از زبان نویسنده /:
در مبارزه بین خشم مطلق و دوستی ، دوستی برنده شد.
اما اکنون دو قهرمان دیگر کجا هستند ؟
از زبان سونیک /:
میدونید تو این دنیا چیزای زیادیه که من ازش سر در نمیارم مثلاً چطوره که من و این عمو پنجعلی ( شدو ) توی یک ماشین پرنده ایم ؟ یا اصلا چطور یک روانی راننده ماست ؟ اصلأ همهی این سوالات بره به درک!
این ویکتوریا.... ببخشید ویکتور دقیقاً چه موادی میزنه ؟ مارو فرستاده به یک ماموریت تازه حتی درست بهمون توضیح نداد که قراره چیکار کنیم!
توی همین فکرا بودم که یکدفعه شدو صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت :(( هوی.....)).
من :(( بنال)).
شدو :(( تا حالا به این فکر کردی که همهی اینا تقصیر توئه ؟ )).
من :(( تقصیر منه ؟ )).
شدو :(( آره !)).
من :(( چی میگی ؟ مگه من کف دستمو بو کرده بودم که قراره همچین اتفاقاتی بیفته ؟)).
شدو دستاش رو گذاشت روی سرش و گفت:(( نه فقط اگه کمی عقل تو اون کلهی پوکت بود الان تو این مصیبت نبودیم)).
من چشمام رو نیمه باز کردم و همینجوری نگاهش کردم.
شدو هم سنگینی نگاهم رو خودش رو حس کرد و بهم خیره شد و گفت :(( چیه ؟)).
قبل از اینکه حرفم رو بزنم نفس عمیقی کشیدم و جدی شدم.
من :(( شدو گوش کن ببین چی میگم)).
اونم وقتی قیافه جدیم رو دید کنی تعجب کرد اما بعد از چند لحظه دوباره حالت جدیی به خودش گرفت.
من :(( اولاً.......)).
شدو صورتش رو نزدیکتر کرد.
من :(( کله پوک جد و آبادته!!!)).
شدو :((😐😳)).
یکدفعه صدای راننده رو شنیدیم که داشت عین دیوونه ها میخندید :(( هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها ر*ید بهت!!!!هاهاهاها!!!)).
شدو یکدفعه چشماش عین خون قرمز شد و عربده زد :(( خفههههه شووووو ، میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!)).
بعد پرید روم و میخواست خفم کنه اما منم هی داشتم مقاومت میکردم ، همینجوری داشتیم عین دوتا پلنگ با هم مبارزه میکردیم که یکدفعه راننده گفت :(( ببخشید دوستان......)).
من و شدو :(( چیه؟؟!؟!؟!)).
راننده:(( ببخشید که مزاحم مراسم جفت گیریتون میشم اما بزارید یک چیزی رو به شما یادآوری کنم.....)).
من و شدو :((🤨😐)).
یکدفعه سرش رو برگردوند سمت ما و با چهرهای که خشم توش موج میزد گفت :(( میشه بتمرگین سر جاتون 😡😊؟!)).
من و شدو:((😳😳)).
اون :((😊)).
ما دوتا هم به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم :(( اووووکی)).
بعد از روی همدیگه بلند شدیم و عین بچه آدم نشستیم سرجامون.
من :(( ببخشید)).
شدو :(( شرمنده)).
راننده هم لبخندی زد و گفت :(( آفرین گل پسرا ، حالا برای جایزه.....)).
بعد دستش رو کرد داخل جیبش و یک شکلات از جیبش بیرون اورد.
من :((😐)).
شدو :((ببخشید......دونفریم)).
راننده:(( تقسیمش کنید !)).
من :(( چی میگی؟)).
راننده :(( همین که شنیدی!)).
شدو :(( ببخشید شما همیشه یک شکلات توی جیبتون دارین ؟ )).
راننده :(( آره!)).
شدو :(( شاد و پیروز باشید)).
راننده :(( ممنون)).
من :(( میشه بگی ما داریم کجا میریم ؟ )).
راننده:(( نه !)).
من :(( یعنی چی ؟)).
راننده :(( نه یعنی نه فهمیدی ؟)).
شدو :(( چی داری میگی ؟ مگه ما قرار نیست اون مأموریتی که ویکتوریا.... ببخشید ویکتور بهمون گفته بود رو به سرانجام برسونیم ؟)).
راننده :(( آره)).
شدو :(( خب ما باید بدونیم که باید چیکار کنیم!)).
راننده از طریق آیینه وسطی ( درست نوشتم ؟) به ما زل زد و گفت :(( آه.....ببینم رئیس ویکتور به شما گفته که شما باید چیکار کنید درسته ؟)).
ما سرمون رو تکون دادیم و من گفتم :(( یه چیزایی راجب خنثی سازی یک بمب گفت اونم از نوع هسته ای!)).
راننده:(( هممممم پس میدونید)).
سرم رو تکون دادم.
راننده:(( خب من چیز زیادی نمیدونم اما رئیس ویکتور یک لوکیشن به من دادن و گرفتن که باید شما رو به اونجا ببرم پس لطفاً ساکت شید و تا رسیدن به مقصد اصلأ تکون نخورید)).
ما :(( حله!)).
راننده:(( خوبه )).
چند دقیقه بعد /:
خدااااااااااااااا چرا نمیرسیم ؟؟؟؟؟؟ دیگه حالم داره بهم میخوره.
اخه چقدر دیگه مونده ؟
تقریباً 45 دقیقه توی هوا بودیم و تنها چیزی که میدیدیم ابر ها و ساختمون های بزرگ بود.
یک نگاهی به شدو انداختم..........بنده خدا بیهوشه.
یک نگاهی هم به راننده انداختم........یارو داره موزیک گوش میده!
آه چی شد که اینطور شد ؟
توی همین فکرا بودم که یکدفعه احساس کردم داریم میریم پایین.
سریع رفتم سمت شیشه ماشین و به بیرون نگاه کردم.
واقعاً داریم میریم پایین!!!.
یکدفعه دستم رو بردیم سمت شدو و تکونش دادم.
من :(( شدو......شدو.....شدووووو!!!)).
یکدفعه شدو عین خری که بهش تیتاپ داده باشی از جاش پرید هوا و سرش خورد به سقف ماشین و بعد خورد به صندلی جلوش!!!
من :(( اوخ 😖)).
شدو :(( اخخخخخ)).
دستش رو گذاشته بود روی دماغش و داشت آه و ناله میکرد.
بعد از چند لحظه که آروم شد دستش رو از روی صورتش برداشت و به آرومی سرش رو به سمت من چرخوند و با صدایی که تا حالا تو زندگیم نشنیده بودم گفت :(( اشغااال!!! مگه مریضی مرتیکه شل مغز ؟!؟!؟!)).
من:(( ثانیاً شل مغز خودتی)).
بعد به بیرون اشاره کردم و گفتم :(( نگاه کن داریم میریم پایین)).
شدو هم که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی داره میوفته به بیرون نگاه کرد و گفت :(( چی ؟)).
یکدفعه راننده گفت :(( خانوما به مقصد رسیدیم...هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!!!!)).
شدو :(( آه خدایا بلاخره!)).
یکدفعه در ها به طور خودکار باز شد و راننده گفت:(( پیاده شید)).
منو شدو به همدیگه نگاه کردیم و به آرومی از ماشین خارج شدیم.
به اطراف نگاه کردیم مثل اینکه بین دوتا ساختمون نیمه کاره فرود اومدیم.
اما چرا اومدیم اینجا ؟
شدو :(( هوی میشه بگی چرا اومدیم اینجا ؟ )).
هردومون به راننده زل زدیم و راننده لبخندی زد و گفت :(( Great question )).
من :(( چی میگی ؟)).
راننده:(( شما اینجایید تا....)).
یکدفعه با انگشتش به پشت سرمون اشاره کرد و ادامه داد :(( اونو خنثی کنید!)).
چشمای من و شدو تا آخر باز شد اولش به هم نگاه کردیم و بعد به جایی که راننده اشاره کرده بود نگاه کردیم.
شدو :(( 😦😧😨😰😱)).
من :((......ی....یک.....سوالی..و.میتونم.....ب....بپ....بپرسم ؟ )).
راننده :(( جونم ؟)).
من :(( این....دیگه....چه....کوفتیه ؟)).
راننده:(( همون بمبی که قراره خنثیش کنید!)).
من :(( که.... اینطور....حالا میشه یک.....سوال دیگه بپرسم ؟ )).
راننده:((همم؟)).
من عربده کشیدم :(( چرا این اینقدر بزرگههههههههههه
هههههههههههههه
هههههههههههههه
ههههههه؟!؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!)).
ادامه دارد.......
امیدوارم لذت برده باشید
لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید.