از زبان نویسنده /:
وقتی که سونیک و شدو داشتند از پایگاه مقاومت دور میشدند نمیدانستند که نبرد سختی در آنجا در جریان است.
از زبان سیلور /:
بلاخره رسیدیم به پشت بوم و منم قدرتم رو آزاد کردم و هر دوتامون روی پشت بوم فرود اومدیم ، به اطرافم نگاه کردم هیچ خبری از اون یارو نیست !
ناکلز :(( میبینیش ؟)).
من :(( نه ! )).
اون کجاست ؟ نکنه تیکه تیکه شده ؟ نه!
وقتی ناکلز بهش مشت زد هیچ اتفاقی براش نیفتاد ، من فقط پرتش کردم.
همینجوری داشتیم به اطراف نگاه میکردیم تا اینکه احساس کردم یک نفر پشت سرمه.
ناکلز سرش رو برگردوند و بعد به پشت سرم نگاه کرد ، چشماش تا آخر باز شد و بعد دستش رو سمتم دراز کرد و گفت :(( سیلور ! پشت سرت)).
منم سرم رو برگردوندم و با یک چشم قرمز روبه رو شدم ، میخواستم ازش فاصله بگیرم اما اون یارو دست چپش رو مشت کرد و یک مشت محکم زیر چونم خوابوند !
وقتی که اون مشت رو بهم زد چند متر پرت شدم هوا و کم کم داشتم هوشیاریم رو از دست میدادم ، توی دهنم مزه خون رو حس میکردم ، یکدفعه احساس کردم که به زمین برخورد کردم و نمیتونستم تکون بخورم چشمام نیمه باز بود ، چشمام داشت سیاهی میرفت اما..... یکدفعه صدای ناکلز رو شنیدم داشت یک چیزی میگفت :(( سیلور پاشوووووو!!!)).
منم یکدفعه چشمام رو تا ته باز کردم و از روی زمین بلند شدم.... آخ !
صورتم یکمی درد میکنه اما حالم خوبه ، به ناکلز نگاه کردم داره با اون یارو میجنگه ، اما یکنفره نمیتونه از پسش بر بیاد.
منم نیروم رو جمع کردم و با سرعت رفتم سمت اون یارو ، یکدفعه اون جلوی مشت ناکلز رو گرفت اونم با یه دست ! ناکلز شکه شد منم شکه شدم تا حالا کسی نتونسته بود جلوی مشت ناکلز رو بگیره !
اون یارو اون یکی دستش رو بالا اورد و چنگال هاش رو باز کرد ! وایسا.....لعنتی !
میخواد چیکار کنه ؟!
اون هم با صدایی که خشم توش موج میزد گفت :(( اچیدنا دیگه از دستت کلافه شدم ، الان قلبت رو در میارم !!!)).
ناکلز میخواست فرار کنه اما نمیتونست.
منم سرعتم رو بیشتر کردم و قبل از اینکه اون قلب ناکلز رو در بیاره فریاد زدم :(( تمومش کننننن!!!)).
اون یارو صورتش رو برگردوند و بهم خیره شد منم دستم رو مشت کردم و کل نیروم رو وارد مشتم کردم و بعد محکم ترین ضربهای که میتونستم رو به صورتش وارد کردم.
وقتی بهش مشت زدم دست ناکلز رو ول کرد و بعد به سمت یک ساختمون که در 20 متری اونجا قرار داشت پرتاب شد ، دیوار ساختمون سوراخ شد و اونم وارد ساختمان شد.
یعنی مرده ؟
مشتم رو پایین اوردم و روی زانو هام افتادم کلی انرژی از دست دادم ، چند دقیقه باید همینجوری استراحت کنم تا سرحال بیام.
یکدفعه یک دستی رو شونم حس کردم.
به سمت چپ نگاه کردم ناکلز دستش رو گذاشته بود روی شونم و با یک نگاه نگران بهم خیره شده بود با صدای اروم گفت :(( حالت خوبه ؟ صدمه دیدی ؟!)).
من :(( نگران نباش حالم خوبه فقط کمی انرژی از دست دادم چند دقیقه دیگه حالم بهتر میشه )).
ناکلز هم خیالش راحت شد و به اون ساختمونی که اون یارو پرتاب شده بود نگاه کرد.
ناکلز :(( بنظرت کارش تمومه ؟)).
من :(( نمیدونم )).
ناکلز :(( ولی عجب ضربه ای زدی داش ، کیف کردم 🤩👍)).
من :(( حال کردی ؟ دیدی چجوری ناک اوت شد 😃)).
ناکلز :(( آره داش خیلی خفن بود ! بیا یبار دیگه انجامش بدیم 😁)).
من :(( نه دیگه حوصله ندارم 😫)).
بعد از روی زمین بلند شدم و گفتم :(( هی میگم نظرت چیه این حرکت رو به استاد هم نشون بدیم ؟)).
ناکلز :(( کدوم استاد ؟)).
من :(( استادمون دیگه همین 1 ساعت پیش ازش خواستیم استادمون بشه دیگه )).
ناکلز :(( اصلاً نمیدونم داری راجب چی صحبت میکنی داش 😐)).
من :(( 😐 )).
ناکلز :(( 😐 )).
من :(( 😐 )).
ناکلز :((........... آها اون استاد رو میگی !)).
من :(( آره دیگه همون استاد اسمش امممم....اسمش....چی بود ؟)).
ناکلز :(( فکر کنم شود بود )).
من :(( نه این نبود !)).
ناکلز :(( امممم شیر بود ؟)).
من :(( نه اینم نبود !)).
ناکلز :(( شور ؟)).
من :(( نه )).
ناکلز :(( شی شی ؟)).
من :(( نه )).
ناکلز :(( شاشو ؟)).
من :(( نه بابا ! 🤦)).
ناکلز :(( ببینم شدو نبود ؟)).
من :(( آره خودشه !)).
ناکلز :(( پس اون استادمونه ؟)).
من :(( آره دیگه ، حالا نباید وقت رو تلف کنیم ، باید بریم پیش بقیه !)).
ناکلز :(( اوکی..... فقط یک سوال ؟)).
من :(( چیه ؟)).
ناکلز :(( اصلاً این استاد چی هست ؟ )).
من :(( 😐 )).
ناکلز :(( 🤨 ؟ )).
یکدفعه یک صدایی شنیدیم :(( شما اینجایید ؟)).
با تعجب به منبع صدا نگاه کردیم ، رژ بود !
من :(( رژ تویی ؟)).
رژ :(( نه عممه !)).
ناکلز :(( اینجا چیکار میکنی ؟)).
قبل از اینکه رژ جواب بده یک صدای دیگه ای اومد :(( برای کمک به شما !)).
به سمت چپمون نگاه کردیم بلیز بود !
منم تا اینو شنیدم با سرعت رفتم سمت بلیز و گفتم :(( واقعاً ؟ اومدید کمک ما ؟)).
بلیز هم لبخند زد و گفت :(( آره دیگه مگه ما یک گروه نیستیم ؟ ☺️)).
منم یک لبخند گنده زدم و گفتم :(( آی کشتی ما رو ! جیگرتو بخورم 😍)).
بلیز :(( چی ؟)).
من :(( هیچی 🙄!)).
بعد خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :(( دیگه نیاز نیست نگران باشید ، اون یارو رو جوری پرت کردم سمت اون ساختمون که دیگه فکر نکنم بلند بشه !)).
بلیز :(( واقعاً 🤨؟)).
من :(( بله 😏)).
رژ :(( هی شما دوتا...)).
ما هم به رژ نگاه کردیم.
رژ :(( الان وقت این کارا نیست ! باید بریم پیش آقای ویکتور !)) .
من :(( چرا ؟ )).
رژ :(( نمیدونم اما بنظر مهم میاد پس باید........)).
قبل از اینکه رژ حرفش رو تموم کنه ، یک نور قرمز رنگ از سمت اون ساختمون اومد روی پشت بوم سازمان و همجا پر شد از دود و گرد و خاک !
ناکلز :(( چه اتفاقی داره میوفته ؟)).
یکی از چشمام رو نیمه باز کردم و چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم.....
این هنوز زندست؟؟!!!
اون شغال هنوز زندست ؟ باورم نمیشه !
هممون با تعجب به اون نگاه کردیم ، اون سرش پایین بود و تکون نمیخورد.
بعد از چند لحظه دستاش رو مشت کرد و سرش رو بالا اورد ، وایسا چه اتفاقی برای......
اون دندوناش رو بهم دیگه فشرد و با صدایی که نشون میداد که از کوره در رفته گفت :(( لعنتییییییییییییی هااااااااا میکشمتووووون تکه تکتون میکنم !!!!!)).
هممون از ترس نمیتونستیم حرکت کنیم و فقط بهش خیره شده بودیم.
شغاله ادامه داد :(( همش تقصیر اون اسکروجههههه...)).
فلش بک /:
از زبان نویسنده /:
اینفینیت :(( اسکروج به چی فکر میکنی ؟)).
اسکروج روی زمین نشسته بود و با حالتی متفکرانه به بمب خیره شده بود ، بعد از چند لحظه گفت :(( اینفینیت یک سوالی ازت داشتم !)).
اینفینیت :(( چی ؟)).
اسکروج :(( بگو ببینم احتمال اینکه نقشم شکست بخوره چقدره ؟ )).
اینفینیت با تعجب گفت :(( چرا همچین سوالی میپرسی ؟)).
اسکروج :(( فقط جواب سوالم رو بده !)).
اینفینیت هم کمی با خودش فکر کرد و گفت :(( من هیچ نقصی توی نقشت نمیبینم بنظرم نقشه خوبیه اما....)).
اسکروج :(( اما ؟ اما چی ؟)).
اینفینیت :(( اما.....اگه گروه مقاومت دوباره سر راهمون قرار بگیرن اون موقع باید چیکار کنیم ؟)).
اسکروج هم دوتا انگشتش رو گذاشت زیر چونش و شروع کرد به فکر کردن.
بعد از چند لحظه اسکروج لبخندی زد و گفت :(( اینفینیت یک کاری برات دارم )).
اینفینیت :(( چه کاری ؟)).
اسکروج :(( خودت میدونی که گروه مقاومت همیشه مانع ما بودن و بارها مزاحم کار های ما شدن و اگه دوباره سر راه ما قرار بگیرن دیگه کارمون برای همیشه تمومه ، پس.....)).
اسکروج به اینفینیت نزدیک شد و دستاش رو گذاشت روی شونش و گفت :(( تو باید سلاخیشون کنی !!!)).
اینفینیت اولش تعجب کرد و گفت :(( چی آخه چرا من ؟)).
اسکروج :(( چون تو خیلی قوی هستی و قدرت هایی داری که هیچ کسی نمیتونه جلوی تو رو بگیره پس....باید همشون رو از صحنه روزگار محو کنی !)).
اینفینیت :(( ا...اما....)).
اسکروج :(( این یک دستوره !!!)).
اینفینیت با شنیدن این ساکت شد و دیگه چیزی نگفت .
اسکروج :(( حالا برو و همشون رو از بین ببر )).
اینفینیت :(( ب..بله !)).
بعد هم به سمت خروجی مخفیگاه رفت و به سمت پایگاه مقاومت حرکت کرد.
زمان حال /:
از زبان سیلور /:
بنظر میاد خیلی عصبانیه و یک اسم رو هم فریاد زد اس نمیدونم چی چی ؟؟؟
اون شغال دستش رو گذاشت روی صورتش و چشماش تا آخر باز شد اولش بنظر متعجب میومد اما بعد با عصبانیت گفت :(( نقابم.......)).
نگاهش افتاد به من و گفت :(( تو نقابم رو نابود کردیییی!!؟!!!)).
بعد هم دستاش رو بالا اورد و با صدای بلند گفت :(( بسهههه!!!!! همینجا و همین الان تمومش میکنم!!!!!!)).
بعد هم چشماش به رنگ قرمز در اومد و گفت :(( میکشمتووووون!!!!!)).
بعد دوباره یک شمشیر دیگه در دستش ظاهر شد و ادامه داد :(( همتون رو میکشم!!)).
هممون از ترس نمیتونستیم تکون بخوریم و شکه شده بودیم.
یکدفعه بشکن زد و چندتا چیز مکعبی شکل قرمز کنارش توی هوا ظاهر شدن !
یکی از اون مکعب ها رو گرفت و با عصبانیت به سمتمون حمله ور شد.
اون داشت میومد سمت من ، میخواست با شمشیر بهم ضربه بزنه ، میخواستم جاخالی بدم اما اون خیلی سریع بود.
بلیز فریاد زد :(( سیلور!)).
من چشمام رو بستم و آماده سوراخ شدن قلبم شدم اما یکدفعه یک صدای آخ بلند شنیدم !!!
آروم چشمام رو باز کردم و با دیدن صحنه روبه روم تعجب کردم.
ناکلز با دوتا دستاش جلوی شمشیر شغاله رو گرفته بود و داشت کلی خون داشت از دستش جاری میشد !!!
من :(( ناکلز !!!!!!)).
ناکلز هم یک دستش رو از روی شمشیر برداشت و با یک مشت به صورت شغاله ضربه زد.
شغاله هم چند متر اونور تر پرتاب شد.
ناکلز افتاد روی زمین و به دستاش نگاه کرد وای خدای من کلی خون داره از دستش میره !
من :(( ناکلز حالت خوبه ؟!)).
ناکلز :(( نگران نباش چیزی نیست فقط چند قطره خونه )).
من :(( چی داری میگی کلی خون داره از دستت میره !)).
رژ اومد سمتمون و گفت :(( ناکلز زودباش بلند شو باید ببریمت به درمانگاه !)).
ناکلز :(( نگران نباشید حالم خوبه )).
بلیز :(( نه اصلاً حالت خوب نیست کلی خون داره از دستت میره )).
بعد دست ناکلز رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.
بلیز :(( باید بریم درمانگاه زودباش بلند شو ، مری و امی هم اونجان )).
اما ناکلز بلند شد و گفت :(( نه من کنار نمیکشم)).
رژ :(( پسره احمق چرا تو.....)).
قبل از اینکه رژ حرفش رو تموم کنه.
دوباره یک نور قرمز از سمت چپمون شروع به درخشیدن کرد ، ماهم به اون نور نگاه کردیم......این چقدر سرسخته !!!
اون شغال دوباره اومد سراغمون و دهنش هم خونی بود و یکی از چشماش رو بسته بود وایسا از یکی از چشماش داره خون میاد یعنی ممکنه که.....
اون شغال درحالی که نفس نفس میزد گفت :(( چشمم......چشم....لعنتیمو.....حس نمیکنم!!!)).
بعد دوباره بهمون خیره شد و گفت :(( شما....شما... حرومزاده ها........ میکشمتووووون)).
بعد هم دوباره روی هوا شناور شد و آماده حمله شد.
من هم به ناکلز نگاه کردم و اونم به من نگاه کرد.
من :(( آماده ای ؟)).
ناکلز :(( برو که دارمت داش )).
بعد هم هر دوتامون رفتیم سمتش.
بلیز :(( و...پسرا چیکار میکنید ؟)).
من :(( ما میریم سراغ اون یارو شما هم باید برید پیش رئیس ویکتور !)).
بلیز :(( اما.....)).
من :(( برید !)).
اونا اولش مردد بودن اما بعدش سرشون رو تکون دادن و میخواستن برن اما قبل از اینکه برن بلیز گفت :(( پسرا.....)).
ما هم بهش نگاه کردیم.
بلیز :(( لطفاً زنده بمونین !)).
ما اولش تعجب کردیم اما بعد لبخند زدیم و گفتیم :(( حتماً 👍)).
اونا هم از اونجا رفتن.
من :(( خب ناکلز بزن بریم !)).
ناکلز :(( باشه !)).
بعد هم روبه روی اون قرار گرفتیم.
از زبان نویسنده /:
مبارزه شدت گرفته ، برنده نامشخصه ، یعنی قراره چه کسی پیروز شود ؟
دوستی
یا
نفرت بی پایان ؟
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️
لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید 👍