....
توجه:تمام شخصیتای داستان را به حالت نیمه انسانی تصور کنین!
خب قبل از اینکه داستانو شروع کنیم من میخوام خود بازی سونیک ۲۰۰۶ رو براتون تحلیل کنم
داستان سونیک ۲۰۰۶ داستان جالبی در ان دوران بود و ما در ان شاهد حضور سیلور و بلیز و شخصیت تازه و رومخی به اسم الیز شدیم.. اما نکته عمیقی تو این بازی وجود داشت که شاید متوجهش نشدیم... یجورایی تئوری توطئه وجود داره.. اما من بهتون میگم هر شخصیت حتی الیز رومخی که بود یه دلیلی داشته
این داستان درمورد زمانه... بله زمان!
زمان پیچیده ترین و عجیب ترین مسیریه که تهش پایانی نداره... اما انسان ها بخاطر دلایل نامفهومی ان را به سه قسمت تقسیم کردند... گذشته.. حال... و اینده، و هرکدام از انها مفهوم خاصی دارند.
گذشته، حال و اینده زنجیره وار بهم متصل اند... هرکدامشان به یه قضیه جدا از همند ولی ارتباط عمیقی بینشون نهفتس...
زمان حال پایه و اساس گذشته و ایندس.. اگه بخوام به زبان خودم بگم در اصل گذشته و اینده ای وجود نداره و ما فقط تو حال زندگی میکنیم
و به همین دلیل از سه قهرمان برای نماد زمان وجود داره.. شدو، سونیک و سیلور
و الیز نماد کسیه که بین سه زمان گیر افتاده... و در تلاشه به سه کار عمل کنه:درست کردن اشتباه پدرش در گذشته، برقراری حکومتش در زمان حال، تلاش برای ساختن اینده
و مفلیس کسیه که باعث و بانی این خواهد بود که این سه زمان رو یکی کنه و حکومتی بی انتها بسازه... حکومتی که بازه زمانی نخواهد داشت
خب خب دیگه بسه! ما یه داستان هیجان انگیز درپیش داریم نه؟ پس بفرمایین به سمت ادامه داستان
"داستان از زبان ؟؟؟؟؟"
با استفاده از قدرتم بالای اواره های ساختمان های زنگ زده شهر پرواز کردم؛ شهری که در قدیم مایه صلح و ارامش بود اما الان... الان چیزی جز اواره های وحشت و درد توش نیست.. همه چیز همراه گذشته اش دفن شده.. چطوری اینطوری شد؟! کسی چیزی بهم نمیگه.. نه جوابی هست و نه نشونه ای... همه با وحشت به اتش و خاکستر اشاره میکنن و بیشتر گیجم میکنن.. تنها چیزی که میدونم که به دنیای من رنگ داده خاکستره!
با قدرت سایکو کینسیسم شعله های فروزانی که از مواد مذاب اوج میگرفتند نابود کردم و بهشون نگاهی انداختم... این شعله ها... این شعله ها دنیای منو نابود کردن...
دستمو مشت کردم و با نگاهی بر از نفرت بهشون نگاه کردم... خاکستر ها و شعله های فروزانی که ما دقیقا نمیتونیم شکستش بدیم.. معروف به شعله های نابودی... اما من ترجیح میدم ابلیس صداش کنم
؟؟؟؟:《 سیلور!! 》
با شنیدن صدا سمتش برگشتم... بلیز داشت از دور با پرش های بلندش بهم نزدیک میشد.. روی لباس بنفش مخملش خاکستر بود و چشماش تو شب درخشندگی بیشتری داشتن.. روی سقف ساختمونی که روش بودم پرید و فوری گفت:《 اون دوباره ظاهر شده! 》
با شنیدن حرف بلیز چشمام کمی گرد شد اما تعجب نکردم... اون ابلیس همیشه بیموقع سر میزنه... نزدیکش شدم و با نگرانی پرسیدم:《 تو حالت خوبه؟ 》
بلیز سری تکون داد اما من مطمئنم اون ابلیس هیچکسو بدون زخم رها نمیکنه... قدرتمو جذب کردم و به سرعت سمت اونجا راهی شدم... بنجب هیولا.. تمام حرکتو برای شکستم بزن!
بلیز:《مثل اینکه الان ناپدید شده》
بلیز درحالی که دستشو رو کمرش گذاشته بود گفت و به خاکسترا نگاه کرد. اهی کشیدم و گفتم:《اره اما نمیدونیم کی دوباره حمله میکنه!》
و درحالی که مشتمو به ستون اهنی میزدم داد زدم:《چطوری گذاشتم دربره!! چطوریه که هیچوقت نمیتونیم شکستش بدیم!! 》
دستمو لای موهام بردم و کلافه به ستون اواره اهنی تکیه دادم. بلیز نگاهی بهم انداخت و گفت:《خودتو کنترل کن سیلور》
سیلور:《تو راه حل بهتری داری؟! اگه داری بگو چیکار کنیم؟!》
بلیز سرشو پایین انداخت و حرفی نزد؛ برای یه لحظه بخاطر دادی که سر بلیز زدم عذاب وجدان گرفتم... تقصیر اون نیست.. تقصیر اون هیولای اتشیه!
اخمی کردم و به دستم نگاه کردم... ما چند ساله با این موجود میجنگیم.. ولی هرگز تموم نمیشه.. اخه این چطوری ممکنه! با صدای بلند غریدم:《چطوری میشه کامل ابیلسو از بین برد؟!》
تا یه مدت سکوت بینمون برقرار شد... ولی با صدای یه نفر باعث شکستن سکوت به تعجب شد:《...مصلما با دونستن حقیقت!》
با صداش فوری به سمتش برگشتیم.. یه مرد با موهای مشکی که رگه های سبز لجنی پاستلی خاصی داشت و با چشمای یشمی سردش به ما خیره شده بود درحالی که بالای یه ستون نیمه خراب ساختمون ایستاده بود ادامه داد:《همونطوری که یک گل از یه تخم و یک مرغ از تخم مرغ بیرون میاد... هرچیزی یک تولدی داره!》(نویسنده:لطفا شما مفلیسو با دهن تصور کنین)
درحالی که یکی از دستاشو پشتش گرفته بود و دیگری رو به سمتمون گرفته بود گفت:《تو نیازداری کسی رو پیدا کنی که مسئول این فاجعه بزرگه!》
درحالی که بهش نگاه میکردم پرسیدم:《این دقیقا جواب سوال ماست؟ بهم بگو... میدونی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟!》
ولی اون جوابی نداد و فقط بهمون خیره شد... نمیدونم چرا.. ولی حس خوبی ندارم
"داستان از زبان نویسنده"
شخص ناشناس اونارو وارد اتاق کنترل قدیمی کرد؛ سیلور و بلیز با کنجکاوی و تعجب به اطراف نگاه میکردند.. چگونه از این مکان سری بی خبر بودند؟! ان فرد درحالی که جلوتر از انها قدم برمیداشت گفت:《 برای درست کردن تایم لاین حال.. شما باید گذشته رو درست کنین!》
سیلور و بلیز با تعجب بهم دیگر و بعد به ان شخص نگاه کردند.. سیلور با ناباوری و تعجب گفت:《اما.. این غیر ممکنه!》
《با کمک من ممکنه.. 》
و درحالی که به سمتشان برمیگشت ادامه داد:《 بخاطر اینکه من قدرت سفر در زمان رو دارم!》
سیلور و بلیز با تعجب به ان شخص خیره شدند؛ ان شخص ادامه داد:《در اضای تغییر دادن گذشته، باید کسی رو از بین ببری که باعث ازاد شدن ابلیس شد... برده ابلیس!》
سیلور سرش را پایین انداخت... کشتن یک نفر برای او اصلا کار اسانی نبود.. اما ایا واقعا لازم بود؟
سیلور:《 یعنی.. اگه اونو بکشم.. اینده درست میشه؟》
شخص کمی سکوت کرد و سمت مانیتور نیمه خراب رفت و دکمه ای رو فشار داد که باعث ظاهر شدن صفحات روزنامه و عکس هایی از سفینه مخروبه ای رو نشون میداد:《شاید اینا کمکتون کنه جوابتونو بدست بیارین》
با تعجب به صفحه مانیتور خیره شدند... یعنی این... این اتفاق کوچیک باعث ازاد شدن ابلیس شد؟ شخص ناشناس الماس سیاه رنگی را به سیلور داد و گفت:《و تو باید این شخصو مقصر بودنی》
سیلور به الماس دست زد به توهم داخل الماس خیره شد... شخصی با موهای ابی رنگ که میون اتش های بنفش رنگ ایستاده و به سیلور خیره شده.
《من میبینمش!》
سیلور با صدای بلندی بانگ زد و پرسید:《پس اون جوجه تیغی ابی مقصر اینکاراست؟》
《جوجه تیغی ابی؟》
بلیز به سیلور نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت.. حظور یک جوجه تیغی ابی توی یک کیاس المرد برایش عجیب بود... و کمی غیر قابل باور
شخص ناشناس باز هم در سکوت به او خیره شد؛ پوزخندی زد و گفت:《وقتش رسیده گذشته رو درست کنی..》
و سپس دستانش را روبهروی هگ قرار داد و سپری درست کرد... سپر دور هر سه انهارا گرفت و در یک لحظه نامدید شدند... قافل از اینکه شخصی در حال گوش دادن بود.
《پس اینجا گذشتست...》
بر روی ماسه های گرم قدم زد و به اسمان ابی رنگ خیره شد؛ او تا جایی که یادش بود اسمان تیره تر از تاریک ترین شب های سال بود و هرگز نور پر محبت خورشید بر گیاهان نمیتابید... اون نما... فقط بیش از حد زیبا بود.
به اطرافش نگاه کرد اما پسر مو سفید را در کنار خود ندید.. اهی کشید و به سمت اسمون خیره شد.
《امیدوارم وقتی تنهاست کاری نکنه... وقتی تنهاست نمیتونه درست تصمیم بگیره》
《بلیز؟! بلیز!》
بدون توجه به اطراف اسمش را صدا میزد و دور خود میچرخید؛ باید پیدایش میکرد، اما کجا؟ چطوری پیدایش میکرد وقتی همه چیز به طرز غیر عادی غریب و زیبا بنظر میرسید
زیبا؟ بله... او خود را میان جنگلی سبز پوش با درختان تنومند سالخورده و جوان دید که نور خورشید برگانش را تبدیل به سایه بان هایی امن کرده بودند. چشمان طلایی اش از زیبایی چیزی که میدید برق میزدند... گویا در یک رویای شیرین بود.
《پس اینجا گذشتست...》
با ناباوری زمزمه کرد و چشمانش را بست. وقتی برای تلف کردن نداشت... باید میرفت و برده ابلیس را پیدا میکرد... باید میدید که چه کسی باعث نابود شدن این بهشت بیکران شده بود
《دارم میام سراغت... منتظرم بمون برده ابلیس》
《زنده باد پادشاهی سولیانا!》
《درود بر پرنسس سولیانا!》
فریاد ها بلند تر و بلندتر میشدند... کشتی سلطنتی با شکوه و عظمت بر روی اب به سمت مرکز شهر حرکت میکرد. پرنسس کشور سولیانا، الیز سوم، جلوتر از موبدان ایستاده بود و برای مردم کشور ادای احترام میکرد... چهره زیبایی داشت و تار های قهوه ای کوتاهش در هوا تکان میخوردند.. لباس سفید اشرافی بر تن داشت که با بال های بزرگش همخوانی داشتند. اما درحالی که جسمش بر روی سکوی کشتی بود، ذهنش در جای دیگری پرواز میکرد.
او در حال پرواز بود... پرواز بر بالای شهری سوخته که بیشباهت به کشور خودش نبود... اتش از هر سو زواله میکشید و صدای نعره موجودی در اتش سکوت تاریکس را به طرز هولناکی میشکاند.
《...پرنسس؟》
با بهت سمت صدا برگشت؛ یکی از موبدان کمی جلوتر امده بود و سرش را کمی کج کرده بود... قبل از انکه سوالش را بپرسد با متانت جواب داد:《من خوبم...》
موبد سری تکان داد و چند قدم به عقب برداشت.. کشتی به میدان بزرگ شهر بر روی اب نزدیک میشد... وقت ان رسیده بود که پرنسس مسئولیت سنگینی که بر روی دوشش بود را انجام دهد... اما چگونه وقتی افکارش همچون زخمی بر قلبش بود؟
خب تموم شد
قول نمیدم پارت بعدی همینقدر زود بیاد... ولی سعیمو میکنم
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنین💌
شبتون بخیر🍨