داستان از زبان شدو:
ماشینو جلوی در آپارتمان مقتول نگه داشتم. بقیه پلیسا هم اونجا بودن. اخمی کردم و پیاده شدم. یقه لباسمو محکم کردم. وارد شدم و کارت شناساییمو بدون اینکه به نگهبان توجهی کنم از جلوش رد کردم و بدون هیچ حرفی اجازه ورود داد. وارد آسانسور شدم. نگاهی به سقفش کردم...خوبه...دوربین داره! آسانسور ایستاد. وارد راهرو شدم و به طرف در قهوه ای مجللی رفتم...هه...مشخصه از اون خوش گذرونای پولدار بوده...وارد اون اتاق آپارتمان شدم که یک نفر با لباس پلیسی که ظاهرا مسئول این پرونده بوده اومد جلو:
؟؟؟: اوه! شما باید کاراگاه شدو باشین؟ سلام آقای شدو...خوشحالم که اینجا می بینمتون! من افسر روژ هستم! (سوپرایز😉❄)
اخمی کرد و به طبقه بالا نگاه کرد:
روژ: ظاهرا باز هم کار مرگ سیاهه...
من: راهو نشون بده! (اخم)
سری تکان داد:
روژ: از این طرف قربان...
دنبالش از طبقه بالا می رفتم و همزمان با دقت اطرافو بررسی میکردم...هه...به نظر میاد مرگ سیاه کارشو خوب بلده! از خودش ردی به جا نمیذاره! موجود آبی! تو چی هستی؟ به اتاق رسیدیم و وارد شدیم. دور تا دور محل پیدا شدن جسد نوار زرد کشیده بودن و یک عده عکس میرفتن و یک عده صحبت میکردن. رو به روژ کردم:
من: افسر روژ...جسد کجاست؟
روژ برگشت سمتم:
روژ: پایین توی آمبولانسه...(اون ماشینایی که جسد حمل میکنن همون آمبولانسن منتهی مخصوص جسدن😅❄)
سری تکان دادم:
من: باید جسدم بررسی کنم! اول اینجا!
یکمی رفتم جلو...همم هیچ خونی به اطراف پخش نشده...پس با ضربه چاقو اونم به صورت مستقیم بوده...یعنی هیچ دفاعی از خودش نکرده؟ یکمی به اطراف نگاه کردم که چشمم به رد گلوله روی دیوار افتاد:
من: ظاهرا قربانی اسلحه داشته...
روژ اومد جلوتر:
روژ: درسته...
پس چرا به هدف نخورده؟ یعنی تیرشو خطا زده؟ یا شایدم...یکدفعه یاد دوربینا افتادم...خودشه! رو به روژ با جدیت گفتم:
من: دوربین های اینجا رو چک کردین؟
روژ: بله...ولی متاسفانه بازم مثل قبل...هیچ اثری ازش نیست...
من: میخوام ببینم!
سری تکون داد و به سمت در اتاق رفت:
روژ: اطلاعات ثبت شده همه توی ماشین امنیتی هستن...پایین...
اخمی کردم و خواستم دنبال روژ برم که برای بار آخر به اطراف اتاق و مامورایی که اونجا در حال بررسی بودن نگاه کردم. خوب اطراف رو نگاه کردم...با چشمای نیم باز از اتاق خارج شدم و دنبال روژ رفتم...
داستان از زبان سونیک:
میشه گفت از نیمه شب گذشته بود...هه..ولی چه اهمیتی داره؟ من که کارمو طبق معمول خوب انجام دادم! از پله های جلوی در ورودی سازمان بالا رفتم. به لطف نفوذ و قدرتی که بالا دستی ها دارن هیچ کس قرار نیست بهمون شک کنه! البته که...شکم بکنن هیچ کاری ازشون بر نمیاد! هه...یک مشت بی عرضه...سازمان وسط یک جنگل بزرگه که توی دیدرس پلیسا و هیچ احد الناسی نیست...وارد سازمان شدم و به طرف آسانسور رفتم و طبقه ۴ رو انتخاب کردم و دستامو توی جیب هودیم فرو بردم. آسانسور حرکت کرد و یکمی بعد ایستاد و درش باز شد. پوزخندی زدم و سرمو بالا گرفتم و پامو بیرون گذاشتم...هه...مثل همیشه...بوی ترس رو حس میکنم! عالیه! همینطور راهرو های نسبتا شلوغ رو رد کردم که به در اتاقش رسیدم...در زدم و بعدم با شنیدن صداش وارد شدم:
من: خب...تموم شد...کارمو انجام دادم! می تونی خبر مرگشو از تلویزیون بشنوی...
دستاشو توی هم قفل کرد و لبخند کش داری زد:
تیلز: هه..مثل همیشه!
خواستم از اتاق برم بیرون که یکدفعه با به یاد آوردن چیزی ایستادم و بدون اینکه برگردم گفتم:
سونیک: آو...راستی...اون بزدل تنها کسی نبود که از سازمان مطلع بوده...
صداشو شنیدم و به سمتش چرخیدم ولی حتی یک قدمم جلو نرفتم و با همون صورت پوکر نگاهش میکردم:
تیلز: چی؟ منظورت چیه؟
من: خب..وقتی چاقومو با خونش کثیف کردم یک نفر به گوشیش زنگ زد و اونطور که به نظر میومد اسمش لوسی بود...
تیلز عصبی از روی صندلیش بلند شد:
تیلز: و تو حتی به خودت زحمت ندادی گوشیشو با خودت بیاری تا رد اون دختره رو بزنیم؟؟
من: چرا باید میدادم؟ به اندازه ای نفوذ دارین که حتی نیاز نیست غصه این چیزا رو بخورین!
تیلز: درسته! نفوذ داریم! ولی اگه بفهمن داریم توی این سازمان علیه بالا مقاما کار میکنیم همه امونو از بیخ ریشه کن میکنن!!
لبخندی زدم و دستامو دوباره توی جیب هودیم کردم:
من: خب؟ به من چه...این مشکل شماست...پس خودتون حلش کنین!
با عصبانیت دندوناشو بهم نشون داد:
تیلز: می تونی یکبار تو عمرت مغزتو سمت چیزی غیر از کشتن پیش ببری؟؟ این ماموریت توعه سونیک!!
شونه هامو بالا دادم:
من: اوکی...شما آدرس خونه اشو بدین...منم کارشو تموم میکنم! همون چیزی که توش واردم!
و سرمو کج کردم و به طرف در رفتم و دستمو روی دستگیره در گذاشتم که گفت:
تیلز: حواست باشه...کارتو درست انجام بدی! این یکی مورد جدیه!
لبخندم ادامه پیدا کرد و درو باز کردم:
من: من همیشه کارمو درست انجام میدم! (البته این مورد جدید استثنا میشه :/❄)
از اتاقش خارج شدم و راهمو گرفتم و به سمت کافه رفتم...توی طبقه ۲...
داستان از زبان شدو:
روژ فیلم دوربینا رو بهم نشون داد. همونطور که حدس میزدم هیچ اثری ازش نبود. با حالت ناامیدانه ای گفت:
روژ: دیدید قربان؟ هیچ اثری از هیچی نیست!
پوزخند کوچیکی گوشه لبم نقش بست:
من: نه به این زودی! به نظر میاد مرگ سیاه بازی دوست داره! هه..
با خودم ادامه دادم...بازی من تازه قراره شروع بشه موجود آبی...رو به روژ کردم:
من: جسدم باید بررسی کنم...
سری تکون داد و به سمت چپش اشاره کرد. یقه لباسمو مرتب کردم و به طرف آمبولانس رفتم. درش باز بود و یک نگهبان کنار در با اسلحه ایستاده بود. دهنمو کج کردم:
من: داری از چی محافظت میکنی سرباز؟
به محض دیدن من سریع احترام گذاشت و دستپاچه گفت:
یک سرباز وطن :/❄: ب-ببخشید قربان! ی-یعنی کاراگاه!
سری تکون دادم و دستمو به نشونه برو عقب بالا اوردم:
من: باید جسدو بررسی کنم...
متعجب بهم نگاه کرد:
بازم همون سرباز وطن: و-ولی جسد قبلا بررسی شده!
اخم کردم:
من: ولی نه به سبک من!
و بدون توجه بهش پارچه سفیدو از روش برداشتم...یک زخم عمیق که مشخص بود با چاقو ایجاد شده سینه اشو شکافته بود و مشخصا قلبشو هدف گرفته بود! لعنتی...چطوری اینقدر راحت زندگی دیگرانو میگیره؟..با دقت به جای زخم نگاه میکردم...کم کم روی دستاشو نگاه کردم..هیچ اثری از کبودی نیست...پس ضرب و شتم نداشتن...به نظر خیلی مرگ سیاه به کارش وارده! عوضی! علامت S رو روی قفسه سینه اش کشیده بود...تو واقعا کی هستی مرگ سیاه؟ یکدفعه چشمم به دست راستش خورد...صبر کن...پارچه رو بیشتر کنار زدم و به دست چپش نگاه کردم...دست چپش باز بود ولی دست راستش مشت شده بود...چرا؟ مشتشو باز کردم...چی؟ یک..کاغذ؟ یک تیکه کاغذ کوچیک توی دستش بود...(یادتونه تو قسمت قبلی یک تیکه گفتم حواستون باشه تو قسمتای دیگه به دردتون میخوره؟ همون تیکه هست*^*❄) بازش کردم...همم..یک آدرسه...پایین کاغذ کوچیک اسم یک نفر نوشته شده بود...سعی کردم بخونمش...نوشته..ل-لوسی؟ لوسی کاینِر؟ اخم کردم و پارچه رو روی جسد انداختم....خطاب به همون نگهبانه گفتم:
من: این کاغذو پیدا کرده بودین؟
با تعجب به کاغذ که بالا آوردم و نشونش دادم نگاه میکرد:
سرباز: ن-نه قربان!
پوزخندی زدم:
من: آره! چون به سبک من نگشتین!
و با عصبانیت و جدیت ازش دور شدم و به طرف روژ رفتم:
من: افسر! میخوام راجب شخصی به اسم لوسی کاینر برام تحقیق کنین!
روژ با تعجب بهم نگاه کرد:
روژ: پس شما چی؟
نگاهی به ساختمون کردم:
من: من کارای دیگه ای دارم!
و لبخندی زدم...هه...ببینم مرگ سیاه توی دامم میوفتی یا نه؟...میخوام فیلم تمام دوربینا رو چک کنم...باید بفهمم چطوری...چرا...و چه موقع وارد ساختمون شده...باید مسیر رفت و فرارشو شناسایی کنم! اینطوری راحت تر می تونم براش تله بذارم!
داستان از زبان سیلور:
سرمو روی میز کافه سازمان گذاشتم:
من: دارم از دستش دیوونه میشم! یک احمقه! یک احمق واقعی!
که حضور کسی رو کنارم حس کردم. سرمو آوردم بالا:
من: باورم نمیشه سر و کله ات اینجا پیدا شده...
بدون اینکه نگاهم کنه بلند گفت:
سونیک: من یک لیوان نوشیدنی خنک میخوام!
اخمی کردم:
من: واسه یک لیوان نیومدی!
نیم نگاهی بهم کرد:
سونیک: قطعا همینطوره!
نگاهشو به قفسه لیوان رو به روش داد:
سونیک: واقعا فکر میکنی به خودم زحمت میدم واسه یک لیوان نوشیدنی پاشم بیام اینجا؟ هه...
رومو برگردوندم:
من: پس چرا اومدی؟ سونیک...
سرشو یکمی تکون داد:
سونیک: هیچی...اومدم ببینمت...
تک خنده بلندی کردم:
من: پفف!! تو اومدی منو ببینی؟ هه...مسخره ام میکنی؟ یا داری سر به سرم میذاری؟ شایدم...توی ماموریت جدیدت سرت به سنگ خورده! هه...
لبخند کش داری گوشه لبم نقش بست...
سونیک: خیلی دلخوشی سیلور!
من: مطمئن باش تو بیشتر...خب...نمیخوای دهنتو باز کنی و بگی چرا اومدی منو ببینی؟
جک لیوانی که سونیک خواسته بود جلوش هل داد:
جک: اینم سفارشت مرگ سیاه!
نیم نگاهی بهش کرد و لیوانو توی دستش یکمی تکون داد:
سونیک: خوشحالم که می دونی واسه احوال پرسی نیومدم!
من: پس چرا اومدی؟
نگاهش بهم خورد. یک حس عجیبی میداد...یک نفرت و کینه خاصی توی نگاهش بود. خواست حرفی بزنه که با اومدن تیلز ساکت شد و لیوانو روی میز گذاشت:
سونیک: من دیگه میرم!
و بلند شد و رفت. خیلی کنجکاو شدم که چی میخواست بهم بگه...نگاهی به تیلز کردم:
تیلز: چی شده؟ مشکشل چیه؟ چرا اومده پیش تو؟
من: اگه یکمی دیر تر میومدی قطعا می فهمیدم...
و لیوانی که جلوم بود برداشتم...
تیلز: ماموریتش ادامه داره...یک نفر دیگه هم هست که باید بکشه...
لیوانو جلومو سر کشیدم و گذاشتمش روی میز:
من: پس نیومده درخواست کمک کنه...
مطمئن بودم یک چیز دیگه میخواست بگه...نگاهش عجیب بود...یک جای دیگه هم این نگاهو دیدم...وقتی اون روز توی جنگل زخمی و خسته پیداش کردیم... ۱۵ سال پیش...اون شب...همه چیز از اون موقع شروع شد...
قسمت بعد: خاطرات
خب خب یک توضیح کوچیک بدم راجب طبقات😅
طبقه همکف...پارکینگه
طبقه اول مختص کارمندای سازمانه و طبقه دوم کافه و باشگاه و خلاصه..(سازمان نیست پارک تفریحه :/ 💔❄😂)
طبقه سوم اتاق خواب های کسایی که اونجان...از جمله قاتلای سازمان...(راستی...اتاق سونیک و سیلور جداست ولی رو به روی همه)
طبقه چهارم طبقه رئیس و رئسا...(در واقع طبقه مجللش)
و سایر طبقات هم چیزایی مثل همینا...آخرین طبقه یعنی طبقه ۱۰ مال رئیس سازمانه و خودشو نشون نمیده...(البته فعلا 😁❄)
خب سوالی داشتین بپرسین 😅❄
تا قسمت بعدی فعلا *^*❄💎✋