زنده بخش ۲

آروم لای چشمامو باز کردم...دیدم تار بود...کم کم چشمام کامل باز شدن...با دیدن اطراف یکمی تکون خوردم...شیشه جلوی شاتل ترک برداشته بود و گوشه اش یکمی شکسته بود...اینقدر خسته بودم که فرصت ندادم فکر کنم...چشمامو بستم...یکمی گذشت که دوباره بازشون کردم...آهسته سرجام نشستم و دستی به سرم کشیدم...به پشت سرم نگاه کردم. به نظر میاد سرم ضربه خورده و از حال رفتم...دوباره به اطراف شاتل نگاهی کردم...با به یاد آوردن اتفاقی که توی آرک افتاد اشک توی چشمام جمع شد. با دستام صورتمو پوشوندم...اشکام آروم روی زمین جلوی زانوهام میریختن...کم کم دستام روی صورتم مشت شد و با بغض زمزمه کرد:

من: ن-نتونستم! نتونستم نجاتش بدم! م-ماریا! م-متاسفمم!!
احساس وحشتناکی داشتم...درآمیخته شده از غم...رنج...عذاب...و درد...توصیفش امکان پذیر نبود ولی تحملش...از قطع شدن اعضای بدنم هم سخت تر بود! بالاخره تونستم دستامو از روی صورتم کنار بزنم...جلوی شیشه شاتل درختایی بودن که به خاطر برخورد شکسته بودن و روی سقف افتاده بودن...یکدفعه یاد سونیک افتادم...اشکامو پاک کردم تا مانع دیدم نشه...فورا ایستادم و اطرافو نگاه کردم:

من: سونیک!؟؟
این طرف و اون طرف رفتم و تمام اتاقک شاتل رو گشتم ولی نبود!

من: سونیک!؟؟ سونیکک!؟؟
که چشمم به مقدار کمی خون که روی کف فلزی شاتل ریخته بود افتاد...اخم کردم و زیر لب گفتم:

من: لعنتی!
ممکنه بیرون رفته باشه!؟ به طرف در شاتل رفتم و سعی کردن بازش کنم ولی ظاهرا یک چیزی از پشت مانع میشد...چند بار با شونه ام ضربه وارد کردم ولی بی فایده بود...چشمام اطرافو زیر و رو کردن که نگاهم روی همون قسمت شکسته شیشه قفل شد...محکم به سمتش قدم برداشتم...پامو روی صفحه کنترل گذاشتم و از اون قسمت شکسته از سفینه خارج شدم...نشسته روی زمین فرود اومدم...ایستادمو کمرمو صاف کردم...یک جنگل بود، با این وجود تعداد درختاش زیاد نبودن. قشنگ میشد دنبالش گشت...یکمی جلو رفتم و گفتم:

من:سونیک؟؟ سونیک؟!؟!
چند بار صداش زدم...اما نبود...بیشتر نگران شدم. با اون خونی که دیدم مطمئنا آسیب دیده! بیشتر جلو رفتم و صداش زدم که یکهو از بین درختای سر به فلک کشیده دیدمش..از کنار جوی آب اون نزدیکی میومد...اخمم باز شد:

من: سونیک!!
به طرفش دویدم...سرش پایین بود و یک چیزی رو کف دو تا دستاش حمل میکرد...بهش که رسیدم بازوهاشو گرفتم و با نگرانی و عصبانیت گفتم:

من: حالت خوبهه!؟
به صورتش که پایین بود نگاه میکردم که چشمم به گوشه راست سرش افتاد...زخمی شده بود و خون از روی پلک چشم راستش تا گونه اش پایین اومده بود...دستی روی زخمش کشیدم و با چهره خنثی گفتم:

من: به نظر میاد به خاطر تکون های شاتل موقع سقوط اینجوری شدی...
بهش نگاه کردم...با چهره نسبتا آرومی گفتم:

من: سونیک؟
سرشو اورد بالا...تازه متوجه اشک های توی چشماش شدم...دو تا دستشو بالا آورد و چیزی که توی دستاش بود نشونم داد...به کف دستاش خیره شدم...یک پرنده سفید که خون آلود بود و مرده بود...تازه فهمیدم...اون یک پرنده مرده دیده...صورتم حالت غمگین به خودش گرفت...زیاد نشده که از محفظه اش بیرون اومده...درک این چیزا براش خیلی سخته! چطور مفهموم مرگو براش توضیح بدم!؟ پرنده رو از دستش گرفتم:

من: می تونیم...می تونیم دفنش کنیم...
جسد پرنده رو گذاشتم روی زمین و یک چاله کوچیک زیر یک درخت کاج کهنسال کندم...خودش پرنده رو داخلش گذاشت و من روشو پوشوندم...بعدم یک تیکه چوب کوچیک آورد و داخل خاک فرو کرد...انگار برای قبرش نشونه گذاشته...صدای هق هقشو شنیدم...اخمی کردم و ایستادم:

من: بیا بریم...خودت نیاز به پانسمان داری...
شروع کردم به طرف شاتل رفتن...یک لحظه ایستادم و پشت سرمو نگاه کردم...دنبالم نیومد...فقط همونجا نشسته بود و گریه میکرد...عصبی شدم...ماریا....ماریا جونشو داده که اون برای یک پرنده اشک بریزهه!؟؟ رفتم سمتش و مچ دستشو گرفتم و به زور کشیدمش:

من: گفتم بیااا!!
یک آخ نسبتا بلندی گفت و دنبالم اومد...

***

باند رو دور سرش پیچوندم و قیچی کردم:

من: خوبه...تموم شد...
چهره بی حالی داشت...آهی کشیدم و وسایلو جمع کردم...از توی اتاقک تجهیزات شاتل یک پتو آوردم...دولاش کردم و سونیکو روش گذاشتم...لای دیگه پتو رو روش کشیدم:

من: تو بهتره بخوابی...
چشماش روی هم افتاد و خوابش برد...نگاهی به اطراف داخل سفینه کردم...شیشه باید تعمیر بشه و سفینه باید صاف بشه...به سمت میز کنترل رفتم...موتور های سفینه رو روشن کردم...اما ظاهرا یکی از موتورای سمت چپ آسیب دیده...سفینه رو یکمی بلند کردم و روی پایه هاش فرود آوردم...قبل تعمیر شیشه، درختی که جلوی در شاتل بود قطع کردم و راه رو باز کردم...

(شب)

کنار سونیک نشسته بودم و به دیوار تیکه زده بودم...یک دستم روی زانوی بلند شده ام بود...یک نیم نگاهی بهش کردم...هنوزم خواب بود...دستمو روی سرش گذاشتم...یکمی میلرزید...آهی کشیدم...آخرین حرفای ماریا توی ذهنم رد میشد...فقط یک چیز...آرامش! ماریا...لطفا منو ببخش که نتونستم ازت محافظت کنم...روی سفینه و اطرافشو با برگ پوشونده بودم...طوری که فقط در دیده میشد...اینجا دیگه سفینه نیست...می تونیم صداش بزنیم...خونه...

.

.

(یک هفته بعد)

.

.

یک هفته میگذشت...درو باز کردم و وارد شدم...توی این یک هفته متوجه شهری که نزدیکی جنگل بود شدم...گرین هیل...لوازمات و چیزای مورد نیاز رو از اونجا فراهم میکردم...ولی همونم با احتیاط...هرزگاهی نیرو های گان رو میدیدم که توی شهر گشت میزنن...در حقیقت...دنبال من و سونیک هستن...پلاستیک خریدهارو گذاشتم روی میز...یک پلاستیک داخلش فقط بازی های فکری بود...برای سونیک...باید ذهنشو تقویت کنم...به خصوص اینکه توی این یک هفته سعی کردم یکمی باهاش از لحاظ صحبت کردن کار کنم...پازل رو در آوردم و روی میز گذاشتم...صداش زدم که بیاد...از پشت دیوار بیرون اومد و روی صندلی نشست:

سونیک: س-سالم...شدو!
لبخندی زدم:

من: سلام!
تنها چیزی که خوب یاد گرفته تلفظ کنه اسم من...ماریا...و اسم خودشه...در حقیقت فقط اسم ها...البته اسم خودشو سوانیک صدا میزنه...ولی بازم...پازل رو خراب کردم و یک قطعه اشو سر جاش گذاشتم:

من: خب سونیک...این پازل هست...ازت میخوام قطعات رو سر جاشون بذاری تا تصویر نهایی رو بسازی...باید حواستو جمع کنی...باید تمرکز کنی..باشه؟
سرشو تکون داد و لبخندی زد...یک قطعه پازلو سر جای اشتباهی گذاشت ولی تشویقش کردم ادامه بده...خودمم رفتم و یک لیوان قهوه ریختم...همینطور که لیوان قهوه پر میشد گفتم:

من: سونیک...امشب ازت آزمون میگیرم...برای بیرون رفتن...
یک لیوان قهوه هم برای اون ریختم و کنارش گذاشتم...مشغول درست کردن پازل شده بود...

من: وقتی تمومش کردی منو صدا بزن بیام...
و رفتم توی اتاقی که یک زمانی اتاق تجهیزات بود...اما الان یک تخت دو طبقه داشت و رسما تبدیل شده بود به اتاق خواب...روی تخت پایین دراز کشیدم و چشمامو آروم بستم...مراقبت کردن ازش یکمی سخته...مخصوصا اینکه نمی تونه حرف بزنه و ارتباط گرفتن باهاشو سخت تر میکنه...اگه ماریا بود...مطمئنم خیلی زود بهش یاد میداد...کم کم چشمام بسته شدن و متوجه نشدم کی خوابم برد...

•••

آروم چشمامو باز کردم و سر جام روی تخت نشستم...دستمو روی سرم کشیدم:

من: اوه...به نظر میاد خوابم برده بود...
عجیبه...من به خواب نیازی ندارم...پس چطوری؟ با اخم نگاهی به اطراف کردم...آهی کشیدم و از روی تخت اومدم پایین...در، کنار رفت و وارد فضای سفینه شدم...چشمم به میزی خورد که پازل رو به سونیک سپرده بودم...با تعجب چند بار اطراف رو چک کردم ولی سونیکو ندیدم! رفتم نزدیک تر و به پازل نگاه کردم...تقریبا نصفه تکمیلش کرده بود...صدامو یکمی بالا بردم و صداش زدم:

من: سونیک!!؟
رفتم سمت صفحه کنترل شاتل...حسگر های حرارتی شاتل رو چک کردم تا پیداش کنم...لعنتی!! آروم به صفحه کنترل یک ضربه زدم:

من: از شاتل رفته بیرون! دوباره!
از سفینه خارج شدم و وارد جنگل شدم...تمام نقاطی که ممکن بود رفته باشه گشتم...از نزدیکی رودخونه گرفته تا صخره ای که کنار شاتل بود...ولی هیچ جا نبود! این بیشتر نگرانم میکرد...توی یک هفته این سومین باره که بدون اجازه من میره بیرون! آخرم کار دست خودش میده! اگه گان پیداش کنن خدا میدونه چه بلایی سرش بیارن! همینطور شاخ و برگارو کنار میزدم...هوا تاریک شده بود...نور چراغ قوه رو به اطراف انداختم و بازم صداش زدم...یکدفعه صدای خنده شنیدم...خودشه! سونیکه! صدای خنده رو دنبال کردم که توی دشت دیدمش...علف های بلند دشت که کرم های شبتاب زیادی روشون نشسته بودن...سونیکم داشت اون وسط برای خودش میدوید و باعث میشد کرم های شبتاب پرواز کنن و توی هوا بدرخشن...خودشو روی علفو پهن کرد و با صدای بلند خندید...عصبی اخم کردم و آهی کشیدم...به سمتش قدم برداشتم و رفتم نزدیک:

من: سونیک!!
همون طور که روی علفا دراز کشیده بود سریع سرشو چرخوند و با دیدن من یکمی ترسید...سریع بلند شد و سرشو پایین انداخت...جلوش ایستادم:

من: چند بار بهت گفتم بدون اجازه من از خونه بیرون نیای!!؟ ها!؟
گوشاشو انداخت و زیر چشمی نگاهم کرد...همون لحظه یک کرم شبتاب از جلوش رد شد و بلافاصله نگاهش روی کرم شبتاب متمرکز شد...لبخند زد:

سونیک: نور!!! شدو! نورر!!
نگاهی به کرم های شبتاب توی هوا کردم...بعدم نگاهمو دادم به اون...با وجد و هیجان به اونا خیره شده بود. منطقیه...تا حالا کرم شبتاب ندیده!

من: اونا کرم شبتابن سونیک...
روی زمین نشست و اشاره کرد منم بشینم...اخمی کردم و چشم چرخوندم:

من: ایستاده راحت ترم...
و هر دو به کرم های شبتاب و آسمون خیره شدیم...دستشو به طرف ستاره ها دراز کرد و دست و پا شکسته پرسید:

سونیک: اونا...نور های بالا...ما از اوجا رفتیم؟ (حرفای سونیک غلط املایی ندارن چون نمی تونه درست صحبت کنه اینطوری مینویسم❄)
پوزخندی زدم:

من: ستاره هارو میگی؟
سرشو تکون داد...سرمو گرفتم بالا و به آسمون خیره شدم...اخمم به چهره ای که غم داخلش مشخص بود تبدیل شد...خاطرات آرک و ماریا از جلوی چشمام رد میشدن...چشمامو بستمو سرمو یکمی پایین آوردم:

من: آره...ما از اون بالا اومدیم...(آه کشیدن) دیگه کافیه سونیک...بیا...بر میگردیم خونه!
به طرف خونه حرکت کردم و اونم پشت سرم میومد...به در نزدیک شدم که صدای آخش بلند شد...ایستادمو سرمو چرخوندم:

من: سونیک؟
روی زمین نشست و کف پاشو محکم گرفت...رفتم سمتش و روی زانو هام خم شدم...

من: دستتو بردار...آه...لعنتی! برای همین هنوز برات کفش نیاوردم...وقتی بهت کفش ندادم یعنی نمی خوام بری بیرون! ولی تو بازم با همین وضعیت میری بیرون!
یک خار نسبتا بزرگ توی کف پاش فرو رفته بود...چشمی به اطراف چرخوندم...من براش کفش نگرفتم که اون نره بیرون...ولی اصلا براش مهم نیست...با پای برهنه هم میره! دستشو انداختم دور گردنم و کمکش کردم که بایسته و آهسته وارد خونه شدیم...روی مبل نشوندمش و وسایل کمک های اولیه رو از داخل همون قفسه مخفی که قبلا پارچه رو به ماریا داده بودم برداشتم...

(کمی بعد)

با قیچی ته باند رو بریدم..قیچی رو روی جعبه کیت گذاشتم و همینجوری که روی زمین زانو زده بودم نگاهی به اون انداختم...صورتش سردرگم و یکمی بی حال میزد...آهی کشیدم و کنارش نشستم:

من: خب سونیک...
سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد:

من: ازت میخوام فکر کنی من یک غریبه ام..و به سوالام درست جواب بدی...باشه؟ خب...من الان کی هستم؟
نگاهی بهم کرد و با چهره شاد گفت:

سونیک: تو...شدو!!
سرمو به دو طرف تکون دادم:

من: نه نه!! آهه...سونیک...تو ضریب هوشی بالایی داری! واقعا باهوشی! ازت میخوام به حرفام دقت کنی...فکر کن من یک غریبه هستم و تو منو نمیشناسی و باید به سوالام جواب بدی...باشه!؟؟

سونیک: باشه...
سر تکون دادم:

من: خوبه...حالا...سوال اول...اسمت چیه؟
به پایین نگاه کرد و یکمی فکر کرد...بعدم دوباره نگاهشو به من داد:

سونیک: من سوانیکم...سوانیک خارپت...

من: خوبه ولی اسمتو باید یادی بگیری درست تلفظ کنی...سونیک...اسمت سونیکه...و نژادت خارپشته...لطفا روی تلفظا بیشتر کار کن...سوال دوم...چند سالته؟
با قاطعیت جواب داد:

سونیک: فکر نکنم...به شما رَط داشته باشه...
پوزخند زدم:

من: درسته...و راستی...اون ربطه...سوال سوم...اهل کجایی؟
اینبار به شک افتاد...یکمی فکر کرد...بعدم با تردید گفت:

سونیک: از...آرک؟...
دستشو گرفتم و اخم کردم:

من: سونیک...به هیچ وجه نباید به کسی بگی از کجا اومدی! اینو قبلا هم بهت گفتم...این باید یک راز بمونه...شنیدی!؟
سرشو پایین انداخت...

من: برای امروز کافیه...باید استراحت کنی...برو بخواب...
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم...اما فهمیدم نمیاد:

من: می تونی راه بیای؟
سعی کرد بلند بشه ولی روی یک پاش ایستاد...چشمی چرخوندم و کمکش کردم بیاد...روی تخت بالایی دراز کشید...ازم پرسید:

سونیک: ماریا...کجاست؟
با این حرفش جا خوردم...هیچ وقت از ماریا سوال نمیکرد...تمام خاطرات دوباره برام مرور شدن...اعصابم خورد شد:

من: هیچی!! فعلا استراحت کن! اون...رفته یک جای دور!
و خودمم روی تخت پایینی دراز کشیدم...به زیر تخت بالایی خیره شدم...احساس کردم گونه ام داره خیس میشه...سریع اشکامو پاک کردم و به پهلو شدم...باید...باید نجاتش میدادم...حالا...وظیفه محافظت از کس دیگه ای روی دوشمه...اگه نتونستم از ماریا محافظت...کنم...از سونیک محافظت میکنم...من...برای اون تبدیل به خانواده ای شدم که خودم هیچوقت نداشتم...یک برادر! هنوزم یکجورایی قبول اون به عنوان برادر کوچیکتر برام سخته...اما ماریا گفت می تونه باشه...سعی میکنم به دید برادر نگاهش کنم...ولی اصلا علاقه ای به داشتم برادر ندارم...کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد...

*تاریکی*

داستان از زبان نویسنده (اینجانب❄):

سونیک روی تخت غلتی زد...خوابش نمی برد...روی تخت نشست و دست هاشو روی تشک گذاشت و کمرشو قوز کرد. دلش میخواست به شدو ثابت کند که می تونه...می تونه تنهایی از پس خودش بر بیاد...اخم کرد و از روی تخت آروم پایین اومد...پای چپش که خار واردش شده بود و به لطف باندی که شدو بسته بود رو به بهبود میرفت، کمی درد گرفت...مجبور شد لنگ لنگ راه بره...آهسته و بدون سر و صدا کفش های هوایی شدو رو برداشت و پوشید...براش بزرگ بودن. ولی اهمیتی نداشت. از خونه خارج شد و مسیری که به طرف گرین هیل میرفت...در پیش گرفت!

•••

شهر شلوغ نبود...البته منطقیه نباشه...ساعت ۱ شب معمولا کسی رفت و آمد چندانی نداره. آروم پیش میرفت چون با هر قدمی که بر میداشت کف پای چپش بیشتر اذیتش میکرد...شهر براش جالب بود...چراغ راهنمایی و رانندگی که گاهی سبز و گاهی قرمز میشد براش جالب بودن...با خودش فکر میکرد که چرا شدو تا به حال اینا رو براش تعریف نکرده بود...از ویترین جلوی مغازه شیرینی فروشی عبور میکرد که توجهش به شیرینی های خوش رنگ توی ویترین جلب شد...با اینکه مغازه بسته بود ولی میخواست یکی رو امتحان کنه...حتی نمی دونست شیرینی چی هست! احساس میکرد از دنیا خیلی عقبه...شدو اونو به فضای کوچیکی از اطراف خونه محدود کرده بود و مجبور بود بیشتر طول روزو توی خونه سپری کنه...البته قصد شدو فقط حفاظت بود...چون سونیک خیلی از اقدامات مبارزه و دفاع از خودش رو یاد نداشت...درسته سنش اون رو بزرگ نشون میداد ولی مثل یک بچه تازه متولد شده همه چیز براش عجیب بود...کلونی آرک محفظه اونو جای ساکتی نگه میداشت...صدایی جز صدای حباب های آب اطرافش نمیومد...و گاهی قصه هایی که بعضی قسمت هاشو از زبون یک دختر با صدای قشنگش میشنوید...اما دارو ها اجازه نمیداد واکنشی نشون بده و یا بخنده...اما الان اینجا بود...توی شهر بزرگ گرین هیل و یک سیاره بزرگ....زمین! ترسید...از تنهایی ترسید...داشت وحشت میکرد...عقب عقب رفت...شهر خاموش بود و صدایی نمیامد...تا اینکه یک شاتل سیاه رنگ که روی هوا بود وارد اون خیابون شد...سونیک با ترس به شاتل نگاه کرد...علامت عجیبی کناره شاتل هک شده بود:

سونیک: G...U...N؟
یکدفعه نور های سفید نور افکن هایی روش افتادن...با ترس جلوی چشماشو گرفت تا نور اذیتشون نکنه...صدایی از بلندگو ها پخش شد:

- شدوی خارپشت شناسایی شد! سر جات بمون!!
با شنیدن اسم شدو وحشت کرد! شدو که اینجا نبود! پس اونا دارن با کی حرف میزنن؟ همینطوری با ترس به اون شاتل سیاه خیره شده بود که یکدفعه یک تیر کنار پاش شلیک شد. با این اتفاق وحشتش بهش هشدار داد که باید برای نجات جونش بدوه! شروع کرد به دویدن...اما هنوز حتی نمی دونست توانایی اون فراتر از معمولی دویدنه...سرعتش به نسبت سرعت شاتل که دنبالش میامد کند بود...نفس نفس میزد و قلبش هر لحظه تپش شدید تری میگرفت. وارد کوچه پس کوچه هایی شد که حتی نمی دونست به کجا منتهی میشن! فقط میرفت...میرفت تا نجات پیدا کنه...حس کرد چیزی زیر چشماش داره جمع میشه...اشک!؟ گریه اش گرفت و با بغض سنگینی اسم شدو رو همزمان که یک تیر دیگه کنار سرش شلیک شد فریاد زد!


خب خب اینم از این قسمت امیدوارم خوشتون اومده باشه ❄

تا قسمتی دیگر بدرود❄✋•^• (وی میرود و در افق های دور ناپدید میشود)

موضوعات: تک پارتی ها
[ جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 8:37 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب