داستان از زبان؟؟؟:
آروم توی راهروی آرک حرکت میکردم...سکوت عجیبی بود...البته برای اینجا یکمی عادیه...فقط صدای کفشای من بود که وقتی راه میرفتم روی فلز کف راهرو ایجاد میشد...جلوی پنجره بزرگ که رسیدم ایستادم...دست به سینه به سیاره آبی رنگ خیره شدم...اون سیاره...جواب خیلی از سوالام اونجاست...اینکه اصلا من کیم؟ چرا به وجود آمدم...و خیلی چیزای دیگه...که یکدفعه با صدای اون به خودم اومدم:
-شدو!؟
برگشتم طرفش:
من: ماریا!
لبخند گرمی زد...مثل همیشه...اومد کنارم ایستاد و دستاشو برد پشتش:
ماریا: بازم داری به زمین نگاه میکنی؟
نگاهمو به سیاره دادم...
من: آره...
ماریا تنها کسی بود که وقتی بیدار شدم با من مثل یک نمونه آزمایشگاهی رفتار نکرد! اون و پدربزرگش...پروفسور جرالد...تنها کسایی هستن که وقتی در کنارشونم احساس بدی ندارم...بقیه دانشمندا منو فقط به چشم یک وسیله میبینن...سلاحی که به عنوان فرم برتر ساخته شده! انگار من موجود زنده نیستم...بر خلاف تمام نمونه های دیگه ای که توی محفظه های دیگه در حال ساخته شدنن! سکوت بینمون بود که ماریا با سوالی که پرسید شکستش:
ماریا: میگم شدو...چه حسی راجب اون داری؟
سوالی بهش نگاه کردم و یک ابرو بالا انداختم:
من: اون؟ منظورت چیه؟
لبخند گرمی زد:
ماریا: همون خارپشتی که دیروز پدر بزرگ از دی ان ای تو برای تکمیلش استفاده کرد!
وقتی فهمیدم منظورش چیه سرمو پایین انداختم و فقط سکوت کردم...درسته...بین تمام نمونه های شبیه سازی فرم برتر آرک...اون جوجه تیغی آبی با دی ان ای من تکمیل شد...جوری که انگار الان با هم رابطه خونی داریم! با اینکه اصلا نسبتی نداریم! ماریا با لحن یکمی شاکی گفت:
ماریا: اوو...جوابمو نمیدی؟
آهی کشیدم و همونطور که دست به سینه بودم نگاهمو بهش دادم:
من: ماریا...چرا باید حس خاصی داشته باشم؟
ماریا: خب...راستش...نمی دونم!
دوباره بینمون سکوت برقرار شد...به سیاره آبی رنگ پشت شیشه خیره شده بودم که فهمیدم ماریا ازم دور میشد...صدای کفشاش باعث شد برگردم و نگاهش کنم:
من: کجا میری؟
لبخند زد:
ماریا: میرم به نمونه های دیگه سر بزنم! میخوای تو هم بیای؟
به زمین چشم دوختم که یکدفعه دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند:
من: ه-هی!
ماریا: بیا دیگه شدو!
و منم همراه خودش برد...توی راه با بقیه دانشمندا که از راهرو رد میشدن ملاقات داشتیم...بعضیا با برگه های توی دستشون ور میرفتن...بعضیا نگاه های عجیبی به من میکردن...هه...احمقانه هست! بی توجه به همشون دنبال ماریا رفتم تا اینکه به در اتاق E64 رسیدیم...نگاهی به بالای در انداختم...در فلزی پیشرفته ای که با استحکام ۲ برابر در های عادی ساخته شده...اتاق پشت در یک اتاق محافظت شده هست...یکی از مکان های امن توی آرک از هر خطر! مسلمه که نمونه ها باید جای امنی نگهداری بشن...ماریا یک رمزی رو زد و درو باز کرد:
من: راهروی E1...2...A3...تو رمز درو از کجا میدونی؟
سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد...خنده ریزش باعث شد بفهمم از پدربزرگش رمزو کش رفته! چشمی چرخوندم و همراهش وارد اتاق شدم...ضخامت در اتاق به نیم متر میرسید...در که پشت سرمون بسته شد ماریا چراغ های اصلی رو روشن کرد...سالن بزرگی که تمام محفظه ها به شکل عمودی توی ۶ ستون ۷ تایی نگهداری میشدن...بین محفظه ها حرکت میکرد و منم دنبالش میرفتم...نگاهم روی موجودات داخل محفظه قفل شده بود...بعضیاشون نیمه تکمیل بودن و حتی شکل مشخصی نداشتن...بعضیا هنوز در مرحله رشد هم قرار نگرفته بودن...خیلی هاشون ناقص بودن که با صدای ناگهانی ماریا ایستادم و از افکارم بیرون اومدم...سرمو به دو طرف تکون دادم تا به خودم بیام:
ماریا: ایناهاش!!
با خوشحالی به یکی از محفظه ها خیره شده بود...رفتم جلو و کنارش ایستادم:
من: آره...همون خارپشت آبی...
اعتراف میکنم...نسبت به چند روز قبل خیلی بزرگ تر شده بود...مشخصه دی ان ای من باعث تکمیل و رشد بیشترش شده...تقریبا قیافه اش شبیه من بود...مثل یک جنین توی خودش جمع شده بود و توی محفظه شناور بود...سیمای مختلف محفظه از سمت کمر و سر بهش وصل بودن...ماریا به من نگاه کرد:
ماریا: خب؟ به نظرت اسمش چی باشه!؟؟
با تعجب بهش نگاه کردم:
من: اسم؟
ماریا: آره دیگه!! بالاخره اسم میخواد! آمم...بذار ببینم...
یک دستشو گرفت زیر چونه اش:
ماریا: کریس؟ موریس؟ شیدی!؟ شادی؟ ملینا؟
آه کلافه کشیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم:
من: ماریا! اون پسره!
خنده ریزی کرد و نیم نگاهی بهم انداخت:
ماریا: پس تو بگو! اسمش چی باشه!؟
نگاهی به اطلاعات پایین محفظه که روی مانیتورش نوشته بود کردم...*علائم حیاتی: نرمال...مقاومت: ۷۰ درصد...هوشیاری: ۲۰ درصد...* بلند گفتم:
من: محفظه شماره ۳۲...خارپشت آبی...شبیه منم که هست...
دوباره به ماریا نگاه کردم...طوری با ذوق بهم خیره شده بود که انگار انتظار بالایی داره! به من باشه اسمشو میذارم فیکر! اهه ولش کن...به خاطر دل اونم که شده...به مانیتور نگاه دوباره انداختم...یکدفعه چشمم به آرم سازنده مانیتور اون گوشه افتاد...سومیک سان؟...(Somic Sun)
ماریا: خب؟
نگاهمو بهش دادم و با دستم به محفظه اش اشاره کردم:
من: سونیک؟
یکهو ماریا بغلم کرد:
ماریا: وای شدو عالیه!! اسمشو میذاریم سونیک!!!
همینطور که سعی داشتم از بغلش خارج بشم گفتم:
من: آهه!! باشه باشه! حالا آروم باش و لطفا...ولم کن!
منو از آغوشش بیرون کشید و جلوی محفظه سونیک ایستاد...نفس گرمشو بیرون داد و روی بخار ایجاد شده اش با انگشتش اسم سونیک رو نوشت:
ماریا: سلام سونیک! چطوری؟
من: ماریا اون با دارو بیهوش نگه داشته میشه...میدونی دیگه؟
سرشو تکون داد و لبخند زد:
ماریا: البته که میدونم! ولی بازم...حتی توی ضمیر ناخودآگاهشم صدای مارو بشنوه میتونه وقتی بیدار شد سریعتر باهامون ارتباط بگیره! همون کاری که من برای تو کردم شدو!
با این حرفش یک لحظه حس کردم گونه هام سرخ شدن...سریع رومو ازش گرفتم و با مِن مِن گفتم:
من: خ-خیلی خب...آم...کافیه! بریم!
و ازش دور شدم...
داستان از زبان ماریا رباتنیک:
وقتی شدو راهشو کج کرد و رفت فهمیدم یک چیزیش شده...خنده ام گرفت و ریز خندیدم...پسره خجالتی! به سونیک نگاه کردم و براش دست تکون دادم...دستمو روی محفظه اش جای صورتش گذاشتم...راستش از اونجایی که مثل یک بچه کوچیک توی خودش جمع شده بود دستاش یکمی از صورتشو میپوشوند...لبخندی زدم:
ماریا: خدانگهدار...سونیک خارپشت!
و منم با شدو از اتاق E64 خارج شدم. توی راهرو به شدو که جلوتر میرفت گفتم:
من: میگم...گرسنه نیستی؟
با همون لحن همیشگیش گفت:
شدو: نه ماریا...تو که میدونی من به غذا و آب نیازی ندارم...
من: آره آره...ولی خب...من نیاز دارم!
لبخند زدم که ایستاد و بهم نگاه کرد:
شدو: میخوای بریم سالن غذاخوری؟
سرمو تکون دادم:
من: البته!
شدو: بسیار خب...پس بیا بریم...
و با هم دیگه به طرف سالن مسیرمونو کج کردیم...
***
ظرف سالاد رو گذاشتم جلوم و کم کم شروع کردم به خوردن...میزی که توی سالن روش نشسته بودیم کنار پنجره ای بود که زمین رو نشون میداد...سیاره ای که همیشه آرزو داشتم برم روش! اگه بیمار نبودم...میتونستم مثل خیلی از بچه های معمولی اون پایین زندگی کنم! ولی...عیبی هم نداره! در عوض من با یکی دیگه آشنا شدم...اینو توی دلم تکرار کردم و همزمان به شدو که بی حرکت روی صندلی نشسته بود و ساندویچش رو میخورد نگاه کردم...درسته که به غذا نیازی نداره...اما به خاطر من میخوره! خنده ریزی کردم و مشغول غذا خوردن شدم...هنوز سالاد هارو تموم نکرده بودم که یکدفعه آژیر خطر به صدا دراومد...وحشت زده به دانشمندایی که از سالن خارج میشدن خیره شدم و با نگرانی گفتم:
من: چ-چه خبره؟
شدو سریع بلند شد و دستمو گرفت و همراه خودش به طرف بیرون کشید...صدای آژیر بلندتر شد:
- اخطار...اخطار...دستور تخلیه فوری! تخلیه فوری!
با ترس دنبال شدو میرفتم:
من: چیشده؟؟ چه خبره!؟؟
شدو ایستاد و توی اون شلوغی همونطور که دنبال یک راهی برای رفتن میگشت گفت:
شدو: نمی دونم! ولی باید بریم اتاق کنترل! پیش پروفسور!
سری تکون دادم و اخم کردم...مصمم تر از قبل دنبال شدو دویدم...سعی میکردم پا به پاش بیام...به محوطه مرکزی آرک که رسیدیم بین بقیه دانشمندا پدربزرگو دیدم...شدو یک دستش توی دست من بود که اون یکی دستشو بالا برد و بلند گفت:
شدو: پروفسور!
پدربزرگ با دیدن من و شدو فورا به طرفمون اومد:
جرالد: (دیگه برای راحتی مینویسم جرالد❄😅) خدا رو شکر! شدو! ماریا! دنبالتون میگشتم!
بدون هیچ مقدمه ای پدربزرگ سریع به در اصلی راهروی A23 اشاره کرد...راهرویی که توی اون اتاقک های شاتل ها بودن...برای خروج از کلونی آرک:
جرالد: شدو! باید با ماریا هر چه سریعتر از اینجا برین!! فورا!
شدو یکمی گیج شده بود...منم همینطور...دست شدو رو ول کردم و با حالت نگران و شاکی گفتم:
من: اما پدربزرگ!! چرا باید بریم؟ چه خبره؟ چرا همه دارن فرار میکنن؟
پدربزرگ جرالد جلوی من روی یک زانوش نشست و دستاشو روی شونه هام گذاشت...با همون لحن مهربون و گرم همیشه اش گفت:
جرالد: دختر عزیزم...ماریا....نیرو های ویژه گان وارد اینجا شدن...به بهانه های سیاسی که نمی خوام واردش بشم متهم شدیم به ساخت موجودات خطرناک برای مردم زمین...
من: و-ولی اونا که خطرناک نیستن!
جرالد: میدونم عزیزم...ولی اونا فقط به فکر سود خودشون هستن...الان هم اینجان تا تمام نمونه هارو نابود کنن! نباید دستشون به تو و شدو برسه! تو و شدو باید برین! همین الان! اگه اونا به هدفشون برسن خدا میدونه چه بلایی سر علم ژن بیارن! باید برین...
پدربزرگ رو به شدو کرد:
جرالد: شدو...نوه امو میسپرم به تو! از اینجا برین!
با اینکه مطمئن بودم شدو هم به اندازه من سوالای زیادی داره ولی سرشو تکون داد و دستمو گرفت:
شدو: بریم ماریا!
با نگرانی رو به پدربزرگم کردم:
من: ا-اما شما چی؟؟
لبخند مهربونشو زد:
جرالد: نگران نباش...اونا بلایی سر من نمی تونن بیارن! حالا بجنبین! سوار شاتل ۲۱ بشین...و از این کلونی برین!
و خودش سریع به طرف چند تا از دانشمندای دیگه رفت:
جرالد: همگی عجله کنین! نمونه هارو بردارین! برین! برینن!!
خواستم برم طرفشکه شدو دستمو کشید:
شدو: ماریا! بیا...باید بریم!
من: اما پدربزرگ! نمی تونیم تنهاش بذاریم!
شدو: کاری از دستمون بر نمیاد...بعدشم...من نمی تونم درخواست پروفسور رو زمین بندازم! بیاا!!
و منو دنبال خودش کشوند...داشتیم به طرف راهروی A23 میرفتیم که یکدفعه با به یاد آوردن چیزی فورا ایستادم و دست شدو رو کشیدم:
من: وای نهه!! شدو وایساا!
ایستاد و با نگرانی بهم خیره شد:
شدو: چیکار میکنی؟ باید بریم!
سرمو به دو طرف تکون دادم:
من: نهه! نمی تونیم! پدربزرگ گفت میخوان همه نمونه هارو نابود کنن!! سونیک! باید سونیکو نجات بدیم! اون دومین نمونه تکمیل شده بعد از توعه! نمی تونیم همینجا ولش کنیم و بذاریم بکشنش!
یک حالت عصبی به خودش گرفت طوری که بخواد سرزنشم کنه:
شدو: جدی که نگفتییی!؟؟ ما نمی تونیم کاری براش بکنیممم!! باید از اینجا بریم!! من باید تو رو نجات بدم!
اخم کردم و همینطور که سعی میکردم اشک داخل چشمامو نگه دارم گفتم:
من: اگه منم بودم حاضر بودی ولم کنی؟؟ اونم یک موجود زنده هست! فکر میکنی اگه تو بودی این کارو برات نمیکردمم؟؟
بهت زده اخماش باز شدن...سرشو انداخت پایین...دوباره صدای اخطار بلند شد...به چراغ قرمزی که هی روشن و خاموش میشد و محوطه رو یکمی ترسناک میکرد خیره شدم که شدو گفت:
شدو: من میرم!
بهش نگاه کردم:
من: چی؟
شدو: من میرم نجاتش میدم! تو برو توی شاتل ۲۱ منتظرم بمون!
دستامو مشت کردم:
من: نهه! منم باید باهات بیام!
شدو: ولی ماریا خطرنا...
پریدم وسط حرفش و مچ دستشو گرفتم:
من: تو رمز درو نمیدونی!! از طرفی...مگه نباید ازم محافظت میکردی؟؟ پس منم باید باهات بیام! دوتایی نجاتش میدیم!
تعجب وار بهم نگاه میکرد که یک نگاه به مچ دستش انداخت...آهی کشید و با اخم گفت:
شدو: باشه...پس بیا بریم!
لبخند زدم و سر تکون دادم...مسیرمونو به طرف راهروی دیگه کج کردیم:
شدو: فقط ازم دور نشو! پشت سرم بمون! بیا!!
با تمام سرعت توی راهرو میدویدیم...البته اون بود که سریعتر از من میرفت...به در E64 رسیدیم و رمز درو زدم...سریع وارد اتاق شدیم و در بسته شد...بدون اتلاف وقت به سمت محفظه سونیک رفتیم...
داستان از زبان شدو:
وارد اتاق شدیم...بدون اینکه وقتی رو تلف کنم با طرف محفظه شماره ۳۲ رفتم...توی مسیر چشمم به بقیه نمونه های محفظه های دیگه افتاد...بعضیاشون تکون میخوردن و داشتن جون میدادن...بعضیا هم که اصلا به وجود نیومده بودن و شکل نگرفته بودن مرده بودن...ماریا با نگرانی و بغض توی صداش گفت:
ماریا: خیلی بی رحمن! مسیر اکسیژن نمونه هارو از اتاق کنترل قطع کردن! باورم نمیشه! چطور از دلشون میاد!؟
به محفظه اون رسیدیم...تکون نمیخورد...ماریا سریع رمز محفظه رو زد ولی ارور داد:
ماریا: وای نهه!! تمامی محفظه ها از سیستم اصلی اتاق کنترل قفل شدن! نمی تونم بازش کنم!!
چشمم به مانیتور پایین محفظه افتاد...علائم حیاتیش داشتن کاهش پیدا میکردن...ا-اون...داره میمیره!!
من: ماریاا!! داره میمیره! اکسیژنش قطع شده! باید بیاریمش بیرونن!!
ماریا: سعیمو میکنم ولی قفل شده نمی تونم بازش کنم!!
ماریا رو کنار زدم:
من: برو عقب!! میشکنمش!!
ماریا رفت عقب و منم شروع کردم به مشت زدن به شیشه محفظه...با هر ضربه شیشه ترک بیشتری بر میداشت...لعنتی! شیشه های ضدگلوله!
ماریا: شدو عجله کنن!!
دستمو محکم مشت کردم...جرقه های سبز توی دستم شکل گرفتن و فریاد بلندی کشیدم و محکم ضربه زدم...شیشه شکست و تمام مایع محفظه یکباره خارج شد...فورا عقب رفتم که خیس نشم...همین که سونیک بیرون افتاد ماریا توی هوا گرفتش...سریع سیم هایی که بهش وصل بودن جدا کرد:
ماریا: شش هاش کامل شدن فقط باید وادارش کنیم از بینی تنفس کنه!
من: چطوری؟
ماریا اونو روی زمین خوابوند...دستای سونیکو بالای سرش برد و زیر کمرشو گرفت...سعی کرد از زیر کمر چند بار بلندش کنه:
ماریا: این باید کمک کنه مجاری تنفسیش باز بشن!
چند بار این حرکتو انجام داد که یکدفعه سونیک به سرفه افتاد:
ماریا: زنده هست!!
اشک توی چشمای ماریا حلقه زد...من فقط با نگرانی و شُک نگاه میکردم...نگران از اینکه نیروهایگان اینجا پیدامون کنن..شُکه از اینکه تونست نفس بکشه! ماریا اونو توی آغوشش گرفت و بلند شد...
ماریا: خدا رو شکر!!! خدا رو شکر نفس میکشی سونیک!!
ولی سونیک بیدار نشده بود...یکدفعه با صدای یک نفر به طرف در چرخیدیم:
- آهای تو!! چطوری اومدی اینجا؟؟
من پشت محفظه بودم و دیده نمیشدم...ولی ماریا جلو بود و همینطور که سونیک توی بغلش بود به اون سرباز نگاه کرد...سربازه اسلحه اشو به طرف ماریا گرفت...روی بازوی لباسش G.U.N نوشته شده بود...
-بذارش زمین!! اون نمونه لعنتی رو بذارش زمین!! حالا!! وگرنه شلیک میکنم!
ماریا با ترس به اون سرباز خیره شده بود...اخمم بیشتر شد و دستامو مشت کرده بالا آوردم...ماریا زیر لب زمزمه کرد:
ماریا: شدو...آماده باش...
گارد گرفتم که با فریاد ماریا حمله کردم:
ماریا: شدووو الاننن!!
سریع از پشت محفظه بالا پریدم و جرقه سبزی که توی دستم چیزی شبیه تیر ساخته بود رو به طرف اون سرباز پرت کردم:
- ها چیی؟؟ اون دیگه چیهه!؟؟ سرجات وایس...اههههه*فریاد*
جرقه زیر پاش خورد و پرتش کرد عقب...روی زمین فرود اومدم و رو به ماریا گفتم:
من: بجنب ماریاا! بیا بریمم!!
سرشو تکون داد و پشت سرم دوید...هر سربازی که جلومون بود من با کفشای هوایی که داشتم شتاب میگرفتم و سریعتر از ماریا مسیرو براش امن میکردم...به طرف سربازا حرکت کردم و با سرعت فریاد کشیدم و همه اشونو زدم...ایستاده بودم...راه برای ماریا باز شد و به طرف شاتل حرکت کرد...وقتی جلو زد...نگاهی به عقب راهرو کردم...اخمم بیشتر شد و دنبالش اسکیت کردم...دیدمش که سرجاش ایستاده بود:
من: چرا وایسادی!؟
سریع برگشت و مسیرشو تغییر داد...متعجب دنبالش رفتم:
من: ماریااا؟؟
دیدم که سربازا شاتل هارو محاصره کرده بودن...پس...ماریا الان داره کجا میره؟؟ سرعتمو بیشتر کردم که دیدم وارد یک اتاق انتهای راهرو شد...رمزشو زد و در باز شد...واردش شد...پشت سرش وارد شدم که بلافاصله با کشیدن یک اهرم درو بست...نفس نفس زنان بهش نگاه کردم:
من: ماریا...*نفس نفس زدن*
اونم نفس نفس میزد...بهم نگاه کرد و لبخندی زد:
ماریا: من...خوبم!
یکمی که آروم شدیم به اطراف اتاق نگاه کردم:
من: اینجا کجاست؟
ماریا کنارم ایستاد:
ماریا: یکی از اتاق های قرنطینه هست...اینجا کسی نمیاد...اینجا جامون امنه...
برگشتم و بهش خیره شدم:
من: درسته...ولی مهم اینه...تا کِی؟
ماریا: نمی دونم شدو...ولی میدونم فعلا نمی تونیم از شاتل استفاده کنیم...
با اخم به زمین خیره شدم و دست به سینه شدم:
من: مخصوصا وقتی اون سرباز مارو دیده...
ماریا: آره...
به ماریا نگاه کردم که به طرف سونیک که روی زمین خوابونده بودش میرفت...کنار سونیک زانو زد:
ماریا: شدو...میشه لطفا اون پارچه ای که توی اون قفسه هست بیاری؟
نگاهی به جایی که بهش اشاره میکرد، انداختم...
من: البته...
رفتم طرف اون در کوچیکی که توی دیوار بود...در رو کنار زدم و باز شد...یک فضای مکعبی کوچیک که داخلش چند تا وسیله قدیمی بود...پارچه سفید رو برداشتم و پیشش آوردم...پارچه رو ازم گرفت...
ماریا: ممنون شدو...
کنارش روی زمین نشستم و به کارش نگاه کردم...پارچه رو تا زد و آروم روی صورت سونیک کشید...صورتش که به خاطر مایع محفظه خیس بود تمیز کرد و لبخندی زد:
ماریا: به نظرت کیوت نیست؟
بهت زده بهش خیره شدم:
من: چی؟
ماریا خنده ای کرد:
ماریا: شوخی کردم! ولی واقعا شبیه توعه! انگار برادرته!
چشمی چرخوندم:
من: شاید به خاطر دی ان ای من رابطه خونی داشته باشیم ولی برادرم نیست...
ماریا: ولی میتونه از این به بعد باشه!
نیم نگاهی بهش کردم...همچنان اون لبخند ملیح روی صورتش بود...
من: هه...شاید!
ماریا پارچه رو زیر سر سونیک گذاشت و گونه اشو نوازش کرد:
ماریا: وای خدا! چقدر پوستش لطیفه!! اصلا مثل پوست زُمُخت و زبر تو نیست!
با این حرف رسما بهم برخورد! با حالت شاکی بهش نگاه کردم:
من: هیی!!
ماریا: باشه باشه ناراحت نشو!
اخم کردم و بلند شدم و فاصله گرفتم...سرمو برگردوندم و نیم رخ به هردوشون خیره شدم...هه...سونیک...یعنی...می تونه برادرم باشه؟ چشمامو بستم و نگاهمو ازشون گرفتم...یکمی گذشت که ماریا بلند شد و به طرف در رفت...با تعجب سریع بلند شدم:
من: هی! کجا میری؟
برگشت و لبخندی زد:
ماریا: میرم یک سر و گوشی آب بدم!
من: اصلا! حرفشم نزن! اجازه نمیدم تنهایی بری!
ماریا: شدو! نگران من نباش! می خوام ببینم می تونیم از شاتل استفاده کنیم یا نه...
عصبی دستامو مشت کردم:
من: نه! خطرناکه! من میرم!
روی زانوش نشست و دستاشو روی شونه هام گذاشت:
ماریا: شدو...بیرون برای تو خطرناک تره! اگه اونا تو رو ببین تمومه! ولی برای من مشکلی به وجود نمیاد! از اونجایی که آرک هنوز تخیلیه نشده مشخصه هنوز کسی رو به زمین منتقل نکردن! یک قرنطینه فضایی هست...تا زمانی که هیچکس نرفته جام امن تره! خواهش میکنم شدو! اگه حتی به احتمال ۱ درصد این اتاقو پیدا کنن تو باید اینجا باشی! سونیک بیهوشه و نمی تونه از خودش محافظت کنه...ولی تو...
با اینکه نمی خواستم ولی ادامه حرفشو زمزمه کردم:
من: باید بمونم و ازش محافظت کنم...
لبخند زد:
ماریا: دقیقا! لطفا نگران من نباش! زود بر میگردم! قول میدم...تازه خیلی هم محتاط عمل میکنم...باشه؟
با اخم سرمو تکون دادم...بلند شد و به رو به روی در ایستاد:
من: م-ماریا...
دستمو طرفش دراز کردم ولی کم کم پایین انداختمش:
من: مراقب خودت باش...
سرشو تکون داد و از اتاق خارج شد...منم پشت در بسته موندم...
داستان از زبان ماریا رباتنیک:
با احتیاط توی راهرو حرکت میکردم و هر بار که سربازای گان رد میشدن من مخفی میشدم...نزدیک اتاقک های شاتل که شدم سربازایی رو دیدم که هنوزم اونجا بودن:
من: وای نه...هنوزم نمیشه رفت...
اومدم برگردم که به سرم زد یکمی وسیله و خوراکی با خودم ببرم...مصمم دستامو مشت کردم و کار خودمو تایید کردم...به جای برگشتن مسیرمو به طرف اتاق تجهیزات تغییر دادم...برای رسیدن به اونجا از چند راهروی فرعی میشه استفاده کرد...خوبه! سریع حرکت کردم تا خودمو برسونم...از پشت دیوار نگاهی انداختم...دو تا سرباز از اون قسمت محافظت میکردن...سربازی که جلو ایستاده بود روشو برگردوند و من بلافاصله از فرصت استفاده کردم و دویدم طرف در...رمزو زدم، در که باز شد سریع وارد شدم...نفس راحتی کشیدم و سرمو چرخوندم:
من: واو...چه همه تجهیزات! خیلی خب دختر! تو می تونی...یکم وسیله بردار!
و شروع کردم به برداشتن وسایل مورد نیازی که ممکن بود به درد بخوره...کیسه قهوه ای و کوچیک خاک گرفته ای رو برداشتم و تکوندمش...خاکش که رفت وسایلو توش چیدم...یکمی خوراکی و سایر وسایل از جمله کمک های اولیه محض احتیاط و البته...یک نوار قدیمی...نمی دونم چرا ولی اونم برداشتم...
من: تمومه! باید برگردم!
کیسه رو مثل کوله پشتی انداختم پشتم و بندایی که براش ساخته بودم روی دوشم انداختم...درو باز کردم و نگاهی به بیرون کردم...هیچکس نیست...بهترین فرصت! با عجله دویدم و از اونجا خارج شدم...جلوتر که رفتم یکدفعه یکی از سربازایی که نگهبانی میداد منو دید:
- هیی!! توو! وایساا!!
من: وای نهه!!
مسیرمو کج کردم که به دو تا سرباز دیگه خوردم! ای وای! چ-چیکار کنم حالا!؟؟ نزدیک و نزدیک تر شدن...خدایا! نه!!
...
روی زمین انداختنم...یک آخ کوچیکی گفتم...چون زانوم روی زمین فلزی کشیده شد و سوزش گرفت...سرمو گرفتم بالا...تمام دانشمندا قرنطینه بودن...پدربزرگ هم بسته بودن! با اشک اسم پدربزرگمو صدا زدم:
من: پدربزرگ!!
با دیدن من از جاش بلند شد...حتی با اینکه دستاش بسته بودن:
جرالد: آهایی!! اون فقط یک دختر بچه هستت!! حق ندارین باهاش اینطور رفتار کنین! نوه من کاملا بی گناهه!! بذارین بره!
سربازه رو به پدربزرگ نشونه گرفت:
-ساکت شو پیرمرد!
اشکام آروم از گونه ام چکیدن...که با صدای یک نفر اون سرباز اسلحه اشو پایین آورد:
+ (خونسرد) ولش کن سرباز!
نگاهمو به طرف صدا دادم...یک مرد قد بلند با موهای سفید و چشمای دو رنگ...یکی زرد و یکی قرمز...یک سیگار توی دهنش بود...پوزخندی زد و دود سیگارش رو بیرون داد:
-ق-قربان!
جلوتر اومد:
+ درسته! اون فقط یک بچه هست! ما با بچه ها کاری نداریم!
سرشو خم کرد و مستقیم توی چشمام زل زد:
+ به شرط اینکه توی کارامون دخالت نکنن!! (پوزخند)
بعدم بلند خطاب به سرباز کنار من گفت:
+بازش کن!
سرباز سری تکون داد و دستامو باز کرد...
+برو بچه! برو به بازیت برس!
خیلی تعجب کرده بودم...این قطعا یک جای کارش میلنگه! کوله رو برداشتم و سریع از اتاق خارج شدم...هرزگاهی پشت سرمو نگاه میکردم...ترس تمام وجودمو گرفته بود...توی راهرو میدویدم که چشمم به شیشه آژیر خطر افتاد...اخمی کردم و بند های کوله رو روی دوشم محکم فشردم:
من: نمیذارم دستتون بهشون برسه!
کوله پشتی رو در آوردم و توی دستم تاب داد وشیشه آژیر رو شکستم...اهرم قرمز رنگشو کشیدم و آژیر به صدا در اومد:
-اخطار! تدابیر امنیتی اعمال میشوند! تخلیه فوری! باز شدن در های اضطراری!
بدون توجه به مسیرم ادامه دادم و دویدم...باید...باید نجاتشون بدم!
داستان از زبان شدو: (قبل از آژیر خطر)
روی لبه پنجره گرد و دایره ای شکل نشسته بودم و بیرون، فضا، رو نگاه میکردم...یک زانوم بالا بود و یک دستم روی زانوم بود...یاد اون نمونه هایی افتاده بودم که وقتی اکسیژنشونو قطع کردن چطور جون میدادن...اخم روی صورتم شکل گرفت...برای اونا...ما فقط سلاح های یکبار مصرفیم! پست فطرتای خام!
*گُپ*
با تعجب به طرف صدا برگشتم...سرمو یکمی خم کردم که از پشت دیوار پاهای سونیکو دیدم(جهت یادآوری: سونیک نه کفش داره و نه دستکش❄) همینطور به پاهاش خیره شده بودم که یکهو تکون خوردن و جمع شدن! با این حرکت فهمیدم بیدار شده!! سریع از لبه پنجره پایین پریدم و آهسته رفتم طرفش...پیچیدم پشت دیواری که اتاق رو تقریبا دو تیکه میکرد...پشتش به من بود...دیدم که سعی کرد روی دو تا پاهاش بایسته...خم شد و با کمک دستاش روی پاهاش ایستاد...ولی خیلی زود تعادلشو از دست داد و افتاد...قبل اینکه زمین بخوره سریع جلو رفتم و زیر بازوهاشو گرفتم...بهت زده بهش نگاه میکردم...سرشو گرفت بالا و با دیدن من یک لحظه بی حرکت بهم خیره شد...چشماش...قبلا چشماشو ندیده بودم! فکر میکردم باید آبی باشن! ولی سبز زمردی بودن...زمردی درخشان! براق...برق توی چشماش خبر از تعجب زیادش میداد...با این حال وحشت زده فریاد خفیفی کشید و با دستاش زد زیر چونم و پرتم کرد عقب...اما افتاد زمین...با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کردم...بلند شد که فرار کنه ولی دوباره زمین خورد...ایستادم و رفتم طرفش...دستامو آهسته بالا آوردم:
من: هی هی...آروم باش! اینجا هیج کس نیست که بخواد بهت صدمه بزنه!
خواستم آروم بگیرمش که دوباره فریاد زد و پسم زد...دائما تلاش میکرد بایسته ولی هر بار زمین میخورد...کلافه پریدم روش و برش گردوندم و دستاشو روی زمین محکم کردم:
من: آروم باش دیگه!
شروع کرد به ناله و فریاد...یکدفعه صدای چند نفر از پشت در اومد...سرمو چرخوندم و با ترس و نگرانی به در چشم دوختم:
-(از پشت در) صدارو شنیدی؟
+ شبیه صدای فریاده!
-چند نفر اینجان! بگردین!
لعنتیی!! بخشکی شانس! باید ساکتش کنم!! بهش نگاه کردم و سعی میکردم ساکتش کنم:
من: هی هی سونیک آروم باش!! خواهش میکنم آروم باش!! دهنتو ببند!!
تقلا میکرد بلند بشه ولی اجازه نمیدادم و همون شکلی نگهش داشتم...بهم اعتماد نداشت و هی فریاد میزد...از طرف دیگه صدای اون سربازا هم نزدیک تر میشد! مونده بودم چطوری آرومش کنم که یاد حرف ماریا افتادم:
**(ماریا: حتی توی ضمیر ناخودآگاهشم صدامونو بشنوه وقتی بیدار بشه سریعتر باهامون ارتباط میگیره شدو!)**
خودشه! چهره امو خنثی کردم...با چشمای نیم باز بهش خیره شدم...مثل یک بچه کوچیک گریه میکرد و تلاش میکرد از چنگ من بیرون بیاد...آروم سرمو به گوشش نزدیک کردم و آهسته حرفایی که ماریا یک روزی بهم میزد تکرار کردم:
من: ششش...نترس...اینجا جات امنه!
کم کم آروم شد...با تعجب سرمو بالا آوردم و به صورتش خیره شدم...اشکاش از گوشه چشمش ریختن ولی نگاهش عادی و بدون ترس بود...دستاشو ول کردم و سر جاش نشوندمش...برگشتم و به در خیره شدم:
-صدا قطع شد!
+ من که میگم چیز خاصی نبوده!
- پس بیخیالش...گزارش ندیم؟
+ولش کن بابا...مهم اینه قطع شده!
-باشه...
و کم کم صدا دور تر میشد...نفس راحتی کشیدم...سرمو چرخوندم طرفش...با تعجب بهم زل زده بود...آهی کشیدم:
من: سلام سونیک...اسم من شدوعه...شدوی خارپشت...
لبخندی زد و سرشو تکون داد...بعدم صداهای نامفهومی از خودش درآورد...
من: تو نمی تونی صحبت کنی...
البته طبیعیه...نمونه های شبیه سازی فرم برتر توانایی حرف زدن ندارن...اما توانایی یادگیری دارن...منو ماریا می تونیم بهش یاد بدیم حرف بزنه...یکهو چراغا خاموش شد و چراغ قرمز آژیر اخطار روشن شد...صدای آژیر همه جا پخش شد...با تعجب ایستادم:
من: آژیر خطر؟؟!
وای نه! ماریا!! خواستم برم بیرون دنبالش که یاد سونیک افتادم...برگشتم و نگاهش کردم...با ترس به اطراف نگاه میکرد...رفتم نزدیکش و دستشو گرفتم...به محض اینکه دست منو حس کرد بهم نگاه کرد...لبخند آرومی زدم:
من: نترس! بیا!
و کشوندمش...به زور روی پاهاش ایسناد و دنبال من اومد...در باز شد و با سرعت و عجله از اتاق خارج شدیم...توی راهرو ها خلوت بود...کسی نبود و این یکمی مشکوک میزد...به دایره وسط رسیدیم...مسیر چندین راهروی دیگه...یکمی هول کرده بودم..از یک طرف فرصت برای سوار شاتل شدن فراهم بود...و از یک طرف باید میرفتم دنبال ماریا! مونده بودم چیکار کنم...کم کم نفس نفس زدم...اخمم بیشتر شده بود که یکدفعه حس کردم سونیک داره دستمو فشار میده...با تعجب به دستامون نگاه کردم...بعدم به خودش...انگار سعی داشت آرومم کنه...اخم کردم و سرمو تکون دادم...میریم دنبال ماریا! مسیری که به طرف اتاق کنترل میرفت دنبال کردیم و شروع به دویدن کردیم...توی راهرو چند تا سربازو دیدم...دست سونیکو ول کردم و فریاد کشان بهشون حمله کردم...
من:کیاسسس....اسپیررر!!
وقتی زدمشون به پشت سرم نگاه کردم...سونیک با تعجب و هیجان بهم نگاه میکرد...انگار که از مبارزه من خوشش اومده! یکدفعه چشمم به پشت سرش افتاد که سربازا میومدن...اخم کردم و فریاد زدم:
من: سونیکک!! بدوو!!
و شروع کردم به دویدن...صدای پاهاشو پشت سرم میشنیدم که یکهو سرعتشو بیشتر کرد و ازم جلو زد...دستاشو باز کرد انگار که بخواد بپره تو بغل یک نفر...فریادی زد و صدای نامفهومی از خودش درآورد. تعجب وار بهش زل زده بودم که دیدم سریع پرید تو بغل ماریا که از رو به رو میومد:
ماریا: خدای من!! بیدار شده!!!
ماریا توی آغوشش بلندش کرد...ایستادم و با تعجب و خوشحالی گفتم:
من: ماریا!
ماریا لبخندی زد بعدم با نگرانی گفت:
ماریا: خوشحالم میبینمتون! بجنبین! برین سوار شاتل بشین!
من: ولی آژیر...
ماریا: کار من بود شدو بجنبین!
سونیک رو زمین گذاشت و سه تایی خواستیم بریم که نگهبانا از رو به رومون اومدن:
ماریا: برگردین!! از راهروی پشت اتاق کنترل میریم!
سریع دنبالش دویدیم...پشت سرمو نگاه کردم...سونیک هنوز تعادل خوبی توی راه رفتن نداشت چه برسه به دویدن! اخم کرد و سرعتمو کم کردم..رفتم پشت سرش و دستشو گرفتم و کشیدمش جلو:
من: بیا سونیک! سریعتر!
داشتم سریع میدویدیم و با ماریا جلو میرفتیم...سربازا پشت سرمون فریاد میزدن:
-بگیریدشون!! نذاربن فرار کنن!!
با شنیدن صدای شلیک گلوله سرمونو خم کردیم...ماریا جیغ خفیفی کشید:
ماریا: دارن شلیک میکنن!
فریاد زدم:
من: سریعترر!!!
بالاخره به شاتل رسیدیم...سربازای نگهبان شاتل به سمتمون نشونه گرفتن...دست سونیکو ول کردم و با عصبانیت به سمتشون اسکیت کردم و همه اشونو از پا در آوردم...
من: راه بازه! بیاین!
ماریا سری تکون داد و همونطور که یک لحظه برگشت و پشت سرشو نگاه کرد سونیکو جلو کشید و به طرف شاتل دویدن. پشتمو به دیوار شیشه ای که پایین اومد و بسته شد کردم و مقصد شاتل رو به زمین تنظیم کردم...یکدفعه صدای داد سونیکو شنیدم...برگشتم و با صحنه رو به روم خشکم زد...دیوار شیشه ای بسته بود ولی ماریا اون طرفش بود...با تعجب و نگرانی رفتم جلو:
من: م-ماریا!!!؟؟ چیکار میکنی!؟؟ بیا اینورر!!
سرشو بالا آورد و لبخندی زد...نگاهی به اهرم در اتاقکی که شاتل توش بود کرد:
ماریا: شدو...
همونطور که اشکاش میریختن به طرف اهرم در رفت...یک لحظه عصبی رفتم جلو و به شیشه مشت زدم:
من: نهه!! چیکار میکنیی! بیا اینورر!!
دستشو روی اهرم گذاشت و به من نگاه کرد...اشکاش روی گونه اشو خیس کرده بودن...ولی همچنان اون لبخند گرمشو داشت:
ماریا: شدو...در اتاقک از اتاق کنترل قفل شده...فقط دستی میشه بازش کرد! تو و سونیک یک شانس برای زندگی دارین...من از اولم بیمار بودم...دوست داشتم همراهتون بیام ولی...
فریاد زدم و اشکام صورتمو خیس کردن:
من: نهههههه!!! خواهش میکنمم ماریااااا!!! این کارو نکنننن!! ما با هم میریم زمیننن!! خودت گفتیییی!!! نههههههههههههه!!!
سرشو تکون داد و دست دیگه اشو هم روی اهرم گذاشت...محکم به شیشه مشت میزدم و سعی میکردم بازش کنم ولی باز نمیشددد!! عوضییی باز شووو!! باز شوووو!!! نهه!! ماریااا!! این کارو نکنن!!! لطفاااا!! تو به من قول دادییی!! این کارو باهام نکننن!! خواهش میکنممم!!
من: ماریا لطفااااا!!!
آهی کشید و لبخند آرومی زد:
ماریا: قول بده شدو...از طرف من...زمینو بگرد...تمام چیزایی که میخواستیم تجربه کنیم رو تجربه کن...از مردم زمین محافظت کن...اجازه بده اونا به آرزوشون برسن...لطفا....مراقب برادرتم باش...خدانگهدار...شدوی خارپشت! ازت...ممنونم! *لبخند*
و اهرمو کشید...از ته گلوم فریاد زدم ولی در باز شد و شاتل به داخل فضا آزاد شد...آخرین صحنه ای که دیدم ورود نیرو های گان به داخل اتاق بود...و دیگه هیچی ندیدممم!! فریاد بلندی زدم و اسمشو صدا کردم:
من: ماریااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!
...
شاتل محکم تکون خورد و به طرف زمین سقوط کرد! خودمو به فرمونش رسوندم و محکم کشیدمش...سعی کردم بالا بکشمش ولی زیاد تاثیر گذار نبود...فریاد زدم و از نهایت قدرتم استفاده کردم...نههه!! باید فرود بیایمم!! نمیذارممم!! من باید برگردممم!!! من باید ازش محافظت کنممممم!!!! نهههه!!! اما یکهو شاتل با سطح سنگی برخورد کرد و چپه شد...محکم پرت شدم عقب و سرم به یک چیزی خورد و...
*تاریکی*
خب اینم قسمت اولش❄•^•
امیدوارم خوشتون اومده باشه ^^❄💎