از زبان نویسنده/:
برابری چیست ؟ انسان ها همیشه درباره برابری سخن میگویند اما آیا خودشان به آن باور دارند ؟ وقتی دو مبارز با هم مبارزه میکنند آیا قدرت هردوی آنها با هم برابره ؟ آیا وقتی دو تیم فوتبال با هم مسابقه میدند و مساوی میشوند برابرند ؟ آیا وقتی دو دانش آموز در یک درس نمره خوبی کسب میکنند با هم برابرند ؟ آیا وقتی جنگ میشه تعداد تلفات دو جبهه با هم برابره ؟
قطعا نه!!!
همیشه وقتی به کتاب های دینی مثل انجیل ، تورات یا بقیه ادیان نگاه بندازیم میبینیم که در نوشته های آن همیشه حرف از برابری انسانها میزنند اما آیا امروزه میتوانیم حرف های گذشتگان را باور کنیم ؟
در این دنیا آدما با هم متفاوتند خوب ، بد ، زیبا ، زشت ، با استعداد ، بی استعداد ، قوی ، ضعیف ، فرشته یا............شیطان!
پس میشه بطور قطع گفت : انسان ها برابر نیستند!
اما آیا واقعاً همینطوره ؟
هیچ برابری وجود نداره ؟
پس چرا این کلمه وجود داره ؟
او همیشه به این موضوع فکر میکرد و نمیتوانست آن را از ذهنش بیرون کند.
اکنون فقط یک سوال باقی مانده : آیا چیزی هست که انسانها در آن برابر باشند ؟
از زبان تیلز /:
از دبیرستان خارج شدم هوا گرم بود و آفتاب داغ به صورتم اصابت میکرد خب طبیعیه تا یک ماه دیگه تابستون شروع میشه و من نزدیک به 3 ماه باید صبر کنم.
نه اینکه دلم بخواد هرچه سریعتر برم فقط میخوام با محیطی که قراره توش درس بخونم بیشتر آشنا بشم.
چند دقیقهای پیادهروی کردم تا اینکه بالاخره رسیدم.
کتابخانه عمومی ، حتماً اگه الان یکی منو تو این ساعت جلوی کتابخانه ببینه فکر میکنه که خرخونم و از این جور چیزا اما برای کتاب نیومد ، اومدم به اون سر بزنم.
وارد کتابخانه شدم و به محیط اونجا نگاه کردم ، خیلی سرد و بیروحه.....
مثل همیشه کسی هم امروز نیومده ، نزدیک 2 ماهه که کسی نیومده !
بیخیال محیط شدم و تصمیم گرفتم دنبالش بگردم.
من :(( استاد ؟)).
جوابی نداد.
من :(( استاد ؟ اینجا هستید ؟)).
بازم جوابی نداد.
رفتم تا بیشتر بگردم ، بین قفسه ها ، و طبقات بالا رو گشتم اما اینجا نیست.....
نفس عمیقی کشیدم.
دستام رو داخل جیبام بردم و چشمام رو بستم.
بعد از چند لحظه چشمام رو آروم باز کردم و گفتم :(( استاد.......میدونم اینجائید!)).
چند ثانیه فقط سکوت بود اما یکدفعه صدای خندههای استادم رو شنیدم.
... :(( هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه )).
یکدفعه جلوم ظاهر شد و گفت:(( وای پسر....تو فوقالعاده ای!!!)).
بازم از قدرتش استفاده کرده بود.
بعد اومد سمتم و دستش رو گذاشت رو شونم و گفت :(( بابا بیخیال! چطور متوجه شدی ؟ )).
من :(( آسون بود: کتابخونه همیشه ظهر رأس ساعت 12 باز میشه اما هنوز نیم ساعت تا ظهر مونده پس باز بودن درب و کرکره ها اصلاً منطقی نیست چون تنها کسی که کلید رو داره شمایید پس هیچکس نمیتونه قبل از شما وارد اینجا شده باشه)).
استاد :(( فقط همین ؟)).
من :(( نه فقط همین! نزدیک به چند ماهه که کسی نیومده اینجا پس طبیعتاً اینجا نباید اینقدر تمیز باشه بوی عطر و مواد شوینده تو هوا پخش شده و زمین هم لغزندست پس تازه تمیز شده )).
استاد خندید گفت :(( مثل همیشه عالی!)).
بعد دستش رو از روی شونم برداشت و گفت :(( تو واقعا محشری پسر تا حالا کسی رو مثل تو ندیدم)).
من :(( شما منو خیلی دست بالا میگی.....)).
یکدفعه دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت :(( هیس هیس هیس هیس هیس هیس هیس هیس هیس)).
منم دستش رو از روی دهنم برداشتم و گفتم :(( ام...)).
استاد :(( هیس 🤫)).
منم بیخیال شدم.
با استاد نمیشه در افتاد.
استاد:(( تو واقعا محشری ای کاش منم میتونستم مثل تو باشم)).
بجای اینکه جوابش رو بدم سرم رو چرخوندم و گفت :(( منم از دیدنتون خوشحالم استاد حالا که احوال پرسی تموم شد میشه لطفاً لباس بپوشید !!!)).
استاد برای نامرئی شدن باید کاملاً برهنه باشه چون راز قدرتش توی پوست استاده تا اونجایی که من فهمیدم پوستش یک حالت الماسی تور داره که حاوی کربنه که میتونه نور رو دفع کنه.
استاد:(( هه هه هه ببخشید)).
بعد رفت پشت یکی از قفسه ها و گفت :(( الان برمیگردم تو برو به کارت برس)).
من :(( چشم )).
بعد رفتم پشت میزم نشستم و منتظر موندم تا استاد بیاد با اینکه هیچ کسی نیومده اما ما باید کارمون رو انجام بدیم .
همینجوری روی صندلی نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم .
چند دقیقه بعد /:
مثل اینکه استاد نمیخواد بیاد.
لباس پوشیدن یک نفر اینقدر طول نمیکشه.
از روی صندلی بلند شدم و به سمت درفتر استاد حرکت کردم.
جلوی در ایستادم و در زدم.
من :(( استاد ؟)).
جواب نداد.
من :(( با اجازه )).
بعد دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم ، برخلاف بقیه قسمت های کتابخونه اینجا حسابی کثیفه !
تعجب نکردم چون تا حالا چندین بار وارد دفترش شدم و با این صحنه مواجه شدم.
به اطراف نگاه کردم با اینکه خیلی تاریک بود اما نوری که از پنجره ها میومد اتاق رو تا حدودی روشن کرده بود.
یکدفعه چشمم خورد به استاد که روی یک صندلی نشسته و یک چیزی شبیه قاب عکس دستشه.
نکنه دوباره یاد اون روز افتاده ؟
رفتم جلوتر تا توجهش بهم جلب بشه .
وقتی که متوجه من شد از روی صندلی بلند شد و گفت :(( اوه تیلز.....کی اومدی توو ؟)).
من :(( همین الان)).
بعد به قاب عکسی که بغلش کرده بود زل زدم .
من :(( استاد ؟)).
استاد :(( هم ؟)).
من :(( شما......هنوز به....اون روز فکر میکنید ؟)).
یکدفعه چشمام تا ته باز شد و خشکش زد .
میدونستم که اینجوری میشه برای همین دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم :(( آروم باشید نیازی نیست بترسی باشه ؟)).
یکدفعه استاد شروع به لرزیدن کرد و بعد اشک از چشماش سرازیر شد!
استاد در حالی که چشماش پر از اشک بود گفت :(( آخه..... آخه.....چرا اون ؟؟؟)).
از زبان نویسنده/:
مردی را تصور کنید که در رفاه بزرگ شده ، خانواده ای خوب ، خانه ای بزرگ و زندگی عالی ، حالا تصور کنید که در آن زمان چه چیزی باعث میشه که او بیشتر از این احساس خوشبختی کنه ؟
همسرش !
او همسری زیبا داشت ، زنی که انگار از آسمان سقوط کرده بود .
زنی با چشمان آبی و موهایی به سیاهی شب ، پوستی لطیف و نرم ، با گونه های سرخ و زیبا.
هیچ کس مثل اون نبود از نظر این مرد او بهترین زن در دنیا بود.
آنها ازدواج کردند زندگی شادی داشتند به سفر های دور و دراز میرفتن و لحظه های خویش را با هم شریک میشدن.
اما........
همه چیز در تاریخ 15 سپتامبر 2009 به کلی تغییر کرد!
در آن شب بارانی زمانی که مرد از سر کار به خانه برگشت دید در خانه باز است اولش تعجب کرد اما بعد وارد خانه شد و در آن لحظه بود که تمام دنیا روی سرش ویران شد.
همسرش......زنی که او را بیشتر از هرچیز دیگری دوست داشت در حالی که سرش بریده شده بود و دستانش را بسته بودند پیدا شد !!!
در آن روز آن مرد همهچیزش را از دست داد به دلیل فشار زیادی که رویش بود به الکل روی آورد و کارش را از دست داد ، پدر و مادرش هم دیگر او را ترد کرده بودند و او را به عنوان یک غریبه میدیدند.
پلیس هیچوقت نتوانست مجرم را پیدا کند و این پرونده تا الان باز مانده است.
از زبان تیلز /:
استاد از روی صندلیش بلند شد و گفت:(( تیلز میدونم که کمی زوده اما......)).
با دقت بهش گوش دادم .
استاد :(( میشه امروز تو کارای منو انجام بدی ؟ آخه احساس م.....)).
من :(( مشکلی نیست )).
استاد اولش تعجب کرد اما بعد لبخند زد و گفت :(( ممنونم ، پس تا بعد)).
بعد خارج شد.
منم تنبلی نکردم و رفتم به کارام برسم.
ادامه دارد.........
امیدوارم لذت برده باشید و لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید.