☠اشتباه مرگبار☠ قسمت3

سونیک:کار مفلیسهتا خراب کاری بیشتره به بار نیاورده باید جلوش رو بگیریم

امی:امید وارم که کیریم خوب باشه

سالی:نگران نباش اون دختره قوییه...

(2ساعت بعد)

سونیک:بالاخره😤رسیدیم

شدو:الان وقت استراحت نداریم باید سریع تر یه نقشه بکشیم

امی:راست میگه اگه خودسرانه کاری رو انجام بدیم ممکنه خودمون هم گیر بیوفتیم

سونیک:نقشهنقشه برایه چیهتنها نقشه نجات کیریم و نابود کردن مفلیس و دم و دستگاهشه

_خب اگه اون چیزی که تویه کله جنابعالی میگذره درست از آب نیاد همه مون میریم رو هوا

-بهم اعتماد داشته باشید

_خب اول بگو ما باید چیکار کنیم بعد

-تنها کاری که باید انجام بدید اینه که از دستوراتم پیروی کنید

_اوکی

(اون طرف)

کیریم:نننههههههههه(داد زدن)

خارپشت سیاه:بببببببممممیییییرررررررر

_اااااااا للللططفففاااا ببببببسسسس ککننننن

-هههاااا تتتتققققق(شلاق زدن)

تق تق

خارپشت سیاه:کیه؟

رز سیاه:منم

_بیا تو

-آخیه کوچولو دردت اومده

کیریم:

خارپشت سیاه:کاری داشتی؟

رز سیاه:رئیس مفلیس منو فرستادن تا ببینم کارتو درست انجام میدی یانه بعد ازم هم خواست تا یه کمک کوچیکی بهت بکنم

(من:خود شیطان هم انقدر بی رحم نیست)

(رز سیاه میره سمت کیریم)

رز سیاه:کوچولومیخوای از اینجا بری بیرون

کیریم:م...م...معلومه که میخوام

_من میخوام کمکت کنم(با چشمک به خار پشت سیاه میفهمونه که این یه نقشه هست)

-کیریم:واقعا

_ارررررههه(یهو با دست میزنه تو صورت کیرم و با پا دست کیریم رو میشکنه)

کیریم:ننننننننههههههههه(از شدت درد از هوش میره)

خارپشت سیاه:حرکت جالبی بود به من هم از این حرکات یاد میدی؟

رز سیاه:آسونه اول جوری وانمود میکنی که اینگار میخوای به یارو کمک کنی اما بعدش

_بعدش یارو میره رو هوا

-اره آفرین

(من:رو آب بخندید براتون دارم)

(یهو روباه سیاه با سرعت وارد اتاق شکنجه میشه)

روباه سیاه:سریع بیاد به اتاق رئیس گرگ ها حمله کردن(سونیک و دوستاشو میگه)

رز سیاه:باشه بریم که دخلشونو بیاریم

خارپشت سیاه:بریم

_پس اون چی میشه(کیریم رو میگه)

-چیزیش نیست به هوش میاد حالا بریم تا از شکار جانموندیم

(داخل اتاق مفلیس)

مفلیس:خب الان باید مرحله به مرحله طبق این نقشه ای که براتون توضیح میدم بریم جلو...خفاش سیاه و رز سیاه

خفاش سیاه و رزسیاه:بله قربان!!

_اول از همه باید ترکیب شما دوتا رو روشون پیاده کنیم که حسابی خسته شن و بعد نوبت خارپشت سیاه و روباه سیاه هست که باید تا میتونن حواس اونارو پرت کنن تامن یهو بیام وسط وهمشون رو به درک واصل کنم

روباه سیاه:به نظر هوشمندانه هست

رز سیاه:قربان اگه شکست خوردیم؟

مفلیس:شکستی در کار نیست

_بله

-اول بیاید به اتاق ارتقا تا وسایل و صلاح هایه جنگیتون رو بهتون بدم

(اونها میرن اما اون طرف)

سونیک:بچه ها فکر کنم دشمن مارو دیده پس مراقب باشید

تیلز:بخاطره اینه که سر تا سر اینجا توسط دوربین و سنسور هایه حرکتی محافظت میشه و من هم هرکاری که کردم نتونستم حکشون کنم

شدو:بچه ها آماده درگیری شین

سونیک:برایه چی؟

_جلوتو ببین اون دوتا دختر(رز سیاه و خفاش سیاه)دارن به سمت ما میان

-از کجا معلوم که جنگیدن بلد باشن شاید...(هنوز حرفش تموم نشده که یهو رز سیاه یه خنجر رو از راه دور به سمت سونیک میندازه و سونیکم جا خالی میده)

سونیک:حرفمو پس میگیرم

امی:اون دوتا چقدر شبیه من و رژ هستن

تیلز:بفرما!دیدی سونیکهممون گفتیم باید نقشه بکشیم جنابعالی گفتی نه حالا بگو چیکار کنیم

سونیک:معلومهحمله میکنیم

(سونیک و دوستاش با اونا درگیر میشن.یهو امی با رز سیاه بهم میخورن و باهم میجنگن)

امی:همممبارزت بدک نیست

رز سیاه:وسط مبارزه نباید حرف زد(یهو میاد که با شمشیر بزنه به امی که امی جاخالی میده)

امی:چرا انقدر شبیه منی

رز سیاه:تو شبیه منی(دوباره به امی حمله میکنه.و حالا اون ور رژ و خفاش سیاه باهم درگیر میشن)

رژ:تو با من نسبتی داری

خفاش سیاه:آره

_چه نسبتی

-کابوس زندگیتم(حمله میکنه به رژ)

(انقدر دعوا میکنن که خسته میشن و بعد خفاش سیاه و رزسیاه بدوبدو به سمت قلعه میرن)

سونیک:هه ها ها هه(نفس نفس زدن)بالاخره ها هه ها هه تسلیم شدن

امی:هههوووووفففف

رژ:واقعا دیگه خسته شدم(در همین لحضه خارپشت سیاه و روباه سیاه میان)

امی:ااای واااا ییییی(کلافه شدن)دوباره شروع شد

سونیک:تیلز اینا چقدر شبیه ما هستن

شدو:وقت برایه حرف زدن نیستحححممملللهههه

(دوباره باهم درگیر میشن.10دقیقه بعد مفلیس بدون اینکه کسی بفهمه بایه تفنگ تک تیر انداز از رویه پشت بام قصر به سمت پاهایه سونیک نشانه گیری میکنه و...تق)

سونیک:ااااااااا(داد زدن)

دوستان سونیک:سسسسسوووونننییییکککککک

امی:چی شد؟

شدو:یه نفر باتفنگ اونو زد.تو و رژ حواستون بهش باشه تا ما از شر اینا خلاص شیم

سونیک:پپپپاممممم

سالی:تحمل کن بزار تا پاهاتو با بانداژ ببندم

(داخل اتاق شکنجه)

کیریم:اخ ای دستم(به هوش میاد)احساس کردم صدایه تفنگ شنیدم...راستی چرا انقدر سروصدا از بیرون میاد...نکنه سونیک و دوستاش اومده باشن اینجا...نکنه...(در همین لحضه یه موجود آبی رنگ عجیب از پنجره اتاق میاد داخل)

کیریم:تو...تو دیگه کی هستی

موجود آبی:آخ ببخشید الان میرم

_نه نرو میتونی کمکم کنی

-حتما

_کمکم کن آزاد بشم

-باشه الان با قدرتم زنجیر هارو باز میکنم

(چندتا حباب عجیب میسازه و اون هارو به سمت زنجیر ها شلیک میکنه و زنجیر ها باز میشن)

کیریم:اسمت چیه

موجود آبی:چائو(اینم عکسش👈👈)

_اسم قشنگیه...راستی من باید برم پیش دوستام

-منم باید برم خداحافظ(اینو میگه ومیره)

کیریم:حالا باید برم(میره به سمت در خروجی و از قلعه میره بیرون)

_ها!اون نقطه قرمز رویه سر امی چیه که همش داره تکون میخوره(یه نگاهی میکنه به پشت بام قصر)ای مفلیس لعنتینه نباید بزارم(مفلیس میخواد به امی شلیک کنه امی هم چون حواسش نیست نمیدونه)

کیریم:ااااامممممییییی فففرراااررر کنننن

امی:وواای ککییررییمم سساللممی چچررا فرار کنم(چون کیریم رو دیده خوشحال شده)

(امی که فکر میکنه کیریم میخواد بیاد بغلش دستاشو باز میکنه چون کیریم داره به سرعت میاد به سمت امی اما...)

تتتتققققق!!

امی:ککککیییرررییممم(کیریم خودشو پرت میکنه به سمت امی و تیر تفنگ به کیریم میخوره وتیر میخوره به نزدیکایه قلب کیریم و کیریم هم رویه زمین میوفته)

مفلیس:وای ننههههه من بهش نیاز داشتم(دستور عقب نشینی میده چون شوکه شد)

سونیک:ننهه

کیریم:(حرفاشو باحالت نفس زنان بخونید مثل تو فیلما که کسی زخمی شده و میخواد بمیره)

بچه ها واقعا خوشحالم که باهاتون آشنا شدم و باهاتون بزرگ شدم شما انقدر بهم توجه و محبت کردید که غم از دست دادن پدر و مادرمو فراموش کردم سونیک مثل بردارم بودی و امی توهم مثل خواهرم بودی و همه شما ها انگار از افراد خونوادم بودید...پدر و مادرم دارن منو صدا میکنن باید برم پیششون

امی:این حرفو نزن تو خوب میشی

_نه من وقتی خوب میشم که پیش پدر و مادرم باشم...یه درخواستی دارم لطفا الماس رو از مفلیس بگیرید و باهاش به این نقطه برین(یه نقشه کوچیکو از جیبش در میاره و به امی میده)شماها باید الماسو در این نقطه بزارین تا...(حرفش تموم نشده بود که مردو دهنش باز شد و از دهنش خون میومد قلبش دیگه نمیزد و رنگ پوستش زرد شد)

سونیک:ککیریییییییییییییمممممم

ناکلز:ننننههههه

شدو:ااننننتتقققققامتووو مممیگییررمم

سالی:خدا حافظ دوست خوب من...

____________________________

این داستان ادامه دارد...

-------------------------

خب دوستان اینم از این امید وارم که خوشتون اومده باشه اگه ناراحت شدین ببخشید

[ شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 16:8 ] [ ابولفضل ] [ ]
آخرین مطالب