برادران سرعت:"شروعی دوباره" پارت بیست و پنجم

....

"داستان از زبان نویسنده"

(پ.ن:این یه فلش بکیه به شروع پارت ۲۳ و... دوستان حدسایی تو کامنتا زدن و همین باعث شد بخاطر روی گل اونا و شما دوستان عزیز این تیکه رو هم اضافه کنم^^)

‌با سختی پلکان سنگینش را باز کرد و با بهت به اطراف نگاه کرد... درون یک کلبه عجیب بود و روبه‌رویش کلی وسیله ازمایشگاهی و یک چکش عجیب سیاه_بنفش بود.. سعی کرد خود را ازاد کند و فریاد زد:《 اهای! بیا منو باز کن مردک... یا شایدم زنک!(همیشه جنبه طنز حفظ میشود) به هر حال مگه دستم بهت نرسه عوضی! منو باز کن! 》

اما کسی پاسخگویش نبود... اتاق در سکوت عجیبی بود و فقط صدای زمزمه های عجیبی به گوش میرسید... زمزمه ها تبدیل به خنده شد و شخص سیاهپوش اشنایی از داخل سایه ها بیرون امد.

؟؟؟؟:《 اوه امی عزیزم... این همه خشونت لازم نیست! 》

و کلاه شنل را از روس سرش برداشت... امی با بهت به مرد خیره شد... مایک؟ مایک اون مرد شنل پوش بود..؟! اما چرا؟! رشته سوالات بی پایان امی با حرف مایک قطع شد:《 اه نیازی به فکر کردن نیست رز عزیزم! 》

درحالی که نزدیک امی میشد و لبخند مرموزی میزد ادامه داد:《 فکر کردن باعث گیج شدنت میشه... قضیه پیچیده تر از ذهن گلبرگیته. 》(نویسنده:ایشالا فصل دوم باز میشه... شایدم پیچیده تر*خوددرگیری نویسنده*)

اخمی بر روی ابروهای ظریف امی نشست و درحالی که سعی میکرد خودش را ازاد کند فریاد زد:《 تو نمیتونی قصر دربری! سونیک وقتی پیدام کنه به حسابت میرسه عو.. 》

مایک قبل از تکمیل شدن حرف امی با پوزخند صداداری حرف خودش را ادامه داد:《 درسته، سونیک حتما میاد! ولی اونی که باهاش میجنگه من نیستم... 》

و درحالی که با دستانش صورت امی را قاب میکرد و با چشمان فریبنده بنفشش به او نگاه میکرد با لحن خاصی ادامه داد:《 تو قراره اینکارو برام انجام بدی... و بعدش برای همیشه باهمیم.. رز عزیزم..! 》(نویسنده:مدیونین اگه فکر کنین من رو شرورای داستانام غیرتیم و ازشون خوشم میادTT)

"داستان از زبان سیلور"

با قدرت سایکوکنسیسم سنگارو از روی مردم برمیداشتم که بقیه بتونن بهشون برسن و کمکشون کنیم... از طرفیم چشم انتظار سونیک بودیم تا بیاد. شدو با هر کمک یه چند بار دور امگا میچرخید و فکر میکرد، رژ و بلیز و تنگلم بچه های گمشده رو میبردن پیش والدینشون، تیلز و ناکلزم مردمی که زیر اوار بودنو شناسایی میکردن و درشون میاوردن. وقتی کارم تموم شد پیش امگا رفتم و پرسید:《 چیز جدیدی حس نکردی؟ 》

امگا سر اهیننشو به نشونه نه تکون داد و گفت:《 نه.. هنوزم امی و سونیک رو حس میکنم. 》

شدو که کلافه شده بود اهی کشید و پرسید:《 پس چرا بیرون نمیان؟ 》

تا خواستم بگم نمیدونم یهو باز صدای انفجار از داخل قلعه اومد. با ترس به قلعه نگاه کردیم... نکنه سونیک و امی گیر افتادن؟! ناکلز مشتشو به هم زد و گفت:《 من میرم دنبالشون! 》

ولی تا خواست بره سمت اونجا یه نفر سد راهش شد و هلش داد. یه موجود عجیب سیاه بود. تیلز با ترس به دور و برمون نگاه کرد... محاصره شده بودیم! خب... به قول سونیک دیگه اتفاق بدی نیست؟ داداش بیا خجالت نکش همه تو صفن:|

ویسپر درحالی که تفنگشو پر میکرد گفت:《 دیگه کاری نمیشه کرد... باید خودمونو خسته کنیم برای نفله کردنشون! 》

اهی کشیدم و گفتم:《 بخدا خستمTT 》

تنگل:《 منم گشنمTT 》

ناکلز:《 منم هردوتا گزینمTT 》

شدو درحالی که پوکر نگامون میکرد گفت:《 منم از همه شما احمقا با دلایلتون متنفرم 》

من:《 دلت میاد؟TT 》

بلیز اوهومی کرد و گفت:《 حواستون هست تو چه دردسری هستیم؟! 》

و توپ اتیشین رو سمت چند تا از اون موجودات عجیب پرتاب کرد. هممون به خودمون اومدیم و شروع به جنگیدن کردیم. از قدرت سایکوکنسیسم استفاده کردم و چندتاشونو با قدرتم وارد شک کردم و ناکارشون کردم. تا خواستم سومین شک رو بزنم...

"داستان از زبان بلیز"

با صدای بلند داد زدم:《 بریم به جهنم! 》

و با قدرت گوی اتشینم همشونو زمینگیر کردم‌. تا خواستم برم سراغ چندتای دیگشون دیدم یه چیزی سمت سیلور پرتاب شد و باهم افتادن پایین! با ترس رفتم سمت سیلور و با دیدن صحنه روبه‌روم تعجب کردم... چی؟ سونیک چرا رو سیلور افتاده؟... شدو اومد کنارم و با دیدن وضعیتشون اهی کشید:《 چی شده؟ عین گلوله پرتت کرد فیکر! 》

به سونیک نگاه کردم... وضعیتش اونقدر خوب نبود... درحالی که سیلور بلندش میکرد با صدای گرفته و لرزونی گفت:《 ا...ا... ا.. امی... ا...او...اون.. 》

من با ترس گفتم:《 امی... امی چی سونیک؟ 》

ولی ناگهان صدایی توجهمو جلب کرد:《 امی تحت کنترل منه! 》

هممون سمت صدا برگشتیم... مایک دقیقا با امی روبه‌رومون ایستاده بود... کمی رو صورت مایک دقت کردم... انگار قبل از این ماجراها دیده بودمش... کمی فکر کردم... چشمام از تعجب درشت شده بود... امکان نداره... نه نه نه! حتما یه اشتباهی شده... خ...خود اون پیشگویی... با ترس گفتم:《 تو داخل پیشگویی بودی!! 》

مایک:《 باید بدونی پیشگوییت توسط من انجام شد گربه! 》

با تعجب نگاهش کردم.. ولی اون خیلی ریلکس ادامه داد:《 از اولشم تو بازی بودین... ولی به لطف استادم یه سری چیزارو میدونین 》

همه بچه ها سمتم برگشتن.. توی قیافه همشون چی میگی خاصی بود... سیلور ابرویی بالا انداخت و پرسید:《 کدوم پیشگویی؟! 》

مایک خنده شیطانی کرد و گفت:《 نگران نباشین... بزودی همتون توش شرکت میکنین! 》

و بعد از اون امی محکم چکش عجیبشو زمین زد و زمین لرزید.. زیر پاهامون ترک بزرگی خورد و تبدیل به دره ای شد که هممونو به داخل خودش کشید... و بعدش هیچی نفهمیدم...

"داستان از زبان سونیک"

درد شدیدی توی بدنم احساس کردم... سعی کردم حرکت کنم ولی انگار نمیشد.. حس میکردم دستام توی هم قفل شدن. چشماشو به سختی باز کردم و خودمو توی قفس همراه بقیه پیدا کردم... چشمامو از سردرد بدم بستم و بلند صداشون کردم:《 همگی حالشون خوبه؟! 》

تیلز درحالی که دمشو به نشونه اره تکون میداد ناله کوتاهی کرد و همراهش بقیه هم اعلام حضور از خوبیشون کردن.

بلیز که سعی میکرد دستبندای فلزی رو باز کنه با لحن شاکی گفت:《 اگه دستم به اون سیاسوخته برسه... 》

رژ که کنار شدو بود اروم خودشو از شدت خستگی بهش تکیه داد و گفت:《 خب.. حالا چطوری امی رو به خودش بیاریم...؟ 》

سیلور درحالی که به زور پاشده بود ادامه داد:《 و مایکو اچار کنیم؟ 》

منم رو به تیلز کردم و ادامه سوالو پرسیدم:《 و کیاس المردا رو پیدا کنیم؟ 》

بلیزم پشت سرمدن سوالارو تکمیل کرد:《 و سول المردا رو؟ 》

تیلز پوکر نگامون کرد و پرسید:《 بابا دونه دونه بپرسین مغزم سوت کشید! 》

بعد چشماشو بست تا کمی فکر کنه... اما تا خواست حرفی بزنه صدای نحس اون مردک اومد:《 پس بلاخره بیدار شدین...! 》

سمتش نگاه کردم... با لبخند مزخرفش بهمون نگاه میکرد... حس عجیبی توی درونم ترشح میکرد... حس نفرت و خشم باهم توی وجودم به جوش میومدن... با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:《 اره و وقتی از اینجا بیایم بیرون دهنتو سرویس میکنیم عوضی! 》

مایک خندید و دور سلول مرخی زد:《 اه مقاومت! نمیدونین چقدر منتظر این روز بودم... بابت گرفتنتون یه ترفیع ویژه از رییس میگیرم! 》

شدو:《 هم تو و هم رییست باهم به گور میرین! 》

مایک:《 اوه! من ایتطور فکر نمیکنم. 》

بعد رفت یمت امی که یه گوشه عین برده ها واستاده بود... اون اشغال چه بلایی سرش اورده؟! دستای کثیفشو روی صورت امی کشید و گفت:《 ولی نگران نباش... بعد از اینکه کارم باهاتون تموم شد میزارم بدست عشقت بمیری سونیک 》

اون لحظه واقعا به جوش اومده بودم... با فکری که به سرم رسید پوزخندی زدم و بلند خندیدم‌... نیازی نبود سرمو برگردونم که ببینم همشون با قیافه این خل شده نگام میکنن! نیشخندی زدم و گفتم:《 باشه... خودت حکم مرگتو امضا کردی! 》


تمامید

ببخشید اگه باز کم و گنگ بود... بخاطر سردرد لعنتیم و یه سری چیزای دیگه نتونستم اونقدر زیاد بنویسم... ایشالا پارت بعد جبران میکنم

امیدوارم خوشتون اومده باشه💎

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ ] [ 20:22 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب