داستان از زبان؟؟؟
حوصلم سررفته بود...نگاه به اطرافم کردم...چندتا خرگوش دارن از جلوم رد میشن با خودم گفتم:تا اون بیاد...یه تفریحی کنم بد نیست!
سریع پریدم روی یکی از خرگوشا....بدون بزارم چیزی بگه گردنشو گرفتم و کوبوندمش به یه درخت...بعدم خیلی آروم اون یکی دستمو گذاشتم روی سینش و فشار دادم....بعد با اون یکی دستم گردنش رو کشیدم....و سرش قطع شد...
با زبانم جایی که داشت خون می اومد
رو مکیدم....(واقعا اگه نفهمیدی کیه...من دیگه حرفی ندارم)
همینطور که داشتم خونو می مکیدم.... احساس کردم کسی پشتمه وقتی برگشتم سریع یه مشت خورد تو صورتم...یه ذره رفتم عقب...با خنده ی تمسخر آمیز گفتم:میبینم قوی شدی.... تیلز دال
اونم برگشت به من گفت: میبینم بیکار شدی داری از ترس خون می خوری...exe
_ساکت شو!
_نخوام؟؟
_اون وقت از این دنیا محوت میکنم.
_عه...جدی میفرمایید؟؟ فعلآ کسی که قراره محو بشه تویی(exeو تیلز دال بر خلاف سونیک و تیلز دشمن خونی هم هستن و الآنم قراره معلوم کنن کی قوی تره)
باگفتن حرفش اعصابم خورد شد... پشتش تلپروت کردم ولی اون سریع برگشت و خواست بهم مشت بزنه که مچشو گرفتم و پرتش کردم سمت یه درخت...چسبید به درخت ولی بدون مکس پشتم تلپورت کرد ..زد زیر پای چپم...تعادلم بهم خورد... یهو بالا سرم تلپورت کرد و با پاش زد تو صورتم...افتادم روی زمین...پامو گرفتو پرتم کرد تو هوا... تلپروت کرد با دو تا دستاش مثل پتک زد به سینم و کوبیده شدم روی زمین... با خنده و آروم پاشدم و گفتم:همه توانت همین بود؟
بعد روی هوا معلق شدم و شروع کردم به جذب انرژی....اونم همین کارو کرد(در حال شارژ شدن از انرژی شیطانی)
یهو بهش حمله کردم اونم با سرعت به سمتم اومد....ساعدامون بهم خورد... همینجوری که بهش داشتم فشار می آوردم یه انرژی عجیب ما دو تا رو پرت کرد.... یه پرتال باز شد... یه پرتال طلایی...چیزی رو که دیدم باور نمی کردم...یه خارپشت طلایی...معلق روی هوا... لبخند داشت...چشمای قرمز رنگ مار پیچی شکل...با عصبانیت گفتم:سوپر سونیک فلیت وی(super sonic fleet wayاین سونیک نیست)
فلش بک(5 سال پیش) از زبان exe
زمردا داشتن تند دورم مثل یه حلقه می چرخیدن....یه دفعه یه صدایی اومد:نمیزارم
سونیک بود...گفتم:دیگه خیلی دیر شده
همه چیزو تموم شده میدونستم
شدو دست سونیکو گرفت و پرت کرد سمت من...سونیک با مشت زد تو صورتم(صحنه آهسته)منم با دسته راستم چنگ انداختم روی صورت سونیک....خونش ریخت روی یه زمرد...
از اون طرفم ناکلز داد میزنه:بگیر که اومد عوضی!!
یه نیزه پرت میکنه...اون نیزه هم فرومیره تو دستم...خون منم روی یکی از زمردا.....هردومون میافتیم روی زمین....ولی هنوز زمردا داشتن تند تند میچرخیدن بعد چند لحظه یه نور طلایی همه جا رو گرفت.......یه موجود طلایی در واقع یه خارپشت طلایی روی هوا با چشمای قرمز رنگ مار پیچی شکل....با خنده های شیطانی بین زمردا بود خواست از انرژی زمردا استفاده کنه اما پشتش یه پرتال پشتش باز شد
ناکلز تونست با مستر امرالد پرتالی به یه جهان دیگه باز کنه و اون رو درون اون دنیا بندازه اما اون خارپشت اجازه وارد شدن به دروازه رو به خودش نمیده اما سونیک و شدو باهم ازش می پرسن: توکی هستی؟؟
اون میگه: من کابوس شما هستم...سوپر سونیک فلیت وی.
شدو و سونیک به کمک هم و زمردا اونو به پشت دروازه میفرستن و پرتالو میبندن.....
پایان فلش بک
بلند گفتم:عوضی تو این جا چیکار میکنی
تیلز دال با تعجب گفت:تو دیگه کی هستی
اون با خنده های شیطانی خودش خیلی آروم گفت:یه تشکر ویژه به هردو شما طلب کارم....با این جنگ و مرافع شما و انرژی های شیطانی که آزاد میکردید.....با کمک انرژی های قدرتمند خودم تونستم یه پرتال باز کنم و بیام پیش شما...از اولین و آخرین دیدارم با شما خوشبختم!
بعدم سریع جلوی من ظاهر شد گلومو گرفت....داشتم خفه میشدم....نمی دونم چرا ولی نمیتونستم تلپورت کنم...از اون ور تیلز دال با بی خیالی گفت:خب... منم از دیدار با شما خوشبختم... خدانگهدار
فلیت وی بهش نگاه بعد از توی چشماش یه لیزر به تیلز دال میزنه و منو پرت میکنه سمت اون.....با بی میلی گفتم:ای عوضی....تیلز دال میدونم از حرفم خوشت نمیاد ولی باید باهم متحد بشیم....باشه؟؟
_هرچند که بدون من موفق نمیشی....ولی باشه
منم تلپورت کردم پشتش..با یه لگد به سمت تیلز دال پرتش کردم تیلز دالم سعی کرد با الواری که اونجا وارد شکم فیریت وی اما....فلیت وی الوار رو ازش گرفت و سمت من پرت کرد....جاخالی دادم ولی جلوم تلپورت کرد و با تمام قدرتش زد زیر فکم
از اون جایی که مکانی که توش داشتیم مبارزه کنار دره بود و منم پرشدم توش....شانس آوردم ارتفاع اون زیاد نبود...بعد چند لحظه تیلز دالم خورد به سنگ های اطراف دره خورد و باعث ریزش سنگا شد...زیر سنگا بین بیهوشی و بیداری بودم که گفت:این یکم از قدرتم بود.....بزار با زمردا خودمو تکمیل کنم تا اون موقع قدرت واقعی رو درک کنی.....هاهاها (خنده شیطانی)
و خیلی سریع رفت
۲ساعت بعد
بیدار شدم.......دیگه روم سنگ نبود یه صدا اومد: بلاخره بیدار شدی؟؟؟....اون کی بود...
تیلز دال بود.....با کلافگی گفتم:حوصلتو ندارم....ببند دهنتو
_اون کی بود؟
_دونستن تو چه کمکی میتونه کنه؟
_به تو چه؟بگو حالا اون کی بود
_اون اسمش سوپر سونیک فلیت وی هست
ماجرا رو براش تعریف کردم و بعد بهش گفتم:نباید بزاریم از زمردا استفاده کنه این همینجوری قدرتمند هست(این سوپر سونیک فلیت وی توی فرم سوپر نیست چون شبیه سوپر سونیک بهش میگن)اگه استفاده کنه حتی پدر هم نمیتونه باهاش مقابله کنه(به شیطان اصلی میگن پدر)
_عجب!
_آره
_گفتی یه جورایی دشمن مشترک تو و سونیکه
_برای اولین باهات موافقم
_و اگه فلیت وی به زمردا برسه کار شما دوتا تمومه
_فقط ما نه همه کارشون تمومه
_خب چرا با سونیک نابودش نمیکنی
چپ نگاهش کردم و گفتم:فکر میکنی من با اون فیکر آبی احمق متحد میشم؟؟(سونیک:هررررررَ.....فحشم حدی داره)
تیلز دال با تأسف گفت: واقعا که خ*ری......اول ازش استفاده کن بعدم که خطر رفع شد هر کاری که میخوای بکن....
درست میگفت.....یه اتحاد کوتاه برابر بود با جسم سونیک و هم نابودی فلیت وی...
گفتم:دیدی از کدوم طرف رفت؟؟؟
_از اینور
_باید سریع جلوشو بگیریم....بدو!!!
داستان از زبان تیلز (یک ساعت بعد رفتن فلیت وی)
دو نفری تو جنگل دراز کشیده بودیم....بچه رفته بودن سفر .....اما من و سونیک به دلیل ۲۱ ساله شدن رفاقتمون قراره یه هفته تو صفاسیتی باشیم (منظورم مکانی نیست همون عشق و حال خودمون)
به سونیک گفتم: سونیک؟
_هان
_قربون دستت برو یه کم از این بوته تمشک بچین و بیار
_باشه
رفت و برگشت....سبد پر تمشک بود....شروع کردیم به خوردن....یهو یه صدا اومد
سونیک با تعجب گفت:صدا چی بود..... من برم یه نگاه بندازم
یکم جلو رفت....بعد چند لحظه یه چیز طلایی کوبوند تو صورتش.....منم دوییدم سمت سونیک...(توی گرد و خاک هست)یهو یکی گلومو گرفت گرد و خاک رفت کنار....نه این همون خاپشتس داشتم خفه میشدم...سونیک روی زمین بیهوش افتاده بود... اینجا بود که به خودم گفتم: اینجا آخر زندگیمه
ولی یه نفر محکم زد تو صورت فلیت وی....باورم نمیشه.....داد زدم:شدوووو
شدو با جدیت گفت (مثل همیشه):الان وقت این مسخره بازیا نیست... برو ببین سونیک حالش خوبه یا نه
رفتم پیش سونیک... از دهنش داشت خون می اومد...سعی کردم بیدارش کنم ولی بیدار نمیشد....ولی تسلیم نشدم.... سریع رفتم سمت تورنادو وسایل بر داشتم ولی چشمم خورد به یه چیزی....یکی از کیاس امرالد ها تو تورنادو بود.....(رنگش قرمزه) گفتم:نمی دونم تو اینجا چیکار میکنی ولی شانس آوردم اینجایی برداشتمش و سریع دویدم پیش سونیک با انرژی زمرد تونستم درمانش کنم.....بعد چند لحظه چشماشو باز کرد با ترس گفت:اینجا چه خبره
داستان از زبان شدو
چجوری امکان داره....ما اونو به یه بعد دیگه فرستادیم .......اون الان روبرومه
ولی الان این مهم نیست...فقط باید نابودش کنم
بهش حمله کردم..... تلپورت کردم پشتش و چرخیدمو با پشت پام زدم به صورتش....ولی اون پامو گرفت.....دوباره تلپورت کرد ولی این دفعه از دستم به همراه کیاس اسپیر محکم زدم تو صورتش(اول یه کیاس اسپیر میزنه بعدش خیلی سریع مشت میزنه)فلیت وی می افته روی زمین....یهو صدای خنده ش همه جارو گرفت.....
داستان از زبان نویسنده
شدو با نفرت به فلیت وی خیره شده بود....فلیت پشت شدو تلپورت کرد اما شدو سریع برگشت ولی با این حال فلیت وی خیلی سریع با پایش به شکم شدو ضربه و بعد آن شدو رو به آسمان پرتاب کرد و بالای او تلپورت کرد و با دو تا پایش شدو را زمین گیر کرد...... شدو در حالی روی زمین افتاده بود فلیت وی از آسمان با یک مشت قدرتمند شدو را بیهوش میکند.....او در آسمان با خنده های شیطانی خودش آرام فرود میآید و سعی میکند با شکستن گردن شدو اورا از راه بردارد اما یک نفر این اجازه را نمی دهد......
اوکسی نیست جز سونیک exe
نظر یادتون نره