از زبان نویسنده /:
خورشید طلوع کرده بود ، آسمان به رنگ آبی در آمد و مرغان دریایی درحال پرواز بودند.
دیگه وقتش رسیده بود تا قهرمانان ما به سوی مقصدشان حرکت کنند
از زبان سونیک /:
خمیازه ای کشیدم و به طرف بشکه آب رفتم کمی از آب رو با دوتا دستام برداشتم و به صورتم زدم.
من :(( اخییش حالم جا اومد)).
بعد به سمت کابین بقیه خدمه رفتم اول از همه خدای خشم و بی اعصاب.
رفتم سمت کابینش و جلوش ایستادم میخواستم در بزنم اما با خودم گفتم کمی کرم بریزم حال کنم.
در رو آروم باز کردم و وارد شدم ، دیدم رو تخت آروم گرفته خوابیده....
من :(( حالا وقتشه))).
تا جایی که میتونستم بلند داد زدم :(( شدددددددددددد!!!!!!!!!)).
اونم تا صدای منو شنید پرید هوا و سرش خورد به سقف بعد با صورت سقوط کرد رو زمین و بخاطر درد به خودش وول میخورد.
من :(( صبحت بخیر نایب کاپیتان عزیز بلند شو که کلی کار و کلی نقشه داریم که باید بکشیم....پس سر میز غذا خوری میبینمت 😁)).
بعد از اونجا رفتم اما صداش رو میشنیدم که میگفت :(( میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت میکشمت!!!)).
منم جوابش رو دادم :(( شرمنده ولی من جاودانم داداش ( به شوخی) 😂)).
خب حالا نوبت میرسه به دوتا اسکل خودمون.
رفتم سمت کابین سیلور و در رو باز کردم دیدم رو تخت خوابیده پس دست به کار شدم.
رفتم سمت تختش و کنارش ایستادم صورتم رو نزدیک صورتش کردم ، اونم داشت کم کم بیدار میشد.
همینکه چشماش به من افتاد چشماش تا آخر باز شد منم لبخند چندشی زدم و گفتم :(( صبح بخیر جیگرم! 😁)).
سیلورم بعد از دیدن این صحنه فریاد زد :(( اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)).
منم خندیدم و گفتم:(( هاهاهاهاها داره سکته میکنه هاهاهاهاها)).
سیلور :(( ااااااااااااااااااااااااا)).
من:(( هاهاهاهاها وای واقعاً خیلی خوب بود هه هه هه هیییی 😄)).
سیلور:(( اااااااااااااااااااااااا)).
من :(( سیلور....)).
سیلور :(( اااااااااااااااااااا)).
من :(( سیلور ، بسه دیگه)).
سیلور :(( اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)).
من:(( سیلور! منم دیوانه!))
سیلور:(( اااااااااااااااااا)).
منم که دیگه کفرم در اومده بود یک سیلی محکم بهش زدم و گفتم:(( سیلور! دیوانه چشمای کورت رو باز کن این منم ! سونیک! کاپیتان)).
سیلور هم که انگاری آروم شده بود و آب دهنش رو قورت داد و گفت :(( ک... کاپیتان.....تویی ؟؟؟)).
من :(( آره منم !)).
سیلورم لبخند زد و گفت :(( ها تویی.....)).
منم خندیدم و گفتم:(( آره منم.....)).
سیلور:(( خب پس ااااااااااااااااااااااا)).
منم پشمام ریخت و خیلی سریع از کابینش خارج شدم و در رو محکم بستم.
زیر لب گفتم :(( این دیگه کیه ؟ 😳)).
بعد رفتم سمت کابین ناکلز امیدوارم این یکی مثل اون یکی نشه.
رفتم داخل و دیدم رو تخت خوابیده رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم رو سرش و نوازشش کردم اونم که انگار خوشش اومده بود زیر لب یچیزی زمزمه میکرد.
گوشم رو به دهنش نزدیک کردم و شنیدم که میگفت :(( مممممممم اوه آره! میخوامت جوجو! )).
بعد همونطور که خواب بود یکی از دستاش رو بالا اورد و انداخت دور کمرم.
منم که دیگه پشمی واسم نمونده بود عین بز فقط نگاه کردم ، فکر نمیکردم از این بدتر بشه که یکدفعه دستش رفت پایین تر و باسنم رو لمس کرد !!!
منم میخواستم بلند شم و از اونجا برم قبل از اینکه کار به جاهای باریک تر کشیده بشه اما یکدفعه یکی از انگشتاش جایی رفت که نباید میرفت!!!!!!
منم طاقت نیاوردم و داد زدم :(( ااااااااااخخخخخ)).
ناکلز هم تا صدای منو شنید بیدار شد و تا منو دید اونم داد زد :(( اااااااااااااااااااااا)).
بعد هم به دستش نگاه کرد و وقتی دید دستش کجاست فریادش بلند تر شد .
منم که فریادش رو شنیدم داد زدم.
من و ناکلز :(( اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)).
بعد هم دستش رو از رو باسنم برداشتم و از کابینش رفتم بیرون و در رو خیلی محکم بستم و قبل از اینکه از اونجا برم داد زدم :(( اتفاقی که اینجا افتاد همینجا چال میشه ناکلز!!!)).
بعد هم از اونجا رفتم تصمیم گرفتم ایندفعه برم سراغ دخترا.
به سمت کابین رژ حرکت کردم اما قبل از اینکه در رو باز کنم یک صدایی از داخل شنیدم:(( به نظر شما کدوم یکی ؟)).
وایسا ! این صدای کریمه ؟
بعد هم چندتا صدای دیگه شنیدم :(( سیاهه ، سفیده )).
اینا صدای رژ و بلیزه ؟ یعنی اینا بیدارن ؟
واقعاً که پسرا تا الان خواب بودن اونوقت دخترا اینقدر سخت کوش و سرحالن یکمی باید از اینا یاد بگیرن!
با خودم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که یکدفعه یک فکری زد به سرم!
یکدفعه محکم در رو باز کردم و داد زدم :(( صبح بخیر!!!)).
اما همین که چشمم به دخترا افتاد میخواستم آب بشم برم تو زمین
دخترا همشون لخت بودن و بجز شورت چیز دیگه ای نپوشیده بودن!!!!
اونا هم تا چشمشون به من افتاد هنگ کردن.
چند لحظه همینطوری گذشت تا اینکه همشون فریاد زدن :(( نهههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!)).
منم تا صداشون رو شنیدم کاملاً سرخ شدم و با تمام توان از اونجا خارج شدم و در رو محکم بستم و نفس نفس زدم ، صداشون رو میشنیدم که داشتم داد میزدم :(( کاپیتان! چرا بدون در زدن اومدید تو ؟! مرتیکه هیز!)).
منم یک مشت محکم زدم تو سرم و با خودم گفتم :(( خدا لعنتت کنه سونیک این چه کاری بود کردی ؟!!!!))
بعد هم به سرعت از اونجا رفتم.
تصمیم گرفتم برم به تیکال و پرنسس یه سری بزنم.
رفتم سمت کابین تیکال اما اینبار بر خلاف دفعه های قبل در زدم و صدای تیکال رو شنیدم که گفت :(( بفرمایید)).
منم رفتم داخل و دیدم تیکال کنار تخت پیش پرنسس نشسته بود و تا منو دید بهم نگاه کرد و گفت :(( کاپیتان چیزی شده ؟)).
من :(( چیزی نیست تیکال ، فقط اومد ببینم حال پرنسسمون چطوره ؟)).
تیکال هم به امی نگاه کرد و گفت :(( حالش نسبت به دیشب بهتره اما هنوز باید کمی استراحت کنه تا کاملاً خوب بشه)).
منم به چهرش نگاه کردم ، به نظر واقعاً بهتر میاد.
نفس عمیق کشیدم و گفتم:(( خیله خب به مراقبت ازش ادامه بده )).
تیکال :(( چ..چشم)).
بعد هم از کابین تیکال خارج شدم اما قبل یکبار دیگه به پرنسس نگاه کردم. امیدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه!
چند دقیقه بعد /:
خب فقط یکی دیگه مونده که بهش سر بزنم اونم رفیق شفیق خودمه.
رفتم سمت کابین تیلز و مثل دفعه های قبل بجای اینکه در بزنم در رو باز کردم و با کمال تعجب دیدم که رو تختش نیست !!!
چی ؟ یعنی چی ؟ کجاست ؟
به اطراف نگاه کردم و دیدم که تیلز درست جلوی پنجره کابینش ایستاده و بدون حرکت فقط داره بیرون رو نگاه میکنه.
اولش کمی تعجب کردم اما بعد گفتم :(( تیلز ؟)).
اما جوابی نداد .
رفتم سمتش و گفتم :(( تیلز ؟)).
بازم جوابی نداد!!!
دیگه طاقت نیاوردم و دستم رو گذاشتم رو شونش و گفتم :(( تیلز صدام رو میشنوی ؟!)).
یکدفعه تیلز برگشت و با نگاهی ترسناک نگام کرد!!!
منم ترسیدم و دستم رو از رو شونش برداشتم و کمی عقب رفتم.
چند لحظه همونطور گذشت.
یکدفعه تیلز صورتش دوباره آروم شد و گفت:(( ک... کاپیتان ببخشید....م...من فقط......)).
من :(( ؟)).
تیلز :(( من..... آه.....میرم یکم هوا بخورم)).
بعد از کابین رفت بیرون
من :(( این چش بود ؟)).
چند دقیقه بعد /:
حالا که همه روی عرشه کشتی بودن منم خندیدم و گفتم :(( افراد.....)).
اونا هم به من نگاه کردن.
ادامه دادم :(( هیچ به سوی برزیل! )).
بعد هم بادبان ها رو برافراشتیم و به سوی مقصد حرکت کردیم.
ادامه دارد.........
لطفاً نظر بدید.