_هااااا(شمشیر رو میاره به سمت سونیک و میخواد بکشش)
شدو: سونییکک!!...
(یهو رز سیاه با خفاش سیاه با سرعت وارد اتاق میشن)
رز سیاه: قربان مهمون داریم!!
(مفلیس که نزدیک بود شمیر رو از گردن سونیک رد کنه وایساد و نکشتش)
مفلیس: واقعاً... اونا کی هستن🔪🔪
خفاش سیاه: دوستای سونیک و شدو
_خب... ایجوری میتونم همشونو یه جا بکشم😈😈...سونیک!! مجبورت میکنم که مرگشونو با چشمای خودت ببینی
سونیک: هرگز!!😡😡دوستای من شکستت میدن🤬🤬
_میبینیم😈🔪... رز سیاه برو به بقیه بگو بیان پیش من... و خفاش سیاه تو بامن بیا که زود تر بریم به استقبال مهمونامون😈🗡(با شمشیری که تو دستش بود میره بیرون و قبل از رفتن یه لبخنده شیطانی روبه سونیک میکنه و میره)
سونیک: نه...!! نه...!! باز شو زنجیر مزخرف!! 😡😡(داره سعی میکنه که زنجیر هارو باز کنه)
شدو: سونیک... آروم باش
_چجور آروم باشم... اون با لبخندی که بهم زد خدا میدونه که قراره با دوستام چیکار کنه...
-باید امیدوار باشیم که بتونن مفلیس رو شکست بدن😡😣
(اون طرف)
تیلز: آفرین... همین جور آروم دنبال من بیاید که برسیم به در ورودی قلعه
سالی: امید وارم که بلایی سر سونیک و شدو نیومده باشه😣😣
روژ: من دلم برای امی شور میزنه...نگرانم بیدار شده باشه و نامه رو خونده باشه و شوکه شه
ناکلز: حواستون به عملیات باشه
(یهو مفلیس و خفاش سیاه جلوشون ظاهر میشن)
مفلیس: به به... ببین کیا اینجان😈🗡... آماده مردن هستین🔪🔪
تیلز: میکشمت...عوضی!! 😡😡... شما دونفرید و ما چهار نفر
_جدا...(دو تا دست میزنه و بقیه دوستاش مثل خارپشت سیاه و ناکس سیاه و سمور سیاه و...میان)
مفلیس: خب الان شدیم7به4
روژ: نامرد خودم خفت میکنم😡😡... حملههه!!
(باهم در گیر میشن)
(اون طرف پایگاه سونیک و دوستاش)
امی: اهه... اهه(سرفه کردن و از خواب بیدار شدن)(چشمش میخوره به نامه روی میز)
امی: این دیگه چیه😕😣(نامه رو میخوانه)
امی: هااا!! مفلیس... باید منم برم کمکشون... ساعت الان چنده(نگاه به گوشیش میکنه) اوه ساعت6غروبه فکر کنم خیلی خوابیدم(من: خیلی که نه ففط6ساعت خواب بودی😊😊)(امی پامیشه و لباساشو میپوشه و چکششو برمیداره و با یه تاکسی خودشو میرسونه به پایگاه مفلیس)
(اون طرف)
تیلز: لعنتی!!😡
روژ: دیگه نمیتونیم!!
ناکلز: مقاومت کنید بچه ها
مفلیس: میبینم که خسته شدید😈😈
ناکس سیاه: تسلیم شید مگرنه آماده مردن باشید
خارپشت سیاه:همه باهم حمله کنیم اینجوری دیگه نمیتونن مقاومت کنن
(مفلیس و دوستاش باهم حمله میکنن و بعد از5دقیقه دوستای سونیک رو اسیر میکنن)
رز سیاه: هوفف😮💨!!
مفلیس: ببریتشون سمت سیاه چال پایگاه
(بچه هارو میبرن به سمت سیاه چال که مسیرش از جلوی اتاقی که سونیک و شدو توشن میگذره)
(اون طرف داخل اتاق شکنجه)
شدو: میشنوی!!... صدای پا میاد
سونیک: یعنی...
_متاسفانه آره... فکر کنم بچه هارو گرفته😣
(یهو بچه ها به همراه مفلیس از جلوی اتاق شکنجه رد میشن)
سونیک: بچه ها!!... مفلیس لعنتی ولشون کن😡😡
سالی: سونییکک!!
تیلز: نگران ما نباش😥😓
مفلیس: وای نسید حرکت کنید😡... سونیک دوستاتو میخوام تیکه پاره کنم😈😈🔪🔪(به معنای واقعی میخواد جرشون بده😵😵)
سونیک: ننن... ننههه... این کار رو... نکن... نهه!! 😵💫😵(از شدت نگرانی و ترس از هوش میره...)
*فلش بک*
سونیک: اخخ... بدنم چقدر درد میکنه...(به هوش اومده)
_شش... شددوو... کجا رفتییی!!
مفلیس: دنبالش میگردی... اونجاست
شدو: سونیک!... واقعا متاسفم!😓😥
سونیک: نگران نباش... از اینجا میریم بیرون🥹😓
مفلیس: هه هه... میرین بیرون😈...میبینیم(یه ورد میخونه و چندتا نیزه ظاهر میکنه)
سونیک: میخوای چیکار کنییی!! 😖😰
مفلیس: یادته بهت گفتم کاری میکنم مرگت دوستات رو ببینی... الان وقتشه...پس خوب نگاه کن😈🔪(نیزه هارو با سرعت به سمت شدو پرتاب میکنه و نیزه ها به بدن و سر شدو میخورن و شدو...)
شدو: خخ... خدا... حافظ... دوسست خوب من😓( این جمله رو به زحمت میگه و میمیره)
سونیک: ششددووو
*تاریکی*
...
سونیک: شش... شدوو😭😭
مفلیس: عهه... بیدار شدی... تو چقدر ضعیفی... چرا زود از هوش رفتی... چون نمایش منو از دست دادی... بعد از اینکه مرد اول سرشو قطع کردم بعد دست و پاهاشو بعد بعد جسدشو بردم و انداختم بیرون که سگ و گرگ های جنگل بخورنش😈😈
سونیک: خدا لعنتتت کنهه😭😭😭😭
_کجاشو دیدی هنوز دارم برات... اتفاقا الان میخواستم تیلز جونت رو بکشم... هه هه😈... البته ایبار میخوام یکم خشن تر رفتار کنم... میخوام با یه نمایش بترکونمش... پس خوب نگاه کن و لطفاً از هوش نرو(یهو غیب میشه و تیلز جولوی سونیک ظاهر میشه)
سونیک: تیلزز... تو ایجا چیکار میکنی... فرار کن
تیلز: من اومدم نجاتت بدم وایسا تا بیام(تیلز با سرعت میاد که به سونیک برسه اما دوقدم مونده که به سونیک برسه چندتا بند از پشت میکشنش و نمیزارن که به سونیک برسه)
سونیک: چی شدد😨😨
تیلز: لعنتی(یهو با طناب کشیده میشه به طرف بالا و چهار تا تناب به دست و پاش وصل میشن)
تیلز: سونیکک... متاسفم(یهو چهار تا طناب کشیده میشن و دست و پاهای تیلز کنده میشه)
سونیک: نههه... بسس کنن عوضییی(یهو مفلیس ظاهر میشه)
مفلیس: با منی... نشونت میدم(یهو یه تیغ چرخوان و تیز ظاهر میکنه)... نگاه کن(با یه ورد تیلز رو که بدون دست و پا شده رو روی هوا معلق میکنه و سرشو روبه تیغه میکنه و تیغه رو از وسط سرش تا پایین بدنش رد میکنه و تیلز به دوتیکه تبدیل میشه)
سونیک: لعنت به تو مفلیس عوضی... لعنت بهت😭😭
مفلیس: خب بزار بهت بگم که قراره قربانی های بعدی کی باشه... اولیش... اولیش اون قرمزست(ناکلز رو میگه)و بعدش نوبت اون سمور در ختی و اون خفاش بد ریخت(سالی و روژ)و در آخرم نوبت خودته😈🔪
_نههه... لطفا دیگه بسه... خواهش میکنم😰😥
-همه اینا به خاطر خودته... اگه بی دردسر جای اون الماس رو بهم لو میدادی منم ممکن بود از جون دوستات بگذرم
_غلت کردم... الان اگه جاشو بهت بگم...
-دیگه برام مهم نیست... الان فقط میخوام از کشتن دوستات و بعدش خودت لذت ببرم😈😈... چند ساعت دیگه میبینمت...
(2ساعت بعد)
سونیک: نهههه😭... ایناهمش تغصیر منه😥... مقصر اینکه دوستام دارن قتل عام میشن منم... نهههه... چرااا😰😰(داشت باخودش صحبت میکرد که ناکلز وارد اتاق شد)
ناکلز: س... سونیک!!
سونیک: ناکلز!! تو اینجا چیکار میکنی... لطفاً زود برو... خواهش میکنم...اصلا تو چجوری اومدی اینجا😨😨
_نمیدونم... یهو از سیاه چال افتادم بیرون... فکر کنم بچه ها کمکم کردن... الان نجاتت میدم
-نهه... اینکارو نکن... این نقشه اون عوضیه... لطفاً برو(یهو مفلیس از داخل تاریکی ظاهر میشه و ناکلز رو پرت میکنه به اون طرف اتاق)
مفلیس: به به... سگ قرمزمونم اومد😈🔪
سونیک: خواهش میکنم ولش کن😭😭
ناکلز: نگران نباش... شکستش میدم(ناکلز حمله میکنه به مفلیس اما مفلیس قبل از اینکه ناکلز بهش برسه با یه ورد ناکلز رو متوقف میکنه و اونو محکم میکوبونه به دیوار ناکلز هم که دیگه جونی براش نمونده نمیتونه بلندشه و همون جا روی زمین ولو میشه)
مفلیس: خب خب خب(یه هو ناخوناش بلند و تیز میشن و میره سمت ناکلز... یقه شو میگره و از زمین بلندش میکنه و میچسبونش به دیوار)
سونیک: نااکلللززز!!
ناکلز: دوسس... دوستت دارم... رفیق... صمیمی😖😓(یهو مفلیس با اون تیغ هایی که روی ناخوناش ظاهر شده میزنه و چشم چپ ناکلز رو...)
سونیک: نههه... ولش کن... 😭😥
مفلیس: باشه... 😈😈(دوباره با همون تیغ ها میزنه و شکم ناکلز رو پاره میکنه)
ناکز: ااههه(خون بالا میاره)
سونیک: لطفاً... خواهش میکنم... دیگه تمومش کننن!! 😡😭
مفلیس: باشههه😈(سینه ناکلز رو میشکافه و با ناخوناش قلب ناکلز رو سوراخ میکنه و از جاش میکنه و میاره بیرون و به سونیک نشون میده)
سونیک: نننهههه... نهه😭... لطفاً دیگه منم بکش... دیگه نمیتونم... 😥😭
مفلیس: نگران نباش... به زودی توهم میفرستم پیششون😈🔪
(چند ساعت بعد)
سونیک: 😭😭دیگه نمیتونم... دیگه تحمل ندارم...هاا... اون دیگه چیه(مفلیس با یه ظرف که توش یه تیکه گوشت خونی و کنارش یه بطری که با خون پر شده بود میاد)
مفلیس: یکی دوروزه غذا نخوردی... الان مثل بچه آدم غذا بهت میدم
سونیک:(داره توذهنش با خودش حرف میزنه)... لعنتی!!... معلوم نیست که این کوفت هارو از کجا آورده... شاید ماله تیلز یا ناکلز و یا شدو باشه... باید یه کاری کنم(یهو به بدنش تاب میده و با پا میزنه تو اونجای مفلیس)
مفلیس: لعنتتیی!!(از شدت درد میوفته رویه زمین)...(یهو بلند میشه و با ناخون صورت سونیک رو زخم میکنه)... بی ارزش بی لیاقت😡😡(اینو میگه و از اتاق خارج میشه)
(چند دقیقه بعد)
سالی: سونیک... سونیکک!!
سونیک: چیی... سالی... اونجا چیکار میکنی(سالی داخل یه اتاقک که چندتا تیغ بالاشه و داره حرکت میکنه به سمت پاین و سالی رو میخواد بکشه)
_اون عوضیی... منو انداخت اینجا...
-نههه... مفلیس!!... کجا قایم شدی... متوقفش کن!!
_وقت کمه... بزار حرفمو بهت بزنم... سونیک... توبهترین رفیق و بهترین پسری بودی که تا حالا دیدم... خواستم بگم که دوست دارم
_🥹... منم همین طور💔(یهو مفلیس ظاهر میشه)
مفلیس: منم همین طور😜👿...(یهو اهرم کنار اتاقکو فشار میده و تیغ ها باسرعت میوفتن رو سالی و سالی...)
سونیک: نههههه!!
مفلیس: اره... حالا نوبت آخرین قربانی هست(یهو روژ با یه محفظه شیشه ای جولویه سونیک میوفته)
روژ: سونیک... واقعا متاسفم که...(یهو تموم فضای داخل محفظه آتیش میگره و روژ هم جزقاله میشه)
سونیک: نهه... نههه😖😰😓😭
مفلیس: حالا نوبت تو شد😈🔪
؟؟: سونیک... هعی سونیک... بیدارشو(یه صدا که معلون نیست از کدوم طرف داره میاد به سونیک اینو میگه و سونیک از خواب میپره)
*تاریکی*
پایان*فلش بک*
امی: هعی سونیک... بیدار شو دیگه
سونیک: هاا...شما کی هستین... نکنه که من مردم... وشما یه فرشته هستید که...
_چرت و پرت نگو😮💨... الان بیدارت میکنم(محکم میزنه تو صورت سونیک)
سونیک: امیی!!... چرا میزنی!!
امی: هیسسس!! یواش الان میشنون... من اومدم نجاتتون بدم... اون یاداشتی که برام گذاشتین رو خوندم و اومدم
_ششش... شدوو... هنوز زنده ای(سرشو برگردوند و شدو رو که کنار خودش بسته شده بود به دیوار رو دید)
شدو: آرههه😮💨... مگه قرار بود مرده باشم
_نههه... هیچی...ولش کن...شکر خدا که همش خواب بود
امی: باشه دیگه انقدر وول نخورید تا آزادتون کنم...
این داستان ادامه دارد...
------------------------------
خب دوستان اینم از این ببخشید اگه یکم طولانی شد🌹🌹تا چند روز دیگه پارت بعد رو میزارم... پس فعلا بای😘❤