☠اشتباه مرگبار☠ قسمت7

امی:(تویه ناخودآگاهش داره با خودش حرف میزنه) نن... نه... چ... چرا دوباره... نن... نهه

(یهو بیهوش میشه)

بچه ها باهم داد میزنن: امممیی!!

*تاریکی*

(2ساعت بعد داخل بیمارستان)

سالی: چرا اینجوری شد😓

روژ:نمیدونم اما قبل از اینکه اون ماشین بیوفته جلومون یه صدای انفجار شنیدم...

_اون دختر بچه و خانوادش دلم براشون میسوزه... امی هم😥😭

(امی درهمین لحضه به هوش میاد)

امی: س... سالی... گریه نکن... اههه... اههه(سرفه کردن)

سالی: امی!! به هوش اومدی😓

روژ: دختر میدونی چقدر مارو ناراحت کردی😣الان بهتری🥲

امی: نمیدونم😓همش اون خاطره لعنتی تو سرم داره میپیچه😭

سالی: آروم باش چیزی نیست...

_س...سونیک و بقیه کجان

-همه بیرون منتظرن اما سونیک و شدو هنوز داخل اون جادن که آنبولانس و آتش نشانی بیاد

روژ: یه خورده دیر کردن باید تا1ساعت پیش بر میگشتن...

(1ونیم ساعت پیش)

مفلیس: چیکار کردی!!

روباه سیاه:از دستم در رفت

_لعنتی!! خارپشت سیاه برگرد

خارپشت سیاه: باشه!!

_به همه بچه ها بگید که آماده شن ممکنه سونیک و دوستاش اونجا باشن😡😡

(اون طرف)

سونیک: امید وارم که امی چیزیش نباشه

شدو: نگران نباش... الان تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که خاک برزیم رویه ماشین تا آتیش کم شه

(مشغول ریختن خاک رویه ماشین میشن که یه ماشین با سرعت میاد و میخواد بزنه به سونیک و شدو که اونا جا خالی میدن)

سونیک: وای نهه!!

شدو: این دیگه چی بود

_هااا... مفلیس!!

-لعنتی... دونفره جنگیدن باهاشون سخته!!

مفلیس: سلام😈😈

رزسیاه: خب خب خب... بریم تو کارش

روباه سیاه: میبینم شانستون ته کشیده😈😈شانس آوردین که بمب خورد به این ماشین مگر نهه شاید الان شما بجای این ماشین بودین😈

سونیک: لعنت بهتون😡این کار شماها بود

شدو: مجبوریم دوتایی انتقام بگیریم

(باهم درگیر میشن...30دقیقه بعد)

سونیک(نفس نفس زنان): اه... اه... دیگه نمیتونم6به2خیلی نامردیه😥

شدو: مواظب باش!!(روباه سیاه یه تور رو میندازه روشون و شوک الکتیریکی بهشون میدن و سونیک و شدو از هوش میرن)

*تاریکی*

(اون طرف)

امی: بچه ها من الان حالم بهتره... اما الان نگران سونیک و شدو هستم... بهتر نیست برگردیم ببینیم چه اتفاقی افتاده

سالی: اره... اما تو با روژ برید خونه... میترسم دوباره بلایی سرت بیاد

_اما...

-اما بی اما... نگران نباش بهتون زنگ میزنم😘

(سالی و ناکلز و تیلز سوار ماشین سونیک میشن(چون ماشین اونو غرض گرفته بودن) و میرن به طرف جاده و وقتی میرسن به اونجا از چیزی که میبینن شوکه میشن)

سال: وای... چه اتفاقی افتاده... سونیک و شدو کجا هستن...قشنگ معلومه اینجا درگیری بوده!!

تیلز: وایسا!! اون موبایل سونیک نیست که افتاده روی زمین

ناکلز: چرا... کنارشم اون محدود کننده قدرت شدو هست

سالی:وایسید برم برشون دارم

تیلز و ناکلز: 😳

_هاا!!

تیلز: چی شده!!

_روی قفل صفحه موبایل سونیک نوشته کمکمون کنید

-عجیبه... سونیک هیچ وقت چنین جمله ای رو روی قفل صفحه ننوشته بود

*فلش بک*

سونیک قبل از اینکه بیهوش بشه: نههه... لعنتی!! باید یکم مقاوت کنم😖😵... باید یه ردی از خودمون جا بزارم😵‍💫... که بچه ها بفهمن و بیان کمکمون(گوشیشو در میاره و جمله کمکمون کنید رو روی صفحه قفل مینویسه و از هوش میره)

مفلیس: خب بچه ها... بیاریتشون به پایگاهمون😈😈

پایان*فلش بک*

_حتماً تو درد سر افتادن

ناکلز: بچه ها بیاید اینجا!!

تیلز: چی شده😳

_ببینید...(چند تا موسیاه با یه تور بزرگ افتاده کنار جاده)

سالی: حتماً مال شدو هست😰

تیلز: نه... ماله شدو نیست موهای شدو هیچ وقت بوی پلاستیک سوخته نمیدن... اینا احتمالا مال دشمن خونیمون مفلیسه😡😡

_وای نه!! باید به بچه ها خبر بدیم

(اون طرف داخل پایگاه مفلیس)

سونیک: اهه... اهه(سرفه کردن)

شدو: به هوش اومدی... حالت خوبه🤨

_خوبم... اما نمیتونم تکون بخورم

-منم... چون به دیوار بستنمون و زنجیر بهمون وصل کردن😣

(یهو یه نوری از داخل تاریکی بهشون نزدیک میشه)

مفلیس: خب... میبینم که به هوش اومدین😈... شماها باعث شدین که نقشه من برای به دست اوردن قدرت نامحدود به تاخیر بیوفته... میدونین که الان چقدر از دستتون عصبانیم و میخوام دخلتونو بیارم😡اما اگه جای الماسو بهم بگید میزارم برید

سونیک: هرگز!! 🤬

شدو: بمیریمم نمیگیم... چون به خاطر این الماس لعنتی کیریم جونشو داد😥

مفلیس: میبینیم😈😈... روباه سیاه...(یهو شوک الکتیریکی قوی بهشون میخوره و از درد داد میزنن... خب کافیه... الان بگید کجاست

سونیک: هرگز!!

_هاااا😡(محکم میزنه تو دهن سونیک)

شدو: سونیک!!

مفلیس: تا نکشتمتون بگید😡🔪

شدو: نههه...

(دوباره بهشون شوک میده و از شدت درد از هوش میرن)

(اون طرف)

روژ: چی!! مفلیس😳(داره تلفنی با تیلز حرف میزنه)

تیلز: متاسفانه😤...اره... پایگاهشو که میدونید کجاست بیاید اونجا

_مگه همون جنگله نیست

-چرا... اونجا ورودی جنگل منتظرتونیم بیاید اونجا تا باهم بریم

_باشهه... بزار به امی بگم...

-وایسا!!

_چی شده

-امی الان حالش چطوره

_خوبه... گرفته خوابیده... الان بیدارش میکنم

-نهههه!!... ولش کن بزار بخوابه... میترسم دوباره حالش خراب شه... یه یاد داشت براش بزار که اگه بیدار شد بفهمه کجایم!!

_باشه... میبینمت

(اون طرف)

مفلیس: خارپشت سیاه... برو ببین به هوش اومدن یا نه!!

...

خارپشت سیاه: بله قربان... بیدارن

_خب...(میره به طرف اتاقی که اونارو زندانی کرده)

-قربان قبل از اینکه برین... بهتره بهشون زیاد فشار نیارین چون ممکنه بمیرن

_باشه😈یا جای الماس رو بهم میگن یا همون بهتر که بمیرن...(در اتاق رو باز میکنه و میره داخل)

سونیک: اهه اهه(سرفه) چرا... دیگه... ولمون نمیکنی😵

مفلیس: یا الماس رو بهم میدی یا مجبور میشم که از روش های بی رحمانم استفاده کنم😡

شدو: نهه... کیریم به خاطر این مرد... تو خانوادشو کشتی... انتقامشو ازت میگیریم😡🤬

مفلیس: خب... مجبورم کردین(میره از گوشه اتاق یه شمشیر میاره و شمشیر رو میزاره زیر گلوی سونیک)

شدو: چیکار میخوای بکنی😨😰

_خب حرف بزن...

سونیک: هرگز

_حرف بزن(شمشیر رو روی گلوش فشار میده و گلوی سونیک زخمی میشه)

شدو: ولش کن لعنتی!! 😡

سونیک: بمیرمم هیچی نمیگم😡

مفلیس: خب... پس بهتره که بمیری(شمشیر رو میبره بالا و میخواد بزنه سونیک رو بکشه)

شدو: نههههه!! 😓😰

_هااااا(شمشیر رو میاره به سمت سونیک و میخواد بکشش)

شدو: سونییکک!!

این داستان ادامه دارد...

-------------------------------

خب دوستان اینم از این قسمت امیدوارم که خوشتون اومده باشه🌹

____________________________

واینم بگم که داستان داره کم کم به جاهای حساسش نزدیک میشه پس منتظر قسمت بعدی باشین...وبازهم میگم ببخشید که دیر شد❤🌹

[ دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ ] [ 10:16 ] [ ابولفضل ] [ ]
آخرین مطالب