فرشته سیاه پارت 18

از زبان سونیک /:

وقتی که صدای شلیک رو شنیدم با تمام سرعت به سمت محلی که صدای تیراندازی ازش اومد رفتم.

چند دقیقه بعد /:

همینطور داشتم به سمت محل صدا می‌رفتم اما یکدفعه یک صدای دیگه اومد !

من :(( چی ؟ بازم صدای گلوله ؟!)).

سرجام ایستادم و به محلی که صدای شلیک ازش اومد نگاهی انداختم بنظر نزدیکتر از اون یکی محل تیراندازی میاد.

اولش کمی مردد شدم اما بعد تصمیم گرفتم که به سمت اون محلی که نزدیکتر بود برم.

چند دقیقه بعد /:

به محل تیراندازی رسیدم اما هیچ کسی اونجا نبود ، بنظر میاد کسی که شلیک کرده از اینجا رفته اما.......

شخصی که تیراندازی کرده به چی یا کی شلیک کرده ؟!

توی این فکرا بودم که یکدفعه صدای پچ پچ شنیدم.

به اطرافم نگاه کردم و بلاخره شخصی که صدا رو تولید میکرد پیدا کردم.

کمی نزدیکتر شدم....همممم بنظر میاد یک خارپشت سیاهه اما تنها نیست.

چند نفر دورش رو احاطه کردن ، بنظر میاد که اون خارپشت داره به بقیه یچیزی آخه همه به اون خیره شدن جوریم توجه میکنن انگار چیز مهمیه.

یک لحظه سرم رو تکون دادم و با خودم گفتم :(( اههه سونیک مسخره بازی رو تموم کن تو باید دنبال تیرانداز باشی نه این چیزای بیخودی....)).

یکدفعه یک جرقه توی ذهنم روشن شد!

نکنه که اونا به صدای شلیک مرتبط باشن ؟

بهتره ازشون سوال کنم ببینم چیزی دیدن که به دردم بخوره یا نه ؟

از جایی که مخفی شده بودم بیرون اومدم و به سمت اونا حرکت کردم و با صدای بلند گفتم :(( اوهوی شمایی که اونجا ایستادید ! )).

بعد از اینکه صدام رو شنیدن بهم خیره شدن اما همینکه منو دیدن شکه شدن !

ولی چرا شکه شدن ؟

از زبان نویسنده /:

شدو در اون لحظه داشت به یک چیز فکر میکرد (( این از کدوم گوری اومد ؟!))

بقیه هم همین جمله رو در ذهن خود گفتند.

بلیز اول شکه شد اما بعد اخم کرد و دندان‌هایش را به هم فشرد میخواست در اون لحظه خارپشت ابی را بسوزاند اما یکدفعه دستی رو شونه های خود احساس کرد به پشت سر خود نگاه کرد و رژ را دید که با اضطراب نگاهش میکرد و سرش را به نشانه (این کار رو نکن ) تکان میداد.

بلیز هم تا چهره رژ را دید کمی مضطرب شد تازه یک مطلب مهم یادش آمد.

آن خارپشت آبی که جلویشان ایستاده با یک مشت هیولای غول پیکر آنها را متلاشی کرده پس نابودی آنها برایش چیزی نیست.

سپس دوباره به آن خارپشت آبی نگاه کردند.

خارپشت آبی کمی نزدیکتر شد و پرسید :(( شما از کی اینجا بودین ؟)).

همه سکوت کرده بودند و هیچ سخنی نمی‌گفتند.

یکدفعه آن خارپشت آبی فریاد زد :(( ​​​​​​گفتم شما از کی اینجا بودین ؟!!! )).

همه‌ی کسایی که اونجا بودن با شنیدن فریاد او ترس بر همه‌ی اندام های بدنشان افتاد.

بلاخره تیلز یک نفس عمیقی کشید و گفت :(( ما چندتا رهگذریم داریم میریم سمت خونه هامون !)).

خارپشت آبی یکی از ابروهایش را بالا برد و با تعجب پرسید :(( یعنی خونۀ همتون تو حومه شهره ؟!)).

در آن لحظه تیلز متوجه اشتباه وحشتناکش شد و برای اینکه قضیه را فیصله بدهد در چشمان خارپشت آبی نگاه کرد و گفت :(( فکر نمی‌کنم بخوایم براتون توضیح بدیم که کجا زندگی میکنیم آقا !)).

بعد هم به آن نزدیکتر شد و گفت :(( سر راهی...برید کنار آقا.....)).

سونیک تعجب کرد و بعد تیلز ادامه داد :((لطفاً!)).

سونیک هم که دید نمی‌تواند از آنها حرف بکشد تصمیم گرفت بزارد آنها بروند.

پس دست هایش را بالا آورد و گفت :(( باشه باشه معذرت می‌خوام... بفرمایید !)).

بعد هم از سر راه آنان کنار رفت.

تیلز هم وقتی این اتفاق افتاد سرش را پایین برد و چندتا نفس عمیق کشید.

وقتی که سرش را بالا آورد لبخندی شیرین روی لب هایش بود جوری که خارپشت آبی و بقیه را شکه کرد.

تیلز دستش را گذاشت رو شانه آن خارپشت و گفت :(( خواهش میکنم دیگه با بقیه اینجوری صحبت نکنید آقا ، ممکنه که مردم فکرای بدی دربارتون کنن !)).

سونیک اولش تعجب کرد اما بعد آن هم لبخند زد و گفت :(( حتما ممنونم که گفتید )).

بعد هم یکی از دست‌هایش را به نشانه خداحافظی بالا اورد و گفت :(( موفق باشید)).

بعد با سرعت از آنجا دور شد و با چنان سرعتی رفت که همگی پشم هایشان فرو ریخت.

ناکلز :(( داداشمون چه سرعتی داشت !😮)).

سیلور :(( آره ولی نه به اندازه نت ملی 😂)).

ناکلز و سیلور :(( 😂🤣😂😂🤣)).

شدو هم با دیدن دلقک بازی آن دوتا با صدای اروم گفت :(( دوتا بزمجه افتادن دنبالمون 🤦)).

یکدفعه تیلز زانو هایش شل شد و افتاد زمین بقیه تا این صحنه را دیدند به سرعت سمت او رفتند و گفتند :(( تیلز حالت خوبه ؟)).

تیلز هم لبخندی زد و گفت :(( ا... آره فقط.... تا حالا با کسی اینجوری.....حرف نزده بودم !)).

بقیه هم خیالشون راحت شد و نفس راحتی کشیدند اما شدو دست هایش را مشت کرده بود و بسیار عصبانی بود.

رژ هم تا متوجه شدو شد به سمتش رفت و گفت :(( شدو چیزی شده ؟)).

شدو با صدایی که خشم درش موج میزد گفت :(( اون....اون لعنتی درست جلوم بود اونوقت من نتونستم بگیرمش... واقعاً که یه بی عرضه به تمام معنام !)).

بعد خم شد و یک مشت محکم به زمین زد جوری که پیاده‌رو ترک خورد همه رفتار های شدو را درک میکردند آخه آن خارپشت درست جلویشان بود و نتوانستند گیرش بیارند.

تیلز هم که حال بقیه را دید از روی زمین بلند شد و گفت :(( نگران نباشید هنوز تموم نشده !)).

همه با تعجب به تیلز خیره شدند.

بلیز :(( منظورت چیه تیلز ؟)).

تیلز دستش را درون جیبش کرد و گفت :(( هنوز میتونیم پیداش کنیم !)).

بعد موبایلش را در آورد و روی صفحه نمایش یک چراغ چشمک زن قرمز داشت حرکت میکرد.

یکدفعه رژ گفت :(( وایسا ببینم تیلز این.....)).

تیلز :(( درسته اون خارپشته!)).

ناکلز :(( آخه چجوری داش؟؟؟ 🤔)).

تیلز :(( با GPS !)).

ناکلز :(( با چی ؟)).

تیلز :(( GPS )).

ناکلز :(( اهااااااا.....ها ؟)).

تیلز :(( 😐🤦)).

بلیز :(( ولی تیلز چجوری GPS رو بهش وصل کردی ؟)).

تیلز :(( همون موقع که دستم رو گذاشتم روی شونش یک GPS توی لباسش کار گذاشتم !)).

همه تا اینو شنیدن لبخند بر روی لب هایشان نقش بست و بلیز تیلز را بغل کرد و گفت :(( واییی تیلز واقعاً خیلی باهوشی خوشحالم که تو پیشمونی ⁦☺️⁩)).

تیلز هم با سرخی رو صورتش خندید و گفت :(( خ...خواهش می‌کنم !)).

سیلور :(( مرا بغل نمنه 😭)).

ناکلز :(( چه نقشه ای مخم سوت کشید 🤯)).

شدو هم به سرعت از روی زمین بلند شد و گفت :(( کارت عالی بود تیلز !)).

تیلز :(( ممنونم )).

شدو :(( بهتره بریم دنبال اون.....)).

تیلز :(( نه هنوز زوده !)).

همه‌ با تعجب به تیلز خیره شدند و گفتند :(( چرا ؟؟؟)).

تیلز :(( بهتره صبر کنیم تا شب بشه)).

سیلور :(( چرا حاجی ؟)).

​​​​​​تیلز :(( مهم نیست چقدر قوی و سریع و پرانرژی باشه بلاخره خسته میشه و آدما ( حیوان ها ) وقتی خسته میشن معمولاً برمی‌گردن به خونشون پس......)).

شدو :(( اگه صبر کنیم تا اون برگرده به خونش متمعنان میتونیم بدون دنگ و فنگ پیداش کنیم !)).

تیلز :(( درسته !)).

شدو :(( خب.....پس تا شب صبر می‌کنیم !)).

از زبان یوهان /:

روی یک مبل نشسته بودم و چای مینوشیدم ، لبخندی زدم و گفتم :(( سونیک....تو چه رازی درون خودت داری ؟)).

بعد فنجون چای رو روی میز گذاشتم و به سمت در خونه رفتم چراغ ها رو خاموش کردم و به سمت مقصدم حرکت کردم.

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

نظر ندید همین داستان رو میکنم توووووو......

اره دیگه.

​​​​​​

[ چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 17:28 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب