☠اشتباه مرگبار☠ قسمت6

امی:آخی! راست میگی!(همدیگه بغل میکنن و اشک شوق میریزن)

(نیم ساعت بعد در راه بازگشت به خانه)

سونیک: ماه کجاست! چراهرچی میگردم نمی بینمش!

امی: نمیدونم! یه احساسی بهم میگه قراره یه اتفاقی بیوفته

(همه بچه خوابیدن به غیر از سونیک و امی البته شدو و تیلزم دارن تویه اون یکی ماشین دنبال ماشین سونیک میان)

سونیک: لابد زیادی خسته شدی داری توهم میزنی! توهم بگیر بخواب🙂

(اون طرف...)

مفلیس: ما الان از ماشین سونیک عقب تریم(جاده داخل یه کوه مارپیچه که الان مفلیس یه پله از سونیک عقب تره)

روباه سیاه: یه فکر خوب زد به سرم(دست میکنه تو جیبش و یه چیز جعبه مانند رو از جیبش در میاره)

ناکس سیاه: این چیه!

_این یه مینی بمب ضربه ای

مفلیس: دیونه شدی!! میخوای بکشیشون! مالازمشون داریم!

-این بمب قدرت تخریب کمی داره نمیتونه بکششون میخوام بندازمش زیر چرخ های ماشین سونیک تا ماشین وایسه و بعد بایه حمله همه جانبه همشونو دستگیر کنیم! خارپشت سیاه! اگه میشه برو بالای سر ماشین سونیک

(خارپشت سیاه میره بالای ماشین سونیک و روباه سیاه بمب رو پرتاب میکنه اما بمب از دستش در میره و میوفته لبه جاده در همون لحضه یه ماشین که یه دختر بچه با مامان و باباش که از اونجا داشتن رد میشدن میره روی بمب و بمب میترکه و ماشین از جاده سقوط میکنه و میوفته جلوتر از ماشین سونیک)

سونیک: یاخدا این دیگه چی بود!!(پاشو محکم میزاره رو ترمز و شدوهم پشت سرش توقف میکنه)

رژ: یاخدا!! چی شده!! الان ماکجایم(از خواب پریده)

سالی: واییییی😖😖

(در همین لحضه امی به سرعت از ماشین پیاده میشه و میره به طرف اون ماشینه که سقوط کرده وداره میسوزه و بالایه جنازه اون دختر بچه که از ماشین افتاده بیرون میشنه)

سونیک: امیییی!! برگرد خطرناکه!!

سالی: بچه ها پیاده شید(میرن به طرف امی)

سونیک: امی!امی! هی باتوهستم(اما امی هیچ جوابی به سونیک نمیده و رنگش پریده ذل زده به دختر بچه)

شدو: امی حالت خوبه چی شده!؟

امی:(حرفاشو با حالت ترس و وحشت و گریه بخونید) 17سال پیش...وقتییی...که دوسالم بود... مم... ممااممااننممم... بباااببااامم... نههههه...اوننااا... اینننن... جوورررییی مممرردنن

*فلش بک*

مادر امی: عجب شبی بود(از مهمونی دارن برمیگردن)

پدر امی: آره... دخترم بهت خوش گذشت🙂

امی: به با... ااییهه(دوسالشه دیگه. درست نمیتونه حرف بزنه) ممااما بغل(به مامانش میگه بغلم کن)

مادر امی: دختر قشنگم بیا بغلم. یواش بیا جلو دست از صندلی بگیر تا بتونم بگیرمت(داخل ماشینن)

(یهو یه ماشین با سرعت از کنارشون رد میشه و چند متر جلوتر بایه ماشین دیگه برخورد میکنه ماشین پدر امی هم یه مقدار سرعتش زیاده و پدر امی برایه اینکه با ماشین هایی که جلوش تصادف کردن برخورد نکنه ماشینو میپیچونه به سمت چپ و ماشین میوفته تو دره و بعد از اینکه میوفته لوله هایه بنزینش پاره میشن و موتور ماشین آتیش میگیره پدر و مادر امی هرکاری میکنن نمیتون در ماشین و کمر بنداشونو باز کنن امی هم که تو بغل مامانشه داره گریه میکن. بعد از یکی دو دقیقه بنزینی که از لوله های ماشین اومده بیرون میره سمت آتیش(ماشین چپ کرده) پدر امی به مادر امی اینو میگه که تا چندین ثانیه دیگه ماشین میترکه مادر امی فوراً امی رو از پنجره ماشین میندازه بیرون و بعدش ماشین... بعد از انفجار مردم متوجه میشن و میان برایه کمک(دره از جاده پایین تر بوده و مردم هم داشتن کمک اون دوتا ماشینی که باهم تصادف کردن میکردن و بعد از انفجار متوجه میشن) اما دیگه دیر شده و پدرومادر امی... بعد یه نفر امی رو که رویه زمین افتاده میبینه و از اون مراقبت میکنه(اون فرد نه زن داره و نه بچه خودش تنهایی زندگی میکنه و تقریبا40سالشه) اما بعد از10سال به دلیل بیماری قلبی فوت میکنه و بعد از یکی دو سال با سونیک آشنا میشه(حوصله ندارم بگم چجوری)

*پایان فلش بک*

سونیک: واقعا 😳راست میگه

رژ: سونیک!! الان وقت سیمجیم کردن نیست نمیبینی حالش خرابه

-باشه شما بیان امی رو آروم کنین و از اینجا دورش کنین تامن زنگ بزنم آمبولانس و آتیش نشانی

امی:(تویه ناخودآگاهش داره با خودش حرف میزنه) نن... نه... چ... چرا دوباره... نن... نهه

(یهو بیهوش میشه)

بچه ها باهم داد میزنن: امممیی!!

*تاریکی*

-----------------------

این داستان ادامه دارد...

____________________

اینم از این... ببخشید هم دیر شد هم کیفیت کار اومد پایین آخه یه بار نوشتمش یهو دستم خورد همش پاک شد دوباره جر خوردم تا نوشتمش

خب بانظراتتون بهم انرژی بدید تا پر قدرت بریم برایه قسمت بعد

[ چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۳ ] [ 18:40 ] [ ابولفضل ] [ ]
آخرین مطالب