم چرخوند و جوری که انگار غافلگیر نشده باشه گفت:
ناکلز: چیشده آبی تیزپا؟ اومدی سراغ من!
بدون هیچ جوابی رفتم و کنارش روی کنده چوب نشستم و آرنج دستامو روی زانوهام گذاشتم:
من: خب، اشتباه کردم که اومدم به قرمز گنده سر بزنم ها؟! صادقانه بگم...حوصله ام سر رفته بود، گفتم یکمی اذیتت کنم!
صدای پوزخندشو شنیدم. دوباره مشغول کنده کاری اون چوب شد:
ناکلز: عجب کار شاهکاری میکنی!
تک خنده ای کردم اما خنده ام سریع جاشو به یک چهره خسته داد. سنگینی حرفامو روی قلبم احساس میکردم. دهنمو باز کردم و شروع کردم به صحبت:
من: باید حرف بزنم...نیاز دارم یکمی...میدونی، خالی بشم...
سرشو تکون داد و نگاه اجمالی به مجسمه نیمه کارش کرد:
ناکلز: خوبه! فقط بگم، من شنونده خوبی نیستم!
بی توجه به حرفش ادامه دادم:
من: گاهی وقتا...یادم میره کی بودم. من اتفاقات زیادی رو تجربه کردم ولی...لعنت بهش، هربار یادم میاد احساس گناه میکنم...
به دستام نگاه کردم:
من: وقتی بچه بودم، مادرم بهم گفت برای قوی شدن باید درد بکشی...موفقیت با شکست هاش هست که لذت بخشه...
سرمو چرخوندم و به سربازای کرالورد که خیلی اونطرف تر مشغول کارای معمولی بودن خیره شدم:
من: گاهی وقتا احساس میکنم...باید برای تصمیمات بزرگتر از بعضی اولویت های خودم دست بکشم...اگه قراره توی دنیایی باشم که بی رحمه...بی رحمی متقابل کمکی نمیکنه...فکر میکنم...راستش...از انتقام خسته شدم، روحم خسته تر از اونی هست که بخوام به فکر انتقام باشم...مدت زیادی از اون اتفاق میگذره، من بیشتر عمرمو با فکر انتقام گذروندم بدون توجه به اینکه چیزای مهم تر از اونم هست. دوستایی که توی این راه پیدا کردم...یکجورایی این احساس...جدیده...
به رو به روم نگاه کردم. دستامو توی هم چفت کردمو سرمو انداختم پایین. آهی کشیدم که ناکلز با همون لحن همیشگی گفت:
ناکلز: اوه پسر...سوپرایز شدم!
بهش نگاه کردم و یک اخم کوچیک روی صورتم نشست، با حالت کنایه آمیز زمزمه کرد:
ناکلز: سرت به سنگی جایی خورده؟ یا شایدم موقع دعوا با اون شکارچی سلطنتی یک مشت خورده توی صورتت و عقلتو آورده سر جاش! حرفای سنگینی میزنی!
یکمی اعصابم خرد شد...پوزخندی زدم:
من: میدونی چیه؟ حق با تو بود! تو واقعا شنونده افتضاحی هستی!
و از جام بلند شدم:
من: با این حال...بازم ممنون که تحمل کردی و بهم گوش دادی!
همونطور که ازش فاصله میگرفتم صداشو شنیدم:
ناکلز: خب شایدم واقعا وقتش باشه تغییر کنی!
من: هه...شاید!
داستان از زبان شدو:
توی چادرم مشغول بررسی یکسری نقشه و اتفاقات اخیر کرالورد بودم. حمله مفلیس، قربانی شدن مردم بی گناه، اسارت مردم و اون سربازای سیاهی که مفلیس خطاب میکرد...آهه...باید سریع دست به کار بشیم و قبل اتفاق دیگه ای جلوی اون موجود عجیب رو بگیریم...با توجه به حرفای دارول، اگه زمرد بزرگ با قدرتی که براش توصیف کردن دست مفلیس باشه این موضوع نگران کننده تر هم میشه! دستمو زیر چونه ام گذاشتم و همونطور که به اطلاعات روی میزم نگاه میکردم یکی از سربازا وارد چادرم شد:
-قربان!
من: چیشده؟
-پادشاه میخوان شما رو ببینن...
کمی اخم کردم ولی بعدش سرمو تکون دادم:
من: بسیار خب...
احترامی گذاشت و از چادرم خارج شد. شقیقه هامو مالش دادم و نفسمو سنگین از ریه هام خارج کردم. ایستادم و بعد از جمع کردن لوازمات و کاغذ های روی میزم از چادر بیرون رفتم. چادر پادشاه سیلور، یک چادر سفید بزرگ با نوار های طلایی نماد سلطنتی کرالورد بود. قبل از ورودم، تمرکز کردم و بعد وارد شدم:
من: سرورم...با من کاری داشتید؟
نگاهمو به بالا دادم. سیلور (اینجانب برای راحتی مینویسم سیلور :..) ❄) برگشت و بهم نگاه کرد:
سیلور: شدو...لطفا بشین...
درسته یک پادشاه هست ولی هرگز ندیدم به خودش مغرور بشه...با ندیمه و خدمتکار ها هم به خوبی رفتار میکنه...سری تکون دادم و روی صندلی جلوی میز نشستم. چشمم به نقشه روی میز افتاد. نقشه کرالورد! میتونستم حدس بزنم الان درباره چی میخواد صحبت کنه:
سیلور: مفلیس...داره مردم رو اسیر میکنه...از طرفی خیلی ها امیدشون به پادشاهشون هست. اما...
حرفشو قطع کردم و با اشاره به علامت قصر روی نقشه گفتم:
من: ملکه بلیز در اسارت هستن...باید از قصر خارجشون کنیم...
سیلور به منظور تایید سرشو تکون داد و دستاشو روی میز گذاشت:
سیلور: درسته! قلعه و شهر به تصرف اون اهریمن تاریکی دراومده...با وجود قدرت زمرد بزرگ مقابله کردن باهاش الان سخت تره...باید بلیز رو نجات بدیم...ملکه در خطر هست و من نمیخوام که...
مکث کرد و نگاهشو به در چادر داد، گفتم
من: من میتونم نجاتشون بدم...
بهم خیره شد و زمزمه کرد:
سیلور: نه! تنهایی خطرناکه! مفلیس قدرتمنده...به تنهایی موفق نمیشی...اینطوری جون خودتو الکی به خطر میندازی!
من: نگران من نباشین...من از پسش برمیام. میتونم-
دستاشو محکم به میز زد:
سیلور: متوجه نیستی شدو؟؟!!! من بیشتر افراد قابل اعتمادم رو از دست دادم! تنها کسی که الان میتونم بهش اعتماد کنم تویی!
نمی دونستم چی بگم. سعی کرد عصبانیت و اندوه پشت نقاب صورتشو کنترل کنه:
سیلور: نمی خوام تو هم از دست بدم...اگه جون تو در خطر بیوفته جون ملکه هم در خطر میوفته، این فقط درباره خودت نیست!
من: پس...چند تا از بهترین سربازان رو همراه خودم میبرم تا-
سیلور: نه!
من: بله!؟
تکرار کرد و دستاشو پشتش برد:
سیلور: نمی خوام اکیدناها بفهمن که دارم برای نجات بلیز نقشه میریزم! باید مخفیانه بری...باید کسی رو ببری که بتونه پا به پات بیاد...حتی اگه بهترین مبارز هم همراه خودت ببری باز هم نمی تونن مهارت کافی داشته باشن...
من: شما کسی مدنظرتون هست؟
به طرفم چرخید و آهی کشید:
سیلور: شاید خوشت نیاد بشنوی ولی به نظرم اگه سونیک همراهت بیاد بهتره!
با این حرفش دستم روی میز مشت شد. اخمام توی هم رفت:
من: اون!؟؟ ولی سرورم! اگه قراره اونو همراه من بفرستین، ترجیح میدم تنهایی برم! حتی اگه جون خودم رو از دست بدم ملکه رو صحیح و سالم نجات خواهم داد! لطفا! هر کسی جز اون گرگینه!
سیلور سرشو تکون داد:
سیلور: میدونم...میدونم ازش متنفری...تو شکارچی هستی و اون هیولا. اما سونیک سردسته بهترین دزدای شهر هست...مهارت های کافی در مخفیانه وارد و خارج شدن رو داره...از طرفی اینقدری سریع و چابک هست که از خطرات جون سالم به در ببره، به علاوه...
یکمی نزدیک تر شد:
سیلور: اون یک گرگینه هست!
***
دست به سینه نشسته بودم که چادر کنار رفت و اون آبی احمق اومد داخل:
سونیک: (سوت زدن) واو...شب نشینی پادشاه و زیردست گرفتین؟ الان باید خوشحال باشم که به مهمونی کوچیکتون دعوت شدم؟؟
اینقدر حرفای بیخود میزنه دلم میخواد دستامو دور اون گردن نی قلیونش حلقه کنم و صداشو بِبُرم! سیلور به صندلی دیگه ای اشاره کرد:
سیلور: لطفا بشین...
سونیک: اوه! لطفا!؟ مودب شدی پادشاه!
بدون ذره ای احترام روی صندلی نشست در حالی که یک پوزخند مسخره روی لباش بود. اخمم غلیظ تر شد...لعنتی! باورم نمیشه قبول کردم با این معیوب الحال برم ماموریت!! هرچند...نمی تونم سرعت و زیرکی احمقانه اشو انکار کنم...هر چی نباشه ۱۳ بار از زیر دستم قسر در رفت. سیلور نگاهی بهش کرد:
سیلور: از اینکه از وقتت گذاشتی بیای ممنونم...ولی باید درباره موضوعی باهات حرف میزدیم.
پاشو روی پای دیگه اش انداخت و با هیجان گفت:
سونیک: جدی!؟ راجب چی!؟ دزدیدن جواهر اوریتا؟ دروغ هام؟ ناکار کردن چند تا از سربازات؟ شایدم به خاطر اینکه بهت بی احترامی کردم میخوای دستور بدی سرمو از تنم جدا کنن! آره!؟
دیگه طاقت نیاوردم...نمی تونستم حرفای مفتشو تحمل کنم. با جدیت بهش خیره شدم:
من: اینجایی تا کمک کنی ملکه بلیز رو از قصر خارج کنیم!
نوشیدنی که داشت میخورد توی گلوش پرید و سرفه زد:
سونیک: اهه اهه!! جانم؟ چیکار کنم!؟ ملکه بلیز؟ نجات؟ من!؟؟ (خنده)
سیلور دستشو به میز کوبوند:
سیلور: این شوخی نیست! تو و شکارچی باید بلیز رو از اسارت مفلیس نجات بدین...اما کسی نباید درباره این موضوع بفهمه!
پوزخندی زد:
سونیک: نکنه به خاطر اینه که میدونی اگه دارول بفهمه عمرا اجازه بده! خب...جالب شد!
سیلور: تو و شدو قراره با همکاری هم مخفیانه به قصر توی شهر برین، ملکه رو نجات بدین و صحیح و سالم برگردونید...
توی ذهنم داشتم نقشه ورود و خروج به قصر رو میکشیدم که با صدای اون توجهم بهش جلب شد:
سونیک: هاه! و چی باعث شد فکر کنین بعد اون همه بلایی که سر من و امثال من آوردین...قراره کمکتون کنم!؟ تو پادشاه من نیستی...اونم ملکه من نیست! پس برای منم اهمیتی نداره!
مشتمو روی میز کوبوندم و از جام پاشدم:
من: ساکت شو!! چطور جرئت میکنی اینجوری درباره خانواده پادشاه صحبت-
سیلور: شدو!
بهش نگاه کردم. با نگاهش اشاره کرد تا بشینم...نفسمو بیرون دادم و دست به سینه نشستم. رو به سونیک کرد:
سیلور: درسته...انتظار داشتم اینو بشنوم؛ اما...
از جاش پاشد و بدون هیچ لحن تندی زمزمه کرد:
سیلور: به عنوان پادشاه کرالورد...ازت میخوام که کمک کنی...لطفا!
اصلا فکرشم نمیکردم پادشاه سیلور از اون گرگینه اینطور خواهش کنه!! قسم میخورم اگه رد کنه پوستشو میکنم و تبدیلش میکنم به شنل شکاریم! فکر کرد و با سردی زمزمه کرد:
سونیک: اینکه داری غرورتو زیر پات میذاری تا ازم بخوای کمکتون کنم جای تشکر داره ولی، قرار نیست قبول کنم!
پادشاه نگاهشو ازش گرفت. اندوه و غم توی چهره اش مشخص بود. دستمو سمت چاقوی کمریم بردم و آماده شدم بپرم روی اون گرگینه و کارشو یکسره کنم، اما زبون باز کرد و حرفشو ادامه داد:
سونیک: مگه به یک شرط!
سیلور: چه شرطی؟
اخمای سونیک توی هم رفتن. دستاشو روی میز درهم فرو کرد:
سونیک: کمکتون میکنم ملکه رو بیارین بیرون...به شرط اینکه علاوه بر ملکه تمام هیولاهای زندان FAM رو هم آزاد کنین!
با این حرفاش هم من و هم سیلور شکه شدیم! آزادی همه هیولاها؟ زیاده رویه!
من: هیچ میفهمی چی میگی!؟؟ آزادکردن هیولاها بدترین ایده ممکنه! بین اون هیولاها موجودات وحشی و غیرقابل کنترلی هستن که آزادکردنشون امضای سند خودکشیه! حتی فرض رو بر آزاد کردن اونها هم بذاریم...چجوری میخوای بدون جلب توجه اون همه هیولا رو آزاد کنیم!؟؟ اینجوری جون ملکه در خطر میوفته!
سیلور ساکت بود و به چشمای سبز زمردی سونیک خیره شده بود. مشخص بود داشت فکر میکرد. سونیک پوزخندی زد:
سونیک: خب فقط یک نقشه نمیکشیم! دو نقشه در یک زمان میکشیم!
با تعجب و خشم زمزمه کردم:
من: چی!؟
به صندلیش تکیه زد:
سونیک: من و این شدوی مثلا شکارچیتون میریم و ملکه رو نجات میدیم...و دوستای من میرن و هیولاها رو آزاد میکنن! به همین راحتی!
سیلور دستشو از زیر چونه اش کنار برد:
سیلور: دو نقشه مجزا...با اجرای همزمان...هوشمندانه هست ولی ریسکش زیاده...
رو به سیلور کردم:
من: سرورم!! واقعا که نمیخواید حرفای این یاغی گستاخ رو قبول کنین؟! من خودم تنهایی میرم و ملکه بلیز رو نجات میدم! هیچ نیازی به همکاری این موجود آبی نیست!
سونیک: آووو...ببخشید ذوقتو کور میکنم ولی الان من از این راز مخفیانه اتون خبر دارم! به هر حال میتونم همین الان برم و به دارول همه چیز رو بگم! میدونید که دارول حرفای منو قبول داره!
عصبی به سمتش رفتم و یقه اشو گرفتم:
من: خیال نکن نمی تونم همیجا به زندگیت خاتمه ندم!
پوزخند زد و بیشتر عصبانیم کرد. یکدفعه صدای سیلور بلند شد:
سیلور: کافیه!! شدو! ولش کن...
با حرص یقه اشو محکم ول کردم که سیلور ادامه داد:
سیلور: برای این ماموریت به قدرت هردوی شما نیازه...بسیار خب...سونیک! خودت مسئول تعیین نقش برای کسایی هستی که هیولاهارو آزاد کنن...
من: ولی سرورم-
سیلور: شکارچی شدو! تو هم کمک کن و نقشه زندان FAM رو بهشون بده...بقیه اشو میسپارم به خودتون...حالا هم برین بیرون!
میخواستم مخالفتمو اعلام کنم ولی دیگه فایده ای نداشت. بدون هیچ حرفی احترام گذاشتم و از چادر خارج شدم. به خودم زحمت ندادم برگردم و ریخت اون پشم آبی رو ببینم برای همین بدون هیچ حرفی به سمت چادر خودم رفتم.
داستان از زبان تیلز:
وارد چادر خودمون که شدم اسباب و وسایلو روی زمین کنار کیف چرمی قهوه ایم گذاشتم. اصلا فکر نمیکردم اکیدناها همچین خلاقیتی توی ساختن داشته باشن! اینا واقعا قبیله تمدن داری هستن! توی عالم خودم بودم که یکدفعه یک نفر بغل گوشم دست زد! با ترس و وحشت چرخیدم:
من: واهایی!
با دیدن سونیک که داشت پوزخند میزد اخمام رفت توی هم:
من: این چه کاری بود!؟ مثل آدم بیا و اعلام حضور کن! قلبم اومد توی دهنم!
شونه بالا انداخت و روی تشک روی زمین لم داد:
سونیک: ای بابا...یعنی اینقدر ترسناک شدم؟ رفیق شفیقم ازم میترسه!؟
نگاهی بهش کردم که توش جمله "دهنتو ببند" بود. خودشم فهمید و از جاش روی زمین نشست و گفت:
سونیک: ظاهرا دوباره آهنربا بازی در آوردم و یک مشکل به سمت خودم جذب کردم...البته بهتره بگم یک ماموریت مخفیانه!
من: آه...از اون ماموریت غیر قانونی ها که بعدش همه به خونمون تشنه میشن؟
ابروشو بالا انداخت و دستشو به منظور تعادل یکمی تکون داد:
سونیک: یک همچین چیزی...
یک اسطرلاب رو توی کیفم گذاشتم که پرسید:
سونیک: هومم...اون چیه؟
من: یک اسطرلابه.
سونیک: تا حالا شبیهشو ندیدم!
اومد جلوتر و لبخند بازیگوشی زد:
من: معلومه ندیدی! یکی از دوستای اکیدنام بهم دادش! یک هدیه هست.
با حالت شاکی اخم کرد:
سونیک: اوه! از کی تا حالا با دیگران رفیق فاب میشی که من بشم گوجه ته سبد!؟
خندیدم و به بازوش یک تنه زدم:
من: نترس! کسی جای کارای رو اعصاب تو رو قرار نیست بگیره! در حال حاضر من و امی تنها کسایی هستیم که میتونن تحملت کنن!
با دستش عدد ۳ رو نشون داد:
سونیک: یکی دیگه هم اضافه شده! ناکلز...
هر دو یکمی خندیدیم که با برگشتن فکرم سمت ماموریتی که ازش حرف میزد پرسیدم:
من: راستی...اون ماموریت مخفیانه ای که ازش حرف میزدی چیه؟
بهم نگاه کرد و لبخندی زد:
سونیک: سیلور و شکارچی تصمیم گرفتن بدون فهمیدن دارول و بقیه دست به نجات ملکه بزنن...
من: ملکه بلیز!؟؟
سونیک: آره! همون...ملکه بلیز...
دست به سینه شدم و دم هامو پشت سرم توی هم فرو کردم. یک ابروم بالا رفت:
من: و این چه تناسبی با تو داره؟
پوزخند حیله گرانه ای زد:
سونیک: ازم خواستن بهشون کمک کنم! و منم قبول کردم!
همونطور که گوشامو عقب بردم گفتم:
من: اینقدری سخاوتمند نیستی که بدون معامله درخواست کسی رو قبول کنی!
سونیک: آهه بیخیال تیلز! من که سخاوتمندم! فقط براشون یک شرط گذاشتم...یک شرط کوچولو...
به منظور اینکه ادامه حرفشو بگه سرمو تکون دادم:
من: خب؟
نفس عمیقی کشید و با چهره جدی گفت:
سونیک: قرار شده تمام هیولاهای زندان FAM رو آزاد کنیم. من به کمکتون نیاز دارم...تو و امی و یا هر کس دیگه ای که بتونه! حاضری کمکم کنی؟
اولش تعجب کردم ولی بعدش که بیشتر درباره اش فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اونقدرا هم پیشنهاد بدی نبود! آزادی هیولاهای بیشتر در ازای مبارزه قوی تر با مفلیس! تصور اینکه هیولا ها با قدرت های خاصشون توی نبرد با مفلیس در ازای آزادیشون کمک کنن...ایده بدی نیست! لبخندی زدم و زمزمه کردم:
من: اگه به تو کمک نکنم پس به کی کمک کنم!؟
قسمت بعدی: تیر زهرآلود
امیدوارم خوشتون اومده باشه حدودا ۳ قسمت دیگه احتمالا ماه کامل تموم میشه❄💎😅✋
نظر فراموش نشود •-•❄💎