الماس دریا پارت 21

از زبان نویسنده /:

نسیم ملایمی می‌وزید و دکل کشتی را تکان میداد امواج دریا به بدنه کشتی برخورد می‌کردند و جهتشان به بالا تغییر می‌کرد ، ستارها در آسمان می‌درخشیدند و ماه بیشتر از همیشه زیبا بود.

اما در بین این همه زیبایی دختری ایستاده بود که احساس غم و اندوهش بسیار زیاد بود.

از زبان امی /:

خیلی زیباست..... انگاری توی یک فواره خیلی بزرگ هستم..... احساس راحتی میکنم ، نمی‌دونم چرا اما واقعا فوق‌العاده ست ، اینجا احساس آزادی می‌کنم..... آزادی که هیچوقت نداشتم.

کل عمرم رو توی یک قصر بزرگ زندگی کردم و هیچوقت اجازه نداشتم به بیرون از دیوار های قصر برم ، گرچه زندگی تجملاتی داشتم اما مثل یک زندانی بودم ، پدرم همیشه جوری باهام رفتار میکرد انگار که یک بار اضافیم بقیه افراد قصر هم بخاطر اینکه دختر شاه بودم بهم احترام میزاشتن ، تنها کسی که واقعاً دوستم داشت مادرم بود تنها کسی که از بچگی هوام رو داشت اون بود هیچ وقت پشتم رو خالی نکرد و تنها کسی بود که از اعماق قلبم دوستش داشتم.....

ولی.......ولی الان حتی نمی‌دونم که اون کجاست....

بغضی که تو گلوم بود واقعاً داشت عذابم میداد.

یعنی واقعاً این حقه منه ؟!

این که از مادرم دور باشم و ندونم اون کجاست ؟؟؟؟

این.....این عادلانه نیست!!!

اصلاً چرا مادر همراه من نیومد ؟

میخواست چیکار کنه ؟؟؟

سربازای دشمن رو معطل کنه؟؟؟

آخه چجوری می‌خواست اونا رو معطل کنه؟؟؟

نه !!!

اینطور نیست !

مادر میخواست از من محافظت کنه. اون می‌خواست با تحویل دادن خودش به انگلیسی ها کاری کنه تا اونا دست از تعقیب کردن من بردارن !

یعنی.....مادرم بخاطر من.......

پاهام تقریباً سست شده بودن به زور روشون ایستاده بودم ، سرم گیج می‌رفت و نمیتونستم تعادلم رو حفظ کنم .

چشمام داشت سیاهی میرفت.

من.......چیزی..... نمی‌بینم!

از زبان سونیک /:

توی کابینم نشسته بودم و داشتم تمامی کتاب‌هایی که در طول این سالها جمع کرده بودم رو مطالعه می‌کردم ، همه‌ی اون کتاب ها راجب الماس دریا بودن .

5 ساله که دارم کلی اطلاعات راجب الماس و مکان دقیقی که درش قرار داره تحقیق می‌کنم اما هنوز نمی‌دونم که دقیقا کجاست اما یک سرنخی پیدا کردم و متمعنم ایندفعه میتونم پیداش کنم.

تقریباً نصف شب بود و منم منتظر خانم پاریس بودم.

پاریسه ، پرویسه ، چیه این ؟؟؟؟

من :(( اههههه چرا نمیاد منو معطل خودش کرده ! )).

خب بزار چند دقیقه دیگه صبر کنم اگه اومد که هیچی اگه نیومد........برای اونجاش هم یه فکری میکنم.

چند دقیقه بعد /:

نه مثل اینکه ایشون برو بیا نیست !

دیگه کلافه شده بودم برای همین از روی صندلیم بلند شدم و از کابین بیرون رفتم ، توی راهرو های کشتی حرکت می‌کردم تا اینکه بلاخره رفتم رو عرشه کشتی.

به اطرافم نگاه کردم همه جا تاریک بود و به سختی همه جا رو میدیدم ، بخاطر برخورد موج های دریا به بدنه کشتی نمیتونستم تعادلم رو خوب حفظ کنم.

​​​​​​من :(( پاریس ! اوی پاریس صدام رو می‌شنوی ؟)).

اما هیچ جوابی نشنیدم.

نکنه رفته داخل کابین خودش ؟

میخواستم برم سمت کابینش اما همینکه راه افتادم ، یکدفعه پام خورد به یک چیزی و افتادم زمین اولش فکر کردم یک طناب یا یک بشکه ای چیزیه .

اما همین که به پشت سرم نگاه کردم از تعجب چشمام تا ته باز شد.

من :(( پ...پرنسس !)).

( نویسنده : چه عجب بلاخره درست گفت 😑)

چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

رفتم سمتش و نگاهی بهش انداختم انگاری بیهوش شده.

دستم رو بردم نزدیک صورتش و جلوی دماغش قرار دادم.....خوبه هنوز نفس میکشه !

باید ببرمش پیش تیکال اون می‌تونه کمکش کنه.

خیلی سریع بلندش کردم و به سمت کابین تیکال حرکت کردم.

چند دقیقه بعد /:

جلوی در کابین تیکال بودم و پرنسس رو هم توی دستام گرفته بودم ، یک از دستام رو از زیر پرنسس بیرون کشیدم و محکم در زدم ، بعد از چند ثانیه بلاخره تیکال در رو باز کرد از چشمام میشد فهمید که خوابیده بود.

تیکال خمیازه ای کشید و گفت :(( چخبره ؟ )).

وقتی منو دید با تعجب گفت :(( کاپیتان....شما اینجا چیکار می......)).

یکدفعه نگاهش به پرنسس افتاد و وقتی اونو دید چشماش تا ته باز شد و گفت :(( ک....کاپیتان...چه اتفاقی افتاد.....)).

قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه گفتم :(( تیکال پرنسس بیهوش شده و به سختی نفس میکشه نمی‌دونم چش شده باید کمکش کنی !)).

تیکال هم تا اینو شنید در رو کامل باز کرد و گفت :(( منتظر چی هستی سریع بیارش تو !)).

منم با سرعت رفتم داخل ، تیکال به تختش اشاره کرد و گفت :(( بزارش رو تخت )).

منم پرنسس رو گذاشتم روی تخت و ازش فاصله گرفتم تا تیکال معاینش بکنه.

تیکال دستش رو گذاشت روی سر امی و گفت :(( اوه خدای من !)).

من با استرس و نگرانی گفتم :(( چی شده ؟؟؟؟؟)).

تیکال :(( داره تو تب می‌سوزه !!!! تبش خیلی شدیده پوستشم عین خون سرخ شده !)).

بعد هم رو به من کرد و گفت :(( باید همین الان براش دارو بیاریم وگرنه از تب میمیره !!!)).

اینو که شنیدم ترس تمام وجودم رو گرفت و گفتم :(( چجور دارویی ؟؟؟؟ )).

تیکال :(( تو انبار کشتی باید یک دارویی باشه که بتونه حالش رو خوب کنه )).

منم گفتم :(( بگو اسم اون دارو چیه ؟ سریع میرم برات میارم !)).

تیکال هم گفت :(( نه خودم باید برم !)).

من :(( چی چرا ؟؟؟)).

تیکال :(( کاپیتان شما از دارو های گیاهی و طبی سر در میاری ؟)).

من :(( یک چندتا کتاب راجبش مطالعه کردم اما چیز زیادی راجب دارو ها نمی‌دونم )).

تیکال :(( حدس میزدم )).

بعد از کنار تخت بلند شد و گفت :(( من میرم سراغ دارو تو هم مراقب امی باش )).

منم گفتم :(( ب...باشه !)).

تیکال هم رفت دنبال دارو و منم کنار پرنسس تنها شدم.

به صورتش نگاه کردم انگاری خیلی حالش بده .

اصلاً چرا حالش اینقدر بد شد ؟!

نکنه همه‌ی این مدت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حالش بد بوده و از همه‌ی ما پنهان می‌کرده ؟؟؟

آخه چرا اینجوری شد ؟

از زبان امی /:

همه‌جا سیاه بود.....هیچی دیده نمیشد فقط من بودم!

من :(( م....من کجام ؟)).

اما هیچ کسی جواب نداد.

توی یک فضای کاملاً سیاه بودم و هیچی قابل رویت نبود.

من :(( آهای کسی صدای منو میشنوه ؟؟؟)).

صدام توی هوا اکو میشد اما هیچ صدای دیگه ای غیر از صدای خودم نمی شنیدم.

تصمیم گرفتم که به جلو حرکت کنم.

همینجوری داشتم به جلو حرکت می‌کردم اما هیچی نمی‌دیدم.

تقریباً داشتم ناامید میشدم که یکدفعه یک نفر رو جلوی خودم دیدم.

اولش تعجب کردم اما وقتی نزدیک تر شدم دیدم واضح تر شد و تونستم اون شخصی که جلوم بود رو.....

وایسا....این....این لباسا.....

لباسای.......

یکدفعه این کسی که جلوم بود چرخید و روش رو سمت من کرد.....

منم تا روش رو دیدم از تعجب نتونستم حرکت کردم.

من :(( ....م....ما....ماد..مادر ؟!!!)).

مادر اولش هیچ واکنشی نشون نداد اما بعد لبخندی زد و گفت :(( بیا بغل مامان دختر خوشگلم )).

منم چشمام پر از اشک شد و با تمام سرعت رفتم سمتش و گفتم :(( مادر !!!)).

بعد رفتم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن.

من :(( م...مادر...دلم برات تنگ شده بود.....خیلی تنگ شده بود.....)).

مادر هم دستش رو گذاشت روی سرم و شروع به نوازش سر من کرد.

منم توی بغلش احساس آرامش می‌کردم ، انگاری توی یک تخت نرم و گرم بودم ، احساس می‌کردم که هیچ کسی نمی‌تونه بهم صدمه بزنه.

من :(( م....مادر...دلم واقعاً برات تنگ شده بود....)).

مادر هم دستاش رو آروم دور کمرم حلقه کرد و گفت :(( آه عزیزم......)).

یکدفعه احساس فشار زیادی توی کمرم کردم و نمیتونستم تکون بخورم.

​​​​​​یکدفعه یک صدای خیلی کلفت و ترسناکی رو شنیدم :(( ...منم دلم برات تنگ شده بود!!!!!)).

کاملاً شکه شده بودم و از ترس نمیتونستم حرکت کنم سعی کردم خودم رو از بغلش در بیارم اما زورش خیلی زیاد بود.

منم با ترس گفتم :(( چ....چیکار میکنی ؟؟؟)).

اونم گفت :(( آه پرنسس....)).

منم با شنیدن این صدا دوباره خشکم زد ، آروم آروم سرم رو بالا گرفتم و با یک شخص که صورتش مشخص نبود روبه رو شدم!!!!

من :(( و...ولم کننننن!!!)).

اون :(( هه هه هه پرنسس نمی‌تونم صبر کنم تا.....)).

بعد دهنش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت :(( با دستای خودم تکه تکهت کنم !!!)).

منم چشمام تا ته باز شد و با تمام قوا سعی میکردم از دستش فرار کنم اما فایده ای نداشت.

یکدفعه اون منو محکم تر از قبل گرفت و منو به سمت پایین هل داد.

با خودم گفتم الانه که درد وحشتناکی تو بدنم حس کنم اما زمین زیر پام باز شد و منم افتادم داخلش ، وقتی افتادم داخل اون سوراخ احساس شناور شدن بهم دست داد ، چشمام رو باز کردم من توی آبم!!!

چی ؟ آخه چطور ؟ فرصت نداشتم به این موضوع فکر کنم میخواستم از آب برم بیرون اما یکدفعه احساس کردم یک نفر پام رو گرفته و منم نتونستم از آب خارج بشم.

به پایین نگاه کردم همون شخصی بود که چند ثانیه پیش منو هل داد داخل آب!!!

اونم با دوتا دستاش پاهام رو گرفت و منو به زور به اعماق برد منم دیگه نتونستم دووم بیارم و چشمام رو بستم.

چند دقیقه بعد /:

همینجوری چشمام رو بسته بودم اما یکدفعه احساس کردم یک نفر صدام میزنه !

...:(( امی ! امی !)).

وایسا من این صدا رو می‌شناسم !

آروم چشمام رو باز کردم دیدم تار بود اما می‌تونستم اون شخصی که صدام میکنه رو ببینم.

من :(( ت....تیکال....)).

تیکال هم تا صدای منو شنید گفت :(( امی ! حالت خوبه ؟؟؟)).

من :(( من.....کجام ؟)).

تیکال :(( نگران نباش تو کابین منی )).

من :(( چر....ا.....من.....اینجام؟)).

تیکال :(( کاپیتان تو رو درحالی که بیهوش شده بودی و داشتی به سختی نفس می‌کشیدی پیدا کرد و تو رو اورد پیشم تا درمانت کنم داشتی تو تب میسوختی!)).

وایسا....یعنی همه‌ی اونا یک خواب بود ؟

منم آروم شدم و نفس راحتی کشیدم.

می‌خواستم بلند شم اما تیکال جلوم رو گرفت و گفت :(( امی خواهش میکنم بلند نشو هنوز تب داری باید استراحت کنی )).

من :(( نه من حالم خوبه...)).

تیکال :(( هیچم خوب نیست !)).

بعد منو نشوند روی تخت و پتو رو کشید روم.

تیکال :(( بهتره کمی استراحت کنی !)).

منم مقاومت نکردم واقعاً حالم بد بود از درد نمیتونستم تکون بخورم.

تیکال :(( خب حالا آروم باش و چشمات رو ببمند ، باید کمی بخوابی !)).

گرچه نمی‌خواستم بخوابم اما چشمام رو آروم آروم بستم و تنها چیزی که قبل از بستن چشمام دیدم ، یک نفر بود که تو چهارچوب در ایستاده بود.

تاریکی.......

از زبان سونیک /:

توی چهارچوب در ایستاده بودم و میدیدم که پرنسس چشماش رو آروم آروم میبنده.

وقتی که خوابید رفتم سمت تیکال و گفتم :(( تیکال....اون حالش خوب میشه ؟)).

تیکال هم لبخند زد و گفت :(( نگران نباشید کاپیتان بهش یک دارو دادم که تا چند ساعت دیگه حالش بهتر میشه )).

منم نفس راحتی کشیدم و گفتم :(( ولی تیکال حالا خودت چیکار میکنی ؟ منظورم اینه که میخوای کجا بخوابی ؟)).

تیکال هم گفت :(( نگران نباشید یک تشک اضافه دارم ، امشب کنار امی میمونم)).

منم گفتم :(( باشه ، منم باید برگردم به کابینم...)).

به سمت در رفتم و قبل از اینکه در رو ببندم گفتم :(( شب بخیر )).

تیکال هم گفت :(( شب بخیر کاپیتان )).

بعد در رو کامل بستم و به سمت کابین خودم رفتم.

ادامه دارد......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید 👍

[ دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 18:54 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب