☠اشتباه مرگبار☠ قسمت4

شدو:ااننننتتقققققامتووو مممیگییررمم

سالی:خدا حافظ دوست خوب من...

(2ماه بعد ساعت8صبح)

سونیک:هاااااا ااااااهههه(خمیازه کشیدن)

شدو:سلام صبح بخیر

_صبح...بخیر(یه حالتی که هنوز تو خوابی ولی بیداری)
-زودباش آماده شو میخوایم بریم گردش

_میدونی...دخترا کجان؟

-اونا زود تر بیدار شدن رفتن خرید تیلز و ناکلزم مثل جن زده ها از نیم ساعت پیش تا الان دارن چش تو چش بازی میکنن(بازیش اینجوریه که باید تو چشای هم نگاه کنید و تا میتونید پلک نزنید)

_آخیش!(سر حال اومد)...خب...بریم یکم کرم بریزیم

-موافقم

(تیلز و ناکلز که مشغول بازی بودن سونیک و شدو هم میخان اونا رو اذیت کنن)

سونیک:خوب نگاه کن و کرم ریختنو یاد بگیر(میره بالا سرشون و یه پادری که دم در بود و روش گرتو خاک نشسته بود رو بر میداره و بالا سرشون میتکونه)

تیلز:مممگهه مررضض داری

ناکلز:اینجوری نمیتونی من رو از مسابقه بکشونی کنار(حسابی چشماشون میسوزه و آب ازش میاد ولی هنوز کسی نباخته تا اینکه...)

سونیک:شدو هرچی کردم نشد

شدو هم که تا الان تکیه داده بود به دیوار و سونیکو نگاه میکرد گفت:بیا کنار و ازمن یاد بگیر

(میره دم در فریزر و یه عالمه یخو میریزه تو مخلوط کن و بعد مخلوط کن رو روشن میکنه و یخ ها آب میشن بعد میره بالا سرشون و آب یخ هارو میریزه روشون و هر دوتاشون بهشون شوک وار میشه و میپرن رو هوا)

تیلز:اااااااا(داد زدن)

ناکلز:مرررضض داااررییددد

شدو:الفررارر

سونیک:ککججاا داارری مییریی

_دارم ففرراارر مییکننمم ببهه سسمتتت ببییرروونن اازز خخووننهه...ااااخخخخ(همین که میاد در رو باز کنه امی باسرعت در رو باز میکنه و در هم میخوره به شدو و شدو رو زمین ولو میشه)

امی:سسسللاامم

سالی:شدو!چرا رو زمین ولو شدی

شدو:ه...ه...هیچی

تیلز:شدو تو تنبیه شدی ولی سونیک...

سونیک:ولی سونیک چی...(همین که این رو میگه ناکلز بدون این که سونیک بفهمه یه صابون میندازه جلو پایه سونیک و سونیک...)

ناکلز:سونیک!!(سونیک سریع بر میگرده و ناکلز رو میبینه)

سونیک:چیه

_اگه میشه یه قدم برو عقب تا من ردشم

-خب اس*کل چرا دور نمیزنی

_حوصله ندارم لطفا برو عقب(سونیک گول میخوره و میره عقب و پاش میره رو صابون و لیز میخوره و باسر میره داخل میزی که عکس کیریم خدا بیامرز که به همرا 2تا شمع و یه گلدون گل رزسفید روش هست و همه رو میندازه زمین و عکس کیریم هم قاب و شیشه اون میشکنه)

امی:وواایییببین چیکار کردی

سونیک:تقصیر ناکلز بود

شدو:آآخ ایی(گلدون رزسفید افتاده رو پاش و حسابی دردش اومده)

سالی:آخ!عکس کیریم(عکسش ماله وقتیه که رفته بودن داخل جنگل)

رژ:یادش بخیراون روز چقدر خوشحال بودیم

*فلش بک*

کیریم:به به عجب جایه قشنگیهفکرشو میکردید وسط جنگل یه رودخانه باشه که کنارش کلی گل قشنگ باشهمخصوصا گل رز سفید که من عاشقشم

امی:واقعا عالیه

_میشه ازم یه عکس قشنگ بگیری

-حتما

_یه لحضه صبر کن(یه رز سفید رو میچینه و رویه سرش میزاره و میشینه سر یه تخته سنگ که کناره رودخانه هست)

-خب 1...2...3(عکس گرفت)

*پایان فلش بک*

سونیک:واقعا متاسفم

سالی:کیریم!امید وارم که جات راحت باشه

امی:خیله خب اوقات تلخی نکنیم مطمئنم که کیریمم رازی نیست بیشتر از این عزاداری کنیم و ناراحت باشیم...پاشید!...آماده شید که بریم شهربازی

سونیک:کجاست؟

امی:خیلی معروفه!دیزنی لند

_اوووه!اونجارو میگه شنیدم که خیلی خفنه

تیلز:خب همه بریم آماده شیم

شدو:من که آمادم!میرم ماشین رو بیارم

سونیک:منم سریع آماده میشم و میرم ماشینمو میارم

(بچه ها میرن که آماده شن)

(10دقیقه بعد)

امی:خب!همه آماده هستن

سونیک:اره!بچه ها شما برین سوار ماشین شید من چند دقیقه دیگه میام

شدو:دیر نکنی ها!تیلز و ناکلز بامن میان دختراهم با ماشین تو بیان

_اون وقت چرامن!

-چون اینتوری خیالم راحته

_بابت چی

-اینکه تو و ناکلز و تیلز ماشین رو نبرید رو هوا!چون شوخی هاتون خیلی خطرناکه

_اون وقت دخترا شوخی نمیکنن

_شوخی میکنن ولی نه درحد شما سه تا

امی:سالی من دارم خواب میبینم!(یواش بهش میگه که بقیه نفهمن)

سالی:چرا!؟

_معمولا پسرا سروگردن میشکنن برایه اینکه ما بریم پیششون اما الان؟

-خب نمیدونم!فکر کنم اینجوری میخوان منت سرمون بزارن

_ام...شاید

سونیک:امی بفرما اینم سوئیچ ماشین با بچه ها برین سوار شین تا منم سریع بیام

امی:باشه دیر نکنی

_خیالت راحت زیر5دقیقه میام

(بچه ها سوار ماشین میشن وسونیکم سریع میره تو اتاق خوابش و 6تا جعبه کادو پیچ شده رو میزاره تویه کیسه که کسی نفهمه)

سونیک:مطمئنم خوششمون میاد

(نویسنده: فکر کردین الان بهتون میگم برایه چیهباید داستان رو دنبال کنین تا بفهمین)

(سونیک از خونه میزنه بیرون و در رو باکلید قفل میکنه و سوار ماشینش میشه)

امی:بفرما اینم سوئیچ

سونیک:خب حالا بریم

_اون کیسه توش چیه

-هی...هیچی

امی یه اخم کوچیکی میکنه و میگه:من تورو خوب میشناسموقتی هول میکنی داری یه چیزیو ازمون پنهان میکنی

سونیکم با یه لبخند کوچیک جواب میده:خب راستش...الان نمیتونم بهتون بگم...رسیدیم میگم

امی:ببینیم و تعریف کنیم

(بچه ها راه میوفتن)

(داخل ماشین)

سونیک:دخترا میشه یواش تر آواز بخونید به خدا سرم رفت

امی:سعی میکنیم

_زیر لب میگه:خدااا!!شدو چجور اینارو تحمل میکنهاینا همیشه اینتورن یا عمدا میخوان برن رو مخم)

(بعد از30 دقیقه میرسن به یه شهربازی بزرگ(Disneyland Park))

سونیک:آآآآخخخیششش😤رسیدیم

امی:پپششممااامم!عجب شهر بازی خفنیه

سالی:پس این همه میگن دیزنی لند دیزنی لند اینجاههه!!

رژ:من که میخوام اون ترن هوایی که شبیه همون لوبیایه سحر آمیزه رو سوار شم

تیلز:ناکلز؟

ناکلز:تیلز؟

سونیک:شدو!نگاه اون دوتا(تیلز و ناکلز)هروقت اینجوری باهم حرف میزنن قراره که یه کاری بکنن که مطمئنم عاقبت خوبی نداره

شدو:موافقم!

تیلز:ناکلز بیا بریم اون چرخ و فلک بزرگه رو سوار بشیم بعد بریم داخل چرخ و فلک فنجونی(یه نوع چرخ و فلکه که صندلی هاش شبیه فنجونه)و داخل اونجا از مسئولش بخوایم سرعتشو تا آخر زیاد کنه و هرکی حالش زود تر خراب شد بازنده هست و باید برایه اون یکی هر خوراکی که بخواد رو بخره)

(اما دوستان ما نمیدونن که مفلیسم به همراه دوستاش داخل شهربازی هستن)

خارپشت سیاه:رئیس!اونجا رو نگاه کنید!همونا نبودن که به ما حمله کردن

مفلیس:چرا!خودشونن

رز سیاه:بهتر نیست بریم انتقاممون رو اززشون بگیریم!؟

_نننهههه!!اول بیاید خوش بگذرونیم و موقعی که خواستن برن ماهم میریم و دخلشون رو میاریم!فکر کنم اون موقع هوا تاریک شده و اینجوری میتونیم بهشون شبی خون بزنیم

روباه سیاه:من تعقیبشو میکنم و هروقت خواستن برن بهتون خبر میدم...

_______________________________

این داستان ادامه دارد

-------------------------

خب دوستان اینم از این امید وارم که خوشتون اومده باشه اگر هم بد بود ببخشین آخه درسام یه خورده سنگین شدن و امتحانات نهایی هم نزدیکه و باید درسامو بخونم........پس فعلا بای

[ جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 12:10 ] [ ابولفضل ] [ ]
آخرین مطالب