....
توجه:تمام شخصیت هارا نیمه انسانی تصور کنین
"روز بعد"
"داستان از زبان امی"
؟؟؟؟؟:《شما بهترینا بودین؟ هه!》
راکار با پوزخند مسخره ای بهمون نگاه میکرد و سرشو کج کرده بود؛ مانا سرش از شرمندگی پایین بود ولی من مستقیم تو چشم راکار زل زده بودم... یادمه پدرم همیشه بهم میگفت سرمو بالا نگه دارم حتی اگه کاری رو اشتباه انجام داده باشم... اینطوری مصمم میشن نمیتونن تورو خورد کنن!
مانا من رو نگاه کرد و بعد سمت راکار برگشت:《قربان ما از شما مع-》
من قبل از اینکه مانا اون جمله رقت انگیزو بگه فوری پریدم وسط و با جدیت تمام صدامو بردم بالا که باعث شد راکار با همون پوزخند بهم نگاه کنه:《تقصیر شما بود!》
همه با تعجب داشتن مارو نگاه میکردن... مانا اومد سمتمو دستمو گرفت و اروم زمزمه کرد:《داری چیکار میکنی؟》اما من توجهی نکردم... فقط قدمامو محکم سمت راکار بردم و گفتم:《شما فقط چندتا اسم بهمون دادین... که اینا باید کشته بشن درحالی که هیچ اطلاعاتی به ما نداده بودین... الان شما مثلا بهترین شعبه سازمانین؟! ها! خنده داره!》
بعد روبهروش ایستادم و با لبخند هیستریکانه ای ادامه دادم:《اونا زنده نمیمونن... همشونو با چکشم خورد میکنم و تو.... تو رو بابت زدن این حرفت به التماس میندازم!!》
حرفی نزد و با لبخند عجیبش بهم خیره شد؛ بعد خندید و کنار گوشم خم شد و زمزمه کرد:《خیله خب... بهم ثابت کن چرا باید ازت بترسم》
"داستان از زبان شدو"
دست به سینه روبهروی اون دختر نشسته بودم و اونم با لبخند عجیبی بهم خیره شده بود... تنها کسی بود که بدون ماسک گرفتیمش اما هیجی نمیگفت و باهام لاس میزد... حس میکردم الان بود که پاشم و بزنم تو دهنش ولی بخاطر قوانین نمیتونستم با گروگان بداخلاق باشم... نگاه جدی و سردی بهش انداختم و پرسیدم:《تو کی هستی؟!》
لیدی:《دوست دختر ایندت؟》
و بعد لبخند چندشی بهم زد... پوکر نگاهش کردم و گفتم:《یا اعدامی بعدی؟》
لبخندش پررنگتر شد و پاهاشو روی میز گذاشت:《ترجیح میدم گزینه اول باشه ولی مثل اینکه تو خشن دوست داری》
تغییری توی نگاهم ایجاد نشد... بطرز ضایعی در حال پیچوندن سوالات بود و الان نزدیک نیم ساعت فقط داره از پاسخ دادن به سوالات سر باز میزنه. دست به سینه شدم و اخم کمرنگی کردم و پرسیدم:《به تفعته که باهامون همکاری کنی》
لیدی:《وگرنه؟》
شدو:《بدترین بلایی که فکر میکنی سرت میاد...》
با جدیت مخصوص خودم بهش نگاه کردم و بعد حرفم نگاهش کمی تغییر کرد و لبخند چندشش محو شد. با نگاه به ساعت از جام بلند شدم و قبل از بیرون رفتن از در نگاه سردی بهش انداختم:《انتخاب اینکه زنده بمونی یا بمیری با توئه... اما من گزینه دومو بیشتر دوست دارم چون برام لذت بخش تره》
درو بستم و نفسمو کلافه بیرون دادم... از این دختره متنفرم!
اهی کشیدم و قدمامو سمت اتاق تمرین کج کردم که حس کردم یه نفر بالای سرمه... اروم چشمامو بستم و ایستادم و اون شخصم همراهم روی هوا ایستاد.
شدو:《چیزی شده رژ؟》
رژ به لبخند معنادارش وارونه جلوم اومد طوری که صورتش درست مقابلم بود.
رژ:《جایی میرفتی پوکر فیس؟》
پوکر نگاهش کردم و از کنارش رد شدم:《مشخص نیست دارم کجا میرم؟》
رژ:《عاا شدی انقدر اخمو نباش》
بعد کنارم پرواز کرد و گفت:《وگرنه پیشونیت چروک میخوره ها!》
شدو:《بامزه بود》
رژ پوکر نگاهم کرد و میخواست بهم تیکه بندازه که با صدایی از داخل ایرپادامون متوقف شدیم:《گروه دارک! بلو هچهاگ به کمک نیاز داره!!!》
"داستان از زبان سونیک"
فوری جا خالی دادم و یه گوشه پناه گرفتم و اسلحمو پر کردم... این رز مرگ به قصد املت کردن من اومده ولی🥲
به اطرافم نگاه کردم و به فردی که روبهروم مرده بود نگاه کردم... سرش کاملا له شده بود طوری که تیکه های له شده مغزش مشخص بود و یه چشمش از کاسه دراومده بود و فکش از جا در رفته بود... با دیدن این صحنه یه لحظه نزدیک بود بالا بیارم اما با خرد شدن دیوار با خودم اومدم و فوری از پشتش پریدم یه سمت دیگه.
رز مرگ چکش بزرگشو توی هوا میچرخوند و محکم سمتم پرتش و منم با سرعتم فوری جا خالی دادم اما دوباره چکششو ظاهر کرد و محکم منو سمت ساختمون جلویی پرت کرد و با شیشه برخورد کردم که باعث شد شیشه بشکنه و روی زمین افتادم. اخ اخ اخ! سونیک ببین به چه روزی افتادی که از یه زن کتک میخوری🥲😭
سعی کردم بلند شم و روی پاهام وایستم اما تمام بدنم کوفته شده بود و دوباره روی زمین افتادم... رز مرگ پوزخند صداداری زد و نزدیکم شد و چکششو بالای سرم گرفت و اماده شده بود تا سرمو له کنه، اما قبل از اینکه چکششو بهم بزنه...
تموم شد
داستان بعدی زندان پرماجرا
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨