امی:(تویه ناخودآگاهش داره با خودش حرف میزنه) نن... نه... چ... چرا دوباره... نن... نهه
(یهو بیهوش میشه)
بچه ها باهم داد میزنن: امممیی!!
*تاریکی*
(2ساعت بعد داخل بیمارستان)
سالی: چرا اینجوری شد😓
روژ:نمیدونم اما قبل از اینکه اون ماشین بیوفته جلومون یه صدای انفجار شنیدم...
_اون دختر بچه و خانوادش دلم براشون میسوزه... امی هم😥😭
(امی درهمین لحضه به هوش میاد)
امی: س... سالی... گریه نکن... اههه... اههه(سرفه کردن)
سالی: امی!! به هوش اومدی😓
روژ: دختر میدونی چقدر مارو ناراحت کردی😣الان بهتری🥲
امی: نمیدونم😓همش اون خاطره لعنتی تو سرم داره میپیچه😭
سالی: آروم باش چیزی نیست...
_س...سونیک و بقیه کجان
-همه بیرون منتظرن اما سونیک و شدو هنوز داخل اون جادن که آنبولانس و آتش نشانی بیاد
روژ: یه خورده دیر کردن باید تا1ساعت پیش بر میگشتن...
(1ونیم ساعت پیش)
مفلیس: چیکار کردی!!
روباه سیاه:از دستم در رفت
_لعنتی!! خارپشت سیاه برگرد
خارپشت سیاه: باشه!!
_به همه بچه ها بگید که آماده شن ممکنه سونیک و دوستاش اونجا باشن😡😡
(اون طرف)
سونیک: امید وارم که امی چیزیش نباشه
شدو: نگران نباش... الان تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که خاک برزیم رویه ماشین تا آتیش کم شه
(مشغول ریختن خاک رویه ماشین میشن که یه ماشین با سرعت میاد و میخواد بزنه به سونیک و شدو که اونا جا خالی میدن)
سونیک: وای نهه!!
شدو: این دیگه چی بود
_هااا... مفلیس!!
-لعنتی... دونفره جنگیدن باهاشون سخته!!
مفلیس: سلام😈😈
رزسیاه: خب خب خب... بریم تو کارش
روباه سیاه: میبینم شانستون ته کشیده😈😈شانس آوردین که بمب خورد به این ماشین مگر نهه شاید الان شما بجای این ماشین بودین😈
سونیک: لعنت بهتون😡این کار شماها بود
شدو: مجبوریم دوتایی انتقام بگیریم
(باهم درگیر میشن...30دقیقه بعد)
سونیک(نفس نفس زنان): اه... اه... دیگه نمیتونم6به2خیلی نامردیه😥
شدو: مواظب باش!!(روباه سیاه یه تور رو میندازه روشون و شوک الکتیریکی بهشون میدن و سونیک و شدو از هوش میرن)
*تاریکی*
(اون طرف)
امی: بچه ها من الان حالم بهتره... اما الان نگران سونیک و شدو هستم... بهتر نیست برگردیم ببینیم چه اتفاقی افتاده
سالی: اره... اما تو با روژ برید خونه... میترسم دوباره بلایی سرت بیاد
_اما...
-اما بی اما... نگران نباش بهتون زنگ میزنم😘
(سالی و ناکلز و تیلز سوار ماشین سونیک میشن(چون ماشین اونو غرض گرفته بودن) و میرن به طرف جاده و وقتی میرسن به اونجا از چیزی که میبینن شوکه میشن)
سال: وای... چه اتفاقی افتاده... سونیک و شدو کجا هستن...قشنگ معلومه اینجا درگیری بوده!!
تیلز: وایسا!! اون موبایل سونیک نیست که افتاده روی زمین
ناکلز: چرا... کنارشم اون محدود کننده قدرت شدو هست
سالی:وایسید برم برشون دارم
تیلز و ناکلز: 😳
_هاا!!
تیلز: چی شده!!
_روی قفل صفحه موبایل سونیک نوشته کمکمون کنید
-عجیبه... سونیک هیچ وقت چنین جمله ای رو روی قفل صفحه ننوشته بود
*فلش بک*
سونیک قبل از اینکه بیهوش بشه: نههه... لعنتی!! باید یکم مقاوت کنم😖😵... باید یه ردی از خودمون جا بزارم😵💫... که بچه ها بفهمن و بیان کمکمون(گوشیشو در میاره و جمله کمکمون کنید رو روی صفحه قفل مینویسه و از هوش میره)
مفلیس: خب بچه ها... بیاریتشون به پایگاهمون😈😈
پایان*فلش بک*
_حتماً تو درد سر افتادن
ناکلز: بچه ها بیاید اینجا!!
تیلز: چی شده😳
_ببینید...(چند تا موسیاه با یه تور بزرگ افتاده کنار جاده)
سالی: حتماً مال شدو هست😰
تیلز: نه... ماله شدو نیست موهای شدو هیچ وقت بوی پلاستیک سوخته نمیدن... اینا احتمالا مال دشمن خونیمون مفلیسه😡😡
_وای نه!! باید به بچه ها خبر بدیم
(اون طرف داخل پایگاه مفلیس)
سونیک: اهه... اهه(سرفه کردن)
شدو: به هوش اومدی... حالت خوبه🤨
_خوبم... اما نمیتونم تکون بخورم
-منم... چون به دیوار بستنمون و زنجیر بهمون وصل کردن😣
(یهو یه نوری از داخل تاریکی بهشون نزدیک میشه)
مفلیس: خب... میبینم که به هوش اومدین😈... شماها باعث شدین که نقشه من برای به دست اوردن قدرت نامحدود به تاخیر بیوفته... میدونین که الان چقدر از دستتون عصبانیم و میخوام دخلتونو بیارم😡اما اگه جای الماسو بهم بگید میزارم برید
سونیک: هرگز!! 🤬
شدو: بمیریمم نمیگیم... چون به خاطر این الماس لعنتی کیریم جونشو داد😥
مفلیس: میبینیم😈😈... روباه سیاه...(یهو شوک الکتیریکی قوی بهشون میخوره و از درد داد میزنن... خب کافیه... الان بگید کجاست
سونیک: هرگز!!
_هاااا😡(محکم میزنه تو دهن سونیک)
شدو: سونیک!!
مفلیس: تا نکشتمتون بگید😡🔪
شدو: نههه...
(دوباره بهشون شوک میده و از شدت درد از هوش میرن)
(اون طرف)
روژ: چی!! مفلیس😳(داره تلفنی با تیلز حرف میزنه)
تیلز: متاسفانه😤...اره... پایگاهشو که میدونید کجاست بیاید اونجا
_مگه همون جنگله نیست
-چرا... اونجا ورودی جنگل منتظرتونیم بیاید اونجا تا باهم بریم
_باشهه... بزار به امی بگم...
-وایسا!!
_چی شده
-امی الان حالش چطوره
_خوبه... گرفته خوابیده... الان بیدارش میکنم
-نهههه!!... ولش کن بزار بخوابه... میترسم دوباره حالش خراب شه... یه یاد داشت براش بزار که اگه بیدار شد بفهمه کجایم!!
_باشه... میبینمت
(اون طرف)
مفلیس: خارپشت سیاه... برو ببین به هوش اومدن یا نه!!
...
خارپشت سیاه: بله قربان... بیدارن
_خب...(میره به طرف اتاقی که اونارو زندانی کرده)
-قربان قبل از اینکه برین... بهتره بهشون زیاد فشار نیارین چون ممکنه بمیرن
_باشه😈یا جای الماس رو بهم میگن یا همون بهتر که بمیرن...(در اتاق رو باز میکنه و میره داخل)
سونیک: اهه اهه(سرفه) چرا... دیگه... ولمون نمیکنی😵
مفلیس: یا الماس رو بهم میدی یا مجبور میشم که از روش های بی رحمانم استفاده کنم😡
شدو: نهه... کیریم به خاطر این مرد... تو خانوادشو کشتی... انتقامشو ازت میگیریم😡🤬
مفلیس: خب... مجبورم کردین(میره از گوشه اتاق یه شمشیر میاره و شمشیر رو میزاره زیر گلوی سونیک)
شدو: چیکار میخوای بکنی😨😰
_خب حرف بزن...
سونیک: هرگز
_حرف بزن(شمشیر رو روی گلوش فشار میده و گلوی سونیک زخمی میشه)
شدو: ولش کن لعنتی!! 😡
سونیک: بمیرمم هیچی نمیگم😡
مفلیس: خب... پس بهتره که بمیری(شمشیر رو میبره بالا و میخواد بزنه سونیک رو بکشه)
شدو: نههههه!! 😓😰
_هااااا(شمشیر رو میاره به سمت سونیک و میخواد بکشش)
شدو: سونییکک!!
این داستان ادامه دارد...
-------------------------------
خب دوستان اینم از این قسمت امیدوارم که خوشتون اومده باشه🌹
____________________________
واینم بگم که داستان داره کم کم به جاهای حساسش نزدیک میشه پس منتظر قسمت بعدی باشین...وبازهم میگم ببخشید که دیر شد❤🌹