داستان از زبان ؟؟؟:
بالای صخره ایستاده بودم...تقریبا نزدیکای غروب بود...طبق معمول توی فکر بودم...پایین صخره یک دره بود که نسبتا هم عمیق بود. به غروب خیره شدم و دست به سینه شدم...تمام اون خاطرات دوباره از سرم عبور میکرد...توی حال و هوای خودم بودم که اون فیکر آبی مثل خروس بی محل دوباره سر و کله اش پیدا شد. پایین توی دره با سرعت می دوید و از جلوم رد شد. عصبانی شدم و اخم کردم. توی دره پایین پریدم و دنبالش با سرعت اسکیت کردم...همینطور می رفت که بهش نزدیک شدم و تقریبا بهش رسیده بودم:
سونیک: اوه واو! ببین کی اینجاست! سایه خارپشت! چی شده یادی از ما کردی؟
عصبی خودمو باهاش هم تراز کردم و همینطور که می رفتیم گفتم:
من: (جدی) پاتو از گلیمت درازتر کردی! وارد محدوده من شدی! برو بیرون!
اخمی کرد و با لبخند یک پیچ و تابی توی دویدنش ایجاد کرد:
سونیک: بیخیال شدز! محدوده تو؟ از کی تا حالا تو محدوده داری که من خبر نداشتم؟؟
با عصبانیت همونطور که از بین دندونام حرف میزدم گفتم:
من: قرار نیست تو از همه چیز زندگیم خبر دار بشی فیکر!
و خودمو بهش نزدیک کردم و یک پرش زدم تا با لگد از رو به رو بزنمش...زانو هاشو خم کرد و دراز کش لگدمو جاخالی داد. یک ملق زد و ایستاد:
سونیک: هعیی خدا...روز از نو روزی از نو...طبق معمول عصبی هستی...
با جدیت بیشتری به سمتش هجوم بردم و درگیر شدیم. خواستم مشت بزنم که به خودش یک چرخی داد و از کنارم رد شد و مشتمو جاخالی داد...
سونیک: چرا یکبار مثل آدم درست و حسابی حرف نمیزنیم؟؟
من: وقت حرف زدن با کسایی مثل تو رو ندارم!
و دوباره حمله کردم. اونم باهام درگیر شد. بین نبرد یکدفعه پنجه به پنجه شدیم...اخم کرد و گفت:
سونیک: بیخیال شدو! فقط به خاطر یک دویدن ساده؟؟ داری زیاده روی میکنی مرد!
با قدرت یکدفعه به عقب هلش دادم تا آزاد بشم. فورا به شکل توپ در اومدمو محکم زدم به شکمش. از حالت توپ خارج شدم و ایستادم. چند متر پرت شد عقب و خورد به یک صخره و رد فرورفتگی و ترک روی اون صخره ایجاد کرد. نیمه حال افتاد روی زمین. روی یک زانوش بلند شد و با دستش خون گوشه لبشو پاک کرد. اخم کرده بود. همچنان جدی و سرد نگاهش میکردم:
سونیک: خ-خیلی ایندفعه محکم زدی! تو جدا چتهه؟؟؟
خواست بایسته که دوباره روی یک زانوش افتاد:
سونیک: اخخ لعنتیی!! پام!
عصبی بهم نگاه کرد. به سمتش قدم بر میداشتم و دستامو مشت کرده بودم:
من: بهت گفتم از محدوده ام برو بیرون!
خواست حرفی بزنه که یکی از ترکایی که به خاطر ضربه من ایجاد شده بود تا بالا رفت و چند سنگ بزرگ از بالای دره جدا شدن. سنگا به طرفش هجوم آوردن. سرعتمو بیشتر کردم و با جدیت فریاد زدم:
من: سونیکک!! مراقب باشش!!
بالای سرشو نگاه کرد و مات و مبهوت خواست حرکتی بکنه که قبل از اینکه زیر سنگ های بزرگ که وحشیانه زمین می اومدن، له بشه گرفتمشو هلش دادم عقب و دوتایی افتادیم یک سمت دیگه...از روی زمین خودمو بلند کردم و در حالی که اخم کرده بودم بین گرد و غبار فرو ریختن سنگا دنبال اون فیکر آبی گشتم...از روی زمین بلند شد و زانوی پای چپشو گرفت:
سونیک: اهه اهه(سرفه) بابت اینکه جونمو از بلایی که خودت سرم آوردی نجات دادی ممنون! پوکر فیس اعظم!
عصبی بهش نگاه کردم. خُرخُری کردمو از اونجا بدون توجه به صداهاش و غُرای بی خودش اسکیت کردمو رفتم...
داستان از زبان سونیک:
ای نا جوانمرددد!! زد پامو ناقص کرد و ولم کرد همینجا به امون خدا؟ دارم براش سیاه سوخته! خواستم بدوم که پام تیر کشید. آه کلافه ای کشیدم و چشمامو نیم باز کردم. با قیافه ای پوکر خودمو به دیواره سنگی و زِبر دره رسوندم و تکیه گاهش کردم. خودمو آروم آروم در حالی که پام می لنگید و یک دستم به سنگای دیواره دره بود جلو می بردم...راه خونه رو پیش گرفتم ولی هوا داشت تاریک میشد. وای پسررر...ببین فقط به خاطر یک دویدن اونم توی محدوده ای که اصلا محدوده اش نیست این بلا رو سرم آوردد!! آخه یک نفر چطور میتونه اینقدر بی...حرفمو ادامه ندم بهتره...وللش...بهتره فقط خودمو برسونم پیش تیلز...آ-آخخ...یکمی رفتم که مایع گرمی رو زیر بینیم احساس کردم. دست دیگه ام که به سنگ تکیه نداده بودم زیر بینیم کشیدم:
من: (بیحال) لعنت به این شانس گند! خون دماغ شدم...دوباره! هوفف!
دِ آخه الانچه وقت این اتفاق بودد؟؟ خدایاا!! عجب گیری کردیما...من چه گناهی کردم که این بلا سرم میادد؟؟ ایش...سرم گیج میرفت...لعنتیی..دارم دوباره اونجوری میشمم!! ن-نه...لااقل الان نه! یکمی دیگه رفتم...پامم دردش بیشتر شد. دیگه نمی تونم...نمی تونم...چشمام سیاهی رفت و...
*تاریکی*
••••
چشمامو آروم آروم باز کردم...اولش تار میدیدم...ولی بعدش با چند بار پلک زدن کم کم دیدم واضح شد. ص-صبر کن...سقف خونه برام آشنا نیست...خواستم تکون بخورم که نتونستم...تازه فرصت کردم اطرافو ببینم...روی یک مبل راحتی توی یک اتاق کوچیک که شومینه و یک میز بزرگ داشت بودم...چند قفسه کتاب خاک گرفته و...سرمو به سمت پشتی مبل روی دسته اش کج کردم...یکمی گذشت. دوباره سرمو برگردوندم سمت فضای اتاق که متوجه شدم دستکشا و کفشام نیستن...فقط جورابام پام بود و پای چپمم که آسیب دیده بود توی باند پیچی بود. کلی هم سیم عجیب غریب به دست راستم که از گوشه مبل یکمی آویزون بود وصل شده بود...متعجب دست راستمو بالا آوردم...کف دستمو دیدم...هممم..راستش اینکه دستکش میپوشم پنهانش میکنه ولی...کف دست راستم یک علامت هست: P.S...هیچوقت نفهمیدم معنیش چیه...به هیچکسم نشون ندادم...خودم مخفف سوپ سیب زمینی ترجمه اش کردم: (Potato Soup :/💔❄) هعیی...اصلا من کجامم؟؟ چشمم روی سیمایی که به دستم قفل شده بود خورد...اتاق هواش به خاطر روشن بودن شومینه گرم بود...و راستش...جون میداد واسه خوابیدن...اما کنجکاویم از خستگیم بیشتر بود...دنباله سیما رو گرفتم و سرمو روی دسته مبل کج کردم...دست راستمو تیکه گاه کردمو خوردمو از مبل فاصله دادم تا بتونم منشا سیما که از پشت کله ام که روی مبل خوابیده بودم، بودن ببینم...همینکه چشمم بهش خورد وا رفتم و از تعجب شاخ در آوردم اونم ده متر! یک چیزی شبیه به...م-محفظهه؟؟ سیما از داخل محفظه میانن؟؟ داخل محفظه چراغای آبی کم نور و از نظرم خوشگلی روشن بودن...و سیمای محفظه ام که...به من وصل بودن :/ 💔 وات د فاززز؟؟ اینجا کجاستت؟؟ نکنه مال اگمنهه؟؟ روی مبل ولو شدم. لعنتی...باید برم بیرون...اینطوری نمیشه...پای چپمو تکون دادم که سوزش بدی گرفت:
من: آخخ!! اوخخ...اَهه!! فرارم نمی تونین بکنیم! ای لعنت بهت شدو!
سرمو روی پشتی مبل محکم کوبوندمو اخم کردم. از اینکه یک جا بمونم متنفرم...و از اینکه هیچ غلطی نمی تونم بکنم بیشتر...یکدفعه در اتاق باز شد و یک نفر اومد داخل. آماده بودم به محض دیدن اگمن سرش داد بزنم و هر چی فحش بلدم بارش کنم...اما وقتی اومد داخل اتاق قبل اینکه حرفی از دهنم بیرون بره خشکم زد..
من: ش-شدوو؟؟؟ ت-تو؟؟؟
به دیوار کنار در تیکه داد و لیوان قهوه اشم دستش بود. با سردی و جدیت بهم گفت:
شدو: میبینم بیدار شدی...بالاخره...
عصبی خواستم بلند شم ولی نتونستم زیاد تکون بخورم:
من: آ-اخخ...با-باهام چیکار کردییی؟؟
خیلی خنثی و بی حالت به قوه توی لیوانش خیره شد و یکمی لیوانشو تکون داد:
شدو: واضح نیست؟ قبل اینکه گرگا جسم بیهوشتو تیکه پاره کنن نجاتت دادم...و آوردمت اینجا...خونه خودم...
یک گوشمو کج کردم و یکیو راست:
من: هنن؟؟ خونه توو؟؟؟ منو آوردیی؟؟ اونم تووووو؟؟؟
پقی زدم زیر خنده که با درد پام دوباره ساکت شدم:
من: اوهه...این بدترین و عجیب ترین شوخی و جوک دنیا بود...
چشماشو بست:
شدو: (بازم جدی و سرد) نه شوخی بود...و نه جوک...
بخندم محو شد و جاشو به اخم داد:
شدو: چند وقته؟
و یکمی از قهوه اشو خورد. متعجب بهش نگاه کردم:
من: چی چند وقته؟
چشماشو باز کرد و با جدیت بهم نگاه کرد:
شدو: چند وقته اینطور سرت گیج میره و خون دماغ میشی؟
با این حرفش سطل آب یخ ریختن روم...با دمای ۱۲۰- درجه...با حالت شکه شده گفتم:
من: ت-تو از کجا میدونی؟
شدو: فقط جواب سوالمو بده...
اخم کردم...لعنتی...از کجا فهمیده؟؟ علم غیب دارههه؟؟ به ناچار آهی کشیدمو جوابشو دادم:
من: یک مدت طولانی هست...تا جایی که یادمه...ولی موقتیه...بعدش حالم خیلی خوب میشه...
شدو: اوهِم...(جدی سرد)
یکمی اومد جلو. لیوانشو گذاشت روی همون میز بزرگ وسط اتاق...یک صندلی آورد و جلوی مبل کنار من گذاشت. روش نشست و بهم خیره شد. عصبی شدم:
من: هیی!! اصلا برای چی منو آوردیی؟؟ اصلا چرا این سیمای عجیب غریبو که از محفظه ناشناخته پشت سرمه بهم وصل کردیی؟؟
و با دست چپم سعی کردم سیما رو بکنم ولی نشد...یک پوزخند صدا داری زد:
شدو: هر بار اینجا مجبورم حقیقتو برات بگم...و هر بارم تو یادت نیست...
متعجب بهش نگاه کردم. محدود کننده هاشو در آورد و به دستای من زد. به محض اینکه محدود کننده هاش به دستام وصل شدن تمام بدنم شروع به درد گرفتن کرد. یک ناله و فریاد خفیفی زدم و توی خودم جمع شدم:
من: آ-آخخخخخ!!! ای-اینچرا اینجوریهههه!!؟؟؟ د-درشون بیارررر!!!!
بلند شد و به طرف محفظه پشت سرم رفت:
شدو: درد داری چون تا به حال نیروت محدود نشده...من هر بار که میپوشمشون این دردو حس میکنم ولی تحملش میکنم...تو هم بهش عادت میکنی...محدود کننده ها الان کمکت میکنن تا حداقل با وجود نقصت فعلا زنده بمونی!
دردو با فشردن دندونام روی هم تحمل میکردم با دستم سعی کردم درشون بیارم ولی نشد. احساس میکردم انرژی از تمام وجودم داره تخلیه میشه...
من: ش-شدووو!! درشون بیاررر!! نمی تونم تحملش کنممم!!!
سیمایی که به دست راستم وصل بود جدا کرد و توی محفظه گذاشت...من فقط میشنیدم ولی نمیدیدم...دوباره روی صندلی نشست:
شدو: نترس...بهش عادت میکنی...گفتم که...
با عصبانیت اخم کردم و دستامو بردم بالا تا یقه اشو بگیرم ولی بین راه مچ دستامو گرفت:
من: ع-عوضییی!! چیکار میکنیییی؟؟؟ چرا این کارو کردییی؟؟؟
مچ دستامو به عقب هل داد و دوباره روی مبل ولو شدم. کم کم دردش آروم گرفت...انگار که واقعا به محدود شدن قدرتام عادت کرده باشم...که توجه ام بهش جلب شد. دستکش سفید دست چپشو در آورد...دست راستمو بلند کرد و از طرف کف دستم به سمتم گرفت...دست چپ خودشم از طرف کف دست کنار دست خودم گذاشت. متعجب و وحشت زده به کف دستامون خیره شدم...لعنتی...دو علامت کپیه همم؟؟؟ دقیقا همون علامت P.S روی کف دست چپ شدو هم بود...
داستان از زبان شدو:
با دیدن علامت وحشت کرد. زمزمه کرد:
سونیک: پس تو هم کف دستت علامت سوپ سیب زمینیه؟
جا خوردم و یکی زدم توی سرش...یک آخی گفت:
من: هیی! داری مسخره ام میکنیی؟
سونیک: نه والااا!! من خودم سوپ سیب زمینی ترجمه اش کردم!
من: بس که احمقی! این علامت...آههه(آه کلافه)
بلند شدم و دستشو انداختم. به طرف شومینه رفتم و رو به شومینه روی یک زانوم نشستم و به آتیشش خیره شدم:
من: تو...هیچی از گذشته ات نمی دونی...توی آرک بعد از اینکه با ماریا آشنا شدم احساس میکردم یک کسیو دارم...تا اینکه اون بهم نشون داد...
(فلش بک)
ماریا با خوشحالی دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند:
ماریا: (لبخند) بیا دیگه شدو! بیاا!!
من: هی هی...یواش ترر!! چی شدهه؟؟
توی راهرو ها می دویدیم و از جلوی شیشه ای که پشتش سیاره زمین بودم رد شدیم...نور آبیش به داخل آرک می تابید. یکمی بعد جلوی یک در فلزی ایستادیم:
من: ماریا...چی میخوای نشونم بدی؟
لبخندی زد و گفت:
ماریا: میفهمی!
درو باز کرد و وارد شدیم...با جدیت به نمونه های دیگه ای که توی محفظه شناور بودن خیره شده بودم و بین محفظه ها دنبال ماریا میرفتم...اخمم بیشتر شد...می دونستم اونا هم قراره بعد ها فرم های نهایی باشن...تا اینکه متوجه شدم ماریا جلوی یک محفظه جدا از بقیه یکمی دورتر ایستاده. خودمو بهش رسوندم...به محفظه خیره شده بود و لبخند میزد. منم متقابلا به محفظه خیره شدم...چیزی که میدیدم برام عجیب بود...یک خارپشت آبی توی اون محفظه شناور بود. در حالی که کلی سیم و ماسک اکسیژن بهش وصل بودن...نگاه جدی و متعجبانه ای به ماریا کردم...انگار متوجه سوال های بی پایانی که توی ذهنم نقش بسته بودن شده بود...سری تکون داد و گفت:
ماریا: شدو...این داداشته...
با تعجب اخم هام وا شدن....دوباره به اون خارپشته خیره شدم...و ماریا ادامه داد:
ماریا: پدر بزرگ...برای فرم نهایی زندگی از موجودات روی زمین استفاده کرد...وقتی تو رو به عنوان نمونه آوردن اینم همراهت بود...گفتن شما برادر هستین و از یک مادرین...و ظاهرا تو زودتر متولد شده بودی...پدربزرگ فقط یکیتونو میخواست...برای همین میخواست تو رو بذاره و اونو...
حرفشو با انداختن سرش به پایین قطع کرد...ولی من هنوزم داشتم به اون خارپشت آبی نگاه میکردم...
من:(جدی) م-ماریا...ادامه بده...لطفا...
ماریا: میخواستن از شرش خلاص بشن ولی من نمیخواستم داداشت بمیره...پدربزرگو راضی کردم که نگه اش داریم...و اونم اینجاست..
توی این محفظه...
شکه شده بودم...هرگز فکر نمیکردم خانواده واقعی داشته باشم...
ماریا: پدربزرگ تو رو فرم نهایی زندگی کرد ولی اون...
نگاه جدی بهش کردم:
من: ولی اون چی؟
ماریا: خب...ناقصه...اون کامل نیست شدو...ببخشید...نتونستم راضیشون کنم کمکش کنن که کامل بشه...
دستشو گرفتم:
من: عیبی نداره...منم علاقه ای به داشتن یک برادر کوجیکتر ندارم...ماریا..خودتو ناراحت نکن...
ولی توی افکارم اینطور نبود...
(پایان فلش بک)
من: من با دی ان ای بلک دوم کامل شدم...ولی تو رو ناقص ول کردن...وقتی ماریا دسته رو کشید...تو رو همراه من به زمین فرستاد و خودش کشته شد. به این باور بود که تو به عنوان برادرم می تونی کمکم کنی که روی زمین یک زندگی آروم داشته باشم و خواسته اونو بر آورده کنم...ولی بعد از اون...محفظه تو جدا افتاد...
برگشتم سمتش...طوری با بهت به نقطه نا معلومی خیره بود که انگار بدجور توی شک رفته...بدون اینکه جهت نگاهشو تغییر بده اخمی کرد:
سونیک: پ-پس چرا من چیزی یادم نمیادد؟؟ چرا من چیزی از اینکه توی آرک بودم یا اصلا ماریا کی بوده نمی دونممم؟؟؟
رفتم جلوی مبل ایستادم و یک دستمو زیر کمرش و دست دیگه امو زیر زانو هاش گرفتم. بلندش کردم و به طرف محفظه بردم:
من: چون تو توی آرک هرگز بیدار نشدی...هرگز اونجا رو ندیدی...و اولین چیزی که توی عمرت چشماتو باز کردی و دیدی دوستات و گرین هیل بوده...
توی محفظه گذاشتمش که شاکی گفت:
سونیک: ه-هیی یع-یعنی تو برادرمییی؟؟ و برای همین اینقدر نجاتم میدادییی؟؟
اخم کردم:
من: واقعا فکر کردی اگه برادرم نبودی برای جونت و زندگیت ارزشی قائل میشدم؟ تویی که از نظر من جلوی بقیه فقط یک فیکری!
سیمای محفظه رو بهش وصل کردم و محدود کننده هامو از دستش در آوردم...تقلا کرد:
سونیک: و-وایساا استپپ اقاا داداش گرامیی استپپپ!! چرا منو گذاشتی توی محفظهههه؟؟؟ هییی بیارم بیروننن!!
من: حرف نزن! اینکه گاهی سر گیجه بی خود میگیری و خون دماغ میشی علتش همینه که ناقص از محفظه ات بیرون اومدی!
و بدون توجه به غرغراش در محفظه رو بستم و روشنش کردم. سعی کرد بیاد بیرون ولی کم کم آروم گرفت. محدود کننده هامو پوشیدم:
من: ۲ ساعت دیگه...بیدار میشی...در حالی که هیچی از این اتفاقات و حرفایی که بهت زدم یا حتی اینکه اصلا منو دیدی یادت نمیاد...
از وقتی دیدمش شناختم که کیه...ولی هیچ وقت نخواستم به روی خودم بیارم...می دونم که گاهی به خاطر نقصش اینطور میشه...میارمش..
حقیقتو بهش میگم...و توی محفظه نقصشو به صورت موقت جبران میکنم...بعد هم بدون اینکه چیزی یادش بیاد و در حالی که همه چیزو فراموش کرده...به زندگی که خیلی دوستش داره برمیگرده..بدون اینکه چیزی از حقیقت بدونه...البته ندونه براش بهتره...
*دو ساعت بعد*
در محفظه اشو باز کردم و بیرون آوردمش...با کیاس امرلد به کارگاه تیلز تلپورت کردم و عادی طوری که انگار خودش خوابش برده کنار دیوار تکیه دادمش...برای بار آخر به صورتش نگاه جدی ای کردم:
من: (جدی آروم) خوب بخوابی...برادر کوچولو...
و دوباره به خونه خودم تلپورت کردم...در اتاقی که توش محفظه اش بود بستم و قفل کردم...درِ این اتاق فقط وقتایی باز میشه که نقص سونیک دوباره برمیگرده...و مجبورم بیارمش اینجا...به عنوان برادر بزرگترش که واقعا نمی دونم چرا من باید برادرش می بودم..باید ازش مراقبت کنم...شاید...از تنها خانواده ای که برام مونده و دارم...
امیدوارم خوشتون اومده باشه😅❄
دیدگاه متفاوتشم این بود که شدو و سونیک برادر بودن :) ❄✋
خب تا داستانی دیگر (که ماه کامله) خدانگهدار ^^❄💎✋