......
"داستان از زبان امی"
اسکورج:《همگی فرار کنین!!》
با فریادش یهو به خودم اومدم... هنوز توی شوک بودم و میلرزیدم.. چرا توی همچین روز خوبی اینشکلی باید تموم میشد..
اسکورج خواست بیاد سمت من که یهو چیزی خورد به زمین و من از ترس چشمامو با گرفتن بازوم جلوی صورتم گرفتم... وقتی دستمو از جلوی صورتم برداشتم دیدم دوروبرم پر از دوده و هیچکسو نمیتونم ببینم.. فقط یه سری سایه میدیدم که از بالا پایین میپریدن و تو دود حرکت میکردن و مایع قرمز... سری تکون دادم و یهو ویندوزم بالا اومد... مایه قرمز؟!؟! یعنی اون الان خونه؟!؟!
میخواستم جیغ بزنم ولی اونا فوری داشتن سمت من میومدن... الان باید چیکار کنم؟! فرار کنم یا... بمونم..؟!
درنهایت سعی کردم بدون حرکت بایستم و اونا به سرعت از کنارم رد میشدن.. ای خدا.. مگه چقدرن؟!؟!
با یکیشون چشم تو چشم شدم و لحظه ای حس کردم زمان وایستاد... چشمای زمردیش داشت بهم نگاه میکرد ولی در یک چشم بهم زدن ازم دور شد... حس عجیبی توی نگاهش داشت... انگار داشت از ترسم لذت میبرد
اول خشکم زده بود ولی بعد یه سیلی زدم تو صورتم و جدی شدم... فکر کردن من ترسوام؟! مگه خوابشو ببینن! الان بهتون نشون میدم خراب کردن رویاهای پدرم یعنی چی!!
گوشه ای از لباسمو گرفتم و تند تند دنبالشون راه افتادم ولی نمیتونستم بهشون برسم از بس سریع بودن
امی:《لعنت بهتون... مگه*نفس نفس زدن* مگه صبحونه.. چی خوردین!》
روی زانو هام خم شدم و نفس نفس زدم... ای تو روح جد و ابادتون! سرمو اوردم بالا و دیدم یه دم تمساح مانند سبز از پشت بوته ها معلومه که یه لباس چسبناک مخصوص ماموریت دورشه لبخند پیروزمندانه ای زدم.. گیرتون انداختم احمقا:>
یکی از کفشای پاشنه بلندمو دراوردم و اروم اروم رفتم پشت بوته ها و سعی کردم به صداشون گوش بدم
؟؟؟؟؟؟:《اینم شانس ما! هیچی دستگیرمون نشد!》
؟؟؟؟؟:《من گشنمه!》
؟؟؟؟؟:《مهم نیست... باید برگردیم پایگاه》
یهو از پشتشون دراومدن و محکم با پاشنه کفشم زدم تو سر هرسه تاشون و فریاد زدم:《اوی نمک نشناسای بدبخت!! به حسابتون میرسم!!!》
یکیشون که کوچیکتر از همه بود پرواز کرد:《بچه ها اون مارو دید!》
امی:《نه پس کورم نمیبینم اون دم ور قلمبیده رو!》
اونی که از همه قد بلند تر بود دستشو روی قلبش گذاشت و دمشو نوازش کرد:《تقاص حرف زدن به دم نازنینمو پس میدی دختربچه!!!》
امی:《بیا ببینم چند مرده حلاجی!!!》
خواستم پاشنه کفشو بزنم تو سرش ولی یهو درد عحیبی حس کردم و چشمام سیاهی رفت.. و بعدش همه جا تاریک شد...
"داستان از زبان سیلور"
توی راهرو قدم میزدم و دنبال بلیز میگشتم... باید بفهمم حالش خوبه یا نه
به پشت بوم رسیدم ودیدم بلیز روی لبه پشت بوم نشسته و به دستای خونیش نگاه میکنه.. میتونستم حسشو درک کنم... اهی کشیدم و رفتم سمتش:《بلیز...؟》
یهو سرشو سمت من چرخوند و بهم خیره شدیم... چشمای طلاییش میدرخشید و موهای بنفشش توی هوا تکون میخورد. لبخندی زدم و کنارش نشستم و گفتم:《بهتری؟》
بلیز لبخندی زد و گفت:《من خوبم... فقط...》
سرمو کج کردم و بهش خیره شدم.. اون با صدای غمگینی پرسید:《باورم نمیشه که.. قاتل خانوادمونو کشتیم... حس میکنم هنوز توی همون روز گیر کردم》
لبخندی زدم و دستشو گرفتم... خب.. اون صحنه چیزی نبود که از ذهنمون بیرون بره
"فلش بک"
سیلور:《هی! ولشون کن!!》
دست بلیزو گرفته بودم و سمت خانوادمون توی دود رفتیم... خوشبختانه با قدرت بلیز میتونستیم مسیرمونو پیدا کنیم. به سرعت با بلیز روی سن رفتیم ولی با خوردن پام روی چیزی واستادم.. نه.. نه نه نه نه نه!!!
بلیز:《س..سیلور؟》
سرمو اوردم پایین و به خون زیر پام خیره شدم و چیزی نگفتم.. اشک از گوشه چشمام سرازیر میشد... بلیز تا خونو دید به جلو نگاه کرد و جیغ کشید... اونا... اونا جسد خانوادمونو بیجون روی سن رها کردن تا توی خون خودشون غلت بخورن
با صدای شخصی به خودمون اومدیم و با ترس بهش نگاه کردیم:《عاا~ چه بچه کوچولوهای بیچاره ای!》
من اخمی کردم و با قدرتم از خانوادمون دوشون کردم و بلیز دورمون اتیش روشن کرد که کسی بهمون اسیبی نرسونه.. ولی یکی از اون مردا که موهاش صورتی بود با لبخند ترسناکی به ما نگاه میکرد:《به هر قیمتی بگیرینشون... من اون بچه هارو زنده میخوام》
"پایان فلش بک"
دست بلیزو گرفتم و سری تکون دادم:《اون حقش بود... منشی اون پست فطرت خانوادمونو کشت... روح پدر مادرمون الان توی ارامشه》
بلیزم لبخندی زد و لپمو بوسید:《ممنونم بابت دلداری سیلور》
با تعجب بهش نگاه کرده بودم و گوشام و لپام سرخ شده بودن.. خنده ضایع و خجالت زده ای کردم و گفتم:《خواهش میکنم وظیفت بو.. چیز وظیفه ماما.. چیزه خدایا وظیم بودTT》
اون ابروشو بالا انداخت و منم نیشخندی زدم. گند زدی سیلور اونم چه گندیTT
خواست چیزی بپرسه ولی یهو با صدای فریاد شدو هردوتامون ترسیدیم:《شما کله پوکا چه غلطی کردین؟!؟!》
"داستان از زبان امی"
بخاطر چشمبندی که بهم زدن نمیتونستم اطرافمو ببینم و پیچیده بودن طنتبو دور دستام حس میکردم.. ای تف تو این شانس! چطوری به مهارتای نینجاییم غلبه کردن!(نویسنده:امی با اعتگاد به سقف بل) سعی کردم تکون بخورم و خودمو باز کنم که با صدای داد زدن یه نفر صد متر جهیدم هوا افتادم زمین:《شما کله پوکا چه غلطی کردین؟!؟!》
یا جد چاو این دیگه کیه! اون یاروئه شروع به صحبت کردو من سعی کردم به حرفاشون گوش بدم
؟؟؟؟؟؟:《دختره دیدمون! نمیتونستیم بزاریم جایی درز بده!》
؟؟؟:《و اوردینش اینجا اره؟!》
؟؟:《اگه کسی تعقیبتون میکرد چی عسلم؟!》
؟؟؟؟؟:《اون دختر برامون دروسره! چطوره بکشیمش!》
با حرفش دهنم باز موند، اینا دیوونن! بهو داد زدم:《اهای! مگه من سوسکم میخواین منو بکشین؟!؟! جرعت دارین خودتون باهام روبهرو بشین با یه حرکت ناکارتون میکنم!!!!》
یهو همه ساکت شدن و چیزی نگفتن.. هه! ترسو ها... پوزخندی زدم و دوباره داد زدم:《چیه؟ میترسین با پای بسته بزنمتون؟!》
بازم صدایی نیومد.. بعد چند دقیقه در باز شد و صدای قدمای شخصی توی سلول اکو شد.. صدای کشیده شدن چیزی پشت سرش اومد که یکم منو ترسوند و باعث شد یکم عقب برم... مثل اینکه یکم زیاده روی کردمTT
اون فرد پوزخند صداداری زد و گفت:《نترس بلادی پرینسس... صدای صندلیه!》
با این حرفش یهو سرمو اوردم بالا... اون صدا... اون همون پسریه که توی اون منطقه ناشناس دیدم!
صدای قمدای اون شخص توی ۵ قدمیم قطع شد:《در هر حال نباید مهمون رو زیاد اذیت کرد، نه؟》
با تعجب پرسیدم:《ت...ت..تو؟!》
پوزخندی زد و درحالی که روی صندلی نشست گفت:《اوه، پس هنوز منو یادته؟》
خندید و ادامه داد:《عجیب نیست که بجای مهمونی چای خوریت توی مخفیگاه من باشی؟》
اخمی کردم و با جدیت گفتم:《تو جشن پدرمو خراب کردی!》
؟؟؟؟؟:《عاعاعا! من فقط هیجان انگیز ترش کردم... خیلی کسل کننده بود!》
اخمم با صحبتاش بیشتر میشد و اون همینطوری ادامه میداد:《پروژه های مهمی که میخواد باهاش تغییر ایجاد کنه.. ولی هدف ساختن پل موفقیتش با خون افراد بیگناهه.. چه بی شرما-》
امی:《داری دروغ میگی!!》
پریدم وسط حرفش و با جدیت فریاد زدم. اون ساکت شده بود انگار که منتظر بود ادامه حرفمو بزنم با جدیت ادامه دادم:《پدر من تمام این سالا با شرافت کار کرده! نه مثل شماها که با خلاف زندگیتونو میچرخونین! اون هرگز ازارش به کسی نرسیده و نمیرسه!》
چند دقیقه بینمون سکوت بود... ولی بعد خنده هیستریکانه ای کرد و گفت:《عجب... پس هنوز خبر نداری با کی زندگی میکردی!》
از حرفش تعجب کردم.. معلومه به پدرم اعتماد کامل دارم ولی... اون طوری با قاطعیت حرف میزنه انگار که... نه! امی، خودتو جع و جور کن! مصلما داره دروغ میگه!
تو همین افکار بودم که بعد با دستش چونمو به ارومی اورد بالا... دستش یه سرمای عجیبی داشت ولی طوری جنتلمنانه نگهش داشته بود که گرمای خاصی رو میداد... اروم کنار گوشم زمزمه کرد:《خب پرنسس خونین... نظرت چیه باهم حقیقتو بفهمیم، هوم؟》
اخم ابروم باز شده بود و سرم روبهروش بود.. اون با همون احن مرموزش ادامه داد:《تو برای من جاسوسی کن... گوش و چشمم توی اون خونه باش و کارای پدر عزیزتو زیر نظر بگیر... اینطوری حقیقتو هم تو میفهمی هم من!》
امی:《و اگه نکنم؟!》
ابرو بالا انداختم و بهش خیره شدم.. اون پوزخند صداداری زد و با لحن مرموز و ترسناکی گفت:《دو حالت بیشتر نداره بلادی پرینسس... یا باهام همکاری میکنی یا پدرت بهای کاراشو پس میده》
بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم... قلبم تند تند میزد طوری که هر لحظه ممکن بود از سینم بزنه بیرون
امی:《ل...لطفا.. بلایی سرش نیار!》
؟؟؟؟؟:《پس این یعنی قبول میکنی؟》
سرمو تند تند تکون دادم.. نمیتونستم بزارم پدرم بمیره.. با صدای لرزانی گفتم:《اره.. ه..هرکاری بگی میکنم ف..فقط بهش اسیبی نزن!》
دستشو به ارومی از زیر چونم برداشت و با لحن مرموزی گفت:《قبوله بلادی پرینسس... خوشحالم که یه معامله منصفانه داشتیم~》
بعد صدای عقب رفتن صندلی و بلند شدنش اومد:《فردا جاسوسمونو ملاقات میکنی.. اون شرایط کار کردنو برات توضیح میده》
تمام شد
خب بنظرتون جاسوس سونیک چه کسیه؟ مشتاقم حدسیاتتونو بشنوم
پست بعدی:فکت های داستانا
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنین💌
روزتون بخیر🍨