...
بر روی زمین سرد قدم های ارامش را مینهاد و سمت سالن بزرگی با دکور تیره رفت؛ داخل شد و در مقابل اربابش تعظیم کرد و با صدای ارومی شروع به صحبت کرد:《 با من کاری دارین ارباب...؟ 》
شخص تیره پوش لبخند شرورانه ای بر روی لبانش نشست و با قدم های شمرده و محکمی به سمت او رفت. سری تکان داد و گفت:《 بله... میخوام اونارو به دام بندازی... و بیاریشون پیش من 》
سپس سمتش خم شد و ادامه داد:《 تو اینکار خیلی واردی... مگه نه گنجینه عزیزم؟ 》
"داستان از زبان سونیک"
با سرعت به سمت محل انفجار رفتیم. چون من سرعتم بیشتر بود زودتر از بقیه رسیدم و... با دیدن اون صحنه خشکم زد.. همه مردم از مکان تفریحی قلعه مانندی فرار میکردن. خواستم برم سمت قلعه که تیلز لباسمو گرفت.
تیلز:《 وایستا سونیک! اول باید به مردم اسیب دیده کمک کنیم! 》
ناکلز درحالی که سنگارو خورد میکرد که مردمو از زیر اوار بیاره بیرون گفت:《 الان به سرعت تو و شدو بیشتر از هروقت دیگه ای نیاز داریم! 》
اهی کشیدم و خواستم برم کمک حال ناکلز شم که یهو امگا با صدای بلند صدامون زد:《 امی.. 》
هممون سمت امگا برگشتیم؛ امگا دست اهنینشو سمت قلعه گرفت و گفت:《 حسگرای من نشون میدن که شخصی با دی ان ای امی رز اونجاست 》
با حرف امگا انگار به من موتور جت وصل کرده بودن... یعنی ممکنه امی... بدون توجه به داد و هوارای تیلز با سرعت رفتم سمت قلعه و داد زدم:《 من میرم دنبال امی!! 》
سرعتمو زیاد کردم و قبل اینکه اتفاق دیگه ای بیوفته رفتم داخل قلعه. مه غلیظی بخاطر گرد و غبار اونجارو گرفته بود و کمی دیدمو محدود میکرد..
من:《 عحب وایب باحالی داره 》
به شوخی خودم خندیدم که کمی امیدواری توی دلم بوجود بیاد.. با احتیاط داخل قلعه قدم برداشتم و مدام امی رو صدا میزدم... ولی جوابی از سمتش نمیگرفتم... شاید... تند تند سرمو تکون دادم تا فکر مزخرفم بپره.. نه! امی سالمه! امی همینجاست.. حسگرای امگا هرگز اشتباه نکردن، پس منم نباید ناامید بشم!(نویسنده:بنظرم بشو پسرم)
من:《 امی! امی کجایی!! 》
درحالی که سمت سالن اصلی میرفتم امی رو صدا زدم... وقتی وارد سالن شدم با صحنه روبهروم خشکم زد... امکان نداره... چطوری..؟!
مایک شنل تیره ای پوشیده بود و کنار اون توی تاریکی ایستاده بود... لبخند شیطانیش پررنگ تر و پررنگ تر میشد و نزدیکم میومد:《 چه رمانتیک... بلاخره بعد از مدت ها دنبال عشقت اومدی.. 》
بعد سمت اون رفت... لباساش با همیشه فرق میکرد... لباس کاملا تیره ای تنش بود و چشماش با چشمبندی بسته شده بودن.. انگار که یه عروسک خیمه شب بازی بود..
مایک:《 ولی برای بدست اوردن عشقش خیلی دیر کردی... تا الان که سه هیچ به نفع منه! 》
و خنده شیطانی کرد.. دستمو از شدت عصبانیت مشت کردم و بلند گفتم:《 تو هرگز نمیتونی به زور بدستش بیاری! 》
لبخند شیطانیش پررنگتر شد.. درحالی که کمر امی رو گرفته بود گفت:《 درسته.. هرچقدرم تلاش کنم تو یجوری ازم میدزدیش.. پس بیا کارو راحتتر کنیم! 》
و درحالی که از امی فاصله میگرفت رو به امی کرد و ادامه داد:《 عزیزم... چطوره بهش تاوان بدرفتاریاشو بدی! 》
تمامید
خب اره دیگه... تا الان یه سری معما های این فصل حل شد
سه قسمت اخر قسمتای حیاتین و اتفاقات عجیب تری داخلشون میوفته
به هر حال.. امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨