زنده بخش ۳ (آخر)

مسیرش درون کوچه های تاریک ادامه پیدا میکرد تا اینکه با یک دیوار بن بست متوقف شد. با ترس به دیوار مشت زد ولی وقتی نور شاتل دوباره روش افتاد سریع به پشت سرش نگاه کرد. میتونست تنظیم شدن اسلحه شاتل روی خودش رو تشخیص بده...نقطه قرمزی که روی قلبش رو هدف گرفته بود! ضربان قلبش سریع شد. آماده بود که درد رو توی بدنش حس کنه ولی همه چیز با یک جرقه زرد رنگ تغییر کرد. جرقه زرد رنگ اسلحه شاتل رو از جا درآورد و به یک گوشه انداخت. همه چیز سریع اتفاق افتاد اصلا نمیدونست که چی شد فقط اینو فهمید که یک فرصت برای فرار پیدا کرده...پس سریع از کوچه بن بست بیرون اومد و دوباره به مسیرش ادامه داد. هم زمان که میدوید پشت سرش رو نگاه کرد و شاتل رو مورد حمله دید. چه کسی میتونست نجاتش داده باشه؟ چه کسی اینقدر قوی و قدرتمند بود که بتونه موتور بزرگ شاتل رو دچار نقص فنی کنه؟ با چشمان زمردی سبزش دوباره به جلو خیره شد و به مسیرش ادامه داد. اینقدر رفت تا اینکه خسته شد و ایستاد. کف دستاش روی زانو هاشو پوشوندن و دهانش برای گرفتن هوای بیشتر باز شده بود...از تیغ های آبی اش عرق سردی میچکید که نشون از فعالیت زیادش میداد...لنگان لنگان جلو رفت...با ساعد دست راستش اشک زیر چشم هاشو پاک کرد که متوجه گرمی روی شونه اش شد...سریع برگشت و با دیدن چهره آشنایی بغضش گرفت...با زبان دست و پا شکسته ای که یاد داشت گفت:

سونیک: ش-شادو!
جوجه تیغی سیاه اخم غلیظ روی صورتش رو با چهره سرد و نگران جایگزین کرد و برای احتیاط بیشتر به پشت سرش نگاهی انداخت:

شدو: فعلا درگیرن! ولی باید از اینجا بریم! الان!
و بازوی جوجه تیغی آبی رو بین چنگ دستش قرار داد و دو تایی از اونجا دور شدن...گرین هیل...شهر بزرگ و زیبای شرقی ترین نقطه کره زمین...خیلی ها خاطره خوبی ازش دارن اما برای سونیک این قضیه بین مرگ و زندگی بود...سرش رو پایین انداخته بود و پشت سر کسی که به عنوان خانواده و نجات دهنده زندگی میشناختش راه میرفت...مشخص بود شدو اعصاب کافی برای صحبت رو نداره...احتمالا وقتی سونیک بیرون رفته شدو متوجه نبودش شده و دنبالش آمده بود...با دقت به کفش های شدو نگاه کرد. عجیبه! مگه کفش های شدو رو برنداشته بود؟ پس شدو کفش های جدید از کجا آورده؟ بالاخره شدو ایستاد....تازه متوجه مغازه جلو رویش شد...سعی کرد روی تابلو رو بخونه:

سونیک: ک-کف-

شدو: کفش فروشی...
سونیک به شدو نگاه کرد و شدو از زیر چشم به سونیک خیره شد...

داستان از زبان شدو:

بالاخره دست از نگاه کردن کشید و به ویترین چشم دوخت...دستشو ول کردم و ماهرانه شیشه رو به اندازه ورود و خروجم شکستم...رو بهش گفتم:

من: سونیک...تو همینجا منتظر بمون...
و خودم وارد شدم...بین قفسه های کفش های مختلف میگشتم تا یک کفش مناسب براش پیدا کنم...چشمم به یک جفت کفش قرمز افتاد...نگاهی بهشون کردم و با دستم یکی رو برداشتم و مچاله اش کردم...خوبه...انعطاف پذیریش خیلی عالیه...برای سونیک مناسبه...کاش بیشتر فرصت میشد بهش مبارزه یاد بدم! نفسمو محکم از بینیم بیرون دادم و همونا رو برداشتم و از همون قسمت شیشه خارج شدم:

من: سونیک؟

کنار جدول خیابون نشسته بود که با صدای من سریع برگشت و بهم نگاه کرد...رفتم سمتش...با همون نگاه سرد و جدی همیشگیم نزدیکش زانو زدم و کفش های خودمو از پاهاش درآوردم و گفتم:

من: اینا رو بپوش...
کفش رو داخل پاش کردم و خودش کفش هارو روی پاش تنظیم کرد...کامل اندازه پاهاش بودن...بلند شد و با خوشحالی چند قدم راه رفت. دست به سینه بهش نگاه میکردم که صدای موتور های شاتل به گوشم خورد...لعنتی!! عوضیا! دست بردار نیستن! تا سونیک خواست چیزی بگه دستشو کشیدم و شروع به دویدن کردیم...حواسم به پشت سرم بود که متوجه ماشین های گان که از رو به رومون اومدن و جلوی مسیرمون رو توی خیابون گرفتن شدم! لعنتیی!! محاصره شدیم! از پشت سر شاتل و از جلو ماشین های گان! سربازایی با لباس های سیاه و علامت G.U.N با اسلحه مارو نشونه گرفتن...سونیک رو آروم پشت سرم هل دادم و اخمم بیشتر شد. دندونامو روی هم فشار میدادم در نهایت به سمتشون حمله ور شدم! با سرعت از بینشون رد میشدم و گاهی برای جاخالی دادن تلپورت میکردم! دونه...دونه! همه رو از سر راه برداشتم. یکدفعه با فریاد سونیک توجهم به سمتش جلب شد...یکی از سربازا از پشت گرفته بودش و اسلحه اشو زیر گلوش گذاشته بود! لعنتی! سونیک نمیتونه مبارزه کنه!! با عصبانیت به سمتش هجوم بردم:

من: ولش کننن!!!
محکم با مشت زدم توی صورتش و سونیک رو ول کرد...نه! نمیتونم بذارم سونیک اینجا باشه! هنوز نفسش بالا نیومده بود که انداختمش روی کولم و خواستم حرکت کنم که جلوی پام تیراندازی شد...به بالای سرم نگاه کردم:

من: سفینه مسخره!!
دوباره اطراف رو بررسی کردم...عوضیاا!! نمیتونم سونیک رو ول کنم!! یکدفعه گرمی دستشو روی شونه ام حس کردم...در حالی که گوشاش به پشت افتاده بودن و چشماش نیمه باز بودن با لبخند آرومی زمزمه کرد:

سونیک: ش-شدو! ع-عیب...ن-نداره...منو...بذار زمین!
با این حرفش سنگینی خاصی روی قلبمو گرفت...اولین جمله ای بود که بدون هیچ غلط گفتاری تکرارش کرد! و این در حالیه که حاضره بمیره ولی من زنده بمونم!؟؟ نه! نهه!! نمیذارم یکی دیگه هم جلوی چشمام از دست بره! سرمو به دو طرف تکون دادم:

من: نه سونیک! تنهات نمیذارم!
فقط باید زمان میخردیم! فورا تلپورت کردم و از پشت بوم یکی از خونه ها سر در آوردیم...گذاشتمش زمین. یکمی سرفه کرد...

من: هی...خوبی؟
سرشو تکون داد و لبخند زد...توجهمو به لبه پشت بوم دادم و به سمتش قدم برداشتم...از دور، خوب میشد سفینه گان رو دید که دنبال من و سونیک میگشت...باید برم...ولی سونیک باید بمونه! آهی کشیدم و همونطور که دستامو مشت کرده بودم به سونیک گفتم:

من: هی...برمیگردم...همینجا منتظرم بمون.
و قبل اینکه فرصت بدم حرفی بزنه از بالای پشت بوم پریدم پایین ولی با یک چرخش روی پاهام فرود اومدم. با سرعت به طرفشون اسکیت کردم و همزمان فریاد زدم:

من: کیاسس!! اسپیرر!!

***

به ماشین های درب و داغون شده جلوم خیره شدم و پوزخندی زدم:

من: واقعا فکر کردین میتونین با من بجنگین؟
اما با صدای فعال شدن اسلحه سفینه گان به طرفش برگشتم و به بالا نگاه کردم:

من: بیا جلو!
به طرفم شلیک کرد و چند موشک فرستاد اما ماهرانه جاخالی دادم و به شکل اسپین دش از وسط شاتل رد شدم...نور انفجارش کل اون منطقه رو توی شب روشن کرد...همین که کف کفشام به آسفالت رسید:

-بیب بیب بیب بیب

من: نه! لعنتی!
دستامو حفاظ کردم که بمب کوچیکی که سمت راستم افتاده بود منفجر شد و پرتم کرد عقب...روی چند تا تیکه فلز و قطعات خرد شده ساختمون افتادم...آخ لعنتی...دستم میسوزه! فکر میکنم سوخته باشه! طبیعیتا باید آسیب ناپذیر باشم ولی فاصله اون بمب مسخره خیلی کم بود...دستمو روی فلز گرفتم و بدون توجه به سوزش سوختگی اون رو کنار انداختم:

من: ع-عوضیا!
ایستادم و با دست دیگه ام بازوی دست چپمو گرفتم...به آتیش رو به روم خیره شدم که صدای فریادی به گوشم رسید:

_شدوو!! نهههه!!
فورا به سمت صدا برگشتم...س-سونیکک؟؟ اون اینجا چیکار میکنهه!؟؟ خودشو از بالای ساختمون انداخت پایین خواستم بگیرمش که داخل شیشه شکسته ساختمون رو به روم متوجه لیزر قرمز روی پیشونیم شدم...کمتر از یکصدم ثانیه طول کشید که تیرش شلیک شد و به طرف سرم هجوم آورد اما...
.

.
پرت شدم یک طرف دیگه و صدای برخورد گلوله با شیشه بلند شد...تیکه های شکسته شیشه روی زمین ریختن...یک دستمو روی زمین گذاشتم و ایستادم:

من: چ-چه اتفاقی افتاد؟؟
به پشت سرم نگاه کردم و سونیک رو دیدم...روی تیغ هاش جرقه های آبی مثل برق رد و بدل میشد...صبر کن ببینم...سونیک...اون...باورم نمیشه!! بازوشو گرفتم و کمکش کردم بایسته:

من: سونیک!!
یک لبخند زد و زمزمه کرد:

سونیک: ت-تو حالم...خوب!
مطمئنم خیلی آروم گوشه لبم یک لبخند شکل گرفت:

من: من خوبم...چرا اومدی دنبالم؟؟
یکدفعه سونیک به پشت سرم خیره شد و با عصبانیت منو کنار هل داد. گلوله بعدی به فلز داغ ماشین در حال سوختن خورد:

سونیک: گان!

من: احمقا! دست بردار نیستن!
به سمتشون حمله کردم ولی اینبار سونیک سریعتر از من بهشون رسید و درگیر شد...فکر نمیکردم مبارزه بلد باشه! هرچند مبارزه توی خونشه! ولی عملکرد دفاعیش ضعیف بود...مبارز حرفه ای نبود ولی میدیدم سرعتش چطور کمکش میکرد! پوزخند زدم...هه...پس تمام این مدت قدرتش سرعت بوده؟ کنجکاوم سرعتش چقدره!؟ با شنیدن صدای موتور چند شاتل دیگه فهمیدم اوضاع برای موندن خوب نیست...اخمی کردم و دست سونیک رو گرفتم و دویدم:

من: سونیک! سریعتر بدو! سعی کن از سرعتت استفاده کنی زود باش!!
نفس نفس میزد و خیلی خسته بود اما سرشو تکون داد و سرعتشو بیشتر کرد تا جایی که یکدفعه مثل جرقه آبی رنگ از کنارم رد و محو شد! با پوزخند ادامه دادم:

من: خوبه!
و منم شتاب گرفتم...بهش رسیدم و خودمو باهاش هم تراز کردم:

من: سونیک بپر!
با هم پریدیم و از یک ساختمون بلند مستقیم بالا میرفتیم اما همینکه به پشت بوم رسیدیم یک دفعه یکی از موشک ها به سمتمون شلیک شد و قبل اینکه بهمون بخوره پشت سرمون روی پشت بوم منفجر شد و پشت بوم فرو ریخت...سعی کردم تعادلمو حفظ کنم ولی وقتی دیدم سونیک تعادلشو از دست داد و پایین افتاد خودمو انداختم که بگیرمش. اما نتونستم! آخرین نگاهشو یادم نمیره! با ترس و وحشت بهم خیره شده بود و دستشو به طرفم دراز کرده بود. بالاخره دستشو گرفتم ولی همون لحظه داخل طبقه سقوط کردیم و آوار های ساختمون وحشیانه به طرفمون هجوم میاوردن. سعی کردم سپرش بشم و بعدش نفهمیدم چیشد...

چشمامو باز کردم و یکمی به اطراف نگاه کردم...خاک همه جارو گرفته بود...چند تا سرفه کردم...آخ لعنتی! آوار رو کنار زدم و خودمو بیردن کشیدم. فرصت کردم اطرافو ببینم. هر سمتی میشد قطعات خراب شده بتن و تیر آهن رو دید. تازه متوجه شدم سونیک کنارم نیست...با نگرانی به اطراف نگاه کردم:

من: سونیکک!!؟؟
فضا تاریک بود و فقط سیم های قطع شده ای که اتصالی میکردن یکمی نور ایجاد میکرد...بلند شدم...نه نه نه!! مطمئنم گرفتمش! باید همینجا باشه!با سرعت چند تیکه سنگ و قطعات بتن رو برداشتم که دستشو دیدم...ترس توی وجودم رخنه کرد و ضربان قلبم بالا رفت...نمیخوام!! نمیخوام مثل اون از دستش بوم!...تنها خانواده امو! سنگارو کنار زدم و آواری که روی پاهاش افتاده بودن برداشتم و آروم آوردمش بیرون...صورتش زخم شده بود و تنفسش نامنظم بود...روی زمین خوابوندمش...قسم میخورم اگه بمیره خودمو نمی بخشم! نمی تونم!! نمی تونم مرگ یکی دیگه رو تحمل کنم! بازوشو گرفتم...کبود شده بود و مشخص بود در رفته بود و خون توش جمع شده...نبضشو گرفتم...آروم میزد. تمام وجودم سرشار از عذاب وجدان شد...نتونستم! ن-نتونستم ازش درست محافظت کنم! سرشو روی پاهام بلند کردم:

من: (آروم) سونیک! صدامو میشنوی؟خواهش میکنم! لطفا...چشماتو باز کن! تو...نمی تونی مثل اون تنهام بذاری! باید زنده بمونی!
من هرگز برادر نداشتم و نمی فهمیدم چه احساسی داره...و اون باعث شد بفهمم...هیچ جوابی...و هیچ واکنشی...فقط امیدوارم بودم که به خاطر نفس کشیدن و نبضش میتونم زنده ببینمش...آروم کشیدمش توی آغوشم و به زمین خیره شدم:

من: نجاتت میدم...قسم میخورم!
یکدفعه چند تا نور رومون افتاد. سرمو چرخوندم و نگاهی به اطراف کردم سربازایی با لباس های سیاه و ماسک محاصره امون کردن...همونطور که سونیک رو نگه داشته بودم زیر لب گفتم:

من: عوضیا! میکشمتون!
سربازای گان عوضی! یکهو چشمم به یونی فرم هاشون افتاد...هیچ علامت و نشونه ای از G.U.N روی فرم هاشون نبود...حتی روی بازوهاشونم هیچ علامتی نبود! این یعنی، اونا...گان نیستن!!! پس...کی هستن؟ (چهره متعب و عصبی) اگه گان تنها کسی نیست که دنبالمونه...پس اونا کی هستن؟؟!

؟؟؟: خیلی وقته ندیدمت شدو!
با شنیدن صداش تمام بدنم لرزید...سونیک رو محکم تر گرفتم و سرمو به عقب چرخوندم...دو تا از سربازا کنار رفتن و اون جلو اومد...ا-امکان نداره! ا-این یک خوابه؟؟ همون لبخند و همون چهره شیرینش رو داشت!! لبخندشو ادامه داد و دستاشو برد پشتش...خطاب بهش گفتم:

من: م-ماریا؟؟ (متعجب و نگران)


خب خب امیدوارم خوشتون اومده باشه❄💎😅 بابت پایان بازش هم شرمنده TT❄💎💔

خب بگین ببینم داستانش چطور بود؟❄💎😅

موضوعات: تک پارتی ها
[ دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳ ] [ 20:49 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب