( داستان از زبان سیلور )
؟؟؟ : سیلور ! بیا دنبالم ! خیلی کندی !
من : باشه باشه ، اومدم دیگه !
؟؟؟ : به عنوان گرک خیلی کندی ! اگه من گرگ بودم زود می گرفتمت !
من : پس ببخشید خیلی کندم ! نه اینکه تو خیلی سریعی ! اصلاً بازی گرگم به هوا رو از تو الگو گرفتن از بس سریعی !
؟؟؟ : .....
من : چی شد ؟
ناگهان همه جا سیاه شد . چشمام رو بستم و باز کردم .
بلیز : بیداری ؟
من : آهه .... من کجام ؟
به دیوار نگاه کردم و سعی کردم آنالیز کنم که کجا هستم . چرا ویندوزم بالا نمیاد 🥲 از دست این زندگی 🥲 آروم به دور و برم نگاه کردم . چقدر آشناست .... منو رو یادِ .... آه! یک چیزی داره خفم می کنه !
؟؟؟ : داداشششششش!
من : گاتهیسا- .....
گاتهیسا : اگه بلیز نبود تو برای بار ۸۴۸۳۳۸۹۲ مرده بودی ! چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی ؟
من : وات ؟ قضیه چیه ؟
گاتهیسا : بلیز همه چیز رو بهم گفته ! چرا اون بی ریخت ( شدو 😂 ) همش تو رو می زنه ؟ تو هم بزنش !
من : والا من فعلا موندم تو خواهر بزرگ ترمی یا بلیز 😐 ( یس ، سیلوی ما اینجا خواهر بزرگتر داره 😀 )

( معرفی حضورتون هستن ایشون دیگه ؟ حالا داستانش با اینفینیت و .... رو ندید بگیرید 😀🔪 )
گاتهیسا : حرف نباشهههههه! بگو چشم ! بگو دفعه بعد می زنم اون جوجه رو پر پر می کنم ! بگو کاری می کنم که به جا حرف زدن صدا بز بده ! بزززززز ! ( شدو رو تصور کنید بهتون میگه معععع 😂 نکته اینجاست که بیاکو هم بزئه 😂 )
من : به اعصابت عدد پی باش خواهر 😐
گاتهیسا : بچه ی ....
قوررررر ......
وات د هل ؟ معده گرام به من خیانت کرد ! نمی تونستی دو دقیقه خودت رو نگه داری تا بعد بریم سراغ یخچال و مقداری خرت و پرت بدزدیم ؟
بیاکو : گسنمه ( اشتباه تایپی نیست 😂 گُسنَشه 😂 )
کریستا : منم گسنمه .....
آلیس : مامان قربون تو و بیاکو جون بره ، الان بابا میره از سوپری یک چی می خره 😀
اینفینیت : * با قدم های آرام ولی استوار به جلو حرکت می کند و در یخچال خونه سیلور اینا را باز می کند و چهار عدد سیب برمیدارد و به زن و بچه ها میدهد و سیب چهارم را در حالی که خودش را به کاناپه پرت می کند می خورد *
گاتهیسا : از اقامت خود در هتل صد ستاره لذت می برید مستر بلک ؟ ( وقتی امتحان زبان میدی و یک کلمه اش به طور عجیبی عجیب نیست 😂 )
اینفینیت : هممم .... کاناپتون خیلی سفته ....اتاقا خیلی کمن .... پیشخدمت هم که به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره .
گاتهیسا : به کی گفتی پیشخدمت ؟
اینفینیت : به دیوار 😐 از پیشخدمت هم کمتری 😐 بیشتر شبیه کسایی هستی که - ....
آلیس : بچه اینجاست !
کریستا و بیاکو : ما رو هم آدم حساب کن !
اینفینیت : روبی من که بزرگ شده .... اون بچه ای که اینجاست که اصلاً به شخص خاصی هم اشاره ندارم باید بره یک جای دیگه وقتی « من » حرف می زنم !
بیاکو : من بچه نیستم !
اینفینیت : * در حال در آوردن صدای بیاکو که به طرز عجیبی خیلی موفقه 😂 * منم احمق نیستم !
بیاکو : ماماااااان !
کریستا : بابا اذیت نکن دیگه !
من : بیاین جدی باشیم ! چی بخوریم ؟
اینفینیت : ما- ....
من : سیب غذا نیست !
گاتهیسا : و منم قرار نیست غذا درست کنم .
اینفینیت : خوب شد یادآوری کردی ! پیشخدمت غذا رو درست می کنه !
من : میشه انقدر خواهرم رو اذیت نکنی ؟
اینفینیت : اگه خودش بخواد می تونه از خودش دفاع کنه !
من : بیخیال .... جدی چی بخوریم ؟
بلیز : من غذا رو درست می کنم !
همه به جز اینفینیت : عالیه !
اینفینیت : قراره زهرمار بخوریم اگه تو غذا بپزی .... ( این یک هدکنونه که بلیز تو آشپزی خوب نیست 😂 یعنی .... چطور بگم ..... آشپز خونه رو به فنا میده 😂 یعنی می سوزونه همه چی رو 😂 )
بلیز : من که آشپزیم رو می کنم چه بخوای چه نخوای ! اگه می خوای برا خودت آشپزی کن !
اینفینیت : تقسیم بندی ! تو دسر درست می کنی و من غذا ! شنیده ام که رابطه خوبی با اجاق گاز نداری .... من آشپزیم بهتره ! ( و اینم یک هدکنونه که اینفینیت آشپزیش خوبه 😂 خوب که نه ، عالییییی 😂 )
بلیز : کدوم خری اینو گفته ؟
اینفینیت : بلوبری دوست داشتنیت ~
بلیز : سونیک ! امیدوارم بمیری !
( بریم طرف سونیک اینا ! داستان از زبان امی )
همه بیدار شدن .... همه همه که نه .... همه به جز مانا . مانا چرا بیدار نمیشی ؟ خیلی عجیبه .... مانا بهش آسیبی وارد نشده ولی مدت زیادی هست که به هوش نیومده .... نضبش خیلی میزنه و انگار بین مرگ و زندگیه .... صورتش هم .... بی روحه .... انگار سالهاست که توی خواب عمیقی فرو رفته .... صدای باز شدن در اتاق میاد .
ماریا ( آیس پک خودمون 😀 اون یکی ماریا با شدو تو یک بعد دیگه است ) : دوستتون بیدار نشده ؟
من : نه ....
کیریم : من برگشتم !
من : کیریم ؟ کجا بودی ؟
ماریا :اونو پیدا کردی ؟
کیریم : بله !
من : قضیه چیه ؟
ماریا : خب ، کیریم رو فرستادیم که یک چیزی که یکی از دوستاتون گم کرده بودن رو اگه تونست پیدا کنه . من و بقیه نتونستیم بریم برای مشکلاتی که پیش اومده و تو هم که پیش دوستت بودی ، نمی تونستیم بزاری بری ...
من : وسیله گم شده ؟ مشکلات ؟
ماریا : اون چیزه ... زبرجد انحراف ؟ آره ... انگار یکی از دوستاتون گمش کرده بود و الان .... تقریباً همین که زنده ایم باید خدا رو شکر کنیم ....
من :. مگه قرار بود بمیریم ؟ 😐
ماریا : نفهمیدی - ....
استارلاین : * داد می زند * اون کجااااااست ؟
سونیک : مکنزی کجاست ؟ هر هر هر 😂 ( یادتونه تبلیغش رو ؟ 😂 )
سریع از کیریم زبرجد انحراف رو گرفتم . یک فکر سمی به ذهنم رسید . زبرجد انحراف رو طرف استارلاین گرفتم .
من : به من تعظیم کن !
همه با تعجب نگام کردن .
استارلاین : بله سرور- .... * سرش رو تموم میده و زبرجد انحراف رو ازم می گیره * فکر کردی می تونی من رو هیپنوتیزم کنی ؟
من : آره 😐
استارلاین : 😐
سریع رفتم طرف پنجره رو باز کردم .
استارلاین : داری مثلاً چیکار می کنی ؟
من : دارم بوی دماغی که بخاطر گم شدن سنگ مورد علاقه اش سوخته رو از بین می برم 😀
بوم ! صدای انفجار اومد . در منفجر شده ؟ یکی از درون غبار ها اومد جلو . مانا ؟