خون خاص بخش ۳

سه نفری گارد حمله گرفته بودیم...که روژ لبخندش بیشتر شد و بالهاشو باز کرد...و بهمون حمله کرد...همزمان به سونیک گفتم:

من: دنبال یک راه خروجی بگرددد!
و سه تایی از هم جدا شدیم ...سعی می کردم خیلی از سیلور فاصله نگیرم...که سونیک گفتم:

سونیک: اینجا خونه اونه! برتری با اونه!

سیلور: ولی قرار نیست توی زمین بازی اون ببازیم!
سری تکون دادم و سه تایی از سه جهت بهش حمله کردیم...که یکدفعه همینطور که پرواز میکرد یک چرخش زد و یک حفاظ برای خودش درست کرد...به حفاظ خوردیم و افتادیم زمین...(شدو روی باهاش روی زمین فرود اومد) سیلور بلند شد و سرشو گرفت و گفت:

سیلور: آخخ درسته...یادم نبود جادوگره!

روژ: (خنده) اوههه پسرا! باید قوی تر از این عمل کنین! اینطوری که من می بَرَم! (لبخند)
و بعدم توی هوا چاقو های زیادی رو به وجود آورد...همشونم به سمت سونیک پرت کرد!

من: سونیککککک! مواظب باششش!

داستان از زبان سونیک:

لعنتییی! همه چاقو ها به اطرافم روی دیوار چوبی پشت سرم خوردن! یکیشونم صاف داشت میومد سمت صورتم که با کنار کشیدن صورتم خورد بغل گوشم! خودمو از دیوار جدا کردم و با عصبانیت گفتم:

من: اوهویییی...دیوونه سادیسمیی! میخوای منو قیمه قیمه کنیی؟؟
یکدفعه بهش برخورد:

روژ: بی ادب! این چه طرز صحبته! اصلا قیمه قیمه کردنت چه فایده ای داره! حتی به درد معجون درست کردنم نمیخوری! اَهه..بلوبری احمق!

سیلور: هیی...اونی که بهش میگی بلوبری احمق داداش منه ها!
روژ چشماشو به اطراف چرخوند:

روژ: به هر حال مهم نیست...وقتی میتونم خون خاص و داشته باشم!
و یکدفعه از یک جادوی خیلی قوی استفاده کرد...نور های قرمز و سبز دورشو گرفتن...و بعدم خونه شروع به لرزیدن کرد! همینطور که سعی میکردیم تعادلمونو از دست ندیم گفتم:

من: اوههههه چه اتفاقیی..داره...میوفتهه؟؟

شدو: یک جایی رو محکم بگیرینن!
شدو یک ستون و گرفت و دست سیلورم گرفت..منم تا اومدم برم پرت شدم عقب و خوردم به یک دیوار...تابلو که میخواست بیوفته روم خودمو کنار کشیدم! لعنتیی...انگار که خونه داره معلق میشهه! روژ همچنان بین اون نور های قرمز و سبز که حالا شدتش بیشتر شده بود داشت میخندید:

روژ: فقط یکی از شما سه تا خون خاص و داره...پس به دوتای دیگه نیازی ندارم!
اخم کردم...می دونستم باید یک کاری کنم...ناسلامتی منم میخوام از سیلور محافظت کنم! با سرعت به اطراف نگاه می کردم...که شدو داد زد:

شدو؛ سونیکککک پشت سرتتت!
تا برگردم یکدفعه یک نور قرمز بهم خورد و هلم داد عقب...خوردم زمین...سعی کردم پاشم که حس کردم نمی تونم تکون بخورم! لعنتیی...چشمم به پنجره روی دیوار بالای سرم افتاد...به هر زحمتی خودمو بلند کردم و خودمو روی یک میز نگه داشتمو رو به شدو با فریاد گفتم:

من: شدوووو! پنجرهههه! (اشاره کردن به پنجره)
شدو با دیدن پنجره نگاهی بهم کرد و یکدفعه خودشو سیلورو ول کرد اومد طرف من...بلندم کرد و همزمان که به طرف پنجره پرتم می کرد گفت:

شدو: سونیککک! بشکنششش!
و منم خودمو به شکل توپ درآوردمو با اسپین دش پنجره رو شکستم:

روژ: نهههههه! نمیذارم فرار کنین!

داستان از زبان سیلور:

روژ دست از جادو کردن برداشت و به طرف منو شدو اومد...که شدو گفت:

شدو: سیلورر! بریممم!
و سری تکون دادمو قبل اینکه روژ بهمون برسه از پنجره پریدیم بیرون...اما همینکه پریدیم بیرون...افتادیم روی چمن های یک جنگل! شدو سریع بلند شد و رو به من گفت:

شدو: خونه معلق نبود! خونه رو تلپورت کرد!
کمکم کرد بلند بشم...که روژ از پنجره پرواز کنان بیرون اومد و با عصبانیت نگاهی بهم کرد و زیر لب طوری که به زور فهمیدم چی گفت، جواب داد:

روژ: فکر کردین به راحتی میذارم خون خاص از دستم در بره؟ ماهی کوچولو هر چقدرم لغزنده باشی بالاخره که باید صید بشییی! (بلند)
و به طرف منو شدو حمله ور شد...که سونیک با حمله چرخشی روژو زد و یک گوشه پرتش کرد...روی پاهاش روی زمین نشست و دستشو زیر بینیش کشید و گفت:

سونیک: عا عا عا! نُچ! چطور بود ضربه ام؟؟ بهم از ۲۰ چند میدی؟ خودم که ۱۰۰ میدم!! تا وقتی من زنده ام انگشتتم به سیلور نمیخوره! پس فکر و خیال باطل نکن!
و به طرف منو شدو اومد...

سونیک: خوب حالشو گرفتم ن..
حرفش تموم نشد که یک تیر جادویی از بغل گوشش رد شد و به درخت خورد...با پوکری و تعجب برگشت و رو به روژ گفت:

سونیک: تو جدی جدی دلت میخواد منو تبدیل به مارشمالو آبی کنیی؟؟ باور کن اونقدرا خوشمزه نیستمم!
روژ داشت بلند میشد...چشماش مثل زمرد قرمز میدرخشید:

روژ: خفه شو تمشک آبی! حیف که اونی که میخوام تویی!
با این حرفش منو شدو تعجب کردیم...البته بهتره بگم بیشتر شدو...

داستان از زبان سونیک:

واتتت؟؟ منو میخوادد؟؟ واسه چی منن؟؟

من: اول...چرا منو میخوای؟ دوم...مزاحم نمیشیم...گوبای!
و با سرعت به طرف شدو و سیلور رفتم...و داد زدم:

من: در برینننن! الفرارررر!
سیلورو شدو با سرعت دنبالم حرکت می کردن...روژم دنبالمون میامد...اهههه عجب نچسبیهه! دِ ول کن دیگههه! با سرعت رفتیم تا اینکه از جنگل بیرون اومدیم و به شهر برگشتیم...ایستادیم و پشت سرمونو با هراس و ترس نگاه کردیم:

من: اهه..اههه...فکر کنم دیگه...اهه...گممون کرد! آخخخ مردم!

شدو: (اخم) مطمئنن دنبالمون میاد..نباید اینجا بمونیم...باید بریم!

سیلور: ولی آخه...کجا؟؟
جدا میخواد کجا بریم؟؟ اونم این موقع؟؟ که شب شده و خوناشاما مثل مور و ملخ ریختن تو خیابونا دنبال سیلورن؟؟ :/ گفتم امروز این بشر عجیب میزنه ها...حق گفتم :/ 💔 با پوکری نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم:

من: ببخشیدا...ولی الان شب شده...فکر نمی کنم لازم باشه توضیح بدم این یعنی چی!
شدو با عصبانیت نگاهم کرد...بعدم گفت:

شدو: این خیابونو میشناسم...گاهی برای خرید وسایل میامدم اینجا...اینجا خیابان لَنسِر کوییسه...یک هتل این اطراف هست...میریم اونجا!
منو سیلور با تعجب به هم نگاه کردیم...سیلور پرسید:

سیلور: آمم...شدو؟ هتل خطرناکتر نیست؟ ممکنه اونجا برامون کمین کنن...

من: بعله! و در ضمن...همین الانشم نباید توی این شهر باشیم...باید بر میگشتیم و میرفتیم! وقتی توی جنگل بودیم چرا نرفتیم و برگشتیم شهر؟
یکدفعه شدو عصبی اومد سمتم و یقه امو گرفت و با جدیت و عصبانیت تمام گفت:

شدو: میشه یکبارم که شده سونیک حرف گوش بدی و دهنتو ببندی؟؟ (بلند) همین الان نزدیک بود گیر یک جادوگر بیوفتیم و هر سه تامون بمیریممم! اون وقت تو داری میگی باید از جنگل میرفتیممم؟؟ جنگل بخشی از این شهره! پس این حرفت بی فایده بودددد! لطفا اول فکر کن بعد حرف اضافی بزننن! (عصبی)
بعدم ولم کرد...خدای من...تا به حال اینقدر عصبانی و ترسناک ندیده بودمش! یقه امو صاف کردم و با ترس بهش نگاه کردم...سیلور هیچی نمیگفت...بهتر بگم...جرئت نمی کرد بگه! همینطور که منم الان جرئت نمی کنم حرفی بزنم!

...

توی پیاده رو به سمت اون هتلی که شدو گفت می رفتیم...می دونم خیلی نگران سیلوره...ولی خب منم نگرانشم! موقعی که فهمیدیم روژ خوناشامه منم نگران سیلور بودم! منم میخواستم نجاتش بدم! آههه...فقط میخواد کارشو درست انجام بده...شاید...شاید من واقعا مانع زندگیشم که بهتره بر داشته بشم! سرمو انداختم پایین، تا اینکه رسیدیم:

شدو: بریم داخل...
وارد هتل شدیم...واو! اینجا...اینجا مثل قصره! رو به سیلور زیرلب گفتم:

من: پیست...هی سیلوی...میگم اینجا مثل قصر میمونه!
سیلورم آروم برگشت سمتم و در گوشی حرف میزدیم:

سیلور: خب چون اینجا هتل ۵ ستاره هست! یکی از معروف ترین هتلا! نگاه کن...(اشاره کردن) اون تابلوعه نشون دهنده اینه که این هتل خیلی رو فرمه!
به تابلو نگاه کردم...یک تابلو تقدیر و تشکر از هتل بود...زیرلب گفتم:

من: پ-پر...پریس...اَهه چی نوشته؟؟ مثلا خواستن خط نستعلیق باشه...که اصلا نمیشه خوند! (این مشکل خودمم هست :/ بعضی خط های نستعلیقو واقعا نمیشه خوند :/ 😂💔❄)

سیلور: نوشته پِریستانتِل...اسم هتله هست...(Peraistantel اسمو از خودم در آوردم. انگیلیسیشو نوشتم بتونین تلفظش کنین :/ ✋❄)
که شدو از جلوی میز پذیرش برگشت و کلیدی که یک نوار طلایی خوشگل دورش بود و نشون داد و با جدیت گفت:

شدو: بریم...اتاق شماره ۱۱۷...
سری تکون دادیم و به طرف آسانسور رفتیم...آهه..حیف...از خونه خودمون زده شدیم و توی هتلا مثل این آواره ها میگردیم...حداقلش خوبه کارتن خواب نشدیم :/ 💔 لعنت بهت مفلیس...خوابم اَزمون گرفتی! وارد آسانسور شدیم که درش بسته شد و شدو طبقه ۳ رو زد...آسانسور حرکت کرد...سکوت خیلی بدی بود...پشت سرمون آینه بود...من وسط بودم و سیلور سمت چپم و شدو سمت راستم...دستامو توی هم کردم و خودمو روی انگشتای پام بالا آوردم و بعد دوباره روی زمین اومدم...و خیلی یواش سر بحثو باز کردم:

من: میگم...قیمت اینجا رو چند حساب کردی؟
بدون اینکه توجهی کنه گفت:

شدو: مهم نیست...امشبو می تونیم بمونیم...شام و صبحانه رو هم میارن!
یکدفعه منو سیلور با تعجب بهش نگاه کردیم:

سیلور: شام؟؟اونم الانن؟

شدو: اینجا پنج ستاره هست...هر موقع بخوای برات هر چیزی میارن...
نگاه پوکری کردمو گفتم:

من: به شرط پول!
و رومو کردم اونور...آسانسور وایساد و وارد طبقه شدیم...اینقدر راهروهاش شیک بود که واقعا از دلت نمیومد با کفش توشون راه بری :/ شدو جلو افتاد که اتاقو پیدا کنه...که سیلور آروم به شونه ام زد گفت:

سیلور: هی...سونیک؟

من: چیه؟

سیلور: راستش...نگرانم! نگران شدو...این همه پولو از کجا میاره؟؟ مطمئنن اینجا خیلی گرونه!
با سر حرف سیلورو تایید کردمو گفتم:

من: آره...برای منم عجیبه که این همه پولو از کجا آورده...
که شدو صدامون زد:

شدود بیاین...اینجا اتاقمونه...
نگاهی به هم کردیم و رفتیم سمت شدو...درو باز کرد وارد شدیم...

...

آروم در اتاقو باز کردم...سیلور روی تخت خواب بود...درو یواش بستم...و راهروی کوچیکی که اتاق خوابارو از هال و آشپز خونه جدا میکرد و رد کردمو از دو سه پله اول پایین اومدم و وارد هال شدم. شدو روی مبل توی تاریکی نشسته بود و یک چراغ کم نور کنارش روشن بود...بدجور توی فکره...آهی کشیدم و رفتم سمتش...نگاهم به ظرف شام افتاد...منو سیلور خورده بودیم ولی شدو حتی یک لقمه هم نخورده بود...رفتم کنارش نشستمو گفتم:

من: اهم...پوکر فیس...توی فکری...‌چیزی شده؟
چشماشو بست ولی بعدش نگاهم کرد و گفت:

شدو: نمی دونم سونیک...نمی دونم چطوری باید سیلورو نجات بدیم. حس می کنم برتری با مفلیسه...چیزایی هست...که نمی تونم بهت بگم...و فقط باید خودم به دوش بکشمشون!
صورتمو ناراحت کردم و گفتم:

من: بیخیال شدو...قرار نیست همه چیزو خودت تنهایی به دوش بکشی! همه نقص هایی دارن! ولی میشه این نقص هارو با کار تیمی جبران کرد!
دستمو گذاشتم روی شونه اشو ادامه دادم:

من: تو مارو داری! برادراتو داری! خانواده اتو داری...تا ابد باهات میمونیم...نگران نباش..من همه جوره کمکت میکنم تا خواست مادرو برآورده کنی!
و بهش لبخند زدم...با تعجب بهم نگاه میکرد، بعدم یک لبخند ریزی زد و گفت:

شدو: تو واقعا مثل یک راز میمونی سونیک...اصلا نمیشه فهمید قراره چه جوابی بدی...درست مثل یک راز...مرموزو عاشق فاش شدن!
تنه ای بهش زدم و با خنده گفتم:

من: هه هه...پس چی! از من خیلی چیزا بر میاد که از تو بر نمیاد!
یکمی سکوت بینمون ایجاد شد...که بلند شدم و گفتم:

من: من میرم بخوابم...تو هم برو بخواب...ناسلامتی فردا قراره از این شهر بریم!
و آروم به طرف اتاقم رفتم...

داستان از زبان شدو:

همینطور که سونیک می رفت به دستش که خراش برداشته بود خیره شدم...اخمی کردم و روی مبل دراز کشیدم...لعنتی...اصلا نمیفهمم...سیلور پیش اون جادوگر هیچ آسیبی ندیده بود! پس روژ چطوری فهمید سیلور خون خاصو داره...که یاد حرفش توی جنگل افتادم که خطاب به سونیک گفت:

(روژ: حیف که اونی که میخوام تویی!)
یعنی چی؟...منظورش چی بود که سونیکو میخواد؟؟ مگه خون خاصو نمیخواست؟ پس چرا سونیک...یکدفعه همه چیز مثل برق از توی سرم رد شد...بلند شدم و روی مبل نشستم...ا-امکان نداره! یعنی ممکنه سونیک خون خاص رو داشته باشه؟؟ پ-پس چرا مادر گفت سیلور داره؟؟ مادر گفته بود:

(مادر: راستش خودمم نمی دونم...ولی فکر میکنم سیلور خون خاصو داره.)
مادر خودشم نمی دونست! و سونیک...اون شبی که باهم دعوامون شد:

((این تیکه مال قبل از بزرگ شدنشونه...توصیه میکنم قسمت ۱ رو یکبار دیگه بخونین) سونیک: تو و مادر که اصلا به من توجهی نمیکنین! (گریه) فقط بابا بود که هوامو داشت! الانم که رفته ماموریت! پس کی غیر سیلور میاد و حالمو میپرسه؟ (گریه و بغض))
پدر خون خاص رو داشت...و به سونیک واقعا توجه میکرد! صبر کن ببینم! یعنی..یعنی پدر میدونسته سونیک...نه! نهه! امکان نداره...نمیتونه درست باشه! که یاد متن داخل کتاب افتادم:

( تنها راه تشخیص خون خاص به وسیله زخم و یا جراحت امکان پذیر است...و خوناشام ها قادرند به راحتی آن را تشخیص بدهند زیرا بوی آن با سایر خون ها متفاوت است. این خون به راحتی منعقد نمی شود!)
لعنتیی! تنها کسی که توی خونه جادوگر زخمی شد سونیک بود! و بعد اون روژ متوجه خون خاص شد! خون سونیک به طور کلی از همون اولم دیر منعقد میشه...من فکر میکردم این قضیه عادی باشه ولی...باورم نمیشه...پ-پس...
با ناامیدی به در اتاق سونیک چشم دوختم...و آروم زمزمه کردم:

من: س-سونیک...خون خاص رو داره!
اون وقت...تمام این مدت سونیک کسی بود که جلوی تمام خوناشاما جونشو به خاطر سیلور به خطر مینداخت! من-من...
دستمو گذاشتم روی سرم...یعنی تمام این مدت داشتم جون سونیکو به خطر مینداختم؟ که یاد حرف سیلور افتادم...اون روز توی اون هتل قبلی...سر میز بهم گفت:

(سیلور: شدو...حتی اگه ۱ درصد احتمال میدادی سونیک خون خاص رو داره نه من...حاضر بودی از اونم اینطور محافظت کنی؟)
سیلور...تو...تو میدونستی...شک کرده بودی...ولی چیزی نگفتی...چرا؟؟ چرااا؟؟ بلند شدم و از اتاق هتل بیرون اومدم...پس تمام مدت...مفلیس دنبال سونیک بود...نه سیلور...

(فلش بک(توی بازار موقعی که سونیک و سیلور، شدو رو گم کردن)

توی بازار راه می رفتم...که وارد یک کوچه خلوت شدم...میخواستم به سیلور حقیقتو راجب مادر و پدر بگم..اینکه چرا نباید مفلیس دستش به خون سیلور برسه...سیلور راجب خون خاص خودش میدونه...اما راجب مرگ پدر چیزی نمیدونه (غافل از اینکه سونیک قبلا بهش گفته :/ ❄) بهتر بود سونیکم همراهمون میامد...برگشتم که بهش توضیح بدم...اما وقتی برگشتم هیج کدومشونو ندیدم:

من: سیلوررر؟؟ سونیکک؟؟
کجا غیبشون زدد؟ همینطور توی کوچه پس کوچه ها و خیابون دنبالشون میگشتم...که هوا کم کم تاریک شد...وارد یک کوچه شدم...لعنتی! از بازار خیلی دور شدم! باید برگردم...شاید توی بازار هستن! تا خواستم برگردم...چند سایه رو جلوی ورودی کوچه دیدم...که کم کم جلو میومدن...۴ نفر بودن...دستامو مشت کردم و با اخم بهشون خیره شدم...که گوشمو چرخوندم و صدایی از پشت سرمَم شنیدم...سریع رومو کردم سمتشون...حدود ۶ نفر دیگه هم از پشت سرم میامدن...لعنتی! همه اشون خوناشامن! گارد گرفتم...که صدایی از بین اون ۶ نفر اومد...کنار رفتن و یک نفر با شنل سیاه بلند جلو اومد...یکمی توی نور ایستاد و تونستم صورتشو ببینم:

من: (عصبی) مفلیس!
لبخندی زد:

مفلیس: سلام...پسرم!
با این حرفش جا خوردم...چ-چی؟ پسرم؟؟ با عصبانیت گفتم:

من: چی میخواییی؟؟
یکمی اومد نزدیک تر و آروم گفت:

مفلیس: هیچی...اومدم بپرسم...برادرای ناتنیت کجان؟
اخم کردمو جواب دادم:

من: دستت بهشون نمیرسه!

مفلیس: اوه..شدو..‌تا وقتی تو همراهشون نباشی...خون خاص به هیچکسی غیر از خودم نمیرسه! راستی...چرا نیمه خوناشامیتو پنهان کردی؟ فکر کردی با محدود کردن حالت خوناشامت میتونی بین مردم عادی زندگی کنی؟ (لبخند)
چ-چی داره میگه؟؟ منظورش از نیمه خوناشام چیهه؟

مفلیس: همم...فکر کنم بد شروع کردم...خب...بذار اینطوری بپرسم...چطوری تا الان وسوسه نشدی خون خاصو مزه کنی؟ واقعا بوش باعث نمیشه احساس کنی..گرسنه شدی؟
واقعا چی داره میگههه؟؟ منظورش چیههه؟؟

مفلیس: چند بار بهش حمله کردی و سعی کردی خونشو بخوری؟

من: (عصبی و جدی) چی برای خودت میگیی؟؟ گوش من با چرندیات تو پر نمیشه! تلاش بیخود میکنی!
خنده ای کرد و گفت:

مفلیس: میذارم انتخاب کنی...میخوای پیش من باشی؟ یا پیش اون؟ میدونم قول دادی ازش محافظت کنی...ولی تا کِی؟ بالاخره یک روزی...باید بمیره! دوست دارم بدونم...وقتی بفهمی باید از کی محافظت میکردی...قیافه ات چطوری میشه! یا بهتره بگم...وقتی که بفهمی...دیگه خیلی دیره پسر! خب...با من میای؟
لعنتیی! چی برای خودش میگهه؟؟

من: اصلا منظورتو نمیفهمم! (عصبی)
سری تکون داد و گفت:

مفلیس: بعدا میفهمی...راستی...اگه دیر بجنبی ممکنه برادرتو از دست بدی! از همین الان دارم بوی خونشو حس میکنم! (خنده شیطانی)
با این حرفش تجب کردم...لعنتیی! اون میدونست برادرام کجان! ولی میخواست من بهش بگم! با سرعت به طرف اون ۴ نفر رفتم و زدمشون...یکمی که رفتم صدای سونیکو از یکی از کوچه ها شنیدم:

سونیک: خفه شووووو!
اخمی کردم و خودمو جلوش تلپورت کردم و هلش دادم عقب...چشمم که به سیلور افتاد ترسیدم! ولی وقت فکر کردن نبود...سریع بلندش کردم و به رو به سونیک با جدیت گفتم:

من: سونیک! بریممم!

(پایان فلش بک)

لعنتیی! پس منظور مفلیس از دارنده خون خاص سیلور نبوده! سونیک بوده! و-ولی..منظورش از اینکه بهش حمله کردم چی بود؟ من تا به حال به سونیک حمله نکردم! یکدفعه اون خاطره از سرم گذشت! انگار که کلا فراموشش کرده بودم! اون...روز...

(فلش بک (زمان بچگی))

با سونیک دعوام شده بود...سر اینکه چرا هر چیزی بهش میگم جوابمو میده و احترام نمیذاره:

من: سونیک! خیلی پرویی! چطوری با داداش بزرگت اینجوری حرف میزنی! (لحن بچگونه)

سونیک: تو همیشه فکر میکنی بهتر از منی! ولی من بهتر از توام! تو خودخواهی!
عصبانی شدم و محکم زدمش! افتاد روی زمین...رفتم طرفشو یقه اشو روی زمین گرفتم...

من: چرا باید خودخواه باشم وقتی سعی میکنم باهات خوب باشمم؟؟
سعی میکرد منو کنار بزنه و خودشو بلند کنه...ولی نمی تونست:

سونیک: ولم کنننن!
هر دوتامون داشتیم گریه میکردیم...اون به خاطر اینکه من یقه اشو گرفتم و نمیذارم پاشه...و من به خاطر اینکه به عنوان داداش بززگترش ازم بدش میاد!

من: چرا ازم متنفریی؟؟ چرااا؟؟ (گریه)

سونیک: (گریه) ولممم کننن! ولم کنننن!
یکدفعه حس کردم...تشنه ام شده...گونه سونیک زخم شده بود...راستش خون سونیک دیر منعقد میشه..‌.ولی...ولی...چرا حس میکردم میخوام خون بخورمم؟؟ اخه مگه من خوناشامم؟؟ واقعا حس عجیبی بود...بوی خیلی خوب و عجیبی میامد...ولی نمی دونستم از کجا...سریع ولش کردم و خودم عقب کشیدم...بلند شد و با عصبانیت و اشک نگاهم کرد...رو زمین خودمو جمع کردم و صورتمو اونطرف گرفتم تا اشکامو نبینه...اما یکدفعه یک گرمای عجیبی روی دستم حس کردم...برگشتم و دیدم سونیک جلوم روی زمین نشسته و دستمو گرفته...با بغض گفت:

سونیک: من ازت متنفر نیستم...من اصلا بلند نیستم متنفر باشم داداشی...ولی من تنهام...توی خونه تنهام...(گریه)
همو بغل کردیم که پدر اومد طرفمونو با نگرانی گفت:

پدر: چ-چی شدهه؟ سونیک؟ شدو؟؟ باز دوباره دعوا کردینن؟؟ (اخم)
دوتایی خندیدیم و به روی خودمون نیاوردیم...یکمی بعدشم آب خوردم و حس تشنگیم رفع شد...ولی هنوزم علت اون بوی عجیبو نفهمیدم...

(پایان فلش بک)

وایسا ببینم...نکنه که من واقعا...یک خوناشامم؟؟ ی-یعنی واقعا...نه! نهه! نمیخوام باور کنم...نمیخوام باور کنمم! مفلیس...از دعوای منو سونیک خبر داشته...تمام این مدت مارو زیر نظر گرفته بوده! لعنتیی! ب-باید چیکار کنمم؟؟ چ-چیکار کنمم؟؟ اگه حق با مفلیس باشه چی؟؟ ممکنه به سونیک آسیب بزنمم؟؟ نه! نباید به این چیزا فکر کنم! سرمو به دو طرف تکون دادم و سعی کردم خودمو آروم کنم...همینطور توی راهرو ها می رفتم...از پیچ راهرو که رد شدم شدم یکدفعه ایستادم و سریع دوباره برگشتم پشت دیوار...لعنتییی! برگشتم و با دقت به آسانسور نگاه کردم...یک عده با لباسای سیاهی بیرون اومدن...که بینشونم مفلیس بود! لعنتیی لعنتییی! پیدامون کردننن! سریع قبل اینکه منو ببینن سرمو چرخوندم پشت دیوار...با سرعت به طرف اتاق برگشتم و درو از پشت محکم بستمو قفلشو روش انداختم...به طرف اتاق سیلور رفتم و درو با شدت باز کردم. یکهو از خواب پرید و با ترس گفت:

سیلور: اَههه وای خدااا! چیشدهه؟؟ شدووو؟؟
سریع رفتم طرف پنجره و پرده رو کشیدم...لعنتییی! ارتفاعش خیلی زیاده! پنجره اتاق سیلور تنها پنجره ایه که به خیابون راه داره...سریع رو بهش گفتم:

من: سیلوررر پیدامون کردننن!همین الان باید بریم قبل اینکه دیر...
حرفم تموم نشد که صدای ضربه های وحشتناکی رو به در اصلی شنیدیم...سیلور بلند شد و با ترس گفت:

سیلور: چ-چیکار کنیممم؟؟
پنجره رو باز کردم و گفتم:

من: تو می تونی با قدرت سایکوکنسیس مارو ببری پایین! برو سونیکو بیدار کنن! باید بریممم!
باشه ای گفت و رفت. صدای ضربه ها بیشتر و بیشتر میشد...لعنت به من! لعنت به مننن! حق با سونیک بود! نباید وقتی اوضاع اینطوریه میومدیم اینجا! که سونیک و سیلور با عجله اومدن طرفمو سونیک گفت:

سونیک: باید بریممم! وگرنه الان...
یکدفعه در با ضربه وحشتناکی کنده شد و پرت شد...رفتم طرف در اتاق سیلور و تا اومدم ببندمش مفلیسو دیدم که با لبخند خیلی بدی بهم نگاه میکرد...آروم داشت میومد که درو بستم و قفلش کردم...از پشت در صداشو میشنیدیم:

مفلیس: شدو؟ می دونی که فرار بی فایده هست...خون خاص...فقط مال منه!
که یکدفعه در شروع به خراشیدن کرد...خوناشامایی که پشت در بودن داشتن درو میخراشیدن و صدای پیروزی و خنده هاشون میامد...با عصبانیت به طرف سونیک و سیلور رفتم و بلند گفتم:

من: سیلوررر! حالااا!
سیلور سری تکون داد:

سونیک: چی حالا؟؟
و یکدفعه سه تایی خودمونو پرت کردیم...قبل اینکه هر سه تا بپریم در باز شد و خوناشاما وارد شدن...اما سیلور مارو روی هوا معلق کرد و آروم روی زمین گذاشت:

من: بریممم! زود باشینن!
خوناشاما پایین پریدن...لعنتیی بلایی سر اونا نمیادد! یکدفعه سونیک وایساد و خطاب به من گفت:

سونیک: شدووو! سیلورو از اینجا ببررر! من حواسشونو پرت میکنمم! براتون زمان میخرممم...بریننن!
نههه! سونیک نباید بمونهه! سونیک همون کسیه که مفلیس میخوادد! نباید بذارم بمونهه! رفتم طرفشو مچ دستشو گرفتم و به زور با خودم کشوندمش:

من: حرف مفت نزننن! همه با هم میریممم!

سونیک: عه عهههه ولم کنن شدووو آخخخ دستممم! بابا گناه دارم ولمم کنن!

داستان از زبان سیلور:

شدو سونیکو با خودش کشوند...فکر کنم حقیقتو فهمیده...راجب خون خاص...به پشت سرمون نگاه کردیم...خوناشاما با سرعت و وحشیانه به طرفمون هجوم آوردن! با ترس و نگرانی داد زدم:

من: بجنبیننن! باید بریممم! الانه که بهمون برسننن!
سونیک و شدو به پشت سر نگاهی کردن که شدو زیرلب گفت:

شدو: لعنت!
و سه تایی به طرف ماشینی که شدو بهش اشاره کرد رفتیم:

شدو: سمت اون ماشیننن! اونجااا! (اشاره کردن)
به طرف ماشین رفتیم که همزمان برگشتمو با قدرتم چند تاشونو گرفتمو پرت کردم سمت بقیه...سونیکم با اسپین دش اونا رو عقب میزد! همینطور که میزدمشون بلند گفتم:

من: (فریاد) چرا اینا مثل زامبینننن! از هر جا میزنی دوباره عین درخت جلوت سبز میشننن!

سونیک: (در حال مبارزه) سیلور حق ترین حرفی بود که زدیی!
که یکدفعه شدو برگشت طرفمونو داد زد:

شدو: بیایننن!
و دو تایی خودمونو به زور توی ماشین جا کردیم...سونیک صندلی عقب پرید و من جلو...شدو پاشو روی گاز فشار داد و با نهایت سرعت به طرف خیابون اصلی حرکت کرد:

سونیک: واو پسرررر! چه کیفی دادد! میگم شدو...تو کِی بلد بودی در ماشینو اینجوری باز کنی؟؟ (خنده و ذوق کردن :/ ❄)
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:

من: جدا توی این شرایط داری میگی کیف داددد؟؟ نزدیک بود بگیرن تا آخرین قطره خونمونو بخورنن! اون وقت میگی کیف دادد؟؟

شدو: ساکت شیننن! دارن بهمون میرسننن!
تا به خودمون اومدیم دو تا ماشین سیاه بزرگ دو طرف ماشین رو گرفته بودن...در هر دو ماشین کنار رفت و چند تا خوناشام با لباسای مشکی و ماسک پریدن رو سقف ماشین. سونیک دستشو زیر بینیش کشید و با یک پوزخند گفت:

سونیک: شدوو! حواست به جلو باشه...میرم دخل یک عده مزاحمو بیارم!
و با یک جهش لبه پنجره ماشینو گرفت و پرید رو سقف...

شدو: سونیککک! نههه! اهههه پسره لجباززز حرف گوش نکننن!
که شدو یک پیچ خیلی سریع زد و باعث شد خوناشاما بیوفتن اما سونیکم تعادشو از دست داد و افتاد...با یک دست خودشو به سقف تکیه داده بود و داد زد:

سونیک: اوههه ووههه! هییی! شدووو! یواش تر بِرونن! د-دارم میوفتممم!
که یکدفعه شدو پاشو روی ترمز گذاشت و اون دو تا ماشین به جلو رفتن و ترمز کردن...سونیک فرصت کرد سوار ماشین بشه...منم که با صورت رفتم تو داشبورد...شدو دنده عقب گرفت و رفت توی یک کوچه...بعدم سریع پیاده شد و گفت:

شدو: باید پیاده بریمم! بجنبین!
و دو تایی پیاده شدیم و سریع از کوچه پس کوچه ها رد میدشیم...یکدفعه سونیک داد زد:

سونیک: (اشک)چرااا؟؟ چرا این بلاها باید سر ما بیاددد؟ من تازه داشتم بعد مدت ها خواب چیلی داگ میدیدمم! لعنت بهت مفلیسس!
تا اینکه بالاخره توی یکی از کوچه ها از دو طرف محاصره شدیم...شدو و سونیک پشت به پشت هم گارد گرفتن...منم وسطشون بودم...گفتم:

من: خب؟ حالا چی؟ (عصبی)
شدو با خشم دندوناشو روی هم فشرد:

شدو: تسلیم نمیشیم!

سونیک: خب آقایوون خوناشام! وقت آکروبات بازیه!
و یکدفعه به سمتشون هجون برد و پرید روی دیوار...یک جهش زد و از روی پله های تراس دراز کشیده رد شد...و خودشو انداخت بین خوناشاما و شروع به دعوا کرد:

شدو: احمق!
و شدو هم به طرف خوناشامای دیگه رفت...وسط مونده بودم...انگشت اشاره امو بردم بالا و با حالت اجازه گفتم:

من: آمم...excuseme (ببخشید) من چه کنم؟
که چند تا خوناشام بهم حمله کردن..لبخندی زدم و درگیر شدم...

(کمی بعد)

هر سه تا خسته و کوفته دور هم حلقه درست کرده بودیم...عرق روی پیشونیمو پاک کردمو گفتم:

من: اهه...خیلی...اهه (نفس نفس زدن) زیادن! چیکار کنیم؟ اهه...

سونیک: نباید..اهه...نباید تسلیم بشیم!
اما شدو ساکت بود...رو به شدو کردم...سرش پایین بود و دستاشو مشت کرده بود...با تعجب بهش گفتم:

من: شدو؟ ت-تو خوبی؟؟
با این حرفم سونیکم برگشت سمتش و با نگرانی دستشو سمت شدو دراز کرد و گفت:

سونیک: هیی! شدوو؟
یکدفعه شدو برگشت و یقه سونیکو گرفت پرتش کرد زمین و مانعش شد که بلند بشه...با ترس داد زدم و رفتم طرفشو گفتم:

من: شدووو؟؟ داری چیکار میکنییی؟؟؟

داستان از زبان سونیک:

یکهو شدو برگشت و پرید روم و یقه امو گرفت...دستاشو گرفتم که ولم کنه...با عصبانیت خاصی بهم نگاه میکرد! سیلور داد زد:

سیلور: شدووو؟؟ داری چیکار میکنیی؟؟
اومد سمتمون و سعی کرد شدو رو کنار بزنه ولی شدو پسش زد و یقه امو محکم تر گرفت...سیلورو چند تا خوناشاما از پشت گرفتن..داد زدم:

من: نهههه سیلورررر! ولش کنییینن! شدووو؟؟ چیکار میکنیی!؟ ولمم کننن! باید سیلور نجات بد...
حرفم تموم نشد که شدو همونطور که یقه امو گرفته بود یکمی بلندم کرد و دوباره منو کوبوند زمین و داد زد:

شدو: (عصبی) خفههه شووووو! عوضییی!
با تعجب بهش نگاه میکردم...چشماش به سرخی خون شده بود! زمزمه وار گفتم:

من: د-داری چیکار میکنی؟؟ د-داداشی؟
اخمش بیشتر شد و با حالتی که انگار دلش نمیخواست اینو بگه گفت:

شدو: متاسفم سونیک...ولی من یک خوناشامم! تمام این مدت فکر میکردم سیلور خون خاصو داره...ولی اشتباه میکردم...تو...اونی هست که خون خاص رو داره!
بدنم یخ کرد...انگار یک سطل آب یخ روم ریختن...دستام شروع به لرزیدن کرد...چ-چی داره میگه؟

سیلور: چ-چی؟ (با تعجب و ترس)
آروم گفتم:

من: چ-چی داری میگی؟ م-من خون خاصو ندارم...م-من...
حرفم تموم نشد که شدو گفت:

شدو: متاسفم سونیک...
و یکدفعه گردنمو گاز گرفت! داد و فریادم بلند شد:

من: اهههههههه! آخخخخ! ش-شدووووو؟؟ چیکاررر میکنییی! و-ولمم کننن! آخخخ!
و با دستم پسش زدم و خودمو به زور بلند کردم...با ترس و وحشت بهش خیره شدم...بلند شد و دهنشو پاک کرد...زیرلب گفت:

شدو: درسته...خون خاصو تو داری...
و بهم نزدیک میشد...دستم روی گردنم مونده بود...عقب عقب میرفتم...دست دیگه امو سمتش دراز کردم و گفتم:

من: شدو؟؟ باهات چیکار کردننن؟؟ مغزتو شست و شو دادنن؟؟ ت-تو هیچ وقت به من آسیب نمیزدییی! ت-تو...(بلند) چت شدهههههه؟؟؟
سیلور سعی میکرد خودشو آزاد کنه خطاب به من فریاد میزد:

سیلور: سونیککک! فرار کننن! برووو!
چشمم به سیلور افتاد...و دوباره نگاهم به شدو خورد...اخم کردمو رفتم طرفش...دستامو گرفت تا فرار نکنم ولی از همون حرکتی که خودش بهم یاد داد دستامو گذاشتم روی شونه اش و خودمو بلند کردم و به شکل عمودی یک چرخشی از بالای سرش زدم و رد شدم و رفتم پشت سرش به طرف سیلور:

من: ولش کنینن!
و همشونو پس زدم...دست سیلورو گرفتم و داد زدم:

من: سیلورررر بریممم!
و دو تایی شروع به دویدن کردیم...نگاهی به پشت سرم کردم...همه خوناشاما دنبالمون افتاده بودن...یکدفعه شدو از بالای سر همشون پرید و اومد طرف من...با ترس به چشماش زل زده بودم که سیلور به جلو هلم داد و باعث شد شدو از بینمون فقط رد بشه! خوردم زمین...شدو برگشت طرفمو دوباره قبل اینکه فرصت کنم جاخالی بدم منو گرفتو هلم داد و دوتایی به طرف یک مغازه پرت شدیم و شیشه مغازه شکست...چند تا شیشه توی دست و پاهام رفتن..گردنمم که دیگه...نگاهم بهش خورد...بین تاریکی چشماش خیلی وحشتناک شده بودن...حالت التماسانه و عصبی گفتم:

من: شدوو! بسس کنن! هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟
که یکدفعه یک مشت محکم تو صورتم زد...صورتم برگشت و روی زمین به سرفه کردن افتادم...سعی کردم پاشم که منو بلند کرد و روی یکی از میزای توی مغازه انداخت و سعی کرد خفه ام کنه...با حالت خفگی و بریده بریده گفتم:

من: خخخ-ش-شدو!؟ ب-بس کنن!...مگه-یادت رفته؟ ت-تو به مادر قول دادی!
با عصبانیت گفت:

شدو: تو...الان درک نمیکنی که چرا دارم اینکارو میکنم! میخوام نجاتتون بدم! پس باهام همکاری کن و بذار بدون دردسر ببرنت! اینطوری خون سیلورم ریخته نمیشه!
با تعجب به حرفاش گوش میکردم...عصبی شدم و دستشو گرفتم و با زانو زدم تو شکمش...رفت عقب و ولم کرد...افتادم روی زمین و گردنمو گرفتم و گفتم:

من: خفه شوو! باورم نمیشهه! به کسی مثل تو میگفتم برادر!
و بهش حمله کردم...اخم کرد و درگیر شدیم...که یکهو داد و فریاد سیلورو شنیدم...حواسم پرت شد و شدو از این حواس پرتیم استفاده کرد و محکم هلم داد عقب...خوردم به یک کمد و تمام بشقابا و ظرفای شکستنی توی کمد خواست بیوفته روم که غلت زدم و خودمو کنار کشیدم...اومدم پاشم که شدو از روی میز خودشو انداخت جلوم و بلندم کرد و انداخت داخل اون شیشه ها!

من: آخخخخخخ! (فریاد)
سعی میکردم پاشم که دستشو روی گردنم گرفت و گفت:

شدو: متاسفم سونیک...این برای نجات تو و سیلوره!
و یک ضربه به گردنم زد که از هوش رفتم و...

(تاریکی)

...

چشمامو باز کردم...توی یک ماشین بودم و دستام بسته بودن...سیلورم کنارم بود...آخخ لعنتیی...هنوزم یکم گیجم! چه اتفاقی افتاد؟ ش-شدو...چ-چرا اینکارو کرد؟ چرا؟؟ به سیلور نگاه کردم...سرش پایین بود و به کف ماشین خیره شده بود...آروم گفتم:

من: س-سیلور؟
بهم نگاهی کرد و لبخند بی رمقی زد...

من: چ...چه اتفاقی افتادهه؟؟ سیلورر؟؟ تو خوبی؟
اشک توی چشماش جمع شد و گفت:

سیلور: د-داداش شدو...چرا این کارو کرد؟
اخم کردمو نگاهمو ازش گرفتم:

من: (عصبی) نمی دونم...

(کمی بعد)

به یک ساختمون بزرگ و ترسناک خارج از شهر رسیدیم...به زور پیادمون کردن و به طرف در اون ساختمون هلمون دادن...اینجا...کپی یک قصر ترسناک تاریکیه! از حیاطش که رد شدیم...دو در اصلی و بزرگ قصر باز شدن و وارد شدیم...داخلش اصلا شبیه قصر نیست...مثل یک خونه خیلی بزرگ و شیکه...با این تفاوت که همه چیزش مشکیه! مارو بردن سمت یک اتاق...پرتمون کردن داخل...بلند شدم و به سیلورم کمک کردم پاشه...پشتمو به سیلور کردم و گفتم:

من: سیلور...ببین میتونی با قدرتت دستامو باز کنی؟
سری تکون داد و یکمی بعد دستامو باز کرد...بعدم من دستاشو باز کردم...

سیلور: سونیک...من می ترسم...
بغلش کردمو گفتم:

من: (بغض) نگران نباش! درست میشه! ازت محافظت میکنم! تا آخرین لحظه عمرم!
خودشو ازم جدا کرد و گفت:

سیلور: از این نه...از این می ترسم که دیگه نتونم شدو رو برادر صدا کنم!
اخم کردمو آروم گفتم:

من: (آه کشیدن) اصلا نمیفهمم...چطوری یکدفعه اینطوری شد؟ یکدفعه گفت خوناشامه! بعدم که...
دستمو روی گردنم کشیدم...سیلور نگاهی به گردنم کرد:

سیلور: اوه..پسر! رد دندون نیش روی گردنته! اگه شدو واقعا خوناشامه...چطور تا الان نفهمیدیم؟
سرمو به دو طرف تکون دادم و آهی کشیدم:

من: هوف...نمی دونم سیلور...نمی دونم! راستی...شدو بهم گفت خون خاصو من دارم...منظورش چی بود!؟ پس تو چی؟
سیلور ناراحت شد و سرشو پایین انداخت:

سیلور: خب...اون شبی که که شدو رو گم کردیم و حواس تو نبود...اون خوناشام از خونم خورد...بعدم گفت که خون من خاص نیست! اونجا بود که فهمیدم تو خون خاصو داری...
با دقت به حرفاش گوش میکردم...از دلایل مختلف گفت تا زمانی که پیش اون جادوگر بودیم!

سیلور: تا الان نگفتم که اونا به جای تو بیان سراغ من! بلکه بتونم ازت محافظت کنم داداشی!
بغض توی گلوم گیر کرد...میخواستم بغضمو پنهان کنم ولی نشد...اشکام یواش از گونه ام پایین اومدن...که در باز شد و یک نفر اومد داخل...در پشت سرش بسته شد...اومد جلوتر و یک بشکن زد و تمام چراغا روشن شدن...منو سیلور تازه فهمیدیم که اینجا اصلا اتاق نبود! یک سالن خیلی بزرگ بود با ستون هایی که به زیبایی تمام تراشیده شده بودن! فرش قرمزی وسط پهن بود...تا جایی که پله میخورد و مثل تخت پادشاهی بود! برگشتیم سمت کسی که درو باز کرد..با عصبانیت بهش خیره شدیم:

مفلیس: خب پسرا! بالاخره به هم رسیدیم!
بلند شدیم و جلوی سیلور ایستادم و اخم کردم:

مفلیس: نمیخواد نگران باشی سونیک...اینجا تبدیل میشه به آرامگاه ابدی تو و برادر عزیزت! (لبخند شیطانی) (یوها ها قراره برسیم به جاهای خفن😈❄)
بلند داد زدم:

من: دهنتو ببند! نمیذارم بهش آسیب بزنی!
خنده ای کرد و یک دستشو برد پشتش و اون یکی دستشو یکمی بالا آورد و گفت:

مفلیس: باشه! هر جور راحتی!
و یکدفعه از زیر زمین چند شاخه سیاه بیرون اومدن و سیلورو رو هوا گرفتن:

من: نهههه سیلورررر! بذارش زمینننن!
سیلورو به دیوار کوبوند...و همینطور که می رفت طرفش داد میزدم و میدویدم سمتش:

من: نهههه! تو منو میخواییی! تو خون منو میخواییی! بذار سیلور برهههه! لطفااا! خواهش میکنمم!
برگشت سمتمو نیم رخ شد:

مفلیس: متاسفم...ولی نمیشه!
و با چند تا شاخه منو عقب نگه داشته بود...داد میزدم و التماس میکردم...رو به روی سیلور ایستاد:

مفلیس: من همیشه عادت دارم قبل از غذای اصلی یک دسر داشته باشم! و قراره خون تو پیش غذای من باشه!

داستان از زبان سیلور:

اومد سمتم و گفت:

مفلیس: من همیشه عادت دارم قبل از غذای اصلی یک دسر داشته باشم! و قراره خون تو پیش غذای من باشه!
با این حرفش ترس توی وجودم جریان پیدا کرد...لبخندی زد که باعث شد دندونای نیشش دیده بشن! لعنتیی! تو عمرم همچین چیز وحشتناکی ندیدم! دندونای نیشش خیلی بلند بودن! سرشو به گردنم نزدیک کرد...چشمامو محکم بستم و آماده سوزش وحشتناک توی گردنم شدم که دیدم اتفاقی نیوفتاد...چشمامو آروم باز کردم و از دیدن صحنه رو به روم خشکم زد...سونیک از پشت خودشو دور مفلیس انداخته بود و دستشو جلوی دهن مفلیس برده بود...مفلیس به جای گردن من دست سونیکو گاز گرفته بود! با ترس و لرز گفتم:

من: س-سونیک؟
مفلیس دستشو بیشتر فشار داد...خون از دستش میریخت...بعدم برگشت و سونیکو محکم روی هوا گرفت:

مفلیس: احمق! میخواستم قبل اینکه طعم خوب خونتو حس کنم خودمو سیر کنم که با خوردن تمام خونت مثل پدرت زود نمیری! حالا اینقدر وسوسه ام کردی که نمیخوام حتی یک قطره خونتم هدر بره! تو...تو خاص ترین و بهترین خونی رو داری که تا حالا خوردم! میزان خلوص خونت از پدرتم بیشتره! تو...خیلی خاصی!
سونیک دستشو گرفت و با جفت پا مفلیسو عقب زد و خودشم روی زمین افتاد...بلند شد و خطاب بهم گفت:

سونیک: سیلورر فکر نکننن فقط دور شووو!
و به مفلیس حمله ور شد...مفلیس منو ول کرد و روی زمین فقط به بهشون خیره شده بودم...اینقدر خشکم زده بود که توان هیچ کاری جز تماشا نداشتم...

داستان از زبان سونیک:

دورش یک حلقه زدم و بعدم با یک لگد از پشت پرتش کردم...دستاشو بالا آورد و ضربه امو دفع کرد...با تمسخر گفتم:

من: اگه میگی اینقدر خاصم پس چرا میخوای منو یکباره بکشی؟
لبخندی زد که مورمورم کرد...

مفلیس: چون خاص بودنت فقط مال همین یک لحظه هست! بعدش دیگه مردی!
و دوباره درگیر شدیم...خودمو عقب زدم و با سرعت دور سالن میدویدم و شاخه های سیاهی که به سمتم میومد تا زمین گیرم کنه جاخالی میدادم و پشت سرم جاشون میذاشتم:

من: هه...باید سریعتر از اینا باشی مِفی!
عصبی گفت:

مفلیس: اسممو درست تلفظ کن بچه! باید اینم بهت یاد بدم؟؟ درساتو خوب نخوندی!
که یکهو یک شاخه از جلوم اومد...ولی دراز کش از زیرش رد شدم و جاخالی دادم...چند تای دیگه اومدن و همه اشونو با حرکات حرفه ای رد کرد...بلند با خنده گفت:

مفلیس: میدونی...داره بیشتر ازت خوشم میاد!

من: (لبخند عصبی) خفه شو!
دیگه داشت خسته ام میکرد! لعنتیی نباید ضعف نشون بدم! که یکدفعه گفت:

مفلیس: راستی...از پسر من خبری نداری؟
با این حرفش یک لحظه حواسم پرت شد...داره چی میگه؟وایسا...نکنه-نکنه منظور...منظورش شدوعه؟؟ پسر اوننن؟؟؟ که یکدفعه با یکی از شاخه ها منو به یک ستون زد...و بعدم برد تو هوا و چند بار منو به اطراف کوبوند...وقتی به زمین خوردم دیگه توانم بریده شده بود...اومد طرفم و منو از پشت گرفت و بلندم کرد و بغل گوشم زمزمه کرد:

مفلیس: تمام شد...حالا دیگه خونت مال منه!
یک تک خنده کردمو گفتم:

من: آش ماش...به همین خیال باش!
و با خارای سرم محکم زدم تو صورتش...خودمو آزاد کردمو داد زدم:

من: فکر کردی گرفتن من به این راحتیاست؟ نچ! اشتباه میکنی!
با عصبانیت بهم نگاهی کرد و یک بشکن زد...شاخه ای که به طرفی فرستاد و دنبال کردم تا اینکه رسید به سیلور! فریاد زدم:

من: سیلورررر نههههه!
و با سرعت به طرفش دویدم و خودمو انداختم جلوی سیلور و شاخه دورم پیچیده شد و هر لحظه تنگ تر و تنگ تر میشد...آخخخ لعنتی...د-داره خفه ام میکنه!

سیلور: (عصبی) ولش کننن!
بلند شد و با قدرتش شاخه هارو گرفت تا منو آزاد کنه...و موفق شد! افتادم زمین و نفس نفس زدم‌. یک لایک به سیلور فرستادم...با قدرتش شاخه هارو گرفت و به سمت مفلیس برگردوند...اما مفلیس مثل یک مایع شد و رفت زیر زمین!

من: واتتت د فازز؟؟ رفت تو زمینن؟؟

سیلور: سونیکککک پشت سرتتت!
تا برگشتم از زیر پاهام یهو اومد و از پشت دوباره منو گرفت:

مفلیس: کجا میخوای بری؟ جایی رو نداری!
خواستم خودمو آزاد کنم نشد:

من: تو دیگه چی هستییی؟؟ گیاه؟؟ یا درختتت؟؟ لابد فتوسنتزم میکنیی! چطوری از زیر پاهام سبز شدیی!؟؟

مفلیس: خفه شو و بذار با آرامش به چیزی که میخوام برسم!
و یک شاخه کرد تو دهنم که نتونم حرف بزنم! شروع کردم به غر زدن! سیلورم با قدرتش کنار زد و پرتش کرد سمت یک ستون...سیلور به ستون خورد و افتاد روی زمین و از حال رفت! خواستم داد بزنم که نتونستم...گردنمو با دستش کج کرد و گاز گرفت...بدترین سوزشی که توی تمام عمرم تجربه کردم و حس کردم! لعنتیی! مگه قطر دندوناش چقدرهه؟؟ اونجا فهمیدم شدو منو خیلی آروم گاز گرفته بود! حس میکردم شیره وجودم داره مکیده میشه! چشمام داشت سیاهی می رفت...صداها برام مبهم شده بود...بدنم بی حس شد...میخواستم روی پاهام بیوفتم که مفلیس نگه ام داشته بود...شاخه از توی دهنم کنار رفت و داشتم از حال می رفتم که ولم کرد:

مفلیس: دوست دارم همینجا کارتو تموم کنم...و باید بگم این شیرین ترین و خاص ترین خون دنیاست...باورم نمیشه پدرت سعی کرد همچین چیز با ارزشی رو ازم پنهان کنه...موافق نیستی...سونیک؟
اینقدر بی حال بودم که حتی نمی تونستم حرف بزنم...نیرومو جمع کردم تا بتونم با صدای یواش بگم:

من: خ...خفه...شو!

مفلیس: اوه...مثل اینکه کَمت بود...
و دوباره دندوناشو توی گردنم فرو کرد...اینبار واقعا داشتم از حال میرفتم که یک صدای گنگ و مبهمی شنیدم:

؟؟؟: ولش کنننن!
مفلیس ولم کرد و روی زمین گذاشت...به پشت روی زمین افتاده بودم. با چشمای نیم باز و تار میدیدم یک نفر درو شکسته و وارد سالن شده...آروم زیرلب گفتم:

من: ش-شدو؟
و از هوش رفتم...

داستان از زبان شدو:

وارد سالن شدم...داد زدم:

من: ولش کننن!
مفلیس سونیکو ول کرد...اوه لعنتییی! دیر رسیدمم! سیلور یک گوشه افتاده بود و سونیکم که خون زیادی از دست داده بود...اخم کردمو رو به مفلیس کردم:

مفلیس: اوه پسرم...چی شد اومدی اینجا؟

من: دهنتو ببند! تو هیچوقت پدرم نبودی! و منم پسرت نبودم! اگه اینقدر برام ارزش قائل بودی هرگز منو به یتیم خونه نمیدادی! نیمه خوناشامیم رو پنهان کردم و بازم میکنم! حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه!

مفلیس: خب...تو داستانو نمیدونی...وقتی تو به دنیا اومدی به عنوان یک نیمه خوناشام قدرت زیادی داشتی که باعث شد یک عده تو رو بدزدن و از من بگیرنت! پنهان کردن نیمه خوناشامیتم کار اوناست...تو یک نیمه خوناشامی شدو...تو از نسل منی!
با خشم نگاهش کردم و همزمان محدود کننده هامو در آوردم و گفتم:

من: شاید...ولی قبول میکنم که همینی هستم که هستم! برادرامم همینو میخوان! اونا منو همینجوری که بودم پذیرفتن!

مفلیس: ولی تو بهشون خیانت کردی!

من: این کارو کردم تا بتونم تکلیف تو رو روشن کنم! شخصا میخواستم بکشمت! و نمیدونستم چطوری...که به برادرام صدمه نزنم! برای همین جلوت نقش بازی کردم! ولی ظاهرا...برای نجاتشون دیر کردم! اما خب...بیشتر از این قرار نیست طول بکشه!
و بهش حمله کردم و اجازه دادم حالت نیمه خوناشامم برگرده! دندونای نیشم در آمدن...درگیریمون اینقدر شدید بود که بعضی ستونا خراب شدن! حین مبارزه مفلیس گفت:

مفلیس: پسرر! داری با پدرت دشمنی میکنیی؟؟ نافرمان!

من: تو پدرم نیستیی!
و یک مشت بهش زدم...

(بعد از کلی مبارزه)

بالای سرش ایستادم...با نگاه خیلی عصبانیت بهم خیره شده بود...گفتم:

من: هیچوقت...هیچوقت برنگرد!
و از کیاس بلنست استفاده کردم...بعدش نفهمیدم چی شد ولی ندیدمش...با این کارم ستونای بیشتری آسیب دیدن...قبل اینکه از حال برم محدود کننده هامو پوشیدم و حالت نیمه خوناشامیم هم محدود شد. به طرف سیلور رفتم و سعی کردم بیدارش کنم...بیدار شد و با دیدن من گریه اش گرفت:

سیلور: د-داداش شدوو؟؟(اشک)
و اومد توی بغلم...آروم از خودم جداش کردمو گفتم:

من: باید بریممم ساختمون داره میریزه!
سری تکون داد و با هم به طرف سونیک رفتیم...بلندش کردیم...من دست راستشو انداختم دور گردنم و سیلور دست چپشو...داشتیم میرفتیم و ساختمون هم هر تیکه اش جلومون میوفتاد...سونیکو صدا زدم:

من: سونیکککک پاشووو! سونیککک! به سرعتت نیاز داریم بلند شووو!
آروم چشماشو نیم باز کرد و لبخندی زد و گفت:

سونیک: (بیحال) میدونستم...میدونستم داداشی...میدونستم میای نجاتمون بد...
حرفش قطع شد و دوباره چشماشو بست...یک تنه کوچیک بهش زدم و گفتم:

من: سونیککک! نخواببب...هر کاری میکنی فقط نخواببب! بیدار باش! متاسفم متاسفم که دیر رسیدمم!

سیلور: سونیکک! باید بیدار بمونی! اگه بخوابی میمیریی!
درسته! حالا میفهمم چرا کتاب نوشته بود عمرشون کمه...سونیک فقط ۲۴ سالشه! نمیشه...نباید این اتفاق بیوفته! نمیخوام برادر کوچیکمو از دست بدم! دوباره چشماشو باز کرد و با بیحالی گفت:

سونیک: من...خسته ام! خ-خوابم میاد...دوست دارم بخوابمو خواب مامان و بابارو ببینم!
بالاخره از ساختمون زدیم بیرون...اون قصر سیاه هم پشت سرمون کامل خراب شد! به طرف یک جنگل رفتیم و کنار یک درخت سونیکو روی زمین گذاشتیم...آروم تکونش دادم و گفتم:

من: سونیکککک! اگه بمیرییی خودمو نمی بخشمم! خواهش میکنم...بیدار شوو! سونیککک!
سیلور خشکش زده بود...سونیکو توی آغوشم گرفتم...متاسفم...متاسفم برادر! منو ببخش...منو ببخش!

...

(۳ ماه بعد)


داستان از زبان سونیک:

با خوردن نسیم خنک به صورتم چشمامو آروم باز کردم...اولش نور یکمی اذیتم کرد ولی خب...عادت کردم و چشمام کامل باز شد...بلند شدم و روی تخت نشستم...با دقت به اطراف نگاه کردم...ب-باورم نمیشهه! اینجا که خونه خودمونه! گرین هیل! ما اینجا زندگی میکردیم! همینجا! با مامانو بابا! پنجره باز بود و نسیم خنک پرده رو به داخل هل میداد...آفتاب گرم و آرامش بخش بود...حس میکنم چند روزه خواب بودم! بلند شدم و به طرف در اتاق رفتم...درو باز کردم...خدای من! خونه! خونههههه! با هیجان و خوشحالی آروم از پله ها پایین میامدم...که دیدم شدو و سیلور روی مبل نشسته بودن و داشتن کالاف بازی میکردن...(کالاف بازا...کیا میخوان با شدو یک دست برن؟؟ 😂❄) لبخندی روی لبام نشست...یکدفعه سیلور دسته رو زمین زد:

سیلور: عههه این عادلانه نیستتت! همش که تو داری ترورم میکنی! با اسنایپر! تروریست بدجنس!
شدو با یک پوزخند گفت:

شدو: هه..خیلی زود کم میاری...حداقل سونیک با افتخار ازم می باخت...
خنده ای کردمو گفتم:

من: میبینم جمعتون جمعه...گلتون که منم کمه!
سیلور و شدو برگشتن و با دیدن من تعجب کردن...یکهو چشمای سیلور قلبی شد و بدون اینکه مبل رو دور بزنه از روی پشتی مبل مثل نینجا کارا پرید و اومد تو بغلم! باعث شد بیوفتم روی زمین:

من: اوه اوه...آخخ داداش یواش تر! خفه ام کردیی!

سیلور: (اشک) داداشییییی خوشحالم اومدیییی!

من: مگه قرار بود برم؟ :/ 💔
شدو اومد طرفم و سیلورو ازم جدا کرد...دستمو گرفت و بلندم کرد:

شدو: خوشحالم بیدار شدی سونیک...(لبخند ریز)
خنده ای کردم و دستمو گرفتم پشت سرم:

من: حیح...منم خوشحالم که...وایسا ببینم..(تعجب) مگه چقدر خواب بودم که اینقدر دلتنگم شدین؟
سیلور چشمی به اطراف اتاق چرخوند:

سیلور: خب...آممم...

شدو: ۳ ماه! ۳ ماه بود که توی کما بودی...البته الان حدود ۱ ماه میشه از بیمارستان مرخصت کردن و آوردیمت خونه...خوشبختانه دیگه نیازی به کپسول اکسیژن نداشتی و خب...این خوب بود!

(هم اکنون قیافه سونیک: 🥲 💔)

من: ببینم...جدی میگی دیگه؟ 🥲

(دینگ)
گوشم بالا اومد و خود به خود سرم آهسته به طرف صدا چرخید...چشمام قلب شدن و دهنم کامل باز شد:

من: اَههههه...د-درست شنیدمممم؟؟؟ ص-صدایی فر بوددد؟؟
شدو یواش به سرش زد:

من: جونمی جوننننن! چیلی داگگگگگگگ!!! اونم دست پخت کییی؟؟ نگو که شدو درست کردهه!؟؟

سیلور: (خنده) آره...شدو درست کرده!

من: باورم نمیشههه! پوکر فیسی که هیچوقت لب به این چیزا نمیزد چیلی داگ درست کرده باشهههه! اهههه (ذوق مرگ)
و تا خواستم به طرف فر برم شدو منو کشید عقب و هلم داد:

شدو: کجااا؟؟ تا زمانی که کامل خوب نشدی حق نداری از این جور چیزا بخوری...اگرم درست کردم فقط به خاطر این بود که خاطره تو رو زنده نگه داریم...والسلام!
با چشمای اشکی بلند شدم و گفتم:

من: بی رحمم! یعنی خود یزید زمانی! دِ بذار برم چیلی داگمو بخورم بعد سه ماه!

شدو: نچ...نمیشه...
دست به دامن سیلور شدم:

من: تو رو خداا سیلوررر! یک چیزی بگووو!
با مِن مِن جوابمو داد:

سیلور: خب..آمم..چیزه..راستش حق باشدوعه...تو تازه بیدار شدی...بذار لااقل خوب بشی...اصلا خودم میرم مغازه چیلی داگو برات میخرم!

من: •_•💔 دست رد به سینه ام میزنی؟
که شدو روشو برگردوند و آروم با لحنی که هم خوشحال بود و هم ناراحت گفت:

شدو: ولی جدا...خوشحالم بالاخره بیدار شدی سونیک...راستش توی این ۳ ماه خونه بدون سر و صداهای تو واقعا ساکت بود...سیلور سعی میکرد اوضاع رو بهتر کنه...اما کسی نمی تونه جای شوخی های تو و کارای رو اعصابتو بگیره...

داستان از زبان سیلور:

با شنیدن حرفای شدو بازومو گرفتم...واقعا راست میگفت...
جای سونیک خیلی خالی بود...که صدای باز شدن درِ فر اومد. شدو برگشت و داد زد:

شدو: سونیککک داشتم با تو حرف میزدمممم! وایسااا!
سونیک خیلی سوسکی رفته بود سمت فر و درشو باز کرده بود...سریع یک چیلی داگو لای یک دستمال پیچید و شدو افتاد دنبالش که چیلی داگو ازش بگیره...یک جوری از چیلی داگ محافظت میکرد که انگار بچه اشه :/ 💔 والا اگه من جلوی خوناشاما تیکه پاره میشدم اینطوری ازم دفاع نمیکرد :/ 💔 که یک پرش زد و رفت روی لوستر!

شدو: سونیککک! گمشو بیااا پاییننن! لب به اون چیلی داگ بزنی میکشمتت!
الحق که فقط سونیک بلده رو اعصاب شدو اسکی بره :/

سونیک: نُچچ! میخوام همین بالا بخورمش!
تا اومد گاز اولو بزنه...با قدرتم چیلی داگو ازش گرفتم...و دندوناش توی هوا به هم خورد:

سونیک: آخخخ...چیلی داگممم! نههههه! برگرددد! تنهام نذااررر!
خم شد و دستشو سمت چیلی داگ دراز کرد...وا...مگه شکست عشقی خورده همچین میکنه؟ :/ که شدو دستشو گرفت و کشیدش پایین!

سونیک: آخخخخ! ازتون نمیگذرممم! چیلی داگمو ازم گرفتینن!

(شب)

سه تایی نشسته بودیم جلوی مبل و فیلم ترسناکی که شدو دانلود کرده بود نگاه میکردیم...کلی هم چیپس و پفک و پف فیل روی میز و مبل ...ریخته شده بود...چطور چیلی داگ واسش ضرر داره بعد این همه پفک و چیپس و کلی خوراکی دیگه ضرر نداره :/ How؟

...

لعنتییی! منو سونیک یک جیغ زدیم و همو بغل کردیم:

سونیک: درد تو روحت شدووو! این دیگه چه فیلمیههه! امشب کابوس میبینممم قسم میخورم امشب کابوس میبینمم! (گریه)
تنها کسی که هیچ واکنش خاصی نسبت به صحنه های فیلم نشون نمیداد شدو بود...

من: من موندم تو چطوری اینقدر ریلکسییییی؟؟

شدو: اخه برام مهم نیست...همه اینا فقط فیلمه...نه چیز دیگه...
که یکدفعه سونیک گفت:

سونیک: راستی سیلور...از گربه بانو چه خبر؟
یکی زدم پس کله اش و عصبی و جدی گفتم:

من: هوی...وسط فیلم ترسناک این چه سوالی بود که کردی؟؟

سونیک: اخه از نظرم یکمی ترسناکه...واسه همینم با دیدن این فیلمه یاد بلیز افتادم😶
عصبانی شدم و افتادم به جونش:

من: بی شرممم! چطور جرئت میکنی بهش توهین کنییی؟؟

سونیک: آخخ آیییی نزننن! آقا نزننن!
که شدو اومد و دعوامونو جمع کرد...

سونیک: مطمئنین دلتون برام تنگ شده بود؟ T~T

سیلور: امیدوارم دوباره بری تو کما ۳ سال دیگه بلند شیییی!

شدو: بسه دیگهه! دعوا نکنین! سیلور...سونیک فقط شوخی کرد نباید اینقدر جدی بگیری! اون تازه همین امروز بعد ۳ ماه بیدار شده...یکم مهربون باشین!
سونیک پشت سر شدو پناه گرفته بود و سرشو یکمی کنار آورد و گفت:

سونیک: آره..منه مظلوم و طفلک! (چشمای درشت شده)
آهی کشیدم...و سه تایی زدیم زیر خنده...

سونیک: دیدین خندوندمتون!😁

شدو: کار همیشگیته! هم رو اعصاب میری هم میخندونی! (لبخند ریز)
امیدوارم همیشه همینطوری شاد بمونیم...(لبخند)

_در آن طرف

داستان از زبان نویسنده:

آرام وارد سالن بزرگی که دو طرف فرش سیاهش نوار های سبز میدرخشیدند، شد...ایستاد و روی یک زانو نشست و احترام گذاشت:

؟؟؟: ارباب...پیداشون کردیم! هر سه تاشون زنده هستن...دارنده خون خاصم بینشونه...
شخص شنل پوش ایستاد و کمی جلو امد...ماسکی که نصف صورتش را پوشانده بود چشم پر از نفرت و خشمش را ترسناک تر نشان میداد:

؟؟؟؟: خوبه...پیداشون کن...فقط دارنده خون خاص رو زنده میخوام! برام بیارش!
فرد سری تکان داد:

؟؟؟: چشم ارباب!
و همانطور که میرفت با صدای اربابش دوباره ایستاد:

؟؟؟؟: میدونم که می تونم روت حساب کنم...امی رز!
شخصی که امی نام داشت لبخندی زد و صورتش را نیم رخ برگرداند و گفت:

امی: نگران نباشین....من کارمو خیلی خوب بلدم ارباب مفلیس!
و از سالن خارج شد...مفلیس روی تخت نشست و ماسکش را پایین آورد...نیمه صورتش آسیب زیادی دیده بود:

مفلیس: (خشم و نفرت) نمی تونی فرار کنی سونیک...تو مال منی!


خب خب...تموم شددد ^^❄💎 امیدوارم خوشتون اومده باشه :) ❄ من برم ماه کاملو بنویسم 😶❄💔✋

موضوعات: تک پارتی ها
[ جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ] [ 11:0 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب