True hero پارت 2

از زبان تیلز /:

آه پسر کل لباسام خاکی شده اما خوبیش اینه که سالمم ، اون خانم احتمالا از همه زور و بازوش استفاده نکرده بود ، معلوم نبود اگه با تمام قدرتش بهم مشت میزد چه بلایی سرم میومد.

یجورایی میشن گفت ضربه ای که اون خانم بهم وارد کرد در مقابل ضرباتی که تو بچگی خورده بودم ناچیز بود.

آه وقتی که به گذشتم فکر میکنم واقعا حالم بد میشه.

کل سالهای دبستان و راهنمایی و دبیرستان مورد آزار و اذیت‌ های همکلاسی هام قرار میگرفتم.

هرروز که منو میدیدن بهم حمله میکردن ، مسخرم میکردن ، تازه اینا فقط کوچکترین اتفاقاتی بود که برام افتاد .

یادم میاد که بعضیاشون با چاقو بهم حمله میکردن! ، با آجر و سنگ میزدن تو سرم ، دستم رو با چکش شکستن ، حتی یادم میاد یکی از بچه‌ها تو راهنمایی میخواست خفم کنه !

من :(( یجورایی فکر کردن بهش باعث میشه در اعماق وجودم یک چیزی احساس کنم اما درست نمی‌دونم چه حسیه....)).

توی همین فکرا بودم که یکدفعه نگام به جلو افتاد و دیدم که درست کنار مدرسم ، یعنی اینقدر غرق فکر کردن بودم که نفهمیدم کی رسیدم به اینجا ؟

خب اینا مهم نیست .

به سمت در مدرسه حرکت کردم و وارد حیاط مدرسه شدم ، همه‌ی دانش آموزان توی حیاط مدرسه جمع شده بودن و داشتن با هم حرف میزدن و درباره نمرات آزمون نهایی جر و بحث میکردن.

یکیشون گفت :(( متمعنا من کسیم که بیشترین نمره رو تو آزمون می‌گیره!)).

یکی دیگه گفت :(( هه فکر کردی! این منم که بیشترین نمره رو گرفتم و این منم که به اون دانشگاه میرم نه تو بزمجه!)).

یکی دیگه گفت :(( هردوتون خفه شین! شما در حد و اندازه من نیستین فکر کردین اینقدر لیاقت دارین که به اون دانشگاه برین ؟!)).

تصمیم گرفتم که دیگه به حرفاشون گوش ندم و راه خودم رو برم.

همین که جلوتر رفتم دیدم چندتا صندلی توی حیاط چیده شده بودن.

حدوداً ده ردیف بود و در هر ردیف بیش از بیستا صندلی بود ، پس حدود 200 صندلی چیده شده بود.

پس یعنی همه بچه ها یک صندلی گیرشون میاد و کسی قرار نیست رو زمین بشینه.

یکدفعه صدای زنگ مدرسه زده شد و صدای یک نفر رو از بلندگو شنیدیم.

.... :(( دانش آموزان جوان لطفاً به طور منظم به سمت صندلی ها برید و آروم باشید تا دقایقی دیگر جناب مدیر برای یک سری صحبت ها و اعلام نتایج آزمون پیش شما میایند لطفاً شکیبا باشید)).

همه‌ی دانش آموزا با شنیدن این حرف به سمت صندلی ها رفتن و هر کدوم روی یک صندلی نشستن ، منم رفتم و میخواستم روی یکی از صندلی ها بشینم که یکدفعه احساس کردم زیرم خالی شد و از پشت افتادم زمین!!!

من :(( آخ!)).

چه اتفاقی افتاد ؟!؟؟ به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که یک نفر صندلی منو برداشته و پاهاش رو گذاشته روش! نه تنها یک صندلی داره که روش بشینه بلکه صندلی منو برداشته و پاهاش رو گذاشته روش!

از روی زمین بلند شدم و خودم رو جمع و جور کردم ، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اون یارو و گفتم:(( هی!)).

اونم سرش رو برگردوند سمتم اولش همینجوری زل زد بهم اما بعد روش رو کرد اون طرف و چیزی نگفت ، انگار اصلاً صدای منو نشنید!

دوباره گفتم :(( هی! با تو دارم حرف میزنم!)).

دوباره سرش رو به سمتم چرخوند اما اینبار حرف زد و گفت:(( چته ؟ )).

منم اخم کردم و گفتم :(( میشه بگی چرا این کار رو کردی ؟)).

اون سرش رو خاروند و گفت:(( من ؟ چیکار کردم ؟ فقط یک صندلی رو برداشتم تا پاهام رو روش بزارم ، به هرحال هیچ کی از این صندلی استفاده نمی‌کنه)).

من :(( من میخواستم ازش استفاده کنم)).

اون :(( اوه جدی ؟ )).

من :(( ها )).

اون به پاهاش نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد اما بعد یکی از دستاش رو گذاشت روی پیشونیش و سرش رو تکون داد و تو همون حالت گفت :(( ببخشید اما من هرچی نگاه کردم تو رو ندیدم آخه..... حشره های کوچیک رو نمیشه با چشم غیرمسلح دید درسته ؟)).

اهوووو پس قضیه اینه!

من :(( پاتو بردار میخوام رو این صندلی بشینم)).

اون :(( یک حشره چه احتیاجی به صندلی داره ؟ یک حشره اصلأ چرا داره اینجا ول می‌چرخه ؟ یک حشره باید توی فاضلاب ها باشه و اونجا عین یک تیکه گه توی آت و آشغالا غلت بزنه و تا روزی که یک نفر زیر پاهاش لهش کنه باید زندگی بی‌ارزشش رو بگذرونه)).

بعد از روی صندلیش بلند شد و به سمتم اومد و گفت :(( خوب گوش بده ببین چی میگم حشره ، تو فقط یک تیکه گه متحرکی که حتی لیاقت داشتن یک صندلی هم نداره همین که دولت به حشره هایی مثل تو حق زندگی داده از سرتونم زیاده ! )).

یکدفعه یقه لباسم رو گرفت و صورتم رو نزدیک صورتش کرد و گفت :(( میدونی اگه من جای تو بودم که خدا رو شکر که نیستم ، دمم رو میزاشتم رو کولم و گورم رو از اینجا گم میکردم.....)).

بعد یقه لباسم رو محکم تر کشید و ادامه داد :(( واقعا حالم داره به هم می‌خوره از اینکه با کسی مثل تو 3 سال تموم تو یک دبیرستان درس خوندم ، روزی نشده که به این فکر نکنم که چه بلایی سرت بیارم! همیشه دلم میخواست اون چشمای باباقوریتو از کاسه در بیارم ، میخواستم زنده زنده پوستت رو بکنم و از زجر کشیدنت لذت ببرم اما حیف که نشد!)).

بعد یقم رو ول کرد و منو هل داد که باعث شد بیوفتم زمین ، همینجوری که رو زمین بودم اون یکی از پاهاش رو گذاشت روی پاهام که باعث شد درد شدیدی توی پام حس کنم یکدفعه اون به چشمام خیره شد و گفت :(( میدونی تنها راهی که موجود ناقصی مثل تو میتونه برای جامعه امروزی مفید باشه چیه ؟ )).

بعد صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت :(( اینه که فقط خودتو بکشی!!! )).

بعد پاش رو از روی پام برداشت.

درد شدیدی توی پام حس میکردم اما بعد از چند ثانیه دردش کمتر شد و منم به آرومی از روی زمین بلند شدم و به اطرافم خیره شدم ، بقیه دانش آموزا تا دیدن چه بلایی سرم اومده............خندیدن.....

دارن میخندن!

وقتی که فهمیدم اون نمی‌خواد بزاره روی صندلی بشینم سرم رو گرفتم پایین و به سمت دیوار مدرسه که پشت صندلی ها بود حرکت کردم چون اونجا کسی نبود.

بعضی از بچه ها به سمتم تف کردن و بعضی ها هم فحش بارونم کردن.

یکی گفت :(( برید کنار که کیسه زباله متحرک داره رد میشه!)).

یکی دیگه گفت:(( نگاش کن بدبخت چه کثیفه! حالم به هم خورد!)).

یکی دیگه گفت :(( ایییی نگاش کن چه بیریخته!)).

حتی بعضی ها سمتم آشغال ریختن و گفتن :(( بیا بخورش بدبخت تا به اون دیوار برسی از گشنگی مردی !)).

بعد از اینکه به دیوار رسیدم بهش تکیه دادم و هنوز سرم پایین بود.

بعد از چند ثانیه مدیر اومد و پشت میکروفن رفت و آماده سخنرانی شد ، همه ساکت شدن و توجهشون رو به مدیر دادن.

مدیر اول گلوش رو صاف کرد و بعد گفت :(( دانش آموزان عزیز ، حدوداً سه سال میشه شما تو این مدرسه بودین و خیلی ها حتی نمراتشون واقعاً دل انگیز بود و واقعا میگم باعث افتخار بود که مدیر مدرسه‌ای باشم که شما در آن تحصیل کردین)).

دانش آموزان شروع کردن به پچ پچ کردن با اینکه ازشون دور بودم اما صداشون رو به خوبی می‌شنیدم.

یکدفعه مدیر گفت :(( اگرچه......)).

دانش آموزان هم ساکت شدن و به حرفای مدیر گوش دادن.

مدیر :(( با اینکه دلم نمی‌خواد اینو بگم اما افراد زیادی هستند که لیاقت رفتن به بزرگترین و بهترین دانشگاه این کشور رو دارن منظورم همون دانشگاه معروف و فوق‌العاده یعنی*Elden university* هستش)).

مدیر داشت راجب دانشگاه الدن صحبت میکرد بزرگترین و معروفترین دانشگاه کشور که خیلی ها آرزوی رفتن به اونجا رو دارن ، البته نه برای تحصیل بلکه برای پیشرفت در زمینه قدرت ماورایی !

دانشگاه الدن دانشگاهیه که خیلی از افراد رویای رفتن به اونجا رو دارن ، اونجا یک نفر می‌تونه قدرت های ماورایی خودش رو تقویت کنه و با پشت کار و تلاش زیاد متمعنا می‌تونه تبدیل به یک *محافظ* بشه.

مدیر ادامه داد :(( اما خودتون هم میدونید که از هر مدرسه تنها یک نفر میتونه به این دانشگاه بره و در اونجا تحصیل کنه و این یعنی........)).

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :(( تنها یک نفر از شما میتونه به این دانشگاه بره!)).

تمامی دانش آموزان یهو فریاد کشیدن.

یکی گفت :(( چیییی؟؟!؟!)).

یکی دیگه گفت:(( مارو مسخره کردی !؟!؟)).

یکی دیگه گفت :(( چی داری میگی!!؟؟؟)).

یکدفعه مدیر فریاد زد :(( ساکککککت!!!)).

بعد همه ساکت شدن و دوباره به مدیر توجه کردن.

مدیر :(( برای اینکه نه وقت خودم نه وقت شما رو هدر بدم اسم اون دانش آموزی که تونسته در تمامی دروس نمره کامل رو بگیره و به اون دانشگاه راه پیدا کنه رو خدمتتون عرض میکنم!)).

نمی‌تونستم صورت بقیه رو ببینم چون سرم پایین بود اما می‌تونستم حدس بزنم که استرس دارن خب طبیعیه که داشته باشن کلی تلاش کردن و سه سال از عمرشون رو صرف این کردن تا به اون دانشگاه راه پیدا کنن.

مدیر کمی مکث کرد که باعث شد همه سکوت کنن و فقط صدای باد شنیده بشه.

مدیر:(( دانش آموز برتر و شماره یکی که به دانشگاه الدن میره کسی نیست جز........)).

سرم رو بالا آوردم.

مدیر :(( مایلز تیلز پراولر!!!)).

یکدفعه همه‌ی دانش آموزان به سمتم برگشتن و با تعجب بهم نگاه کردن و بعد از چند لحظه همشون فریاد کشیدن و شروع کردن به اعتراض کردن.

.... :(( چی ؟!؟!)).

.... :(( اون یارو؟؟)).

.... :(( اما اون یک ناقصه!!!)).

.... :(( نه نه این حقیقت نداره!)).

.... :(( اون که اصلاً قدرت ماورایی نداره! )).

.... :(( نه نه نه من کلی تلاش کردم آخه آخه چرا اوووون ؟!؟!!)).

بدون توجه به حرفاشون به سمت مدیر رفتم تا دعوتنامه دانشگاه رو ازش بگیرم ، هنوز هم دانش آموزا درحال اعتراض بودن.

بعضی ها گریه میکردن ، بعضی ها عصبانی بودن ، بعضی ها فحش میدادن ، اما من همینجوری داشتم.

یکدفعه اون پسره که چند دقیقه پیش صندلیم رو ازم گرفت اومد جلوم وایساد و با نهایت خشم فریاد زد :(( این.....این دیگه چه کوفتیه ؟! چرا تو انتخاب شدی ؟! من این همه جون کندم تا بتونم به اون دانشگاه برم! آخه چرا تو رو انتخاب کردن ؟ چیکار کردی نکنه تقلب کردی ؟؟؟ نکنه با مدیر دستت تو یک کاسست ؟؟؟ آخه اونم مثل تو یک ناقص......)).

قبل از اینکه حرفش رو ادامه بده با صدای جدی گفتم :(( خفه شو!)).

اونم با تعجب نگام کرد و منم ادامه دادم :(( تنها کاری که کردم این بود که بردم اونم با تلاش خودم پس....)).

یکدفعه سرم رو اوردم بالا و صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:(( از سر رام برو کنار حشره!!!)).

اونم چشماش تا ته باز شد و نتونست تعادلش رو حفظ کنه و افتاد زمین و همون‌طور که افتاده بود بهم نگاه کرد منم بدون توجه بهش به راهن ادامه دادم اما یکدفعه پام رو گذاشتم رو پای اون یارو و اون یارو هم بخاطر درد پاش رو محکم گرفت.

وقتی که به مدیر رسیدم باهاش دست دادم و اونم گفت :(( از بین تمامی دانش آموزان تو تنها کسی بودی که واقعاً از جون مایه گذاشتی و باعث افتخارمه که اینو بهت بدم)).

بعد دعوتنامه دانشگاه رو بهم داد و منم گفتم :(( ممنونم)).

مدیر هم لبخند زد.

بعد ادامه داد :(( تیلز گوش کن چی میگم....)).

به چشماش زل زدم و اون ادامه داد :(( جایی که تو داری میری جاییه که فقط بهترین و قویترین دانشجویان میتونن به اونجا راه پیدا کنن ، اونجا به شدت بزرگه و بهترین اساتید در اونجا به تو آموزش میدن من نگرانم اما متمعنم که هیچ اتفاقی برات نمی‌افته ، فقط......)).

من :(( فقط ؟)).

مدیر دستاش رو گذاشت رو شونه هام و گفت :(( تیلز خواهش میکنم وقتی به اونجا رفتی از همش استفاده کن باشه ؟)).

من :(( منظورتون اینه که....)).

مدیر :(( اره منظورم همونه ، لطفاً تیلز اگه می‌خوای بین اون همه آدم قدرتمند باشی تو هم باید از سلاح مخفیت استفاده کنی!)).

دعوتنامه رو از مدیر گرفتم و میخواستم برم اما قبل از اینکه برم گفتم :(( جناب مدیر میدونم که اونجا پر از دانشجویان قدرتمند و باهوشه ، اما.......)).

مدیر :(( اما ؟)).

من همون‌طور که پشتم به مدیر بود گفتم :(( برای اینکه از اون دانشگاه فارغ تحصیل بشم حتی نیازی ندارم که........از 5 درصدش استفاده کنم!!!!)).

یکدفعه چشمای مدیر تا ته باش شد اما بعد آهی کشید و گفت :(( مه اینطور پس.....برات آرزوی موفقیت میکنم)).

من :(( ممنونم.....مدیر )).

بعد با دعوتنامه ای که تو دستم بود از مدرسه خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم.

ادامه دارد.........

امیدوارم لذت برده باشید

لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید.

* بدی هر چقدر که کوچک باشه دوبرابرش به خودتون برمیگردد *

​​​​​​

برچسب ها: داستان , True hero
[ پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 23:46 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب