عشق سیاه پارت 31

از زبان نویسنده /:

وقتی که سونیک و شدو داشتند از پایگاه مقاومت دور میشدند نمی‌دانستند که نبرد سختی در آنجا در جریان است.

از زبان سیلور /:

بلاخره رسیدیم به پشت بوم و منم قدرتم رو آزاد کردم و هر دوتامون روی پشت بوم فرود اومدیم ، به اطرافم نگاه کردم هیچ خبری از اون یارو نیست !

ناکلز :(( میبینیش ؟)).

من :(( نه ! )).

اون کجاست ؟ نکنه تیکه تیکه شده ؟ نه!

وقتی ناکلز بهش مشت زد هیچ اتفاقی براش نیفتاد ، من فقط پرتش کردم.

همینجوری داشتیم به اطراف نگاه می‌کردیم تا اینکه احساس کردم یک نفر پشت سرمه.

ناکلز سرش رو برگردوند و بعد به پشت سرم نگاه کرد ، چشماش تا آخر باز شد و بعد دستش رو سمتم دراز کرد و گفت :(( سیلور ! پشت سرت)).

منم سرم رو برگردوندم و با یک چشم قرمز روبه رو شدم ، می‌خواستم ازش فاصله بگیرم اما اون یارو دست چپش رو مشت کرد و یک مشت محکم زیر چونم خوابوند !

وقتی که اون مشت رو بهم زد چند متر پرت شدم هوا و کم کم داشتم هوشیاریم رو از دست میدادم ، توی دهنم مزه خون رو حس می‌کردم ، یکدفعه احساس کردم که به زمین برخورد کردم و نمی‌تونستم تکون بخورم چشمام نیمه باز بود ، چشمام داشت سیاهی می‌رفت اما..... یکدفعه صدای ناکلز رو شنیدم داشت یک چیزی می‌گفت :(( سیلور پاشوووووو!!!)).

منم یکدفعه چشمام رو تا ته باز کردم و از روی زمین بلند شدم.... آخ !

صورتم یکمی درد می‌کنه اما حالم خوبه ، به ناکلز نگاه کردم داره با اون یارو میجنگه ، اما یکنفره نمی‌تونه از پسش بر بیاد.

منم نیروم رو جمع کردم و با سرعت رفتم سمت اون یارو ، یکدفعه اون جلوی مشت ناکلز رو گرفت اونم با یه دست ! ناکلز شکه شد منم شکه شدم تا حالا کسی نتونسته بود جلوی مشت ناکلز رو بگیره !

اون یارو اون یکی دستش رو بالا اورد و چنگال هاش رو باز کرد ! وایسا.....لعنتی !

میخواد چیکار کنه ؟!

اون هم با صدایی که خشم توش موج میزد گفت :(( اچیدنا دیگه از دستت کلافه شدم ، الان قلبت رو در میارم !!!)).

ناکلز میخواست فرار کنه اما نمیتونست.

منم سرعتم رو بیشتر کردم و قبل از اینکه اون قلب ناکلز رو در بیاره فریاد زدم :(( تمومش کننننن!!!)).

اون یارو صورتش رو برگردوند و بهم خیره شد منم دستم رو مشت کردم و کل نیروم رو وارد مشتم کردم و بعد محکم ترین ضربه‌ای که می‌تونستم رو به صورتش وارد کردم.

وقتی بهش مشت زدم دست ناکلز رو ول کرد و بعد به سمت یک ساختمون که در 20 متری اونجا قرار داشت پرتاب شد ، دیوار ساختمون سوراخ شد و اونم وارد ساختمان شد.

یعنی مرده ؟

مشتم رو پایین اوردم و روی زانو هام افتادم کلی انرژی از دست دادم ، چند دقیقه باید همینجوری استراحت کنم تا سرحال بیام.

یکدفعه یک دستی رو شونم حس کردم.

به سمت چپ نگاه کردم ناکلز دستش رو گذاشته بود روی شونم و با یک نگاه نگران بهم خیره شده بود با صدای اروم گفت :(( حالت خوبه ؟ صدمه دیدی ؟!)).

من :(( نگران نباش حالم خوبه فقط کمی انرژی از دست دادم چند دقیقه دیگه حالم بهتر میشه )).

ناکلز هم خیالش راحت شد و به اون ساختمونی که اون یارو پرتاب شده بود نگاه کرد.

ناکلز :(( بنظرت کارش تمومه ؟)).

من :(( نمی‌دونم )).

ناکلز :(( ولی عجب ضربه ای زدی داش ، کیف کردم 🤩👍)).

من :(( حال کردی ؟ دیدی چجوری ناک اوت شد 😃)).

ناکلز :(( آره داش خیلی خفن بود ! بیا یبار دیگه انجامش بدیم 😁)).

من :(( نه دیگه حوصله ندارم 😫)).

بعد از روی زمین بلند شدم و گفتم :(( هی میگم نظرت چیه این حرکت رو به استاد هم نشون بدیم ؟)).

ناکلز :(( کدوم استاد ؟)).

من :(( استادمون دیگه همین 1 ساعت پیش ازش خواستیم استادمون بشه دیگه )).

ناکلز :(( اصلاً نمی‌دونم داری راجب چی صحبت میکنی داش 😐)).

من :(( 😐 )).

ناکلز :(( 😐 )).

من :(( 😐 )).

ناکلز :((........... آها اون استاد رو میگی !)).

من :(( آره دیگه همون استاد اسمش امممم....اسمش....چی بود ؟)).

ناکلز :(( فکر کنم شود بود )).

من :(( نه این نبود !)).

ناکلز :(( امممم شیر بود ؟)).

من :(( نه اینم نبود !)).

ناکلز :(( شور ؟)).

من :(( نه )).

ناکلز :(( شی شی ؟)).

من :(( نه )).

ناکلز :(( شاشو ؟)).

من :(( نه بابا ! 🤦)).

ناکلز :(( ببینم شدو نبود ؟)).

من :(( آره خودشه !)).

ناکلز :(( پس اون استادمونه ؟)).

من :(( آره دیگه ، حالا نباید وقت رو تلف کنیم ، باید بریم پیش بقیه !)).

ناکلز :(( اوکی..... فقط یک سوال ؟)).

من :(( چیه ؟)).

ناکلز :(( اصلاً این استاد چی هست ؟ )).

من :(( 😐 )).

ناکلز :(( 🤨 ؟ )).

یکدفعه یک صدایی شنیدیم :(( شما اینجایید ؟)).

با تعجب به منبع صدا نگاه کردیم ، رژ بود !

من :(( رژ تویی ؟)).

رژ :(( نه عممه !)).

ناکلز :(( اینجا چیکار می‌کنی ؟)).

قبل از اینکه رژ جواب بده یک صدای دیگه ای اومد :(( برای کمک به شما !)).

به سمت چپمون نگاه کردیم بلیز بود !

منم تا اینو شنیدم با سرعت رفتم سمت بلیز و گفتم :(( واقعاً ؟ اومدید کمک ما ؟)).

بلیز هم لبخند زد و گفت :(( آره دیگه مگه ما یک گروه نیستیم ؟ ⁦☺️⁩)).

منم یک لبخند گنده زدم و گفتم :(( آی کشتی ما رو ! جیگرتو بخورم 😍)).

بلیز :(( چی ؟)).

من :(( هیچی 🙄!)).

بعد خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :(( دیگه نیاز نیست نگران باشید ، اون یارو رو جوری پرت کردم سمت اون ساختمون که دیگه فکر نکنم بلند بشه !)).

بلیز :(( واقعاً 🤨؟)).

من :(( بله 😏)).

رژ :(( هی شما دوتا...)).

ما هم به رژ نگاه کردیم.

رژ :(( الان وقت این کارا نیست ! باید بریم پیش آقای ویکتور !)) ‌.

من :(( چرا ؟ )).

رژ :(( نمی‌دونم اما بنظر مهم میاد پس باید........)).

قبل از اینکه رژ حرفش رو تموم کنه ، یک نور قرمز رنگ از سمت اون ساختمون اومد روی پشت بوم سازمان و همجا پر شد از دود و گرد و خاک !

ناکلز :(( چه اتفاقی داره میوفته ؟)).

یکی از چشمام رو نیمه باز کردم و چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم.....

این هنوز زندست؟؟!!!

اون شغال هنوز زندست ؟ باورم نمیشه !

هممون با تعجب به اون نگاه کردیم ، اون سرش پایین بود و تکون نمی‌خورد.

بعد از چند لحظه دستاش رو مشت کرد و سرش رو بالا اورد ، وایسا چه اتفاقی برای......

اون دندوناش رو بهم دیگه فشرد و با صدایی که نشون میداد که از کوره در رفته گفت :(( لعنتییییییییییییی هااااااااا میکشمتووووون تکه تکتون میکنم !!!!!)).

هممون از ترس نمیتونستیم حرکت کنیم و فقط بهش خیره شده بودیم.

شغاله ادامه داد :(( همش تقصیر اون اسکروجههههه...)).

فلش بک /:

از زبان نویسنده /:

اینفینیت :(( اسکروج به چی فکر میکنی ؟)).

اسکروج روی زمین نشسته بود و با حالتی متفکرانه به بمب خیره شده بود ، بعد از چند لحظه گفت :(( اینفینیت یک سوالی ازت داشتم !)).

اینفینیت :(( چی ؟)).

اسکروج :(( بگو ببینم احتمال اینکه نقشم شکست بخوره چقدره ؟ )).

اینفینیت با تعجب گفت :(( چرا همچین سوالی می‌پرسی ؟)).

اسکروج :(( فقط جواب سوالم رو بده !)).

اینفینیت هم کمی با خودش فکر کرد و گفت :(( من هیچ نقصی توی نقشت نمی‌بینم بنظرم نقشه خوبیه اما....)).

اسکروج :(( اما ؟ اما چی ؟)).

اینفینیت :(( اما.....اگه گروه مقاومت دوباره سر راهمون قرار بگیرن اون موقع باید چیکار کنیم ؟)).

اسکروج هم دوتا انگشتش رو گذاشت زیر چونش و شروع کرد به فکر کردن.

بعد از چند لحظه اسکروج لبخندی زد و گفت :(( اینفینیت یک کاری برات دارم )).

اینفینیت :(( چه کاری ؟)).

اسکروج :(( خودت میدونی که گروه مقاومت همیشه مانع ما بودن و بارها مزاحم کار های ما شدن و اگه دوباره سر راه ما قرار بگیرن دیگه کارمون برای همیشه تمومه ، پس.....)).

اسکروج به اینفینیت نزدیک شد و دستاش رو گذاشت روی شونش و گفت :(( تو باید سلاخیشون کنی !!!)).

اینفینیت اولش تعجب کرد و گفت :(( چی آخه چرا من ؟)).

اسکروج :(( چون تو خیلی قوی هستی و قدرت هایی داری که هیچ کسی نمی‌تونه جلوی تو رو بگیره پس....باید همشون رو از صحنه روزگار محو کنی !)).

اینفینیت :(( ا...اما....)).

اسکروج :(( این یک دستوره !!!)).

اینفینیت با شنیدن این ساکت شد و دیگه چیزی نگفت .

اسکروج :(( حالا برو و همشون رو از بین ببر )).

اینفینیت :(( ب..بله !)).

بعد هم به سمت خروجی مخفیگاه رفت و به سمت پایگاه مقاومت حرکت کرد.

زمان حال /:

از زبان سیلور /:

بنظر میاد خیلی عصبانیه و یک اسم رو هم فریاد زد اس نمیدونم چی چی ؟؟؟

اون شغال دستش رو گذاشت روی صورتش و چشماش تا آخر باز شد اولش بنظر متعجب میومد اما بعد با عصبانیت گفت :(( نقابم.......)).

نگاهش افتاد به من و گفت :(( تو نقابم رو نابود کردیییی!!؟!!!)).

بعد هم دستاش رو بالا اورد و با صدای بلند گفت :(( بسهههه!!!!! همینجا و همین الان تمومش میکنم!!!!!!)).

بعد هم چشماش به رنگ قرمز در اومد و گفت :(( میکشمتووووون!!!!!)).

بعد دوباره یک شمشیر دیگه در دستش ظاهر شد و ادامه داد :(( همتون رو میکشم!!)).

هممون از ترس نمیتونستیم تکون بخوریم و شکه شده بودیم.

یکدفعه بشکن زد و چندتا چیز مکعبی شکل قرمز کنارش توی هوا ظاهر شدن !

یکی از اون مکعب ها رو گرفت و با عصبانیت به سمتمون حمله ور شد.

اون داشت میومد سمت من ، میخواست با شمشیر بهم ضربه بزنه ، میخواستم جاخالی بدم اما اون خیلی سریع بود.

بلیز فریاد زد :(( سیلور!)).

من چشمام رو بستم و آماده سوراخ شدن قلبم شدم اما یکدفعه یک صدای آخ بلند شنیدم !!!

آروم چشمام رو باز کردم و با دیدن صحنه روبه روم تعجب کردم.

ناکلز با دوتا دستاش جلوی شمشیر شغاله رو گرفته بود و داشت کلی خون داشت از دستش جاری میشد !!!

من :(( ناکلز !!!!!!)).

ناکلز هم یک دستش رو از روی شمشیر برداشت و با یک مشت به صورت شغاله ضربه زد.

شغاله هم چند متر اونور تر پرتاب شد.

ناکلز افتاد روی زمین و به دستاش نگاه کرد وای خدای من کلی خون داره از دستش میره !

من :(( ناکلز حالت خوبه ؟!)).

ناکلز :(( نگران نباش چیزی نیست فقط چند قطره خونه )).

من :(( چی داری میگی کلی خون داره از دستت میره !)).

رژ اومد سمتمون و گفت :(( ناکلز زودباش بلند شو باید ببریمت به درمانگاه !)).

ناکلز :(( نگران نباشید حالم خوبه )).

بلیز :(( نه اصلاً حالت خوب نیست کلی خون داره از دستت میره )).

بعد دست ناکلز رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.

بلیز :(( باید بریم درمانگاه زودباش بلند شو ، مری و امی هم اونجان )).

اما ناکلز بلند شد و گفت :(( نه من کنار نمیکشم)).

رژ :(( پسره احمق چرا تو.....)).

قبل از اینکه رژ حرفش رو تموم کنه.

دوباره یک نور قرمز از سمت چپمون شروع به درخشیدن کرد ، ماهم به اون نور نگاه کردیم......این چقدر سرسخته !!!

اون شغال دوباره اومد سراغمون و دهنش هم خونی بود و یکی از چشماش رو بسته بود وایسا از یکی از چشماش داره خون میاد یعنی ممکنه که.....

اون شغال درحالی که نفس نفس میزد گفت :(( چشمم......چشم....لعنتیمو.....حس نمیکنم!!!)).

بعد دوباره بهمون خیره شد و گفت :(( شما....شما... حرومزاده ها........ میکشمتووووون)).

بعد هم دوباره روی هوا شناور شد و آماده حمله شد.

من هم به ناکلز نگاه کردم و اونم به من نگاه کرد.

من :(( آماده ای ؟)).

ناکلز :(( برو که دارمت داش )).

بعد هم هر دوتامون رفتیم سمتش.

بلیز :(( و...پسرا چیکار میکنید ؟)).

من :(( ما میریم سراغ اون یارو شما هم باید برید پیش رئیس ویکتور !)).

بلیز :(( اما.....)).

من :(( برید !)).

اونا اولش مردد بودن اما بعدش سرشون رو تکون دادن و میخواستن برن اما قبل از اینکه برن بلیز گفت :(( پسرا.....)).

ما هم بهش نگاه کردیم.

بلیز :(( لطفاً زنده بمونین !)).

ما اولش تعجب کردیم اما بعد لبخند زدیم و گفتیم :(( حتماً 👍)).

اونا هم از اونجا رفتن.

من :(( خب ناکلز بزن بریم !)).

ناکلز :(( باشه !)).

بعد هم روبه روی اون قرار گرفتیم.

از زبان نویسنده /:

مبارزه شدت گرفته ، برنده نامشخصه ، یعنی قراره چه کسی پیروز شود ؟

دوستی

یا

نفرت بی پایان ؟

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید 👍

[ شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ ] [ 16:11 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب