عشق سیاه پارت 33

از زبان نویسنده /:

در مبارزه بین خشم مطلق و دوستی ، دوستی برنده شد.

اما اکنون دو قهرمان دیگر کجا هستند ؟

از زبان سونیک /:

میدونید تو این دنیا چیزای زیادیه که من ازش سر در نمیارم مثلاً چطوره که من و این عمو پنجعلی ( شدو ) توی یک ماشین پرنده ایم ؟ یا اصلا چطور یک روانی راننده ماست ؟ اصلأ همه‌ی این سوالات بره به درک!

این ویکتوریا.... ببخشید ویکتور دقیقاً چه موادی میزنه ؟ مارو فرستاده به یک ماموریت تازه حتی درست بهمون توضیح نداد که قراره چیکار کنیم!

توی همین فکرا بودم که یکدفعه شدو صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت :(( هوی.....)).

من :(( بنال)).

شدو :(( تا حالا به این فکر کردی که همه‌ی اینا تقصیر توئه ؟ )).

من :(( تقصیر منه ؟ )).

شدو :(( آره !)).

من :(( چی میگی ؟ مگه من کف دستمو بو کرده بودم که قراره همچین اتفاقاتی بیفته ؟)).

شدو دستاش رو گذاشت روی سرش و گفت:(( نه فقط اگه کمی عقل تو اون کله‌ی پوکت بود الان تو این مصیبت نبودیم)).

من چشمام رو نیمه باز کردم و همینجوری نگاهش کردم.

شدو هم سنگینی نگاهم رو خودش رو حس کرد و بهم خیره شد و گفت :(( چیه ؟)).

قبل از اینکه حرفم رو بزنم نفس عمیقی کشیدم و جدی شدم.

من :(( شدو گوش کن ببین چی میگم)).

اونم وقتی قیافه جدیم رو دید کنی تعجب کرد اما بعد از چند لحظه دوباره حالت جدیی به خودش گرفت.

من :(( اولاً.......)).

شدو صورتش رو نزدیکتر کرد.

من :(( کله پوک جد و آبادته!!!)).

شدو :((😐😳)).

یکدفعه صدای راننده رو شنیدیم که داشت عین دیوونه ها می‌خندید :(( هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها ر*ید بهت!!!!هاهاهاها!!!)).

شدو یکدفعه چشماش عین خون قرمز شد و عربده زد :(( خفههههه شووووو ، میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!)).

بعد پرید روم و میخواست خفم کنه اما منم هی داشتم مقاومت میکردم ، همینجوری داشتیم عین دوتا پلنگ با هم مبارزه میکردیم که یکدفعه راننده گفت :(( ببخشید دوستان......)).

من و شدو :(( چیه؟؟!؟!؟!)).

راننده:(( ببخشید که مزاحم مراسم جفت گیریتون میشم اما بزارید یک چیزی رو به شما یادآوری کنم.....)).

من و شدو :((🤨😐)).

یکدفعه سرش رو برگردوند سمت ما و با چهره‌ای که خشم توش موج میزد گفت :(( میشه بتمرگین سر جاتون 😡😊؟!)).

من و شدو:((😳😳)).

اون :((😊)).

ما دوتا هم به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم :(( اووووکی)).

بعد از روی همدیگه بلند شدیم و عین بچه آدم نشستیم سرجامون.

من :(( ببخشید)).

شدو :(( شرمنده)).

راننده هم لبخندی زد و گفت :(( آفرین گل پسرا ، حالا برای جایزه.....)).

بعد دستش رو کرد داخل جیبش و یک شکلات از جیبش بیرون اورد.

من :((😐)).

شدو :((ببخشید......دونفریم)).

راننده:(( تقسیمش کنید !)).

من :(( چی میگی؟)).

راننده :(( همین که شنیدی!)).

شدو :(( ببخشید شما همیشه یک شکلات توی جیبتون دارین ؟ )).

راننده :(( آره!)).

شدو :(( شاد و پیروز باشید)).

راننده :(( ممنون)).

من :(( میشه بگی ما داریم کجا میریم ؟ )).

راننده:(( نه !)).

من :(( یعنی چی ؟)).

راننده :(( نه یعنی نه فهمیدی ؟)).

شدو :(( چی داری میگی ؟ مگه ما قرار نیست اون مأموریتی که ویکتوریا.... ببخشید ویکتور بهمون گفته بود رو به سرانجام برسونیم ؟)).

راننده :(( آره)).

شدو :(( خب ما باید بدونیم که باید چیکار کنیم!)).

راننده از طریق آیینه وسطی ( درست نوشتم ؟) به ما زل زد و گفت :(( آه.....ببینم رئیس ویکتور به شما گفته که شما باید چیکار کنید درسته ؟)).

ما سرمون رو تکون دادیم و من گفتم :(( یه چیزایی راجب خنثی سازی یک بمب گفت اونم از نوع هسته ای!)).

راننده:(( هممممم پس میدونید)).

سرم رو تکون دادم.

راننده:(( خب من چیز زیادی نمی‌دونم اما رئیس ویکتور یک لوکیشن به من دادن و گرفتن که باید شما رو به اونجا ببرم پس لطفاً ساکت شید و تا رسیدن به مقصد اصلأ تکون نخورید)).

ما :(( حله!)).

راننده:(( خوبه )).

چند دقیقه بعد /:

خدااااااااااااااا چرا نمی‌رسیم ؟؟؟؟؟؟ دیگه حالم داره بهم میخوره.

اخه چقدر دیگه مونده ؟

تقریباً 45 دقیقه توی هوا بودیم و تنها چیزی که می‌دیدیم ابر ها و ساختمون های بزرگ بود.

یک نگاهی به شدو انداختم..........بنده خدا بیهوشه.

یک نگاهی هم به راننده انداختم........یارو داره موزیک گوش میده!

آه چی شد که اینطور شد ؟

توی همین فکرا بودم که یکدفعه احساس کردم داریم میریم پایین.

سریع رفتم سمت شیشه ماشین و به بیرون نگاه کردم.

واقعاً داریم میریم پایین!!!.

یکدفعه دستم رو بردیم سمت شدو و تکونش دادم.

من :(( شدو......شدو.....شدووووو!!!)).

یکدفعه شدو عین خری که بهش تیتاپ داده باشی از جاش پرید هوا و سرش خورد به سقف ماشین و بعد خورد به صندلی جلوش!!!

من :(( اوخ 😖)).

شدو :(( اخخخخخ)).

دستش رو گذاشته بود روی دماغش و داشت آه و ناله میکرد.

بعد از چند لحظه که آروم شد دستش رو از روی صورتش برداشت و به آرومی سرش رو به سمت من چرخوند و با صدایی که تا حالا تو زندگیم نشنیده بودم گفت :(( اشغااال!!! مگه مریضی مرتیکه شل مغز ؟!؟!؟!)).

من:(( ثانیاً شل مغز خودتی)).

بعد به بیرون اشاره کردم و گفتم :(( نگاه کن داریم میریم پایین)).

شدو هم که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی داره میوفته به بیرون نگاه کرد و گفت :(( چی ؟)).

یکدفعه راننده گفت :(( خانوما به مقصد رسیدیم...هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!!!!)).

شدو :(( آه خدایا بلاخره!)).

یکدفعه در ها به طور خودکار باز شد و راننده گفت:(( پیاده شید)).

منو شدو به همدیگه نگاه کردیم و به آرومی از ماشین خارج شدیم.

به اطراف نگاه کردیم مثل اینکه بین دوتا ساختمون نیمه کاره فرود اومدیم.

اما چرا اومدیم اینجا ؟

شدو :(( هوی میشه بگی چرا اومدیم اینجا ؟ )).

هردومون به راننده زل زدیم و راننده لبخندی زد و گفت :(( Great question )).

من :(( چی میگی ؟)).

راننده:(( شما اینجایید تا....)).

یکدفعه با انگشتش به پشت سرمون اشاره کرد و ادامه داد :(( اونو خنثی کنید!)).

چشمای من و شدو تا آخر باز شد اولش به هم نگاه کردیم و بعد به جایی که راننده اشاره کرده بود نگاه کردیم.

شدو :(( ‌😦😧😨😰😱)).

من :((......ی....یک.....سوالی..و.میتونم.....ب....بپ....بپرسم ؟ )).

راننده :(( جونم ؟)).

من :(( این....دیگه....چه....کوفتیه ؟)).

راننده:(( همون بمبی که قراره خنثیش کنید!)).

من :(( که.... اینطور....حالا میشه یک.....سوال دیگه بپرسم ؟ )).

راننده:((همم؟)).

من عربده کشیدم :(( چرا این اینقدر بزرگههههههههههه

هههههههههههههه

هههههههههههههه

ههههههه؟!؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!)).

ادامه دارد.......

امیدوارم لذت برده باشید

لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید.

[ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 23:36 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب