i just dont give fuck care  p2

زسپیو کمی مکث و جرعت کرد اون سوال رو برای بار پنجم از فرمانده بپرسه"قربان..اگه منم بتونم ببرم به خواسته منم توجه میکنید؟"

"تو میبازی"

دوباره همون جواب

"درسته..اما چی میشه اگر..."

با انگشتی که روی لب هاش نشست ساکت شد و با بهت نگاهش کرد

برگشت و با چشم های زمردیش نگاه سردی تحویلش داد

اما کمی بعد با پوزخندی که زد رنگ نگاهش تغییر کرد"اگه میخوای ببری باید وزنت رو بالا ببری و قدتم بلند تر بشه،درست مثل زکتور"

زکتور توجهی به اونا نمیکرد و با ولع غذا میخورد

فرمانده انگشتش رو از روی لب های زسیپو برداشت و با اخم کمی دوباره با گوجه های سالادش ور رفت

زسپور تو دلش گفت^نه ممنون من نمیخوام بلند تر بشم..همین الانم ده سانت ازتون بلند ترم...اما واقعا من واقعا نیازی به اضافه وزن ندارم شما دارید!^

واقعا حق داشت

فرمانده شاید کمی گند اخلاق بود اما به تیمش اهمیت میداد،ولی...چرا به خودش اهمیت نمیداد؟

زسپیو واقعا درباره فرماندشون کنجکاو بود اما از طرفی جرعتم نداشت فضولی کنه یا از کسی بپرسه

دوباره نگاهش کرد و دید با اخم به سالادش خیره شده

"مشکلی پیش اومده قربان؟"

"ما توی زون اِچ کیو همچین سبزیجاتی نداریم..حتی گوشت به سختی گیر میاد"

"شاید از شهر بعدی اوردنش"

"....."

ظرف غذاشو به سمتی فرستاد و گفت"پس بدون کمک دیگران حتی نمیتونیم مواد غذایی تهیه کنیم ها؟.."

همون لحظه صدای بلند اژیر اومد و همه سریع از جاشون پریدن

همون لحظه صدایی از بلند گو پخش شد"موقعیت قرمز..موقعیت قرمز...اشوب دیگری در مناطق مختلف برپا شده..تمام افسران برای انجام وظیفه اماده باشن.."

"زسیپو..زکتور..بریم!!"

بلند شد و کلاه سبز رنگش رو روی سرش گذاشت و شیشه ی تیره رنگی که به بالای کلاه وصل بود رو پایین برد و از سالان بیرون رفت و همه پشت سرش این کارو تکرار کردن و همراهش از سالن خارج شدن

زسپیو قبل از اینکه از سالن خارج بشه نگاهی به ظرف غذای فرمانده انداخت

"دوباره...هیچی نخورد..."

اهی کشید و از سالن خارج شد

.

.

.

.

.

همه به ترتیب سوار ماشین های نظامی ای که فقط اندازه 3 نفر ظرفیت داشت سوار میشدن و اسلحه هاشون رو پر میکردن

اولین ماشین جلوتر از همه حرکت میکرد

زسپیو رانندگی میکرد و فرمانده هم رو صندلی کنارش نشسته بود و با خونسردی اسلحش رو پر میکرد

زکتور عقب نشسته بود و به ترتیب اسلحه هارو پر میکرد

بدون اینکه به سمت زکتور بچرخه شروع کرد به حرف زدن

"گلوله اضافی؟"

"امادس"

"کلت صحرایی؟"

"امادس"

"تفنگ با گلوله هدایت شونده؟"

"امادس"

"تفنگای تک تیراندازها؟"

"سپردم دست زیلور و زیلیر تا بیارنشون!"

"توپک های انرژی؟"

"هاهاها امادن قربان،بفرمایید"

دستش رو به عقب برد و چندتا از اون توپک های ریز رو گرفت و داخل یکی از کیف های کوچیک کمربندش جاساز کرد

این توپک های انرژی حکم قوی ترین نارنجک هارو براشون داشت و از طرفی حملشون واقعا خطرناک بود!

هیچکس جز فرمانده حاضر به حمل و استفاده ازشون نبود

بارها زکتور و زسپیو بهش التماس کردن تا از اینااستفاده نکنه اما حرف گوش نمیده

طولی نکشید که به محلی که براشون مشخص شده بود رسیدن

زونیک کسی بود که همیشه گروه رو رهبری میکرد

از ماشین پیاده شد و جلوی مکان مورد نظر که یه شاپینگ مال تقریبا مخروبه به نظر میرسید

دستش به سمت ساعتش که دستش بود برد و روی صفحش رو با صدای تاپ مانندی لمس کرد و شروع کرد به صحبت کردن

"تمامی نیرو ها توجه کنین،ردی از موجودات جهش یافته دیده میشه..تک تیراندازها از جاشون تکون نمیخورن و بقیه افراد تله هارو اماده نگه میدارن..گروه BوCهمراه ما داخل میان و طعمه رو بیرون میارن..از الان به بعد همه از گوشی و شنود استفاده میکنن تا زیاد سروصدایی ایجاد نشه گروهBاز سمت شرق وارد میشه و گروهCاز بخش جنوب..مراقب باشید و اشتباهی نکین که اصلا قابل بخشش نیست!!"

و دستش رو برداشت و یک گوشی رو زیر کلاهش برد و به گوشش وصل کرد

یه کلت در اورد و همراه زکتور و زسپیو وارد شاپینگ مال شد

برق شاپینگ مال قطع شده بود و به نظر میومد تازه منفجر شده باشه

زسپیو درحالی که از عقب مراقب اطراف بود روبه فرماندشون گفت"قربان به نظر میرسه تو این طبقه خبری نباشه..."

هومی گفت و از حرکت ایستاد و نگاهی به اطراف کرد

همینجور چشم هاش اطراف رو میگذروند که ناگهان روی یک دکه ی خوراکی فروشی ایستاد

تابلوی خرابه ای کنارش بود که اسم دکه رو روش نوشته بودن..اون دو نفر متوجه نشدن اما ردی از غم وارد نگاه سیاهش شد

حالا متوجه شد چرا اینجا انقدر به نظرش اشنا میومد...

کمی مکث کرد و بعدش گفت:"زکتور برو طبقه ی بالا و با گروه Cهمراه شو...زسپیو برو طبقه ی دوم و یه نگاهی بنداز اگر گروه Bاونجا بود رهبری رو به عهده بگیر..منم اینجا رو میگردم"

زسپیو سریع مخالفت کرد"فرمانده زونیک تنهایی خطرناکه!!..ممکنه که..-"

"گفتم برید!!!!!"

لحن محکمش ساکتش کرد...

زکتور وقتی این وضعو دید به زور زسپیو رو دنبال خودشون کشوند

کمی که گذشت به ارومی به سمت اون تابلو رفت و نوشته ی روش رو سمت کرد

بهترین مزه های زون ورلد..

اسم مسخره ای بود

اما اون خاطره های زیادی با این دکه داشت..

همون لحظه صداهایی توی سرش پژواک شدن...

صدای خنده ی سه نفر..دو نفر دعوا میکردن و نفر سوم سعی میکرد با شوخی و خنده جداشون کنه..

سربه سر هم میذاشتن و باهم دیگه هات داگ و سیب زمینی چوبی میخوردن و گاهی بهم دیگه نوشابه میپاشیدن

اهی کشید و بلند شد..

نمیخواست..نمیخواست بیشتر از این به یاد بیاره..

تا خواست به سمتی بره و مشغول تحقیق بشه صدایی از پشت سرش شنید که باعث شد سریع برگرده

"خیلی وقته ندیدمت..زون کاپیه لعنتی!!"

"اسکروچ..."

خارپشت سبز رنگی درحالی که نیشخندی به لب داشت به سمتش اومد

با طعنه گفت"تجدید خاطرات میکنی؟!"

"به تو ربطی نداره"

اسلحش رو دراورد و به سمتش نشونه گرفت"پس این کار توعه.."

اسکروچ شونه ای بالا انداخت و گفت:"خودت چی فکر میکنی ...افسرنمونه؟"

"همپ...واقعا ادم مزخرفی هستی.."

"دلت تنگ شده؟!"

"...ها؟"

"دلت "براش" تنگ شده؟!"

....

قصد داشت به چی برسه؟

کمی مکث کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سمتش رفت

"کل این ساختمون محاصره شده..راه فراری نداری...بهتره بیخودی شرایط رو سخت نکنی"

"ایگو ایگو...دلم شکست زونیک...واقعا دلم شکست..اینطوری با رفیق قدیمیت رفتار میکنی؟!یعنی با اونم..-"

تیری که از چند سانتیش رد شد حرفش رو قطع کرد..

درسته بهش برخورد نکرد اما صورتش رو خراش داد

"...."

یک بار دیگه اسلحه رو اماده شلیک گذاشت "دفعه بعدی خطا نمیزنم"

اسکروچ برای چند لحظه به سردی نگاهش کرد و دوباره اون نیشخند مزخرفش رو تحویلش داد

"میدونی..خیلی دلش میخواست بدونه هنوزم اون حلقه رو نگه داشتی یا نه..."

این حرف باعث شد از حرکت به ایسته

چرا..چرا باید نگهش میداشت؟!

یهو به خودش اومد ودید اسکروچ دقیقا روبه روش ایستاده

"احمق..."

و مشت محکمی به صورتش کوبید به باعث شد کلاهش ترک بخوره و روی زمین بیوفته

اسلحش از دستش افتاد و کمی اونطرف تر افتاد

به خودش اومد و دید شیشه کلاهش شکسته و توی گونش فرو رفته

سریع بلند شد و به اطراف نگاه کرد

همون لحظه بازوی قدرتمندی دور گردنش رو گرفت و به گردنش فشار اورد و به سرفه انداختش

پوزخندی زد و گفت"میدونی..من حرف خاصی نزدم ولی انگار واقعا از لحاظ احساسی ضعیفی.."

"اوهو..اوهو.."

"اه..زونیک..میتونستیم همچنان دوستای هم بمونیم..اگه فقط مارو انتخاب میکردی..نظرت چیه ایندفعه رو مقاومت نکنی؟!"

کمی سرفه کرد و یهو پای چپش رو به پاش گیر داد و از پشت پهلو هاش رو گرفت و یهو بلندش کرد و انداختش زمین

همونجور که سرفه میکرد به سمت تفنگش رفت و فوری برداشتش و به پای چپ و پهلوش شلیک کرد که باعث شد فریادش بلند بشه

بعدش به همه اعلام کرد که به مکانی که خودش قرار داره بیان

کمی نفس نفس زد..

چیزی درست نبود..

حس خفگی داشت..احساس میکرد کل بدنش داره فشرده میشه..

گردنش رو لمس کرد و متوجه چیزی شد..

یک سرنگ کوچیک داخل گردنش قرار داشت

با هر بدبختی ای بود اون سرنگو در اورد و به سمتی پرتش کرد

همون صدای خنده های اسکروچ بلند شد

نگاه مواج و تارش رو بهش انداخت

"لعنت بهت.."

در اخرین لحظات احساس کرد که بدنش داره سقوط میکنه..

اما اون دردی احساس نکرد..به جاش یک اغوش گرم و قدیمی رو احساس کرد

به سختی سرش رو برگردون و اون چشم های ابی رنگ رو تشخیص داد

بعد از تشخیص فرد کنارش خیالش راحت شد و اجازه بسته شدن چشماش رو داد...

تاریکی-

در داشت..

سرش پر از صدا بود..

تمام بدنش درد میکرد..

به سختی چشم هاش رو باز کرد

اطرافش کاملا تار بود

صدای کوبیدن و صداهای قیژ مانند به گوش میرسید

"بیدار شدی؟"

کمی سرش رو برگردون و با روباه قد بلندی که روپوش سفید رنگی رو روی پیرهن سفیدش پوشیده بود مواجه شد

چشم های ابی رنگش نگاه سردی تحویلش دادن که معنی جالبی نداشت..

به سختی لب هاش رو از هم فاصله داد"مایِلز.."

روباهی که مایلز خطاب شد دستش رو روی دهنش گذاشت

"حرف نزن...هنوز سم توی بدنته...استراحت کن.."

و سرنگی رو از توی جیبش در اورد و به سرمی که بهش وصل بود تزریق کرد

"وقتی بهتر شدی حرفای زیادی داریم که بزنیم..."

طولی نکشید که دوباره چشم هاش سنگین شدن و بخواب عمیقی رفت..

پایان

انچه در قسمت بعد خواهید خواند

+به نظرت میتونم حرفتو باور کنم؟!

-واقعا میخواد ببینتت

+داری خودتو به دردسر میندازی

_یک هفته به صورت موقت زندانی میشی

[ چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:23 ] [ ꜱᴏɴɪᴀ ᴋᴀɪꜱᴇʀ ] [ ]
آخرین مطالب