از زبان نویسنده/:
زمانی دو قهرمان ما سلاح کشتار جمعی را با چشمان خودشان از نزدیک دیدند تنها چیزی که در ذهنشان بود.....
از زبان سونیک /:
چرا این اینقدر بزرگه ؟؟؟!!!
من :(( این همون بمبه ؟!؟!)).
یارو:(( آره)).
شدو :(( آخه ما قراره چجوری اینو خنثی کنیم ؟؟؟)).
یارو :((🤷)).
بعد هم رفت توی ماشین نشست.
شدو :(( یارو همه چیز به کتفشه 😐)).
منم اخمی کردم و دوباره به اون بمب خیره شدم ، به نظر میاد درست مثل بمبای معمولیه و احتمالاً وزنشم چند تنه و.....
یکدفعه شدو اومد جلو روم و گفت :(( چیکار میکنی ؟)).
منم در جوابش گفتم :(( دارم فکر میکنم چجوری باید این وامونده رو خنثی کنیم)).
بعد یکی از دستام رو گذاشتم روی شونش و کنارش زدم ، چند قدم رفتم جلو و نزدیک بمب شدم.
شدو :(( اوی اوی اوی ! )).
من :(( چیه ؟)).
شدو با نگاهی که هم خشم و هم استرس و نگرانی توش بود گفت:(( داری چه غلطی میکنی ممکنه......)).
من :(( نگران نباش چیزی نمیشه)).
زیر لب گفت :(( ارواح عمت)).
نادیدش گرفتم و بازم نزدیک بمب شدم.
میخواستم نزدیکتر برم که یکدفعه یک صدایی توجهمو به خودش جلب کرد:(( جای تو بودم این کارو نمیکردم!)).
با تعجب به اطراف نگاه کردم ، اول فکر کردم توهم زدم اما بعد به شدو خیره شدم به نظر میاد اونم متوجه اون صدا شده!
من :(( تو هم شنیدی ؟!)).
اونم سرش رو به معنای آره تکون داد.
یکدفعه صدای راه رفتن یک نفر رو تو تاریکی شنیدیم.
شدو:(( سونیک!)) .
بعد یک چیزی محکم خورد به سرم و منم گردنم کمی خم شد اما احساس دردی بهم دست نداد.
... :(( هه!)).
گردنم رو چرخوندم و به شخصی که پشت سرم بود خیره شدم .
یک روباه قرمز با خنده ای شیطانی تو چشمام خیره شد و با صدایی منزجر کننده گفت:((اولین باره که یک نفر از ضرباتم جون سالم به در میبره !)).
بعد چشماش رو نیمه باز کرد و با حالت جدی گفت :(( تو دیگه چه کوفتی هستی ؟)).
منم با جدیت گفتم :(( تو کدوم خری هستی ؟)).
در آن طرف شهر/:
از زبان تیلز /:
اینجا کاملاً آشوب به پا شده ، نمیدونم چقدر دیگه تا انفجار فرصت داریم اما میدونم که کمتر از چیزیه که انتظارش رو داریم پس باید هرچه سریعتر اقدام کنیم.
داشتم تو راهروهای شلوغ را میرفتم تا به مقصدم برسم و اونجا جایی نبود جز.....
من :(( باید عجله کنم!)).
بعد سرعتم رو خیلی بیشتر از قبل کردم.
چند دقیقه بعد/:
بلاخره رسیدم !
در زدم و یک صدایی که معلوم صاحبش عصبیه گفت :(( بیا تو !)).
منم با سرعت وارد دفتر رئیس ویکتور شدم و به سمت میزش رفتم ، دستامو مشت کردم و به میزش کوبیدم و با صدای بلند گفتم :(( معنی این کارا چیه ؟؟!؟!)).
اون سرش روبه پایین بود و حتی تکونم نمیخورد.
یکدفعه سرش رو بالا اورد و با چشمایی خسته و صورتی که عرق ازش میریزه بهم خیره شد و گفت :(( چی میخوای ؟)).
من :(( شما اونا رو فرستادین ؟!؟!)).
یکدفعه چهرش از یک فرد خسته تبدیل شد به یک فرد متعجب و با چشمایی باز گفت:(( از کجا فهمیدی اونا رو فرستادم ؟؟؟)).
منم دستم رو فرو بردم داخل جیبم و موبایلم رو بهش نشون دادم و گفتم :(( اینجوری!)).
بعد دیدن صفحه گوشیم تعجبش بیشتر از قبل شد .
رئیس ویکتور :(( اینا.....)).
قبل از اینکه حرفش رو کامل بزنه گفتم :(( درسته خودشونن)).
گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و گفتم :(( واقعاً فکر کردید اونا میتونن از پس اون بمب برباین ؟؟؟)).
رئیس که تازه از حالت متعجبش بیرون اومده بود از روی صندلیش بلند شد و میخواست از اینجا خارج شه ، قبل از اینکه دستش به دستگیره بخوره رفتم سمتش و دستش رو محکم گرفتم و گفتم:(( جواب منو بدید! )).
اون چشمان نیمه بازش رو سمتم چرخوند و همینجوری بهم خیره شد ، منم برای اینکه بفهمه تا جوابم رو نده ولش نمیکنم با چشمایی که جدیت و خشم توش بود دستش رو محکم تر فشار دادم.
چند لحظه همینطور تو سکوت گذشت که یکدفعه گفت :(( آه.......باشه بهت میگم.....حالا میشه ولم کنی ؟)).
اولش شک کردم که میخواد از گفتن تفره بره اما بهش اعتماد کردم و ولش کردم.
اونم دستش رو کمی مالوند و بعد بدون اینکه بهم خیره بشه گفت :(( بگو بیینم روباه.....)).
با دقت گوش دادم.
ادامه داد :(( میدونی که من چند وقته که این گروه مقاومت رو تأسیس کردم؟)).
من :(( تا اونجایی که میدونم حدوداً 30 ساله!)).
رئیس :(( درسته ! )).
بعد رفت سمت میزش و گفت :(( من تو این سی سالی که اینجارو تأسیس کردم با کلی مجرم روبه رو شدم و این دلیلیه که اینجا رو تأسیس کردم......مبارزه با هیولاهایی که فقط در ظاهر انسانی اند!)).
تعجب کردم ، چی داره میگه ؟ سعی میکنه چی بگه ؟
من :(( داری راجب چی صحبت میکنی ؟)).
اون ادامه داد :(( پدرت....)).
با شنیدن اسم پدرم چشمام تا ته باز شد!
رئیس:(( نه تنه پدر تو ، پدر و مادر اون 3 خواهر ( رژ ، بلیز ، کریم ) اون قاتلی که اون دوتا احمق باهاش روبه رو شدن ( سیلور و ناکلز ) و پدر اون صورتی ( امی ) ، همشون......همشون هیولاهایی بودن که هیچ بویی از انسانیت نبرده بودن ، اونقدر عوضی بودن که حتی به بچه هایی مثل شما هم رحم نکردن و این منو بیشتر از هرچیزی عذاب میده! )).
من :(( چی داری میگی ؟!!؟ این چه ربطی به موضوع الان داره ؟!!! )).
رئیس:(( توی این سی سال اگه یک چیزی باشه که توش حرفه ای شده باشم اون......)).
بعد چرخید سمتم و گفت :(( تشخیص هیولاهاست !!!)).
چشمام تا آخر باز شد و گفتم :(( منظورتون اینه که.....)).
رئیس:(( درسته! )).
بعد دوتا دستاش رو گذاشت روی میز و گفت :(( به این دلیل اونا رو فرستادم ، چون تونستم به یک چیزی پی ببرم )).
بعد صداش رو کمی بلند کرد و گفت :(( اون دوتا......از هرچی هیولائه بدترن!!!!!)).
در آن طرف شهر /:
از زبان شدو /:
این........این...... وحشتناکه!!!!
از زبان فیونا /:
بچه که بودم کل خانوادهام توی اون بمباران کشته شدن و تنها چیزی که ازشون برام باقی مونده بود چوب برادر بزرگم بود.
برای همین اونو مثل گنجم میدونستم و هیچ وقت از خودم دورش نمیکردم ، شاید مسخره بنظر بیاد اما حتی از اسکروجم بیشتر دوستش داشتم!
اما نمیدونم چرا دیگه اون احساس که منو به اون چوب بیسبال متصل میکرد دیگه نیست..... نمیدونم چرا.
به اطرافم نگاه کردم ، احساس سرگیجه داشتم و نمیتونستم حرکت.
کمی تکون خوردم و سعی کردم بلند شم اما نمیتونستم.
همینجوری که داشتم تلاش میکردم یکدفعه چشمم خورد به چوبم که کنارم بود ، احساس راحتی کردم و میخواستم برش دارم.
اما........
من :(( د.....د....دستام....)).
دستام.....کجان ؟!!!!!؟؟!
همینجوری داشتم خونریزی میکردم و احساس بی حالی میکردم که یکدفعه دیدم یک نفر پاش رو گذاشت روی چوبم و بعد......
ترق!!!!!
من :(( چ.....چو....بم.....)).
از زبان نویسنده /:
در آن لحظه روباه قرمزی که دو دست خود را از دست داده قبل از اینکه بمیرد به یک چیزی فکر میکرد .
چند ساعت قبل /:
از زبان نویسنده/:
اسکروج که اینفینیت را به مأموریت خاصی فرستاده بود به سمت اتاقی که معشوقش در آن بود رفت و وارد شد.
فیونا :(( خوش برگشتی)).
فیونا درحالی که کاملاً برهنه بود با حالتی اغواگرانه بر روی تخت دراز کشیده بود و با لبخند به اسکروج نگاه میکرد.
اسکروج :(( چرا نمیای بیرون ؟)).
فیونا کش و قوسی به خودش داد و گفت :(( خیلی خستم باید استراحت کنم)).
اسکروج اخمی کرد و گفت :(( استراحت بی استراحت ! تو هم باید بری سراغ اونا )).
فیونا تعجب کرد و گفت :(( چی ؟ من ؟ چرا من ؟ اینفینیت که هست خودش از پس اون آشغالا برمیاد!)).
اسکروج :(( میدونم!)).
فیونا :(( پس چرا ؟)).
چند ثانیه سکوت حکم فرما شد اما بعد اسکروج نفس عمیقی کشید و گفت :(( چون تو بهترینی!)).
فیونا که انتظار شنیدن همچین چیزی رو نداشت گفت :(( ها ؟)).
اسکروج به سمت فیونا رفت و دستش رو گذاشت روی گونه چپ فیونا و گفت :(( تو قویترین ، بهترین و زیباترین زنی هستی که دیدم و تا اونجایی که میدونم تو از فرمانده اون گروه مقاومت هم قویتری و تا حالا هیچکس نتونسته از حملاتت جون سالم به در ببره پس ازت میخوام که اگه اون آشغالا تونستن بمب رو پیدا کنن حسابشون رو برسی!)).
فیونا با شنیدن حرفهای اسکروج احساس غرور کرد و گفت :(( اما اگه.....اگه شکست بخورم چی ؟)).
اسکروج صورتش رو به صورت عشقش نزدیک کرد و گفت :(( تو شکست نمیخوری ، هیچوقت شکست نخوردی ، نمیخوری و نخواهی خورد)).
بعد روباه قرمز و زیبا رو در آغوش گرفت و گفت :(( هرچی نباشه اونا یک مشت موجود ضعیفن)).
فیونا هم با شنیدن این حرف خیالش از بابت پیروزی راحت شد و در دلش گفت :(( اسکروج بخاطر تو این کار رو میکنم......نه! نه فقط بخاطر تو......)).
بعد یکی از دست هایش رو گذاشت روی شکمش و گفت :(( بخاطر تو و این کوچولویی که تو راهه !)).
بعد از بغل اسکروج در اومد و با لبخندگفت:(( انجامش میدم!)).
زمان حال/:
از زبان فیونا/:
اسکروج........ای شیطون دروغگو......تو گفتی اینا ضعیفن.......
ولی.....چرا......چرا این.....
چشمام رو تکون دادم و دوباره بهش نگاه کردم.
من :(( چرا.....این.....اینقدر....قویه!!!)).
دیگه نتونستم چیزی ببینم و تنها چیزی که میدیدم تاریکی بینهایت بود........
تاریکی........
از زبان نویسنده /:
دقیقا 58 دقیقه بعد از شروع ماموریت روباه قرمز به دست خارپشت آبی کشته شد.
ادامه دارد.........
امیدوارم لذت برده باشید.