Part 2

خارپشت آبی رنگ با دیدن خارپشت سفید رنگ، لبخند بزرگی زد و دستشو دور شونش گذاشت:«چطوری برو؟زخمات بهتر شده؟» خارپشت سفید رنگ،لبخند ریزی زد و گفت:«آره سونیک، بهتر شدم. ولی شدو هنوز مجبوره تو خونه بمونه» سونیک لایکی بهش داد و گفت:«اشکال نداره! میریم پیشش و از دلش درمیاریم!» سیلور سرشو پایین آورد و آروم تکون داد:«ایده خوبیه، ولی فکر نکنم ایده خوبی باشه. منظورم اینه، شدو میزنه میکشتت قطعا»

سونیک فریز کرد، و تازه یادش اومد توی اون جنگ چه دست گلی به آب داد..اون شدو رو بین دوتا وحشی ول کرده بود!! سونیک گلوشو صاف کرد و لبخند استرسی ای زد:«بیخیال..شدو میفهمه دیگه. من رفتم تا بمبو خنثی کنم...» سیلور بهش خیره بود و این استرسشو بیشتر میکرد. سونیک کمی اطرافو با اضطراب نگاه کرد و دنبال راهی برای فرار گشت، و همون موقع بود که عکسی که تو اتاق مادرش پیدا کرده بود رو به یاد آورد:«آها!» بلند گفت. سیلور کمی سرشو با گیجی کج کرد و به سونیک خیره شد:«صبحونه چی خوردی؟» سونیک فوری برگشت و تو چشمای طلایی سیلور خیره شد:«املت!» و عکسی رو از تو کیفش در آورد و جلو چشمای سیلور گرفت.

سیلور کمی سرشو عقب برد و عکسو گرفت. این عکس پدر و مادر سونیک بود، همراه با یه دختر بچه بینشون. دختر بچه کاملا شنبه بچگی های سونیک بود، با تفاوت اینکه اون یه دختر بود. ابرو های سیلور کمی بالا رفتن:«این دختره کیه؟» سونیک شونه هاشو بالا انداخت و با کمی حرص گفت:«منم نمیدونم. خیلی عجیبه. عجیب تر اینکه این دختر کاملا شبیه بچگی های منه.» سیلور از دختر توی عکس دست کشید و به سونیک نگاه کرد. با کمی نگرانی عجیبی پرسید:«به مامانت گفتی؟» سونیک سرشو به چپ و راست تکون داد:«نه هنوز، ولی امروز میخوام بگم» سیلور دوباره به دختر توی نقاشی نگاه کرد. دلشوره عجیبی گرفته بود:«امیدوارم بهت بگه..»

»»——⍟——««

با احساس سوزش توی پاش، دوباره آخ بلندی گفت و ملافه تخت رو بیشتر توی مشتش فشار داد. کمی سرشو برگردوند و با چشمای تقریبا اشکی به خارپشت سفید رنگ نگاه کرد و یا عجز گفت:«سیلویا!توروخدا اون بتادینو یواش تر بزن» چشمای طلایی سیلویا دوباره روی زخما افتاد:«من دارم تمام سعیمو میکنم که درد و سوزش بیشتری رو تحمل نکنی، سونیا. این زخما یکم شدیدن..» و دوباره پنبه رو آروم روی زخمای پشت پای سونیا کشید. رباتنیکِ پیر خوب دست گذاشته بود روی نقطه ضعف و قدرت سونیا، پاهاش!

سونیا با حس سوزش دوباره، دندون قروچه ای کرد و زیر لب زمزمه کرد:«مرتیکه بی جنبه.. حالا چیشد مگه.» شیدا که تاحالا ساکت به دیوار لم داده بود، با کف دست محکم به پیشونی خودش زد و با خشم همیشگیش گفت:«ابله! تو گوشی رباتنیکو گرفته بودی، میفهمی؟ این جز کارای ممنوعه اس!» سونیا با یه صدای بلندتری گفت:«فقط تویی که حوصله داری کل اون طومار اژدهای کارای ممنوعه رو بخونی و حفظ کنی» قبل اینکه شیدا بخواد حرفی بزنه، سیلویا گفت:«این یچیز عادیه.. تو مدارس عادی هم دانش اموزا نمیتونن به گوشی مدیر دست بزنن. ولی چنین تنبیهی.. واقعا زیاده رویه» سونیا بشکنی زد و طلبکار طورانه گفت:«چه عجب بالاخره یکی تو ساید منه» شیدا آه غلیظی کشید و سرشو از تاسف تکون داد. سونیا گاهی وقتا، یعنی تقریبا همیشه، اسکل بود. و همین اسکلیتش میتونست اونو تا اعماق جهنم بکشونه.

سیلویا که از این جو تشکیل شده خوشش نمیومد، سعی کرد بحثو عوض کنه. همونطور که بانداژ های سفید رنگو دور پاهای سونیا میکشید، آروم گفت:«ولی سودش برای ما بیشتر بود..ما فهمیدیم که..خب، برادرامون توی مدرسه مقاومت درس میخونن. اونا قراره سیویر بشن..» شیدا و سونیا همزمان گفتن:«و ما، به عنوان خواهر بزرگترشون پیششون نیستیم» فقط چند ثانیه طول کشید تا لبخند غمگینی روی چهره های سه دختر شکل بگیره:«ما بدترین خواهران جهان هستیم»

موضوعات: Six idiots beyond moon
[ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 16:10 ] [ natanaile ] [ ]
آخرین مطالب