Part 5

روی صندلی چرم سیاه رنگش نشسته بود و پا روی پا انداخته بود. از پشت عینک آبی رنگش، به دقت مانیتور هایی که سه نفر برتر مدرسه اش رو نشون میداد زیر نظر داشت.

علاقه اش همین بود، نشستن پشت مانیتور و تماشا کردن اون سه تا دختر. براش لذت بخش بود، اینکه کل زندگی اون سه تا دختر روی انگشتاش میچرخید و تسلط کامل روشون داشت. تمام نقطه ضعف و قوت هاشونو میدونست، اخلاق هاشون رو حفظ بود. براش لذت بخش بود.

پا روی پا انداخت و کمی از قهوه اش نوشید. زمزمه کرد:« امکان نداره بذارم هفته بعد برادراشونو ببینن.» هرچند این تفکر قابل حدس بود. رباتنیک عه دیگه. همونی که بیست سال عه مدرسه پاور رو ساخته و بیشتر از ده هزار تا سیویر قدرتمند تحویل جامعه داده. به صندلیش لم داد و اخمی کرد.

این واقعا چیزی بود که اون میخواست؟ همینجوری سیویر هاشو بعد از ۱۸ سالگیشون تحویل جامعه بده و هیچ سودی نبره؟ البته که نه. داریم درمورد رباتنیک صحبت میکنیم ها!

اون برنامه های خودشو داشت، که خیلی زود اجراشونو شروع میکرد. اما فعلا، باید به سه تا نخود مغز میفهموند که کنترل زندگیشون دست کیه!...

»»——⍟——««

همین که وارد اتاق شد، با اضطراب به دوستاش نگاه کرد و کنارشون روی صندلی نشست:«حالا چیکار کنیم؟سونیک و شدو و سیلور قراره برن مدرسه پاور، اونا قطعا میفهمن که خواهر دارن!» زنی که کنارش بود، جرعه ای از قهوه اش نوشید و گفت:«قرار نیست بفهمن، برنادته (منو نخورین توی گوگل زدم این اسمو گفت).» برنادته، زنی خوش اندام با پوستی آبی رنگ و موهای خورشیدی، به زن کنارش نگاه کرد:«میخوای چیکار کنی، ریتا؟»

ریتا، پوست سیاه رنگ و خطای قرمز رنگش کاملا با لباس بلند سیاهی که پوشیده بود فیت بود. خیلی با آرامش و خونسرد گفت:« من به رباتنیک زنگ زدم.زمانی که بچهامون برن به اون مدرسه، سونیا و شیدا و سیلویا توی اتاقاشون زندانی میشن تا وقتی اردوی بچهای مدرسه مقاومت تموم بشه.»

این حرفش، باعث شد دو زن دیگه از شک دهناشون رو بگیرن. بردناته با کمی عصبانیت گفت:«اما این ناحقیه! همینجوریشم بزرگترین اشتباهی که میتونستیمو انجام دادیم، نباید ازش دست بکشیم؟» ریتا به برنادته نگاه کرد:«منم میدونم ایده خوبی نیست، برنادته. اما من مطمئنم هیچکدوممون آمادگیشو نداریم اون شیش تا بچه رو باهم رو به رو کنیم. درضمن، ما قول دادیم. فقط دو سال مونده، اینم تحمل میکنیم» برنادته هوفی کشید و دستشو تو موهاش برد. این قضیه واقعا آزارش میداد.

»»——⍟——««

یک هفته بعد، روز اردو

»»——⍟——««

:«ولم کنین! اوی مرتیکه! رباتاتو بکش کنار!!» شیدا درحالی که سعی داشت از چنگ رباتای رباتنیک فرار کنه نعره میزد و فحش میداد. رباتا اونو توی زندان زیرزمینی انداختن و در زندان رو بستن و قفل کردن. شیدا فورا بلند شد و میله های زندانو گرفت. عصبی بود، شدیدا عصبی بود. به رباتنیک که با آرامش تمام راه میرفت و بعدش جلوی زندان توقف کرد، نگاه کرد. مشتی به میله ها زد که صدای ناله از دردشون بلند شد:«اینکارا چه معنی میده *رباتنیک* ؟!» رباتنیک رو خیلی با تاکید گفت.

رباتنیک لبخندی زد و انگشتاشو روی سیبیل درازش کشید:«همم؟ فقط کاری که بایدو انجام دادم.» شیدا میله هارو محکم توی مشتاش فشار داد:«که نذاری برادرمو ببینم؟ سونیا و سیلویا کوشن؟!» رباتنیک قهقهه ای روانی طور زد:«مگه فقط تویی؟ نگران نباش. سونیا و سیلویا هم جاهای مخصوص خودشون زندانی کردم.درضمن...»

کمی به سمت میله ها خم شد، ساعدشو بالای سرش روی میله ها گذاشت جوری که سایه اش کل بدن شیدا رو بگیره:«اینکارو به خواست خودم نکردم، ریتا خانم زنگ زد و گفتش که زندانیتون کنم تا وقتی اردو تموم بشه.» چشمای شیدا گشاد شد. ناباور زمزمه کرد:«م..مامان؟ مامان اینو گفت؟»

رباتنیک پوزخندی زد و پشتشو بهش کرد، اروم راهرو رو رد کرد تا از زیرزمین بره. شیدا اون موقع به خودش اومد، به میله ها مشتای محکمی زد و فریاد زد:«میخوام با مامانم حرف بزنم! برگرد اینجا! رباتنیک!!» ولی رباتنیک بی توجه بهش از زیرزمین خارج شد. شیدا مشت دیگه ای به میله ها زد و روی زمین نشست، سرشو بین دستاش گرفت:«حالا چیکار کنم؟...»

موضوعات: Six idiots beyond moon
[ شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ ] [ 16:49 ] [ natanaile ] [ ]
آخرین مطالب