خون خاص بخش ۲

همشون گارد حمله گرفتن! هی...اصلا چطوری فهمیدن من خون خاص رو دارمم؟؟ لعنتییی! سونیک حمله کرد...منم با قدرتم چند تا خوناشامو که سعی داشتن بهم نزدیک بشن نگه داشتم و پرتشون کردم سمت اونایی که سونیک داشت باهاشون می جنگید:

سونیک: اوه..هی سیلوی...ممنون!
لبخندی زدم و گفتم:

من: هه خواهش!
دوباره پشت به پشت شدیم و اونا هم همچنان محاصره امون کرده بودن...یکدفعه سونیک رو به من کرد و گفت:

سونیک: هی سیلور...آماده ای؟

من: معلومه که آماده ام!
ندیدم ولی سونیک یک تک خنده کرد:

سونیک: خوبه...پس بریم دخلشونو بیاریم!
سری تکون دادم و دستای سونیکو گرفتمو شروع کردم به سرعت چرخیدن...بعدم با قدرت پرتش کردم سمت رییس اون خوناشاما!

سونیک: یوهووووو بگیررر!
و با یک اسپین دش زد تو صورت اون یارو...جوری که اون خورد زمین سعی کردم جلوی خنده امو بگیرم...خدا بگم چیکارت نکنه سونیک! (خنده)
رییسه با عصبانیت بلند شد و داد زد:

؟؟؟: پشیمون میشیننن!
و چشماش کامل قرمز شدن! با سرعت زیاد به سمتم حمله ور شد و میخواست منو بزنه که سونیک یکدفعه اومد جلوم و با زانو زد تو شکمش و همزمان یک چیزی بهش گفت که نفهمیدم چی!

داستان از زبان سونیک:

همین که سیلور پرتم کرد اسپین دش رفتم تو صورت اون خوناشام...لعنتی...همچین سفت بود انگار به تیر آهن خوردم! آخخخ...سریع پشت سرمو نگاه کردم و دیدم داره میره سمت سیلور! نه نههه! اجازه نمیدمم...نه نمیدمممم! با سرعت رفتم جلوی سیلور و با زانو زدم تو شکم اون خوناشامه! و همزمان طوری که بشنوه گفتم:

من: هرگز به برادرم نزدیک نشو!
و پرتش کردم...از جاش بلند شد:

؟؟؟: عوضیی...خوب سریع هستی...ولی فکر کردی که...
یکدفعه انگار که توجهش به چیزی جلب شده باشه شروع کرد به بو کشیدن هوا...و بعدم با لبخند مزخرفی گفت:

؟؟؟: واییی وایییییییییی این بهترین بوی خونی هست که تاحالا حس کردمممم! بی نظیرههه! بدجور دلم خواستتت!
و به سیلور و من زل زد...جلوی سیلور ایستادم...طوری که تو دید اون نباشه و با پوکری گفتم:

من: میشه انقدر چندش آور بهمون زل نزنی؟ داری اسکی میری رو اعصابم! (نگاه پوکر •-•)
بدون توجه به من حمله کرد...با همدیگه پنجه تو پنجه شدیم! لعنتییی...چرا یکدفعه اینقدر قوی شددد؟؟ داشت به عقب هلم میداد! نه..نباید ب...بذارمم! اخمی کردم و با یک چرخش رفتم پشت سرش و دست راستشو از پشت شکوندم! داد زد و روی زمین افتاد...همینطور که نفس نفس میزدم گفتم:

من: بهت که گفتم...نزدیک برادرم نشو!
اما همینکه نگاهم به سیلور افتاد بدنم یخ کرد! خشکم زد! چ..چطور...چطوررر؟؟ با عصبانیت بهشون حمله کردم و همشونو پس زدم....سیلورو بلند کردم...عوضیااا! وقتی حواسم نبود به سیلور حمله کردنن! پس چرا سیلور بهم چیزی نگفتتت؟؟! چرا...چرااا؟؟ اشکام توی چشمام جمع شدن...بازوی سیلورو یکشون گاز گرفته بود...لعنتییی...زیر لب گفتم:

من: متاسفم متاسفم...سیلوررر بلند شووو...لطفااا...ببخشید متاسفاممم!
گریه ام گرفته بود...که صدای همون خوناشامه اومد:

؟؟؟: هه...چیه؟داداشت داره وداع میکنه؟؟ نگران نباش تا ارباب رو با خونش شاد نکنیم نمیمیره! قول میدم در آرامش بمیره! (پوزخند)
دیگه نتونستم تحمل کنم...سیلورو روی زمین گذاشتم و بلند شدم...برگشتم و بهش حمله کردم و داد زدم:

من: خفهه شوووووو!
ولی همینکه اومدم حمله کنم یکدفعه یک نفر جلوم ظاهر شد و منو به عقب کشید. افتادم روی زمین که دیدم سیلورو از روی زمین بلند کرد و گفت:

؟؟؟: سونیککک بریممم!
با تعجب گفتم:

من: ش...شدو؟؟
دوباره با فریاد گفت:

شدو: بریمممم!
و سریع با سیلور از اونجا رفت...

؟؟؟: بگیرینشونننن!
منم پشت سرش از جام پاشدمو دنبالش رفتم...با سرعت داشتیم میرفتیم که یکدفعه یک عده خوناشام و موجودات سیاه رنگ جلومونو گرفتن! کنار شدو وایسادم و گفتم:

من: اینا دیگه چی...
حرفم نصفه موند که با جلو اومدن یک نفر اخم روی صورتم نشست...شنل مشکیش توی باد تکون میخورد...بقیه از سر راهش رفتن کنار و اومد جلو...سرشو بالا آورد و گفت:

؟؟؟: پس انتخابت اینه؟ شدو؟
و سر شنلشو برداشت...ص...صبر کن ببینم این که...

من: (زیر لب) مفلیس؟
دیدم شدو با عصبانیت بهش خیره شده...یعنی چی؟؟ یعنی اونا همو دیدنن؟؟ که سیلور آروم چشماشو باز کرد...

سیلور: آخخ من کجام...ببینم...تو فرشته مرگی؟؟
یکدفعه چشماش قلبی شد و گفت:

سیلور: اومدی منو ببریییی؟؟؟

شدو: سیلورررر به خودت بیاااا!
از هپروت که بیرون اومد شدو روی زمین گذاشتش...و سیلور تا مفلیسو دید داد زد:

سیلور: اوههههههیییی این اینجا چیکار میکنههه؟؟ دو دقیقه گرفتم خوابیدم چیکار کردیننن؟؟
پوکر نگاهش کردم و گفتم:

من: خواب؟
سرشو به دو طرف تکون داد که با صدای مفلیس به خودمون اومدیم:

مفلیس: کافیه دیگههه! من اومدم تا چیزی که حقمه رو ببرم...
بعدم با لحنی که اصلا خوشم نیومد گفت:

مفلیس: خون خاص! (لبخند بدون دهان -__-)

شدو: حتی فکرشم نکن! نمیذاریم نزدیکش بشی...چه برسه به اینکه خونشو بخورییی!
و گارد گرفت...مفلیسم پوزخندی زد:

مفلیس: از تو چیزی غیر این انتظار نمیره...پسر!
و با قدرتش دو تا دروازه شبیه سیاه چاله رو به رومون باز کرد...وایسا اون میخواد مارو بکشونه داخل اون سیاه چالهه؟؟ دیگه اینجوری نمیشه! دست سیلورو گرفتم و همینطور که شدو تو حالت گارد بود دست اونم گرفتم و گفتم:

من: وقت یکمی سرعته! هوییی مفلیس! ببینم با این همه ادعا...به پای سرعتم میرسی یا نه! (پوزخند)

شدو: سونیک تو میخوای چیکا...(عصبی)
یکدفعه با سرعت تمام از اونجا دور شدم...اینقدر سرعتم زیاد بود که خودمم نفهمیدم دارم از کجا میرم! فقط با تمام توانم دویدم.

(کمی بعد)

پخش زمین شدم و شروع کردم به نفس نفس زدن:

من: آخخخخ آهههه واییی...هوففف....پسررررر...تا به حال اینجوری ندویده بودمممم! آخخخخ...
آروم نشستم که سیلور بهم گفت:

سیلور: واو تو عالیی هستیی سونیککک مطمئنم حتی نفهمیدن از کدوم سمت رفتیممم...چون خودمم نفهمیدمم! (لبخند)
که شدو دستشو سمتم دراز کرد و با جدیت گفت:

شدو: حماقت کردی...ولی...کارت بد نبود (ریز لبخند)
دستشو گرفتم و با پوزخند گفتم:

من: هه...شنیدن همین جمله از تو ۷ خان رستم می طلبه!
و بلند شدم...که گفتم:

من: ولی جدا....منی که هیچوقت از دویدن خسته نمیشدم اینبار واقعا خسته شدم...
بعدم با چشمای قلبی رو به شدو حالت التماسانه گرفتمو گفتم:

من: بریم یک چیزی بخوریمممم!؟؟ *^*
یک پس کله ای آروم بهم زد و با پوکری گفت:

شدو: کارد بخوره به اون شکم! (رو به سیلور) اول باید یک باند پیدا کنیم دست سیلورو ببیندیم...تو خوبی سیلور؟؟
سیلور دستشو روی بازوش گرفت و با ناراحتی گفت:

سیلور: من...خوبم...ولی...دوست ندارم اینقدر به خاطر من تو دردسر بیوفتین...راستی شدو...تو کجا بودیی؟؟
با صورت پوکر یک لایک به سیلور فرستادم و بعدم یک تنه به شدو زدم و گفتم:

من: حرف راستو از دهن بچه باید شنید...راست میگه...جنابعالی کجا بودی که بعد مثل عزرائیل جلوی من ظاهر شدی؟؟
آهی کشید و گفت:

شدو: فعلا باید باند پیدا کنیم...
اخم کرد و رفت...

من: حالا کجا میرییی؟؟
بدون توجه به من به راهش ادامه داد...

سیلور: بیا...ما هم...باید بریم دنبالش...(ناراحت)
اخم کردم. مطمئنم داره یک چیزی رو از منو سیلور پنهون میکنه...شاید بتونی از سیلور پنهون کنی شدو...ولی از من نمی تونی...بعدم دنبالشون راه افتادم...

(در کافه)

ساعت ۱۲ شبه...سرمو روی دستام روی میز کافه گذاشتم...بعد اینکه از داروخونه شبانه روزی باند و یک سری وسایل دیگه که راستش نفهمیدم شدو اونا رو واسه چی خرید، برگشتیم...بازوی سیلورو مثل این دکترای ماهر بست، بعدم به خاطر اصرار های مکرر اینجانب تشریف آوردیم به کافه...شروع کردم به غر زدن:

من: اَههه پس کِی این سفارش منو میارننن؟ مردم از گرسنگییی-__-💔
شدو همینطور که قهوه اشو میخورد گفت:

شدو: میشه یکبار بیایم کافه و تو آبرومونو نبری؟؟ یکم صبر داشته باش سونیک...مثل این قحطی زده ها رفتار نکن :/ 🔪

سونیک: (پوکر) پوکر خان اعظم من مثل حضرتعالی با یک فنجون قهوه سیر نمیشم...درضمن اینجا چیلی داگاش خیلی معروفههههه چطور میتونیی به اون چیلی داگای توی ویترین که دارن با لبخند بهت نگاه میکننن جواب رد بدیییی؟؟؟
همزمان به ویترین اشاره کردم...

سیلور: (با تعجب) برق شادی رو توی چشماش میبینم :/ آمم فکر کنم گرسنگی روت زیادی فشار اورده سونیک داری عقلتو از دست میدی :/💔

شدو: مگه عقل داشته که از دستش بده؟

من: هوییی خیر سرم داداشمی...اینطوری ازم دفاع میکنی؟؟ ممنون واقعا -__-

شدو: خواهش(نوشیدن قهوه •-• کیا از این داداشا دارن؟ •-•)
یکمی بعد سفارشمو آوردن...سیلور به یک چیلی داگ بسنده کرد...شدو هم که به قول خودش لب به این فست فودا نمیزنه :/ و منم که...دیگه راه دهنمو گم کردم ^^...

(نیم ساعت بعد @-@)

داستان از زبان شدو:

سونیک روی میز خوابش برده بود...سیلورم همینطور...ساعت ۱۲:۴۵ هست...به سیلور خیره شدم...وقتی مادر وظیفه حفاظت از اونو به من سپرد خیلی ترسیدم...ترسیدم نتونم ازش محافظت کنم...خیلی خوبه که سونیک هست...اگه سیلور مجبور بود فقط با من وقت بگذرونه قطعا مثل من میشد..تنها و منذوی...حداقل یک نفر هست که خوشحالش کنه...(نگاه کردن به سونیک) بلند شدمو و پول غذاها و قهوه رو حساب کردم...باید بریم...اینجا جای مناسبی برای خواب نیست...آروم زدم به شونه سیلور و صداش کردم...بلند شد با نگاه خواب آلود گفت:

سیلور: چی شده؟

من: باید بریم...یک جایی رو واسه امشب کرایه می کنیم...
کتمو از روی صندلیم برداشتم و سونیکو صدا کردم:

من: سونیک...پاشو...باید بریم...
ولی اصلا انگار نه انگار...پوف...

من: سونیکک؟
رفتم نزدیکشو زدم بهش و گفتم:

من: مگه نمیگم بلند شوووو؟؟
یکدفعه از خواب پرید و هول کرد...

سونیک: کی چی من نبودممم!

من: باید بریم...اینجا جای خواب نیست...
سیلورم بلند شد و اومد...از کافه اومدیم بیرون...داشتیم می رفتیم که سیلور گفت:

سیلور: حالا کجا میریم؟؟ این وقت شب؟ خب..منظورم اینه که دیگه نمی تونیم به خونه برگردیم اونا قطعا خونه امونو پیدا کردن که تونستن مارو توی شهر پیدا کنن...و...

من: آره...(اخم) امشبو باید بریم توی یک هتل...فردا از این شهر میریم...
که صدای افتادن شنیدیم...برگشتم...سونیک روی زمین افتاده بود و شکمشو محکم گرفته بود:

سونیک: آخخخخخ آیییی..دلممممم...
سیلور رفت سمتش...

من: چقدر بهت گفتم از این چیلی داگا زیاد نخور...مگه حرف تو کلت میره؟؟
آهی کشیدمو با کمک سیلور بلندش کردیم:

من: حقته بذارمت تو خیابون بمونی سونیککک(اخم شدییییییدددد •-•)

(هتل)

بالاخره به هتل رسیدیم...یک اتاق سه خوابه گرفتم و بعد از گرفتن کلید رفتیم...درو باز کردم و وارد شدیم.

سیلور: واووو چقدر اینجا لوکسهه!

سونیک: (با بی حالی) چون شدو بهترین اتاقو گرفته...

داستان از زبان سونیک:

روی مبل ولو شدم...آخخ...دوست ندارم اینو بگم ولی...حق با شدو بود...باید به حرفش گوش می کردم و کمتر میخوردم! هعیی...به هر حال...بخورم بمیرم بهتر از اینه که نخورمو بمیرم :..) 💔 همینطور روی مبل ولو بودم که صدای (واو) های سیلور رو شنیدم...

سیلور: جونمی جونننن دیگه مجبور نیستم با سونیک توی یک اتاق باشممم بالاخره یک شب راحت میخوابمممم یوهووووووو!
واتتتتتتت؟؟؟ داد زدم:

من: هویییی سیلویییی...مگه من چمههههه؟؟؟ از خداتم باشه شبا پیش من میخوابیدیییی! بیا و خوبی کنننن! بشکنه این دست که نمک ندارههههه!
که شدو با یک شیشه دارو و قاشق اومد سمتم...گذاشتش روی میز جلوی مبل و یکمی ریخت توی قاشق و بعدم قاشقو داد بهم و گفت:

شدو: بگیر...این داروی دل درده...
با تعجب به دارو خیره شدم و بعدم یک ابرومو بالا دادم و گفتم:

من: میدونستی قراره زیاد بخورم نه؟

شدو: ۲۴ سال باهات زندگی کردم...میدونم چطور رفتاری داری...متاسفانه -__-
هعیی...باشه بابا...تسلیم...قاشقو ازش گرفتم و بلند شد و رفت...گفتم:

من: آمم...شب بخیر...
سری تکون داد و همینطور که میرفت گفت:

شدو: همچنین...

(صبح)


داستان از زبان سیلور:

با صدای شدو از خواب بیدار شدم...همینطوری که می رفتم سمت دستشویی واسه شستن صورتم به شدو هم سلام کردم...سونیک روی مبل همونجا خوابش برده بود...شدو داشت میز صبحانه رو میچید...ولی خدایی هنوز راز زود بیدار شدنشو نفهمیدم :..) 💔 صورتمو که شستم توی آینه به خودم خیره شدم...

من: خون...خاص؟
یعنی چجور خونی؟ که یاد اون اتفاق افتادم...دیشب...اونجا...وقتی سونیک میخواست از من دفاع کنه...سرمو به دو طرف تکون دادم که از ذهنم بیرون بره...از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت میز...با لبخند گفتم:

من: سلام ^^ (آها یک چیزی سنشونو نگفتم؟؟ اگه گفتم دوباره بگم 😅❄ سیلور ۲۳ سالشه...سونیک ۲۴ سال...شدو هم ۲۷ سال)
متقابلا لبخندی زد:

شدو: سلام صبح بخیر...بیا بشین...
نشستم که چشمم به سونیک که روی مبل پشت به ما خوابیده بود افتاد...وایسا ببینم اون پتو قبلا روش نبود...نیم نگاهی به شدو کردم...داشت با آرامش صبحونه میخورد...حدس میزنم کار خودش باشه...

من: آمم سونیکو بیدار نمیکنی؟

شدو: نه!

من: چرا؟

شدو: بعد اینکه دیشب اون همه خورد بهتره پا نشه واسه صبحونه...
آها گفتم و شروع کردم به خوردن...یکدفعه دستم شروع به لرزیدن کرد...آروم گفتم:

من: شدو؟
سرشو بالا آورد و بهم خیره شد...طوری که بگه چیشده...آهی کشیدم و ادامه دادم:

من: میشه ازت یک چیزی...بپرسم؟

شدو: البته...بپرس...
سرمو انداختم پایین و گفتم:

من: اگه حتی ۱ درصد احتمال میدادی که سونیک خون خاص رو داره نه من...حاضر بودی به خاطر اون بازم این همه اذیت بشی و...ازش محافظت کنی؟
سرمو بالا آوردمو بهش خیره شدم...با تعجب خیلی زیادی بهم نگاه می کرد بعدم گفت:

شدو: چرا همچین چیزی می پرسی سیلور؟؟ منظورت چیه؟ سونیکم برادرمه...معلومه که اونم برام مهمه...

من: منظورم اینه که مادر وظیفه حفاظت از من رو به تو سپرده...حاضر بودی از سونیکم اینطور محافظت کنی؟
با این حرفم شدو ظرف صبحونه رو از خودش فاصله داد و گفت:

شدو: سونیک بهت گفته نه؟
سری تکون دادم...

شدو: آه...واقعا که دهن لقه...سیلور گوش کن ببین چی میگم...(رو به سیلور) من هر طور بتونم از تو و سونیک محافظت میکنم...مهم نیست چی بشه...فقط میدونم تو و سونیک باید سالم باشین...و مطمئنم اگه منم نباشم که از تو محافظت کنه سونیک تا آخرش باهاته...اون..همچین کسیه...
نگاهی که توی چشمای شدو بود...بهم آرامش میداد...لبخندی زدم و متوجه شدیم سونیک از روی مبل بلند شده و به پشت روی مبل نشسته...

من: اوه سلام سونیک بیدار شدی؟
هیچی نگفت...فقط دستشو بالا برد سمت چشماش...عجیبه...

شدو: خیلی خب...باید بریم...صبحونه اینجا همراه با اتاق حساب شد...ولی تا ناهار باید این شهر رو ترک کنیم...بجنبین وسایلتونو جمع کنین...
نگاهی به سونیک کردم...بلند شدو بدون اینکه چیزی بگه رفت...

داستان از زبان سونیک:

وقتی سیلور و شدو حرف میزدن...من اصلا خواب نبودم...تمام حرفاشونو شنیدم...باعث شد گریم بگیره...از همون اول عمرم حس می کردم تنهام...ولی برای اولین بار بود که احساس کردم برادرام پیشمن! این...از هر چیزی برام مهم تره...همین...یک آب به صورتم زدم و نفس عمیقی کشیدم...خیلی خب...باید سیلورو از اینجا ببریم...قبل اینکه پیدامون کنن...سریع آماده شدیم و از اون هتل بیرون زدیم...توی راه نور آفتاب با گرمی ملیحی میتابید...دستامو بردم بالا وگرفتم پشت سرم و همینطور که می رفتم گفتم:

من: آهههه چه صبح قشنگی!
که یک دفعه چشمم به پروانه ای افتاد که روی بینیم نشسته بود...یک پروانه...صورتی؟ (میخوایم به جاهای جالبش برسیما😈❄)پرواز کرد و رفت سمت گلای رز توی یک باغچه...میخواستم برم طرفش که با صدای شدو به خودم اومدم:

شدو: سونیک بیا دیگه...نمیخوام دیر به فرودگاه برسیم (اخم)

من: اوکی...دارم میام...
وقتی به فرودگاه رسیدیم وارد شدیم...اینجا واقعا کسل کننده هست! هوف...که یکدفعه شدو دست سیلور و یقه منو گرفت و دنبال خودش کشوند سمت یک ستون...پشت ستون ولمون کرد و بعدم محتاطانه به فضای فرودگاه خیره شد...

من: آمم

شدو: هیس!

من: ببخشید ولی...
که شدو دستشو گذاشت جلوی دهنمو گفت:

شدو: باید بریمم! الانننن!
و بعدم سریع با سیلور از فرودگاه اومدیم بیرون...تو محوطه خارجی بودیم که گفتم:

من: اهم...(بلند) اینجا که دیگه صدام نمیره...واسه چی اومدیم بیرونن؟؟
شدو نیم نگاهی به اطراف کرد بعدم گفت:

شدو: باید مخفی شیم...

سیلور: از چی؟

شدو: افراد مفلیس!
با این حرفش جا خوردم...سریع دستاشونو گرفتمو با سرعت رفتیم پشت یک دیوار مخفی شدیم...که سیلور گفت:

سیلور: مگه خوناشاما روزم میتونن بیان؟؟

شدو: نه...ولی تغییر شکل دهنده هایی که پیش مفلیس خدمت میکنن اینجا رو محاصره کردن! لعنتی...ظاهرا میدونن میخوایم از شهر بریم!

من: اَهه لعنت...حالا چیکار کنیم؟؟

شدو: تا اطلاع سانوی...باید مخفی بمونیم...

سیلور: ولی کجا؟

شدو: نمی دونم...

من: شاید کتابخونه خوب باشه!
با تعجب بهم خیره شدن:

شدو: تو؟ و کتابخونه؟ سونیک الان وقت جک تعریف کردن نیست!

سیلور: ولی..همچینم بد نیستا! اتفاقا شاید بتونیم راجب خون خاص بیشتر اطلاعات گیر بیاریم...

من: دقیقا! واسه همون گفتم...

شدو: ولی بازم ممکنه دنبالمون بیان...با این حال اگه بهترین گزینه اینه...پس...انتخابی نداریم!
و بعدم با احتیاط رفتیم کتابخونه اصلی شهر...فقط قبلش شدو گفت باید یک تغییر ظاهر کوچولو بدیم و برای همینم لباسامو عوض کردیم...توی فروشتگاه لباس بودیم...من اول از همه یک هودی قرمز برداشتم لعنتییی چقدر خوشگلهههههه...پوشیدمشو اومدم جلو و ژست گرفتمو گفتم:

من: چطور شدمم؟؟


سیلور و شدو داشتن لباس انتخاب می کردن برگشتن و منو نگاه کردن:

شدو: این چیه پوشیدیی؟؟ مگه میخوای بری مجلس رقص؟؟ با این لباس که خیلی تو دید هستی سونیک برو عوضش کن! اَه...

من: پوفف...حسود بگو نمیخوای منو توی این لباس ببینی چون جذابیتم دو چندان میشه (پوزخند)

شدو: نکشیمون با جذابیتت -__- بدبخت اونی که به تو بگه جذاب -__-💔
که با صدای سیلور توجهمون به سمتش جلب شد:

سیلور: یوهو...من چطور شدم؟

(کیا میگن سیلور کراش نیست؟ T~T💔❄)


دهنم کامل باز مونده بود...شدو یک پوزخندی زد و گفت:

شدو: خیلی عالیه سیلور...
با دستم بهش اشاره کردمو با صورت پوکر گفتم:

من: ت...توی...توی بیشعورررر چطوریی اینقدر جذاب شدییییی؟؟؟!! هااااا!!!؟؟؟(کاملا درکت میکنم😂❄💔)

شدو: بعد به من میگه حسود😒
خدا لعنتتون کنهههه چراااا چرااااا؟؟؟ میخواین من سینگل به گور بمونممم؟؟ لعنتتتت (اشک) رفتم توی اتاق پرو...دیگه نفهمیدم بیرون چیشد فقط میخواستم روی اون دو بنده خدا رو کم کنم! نشونتون میدم جذابیت یعنی چیی!

داستان از زبان سیلور:

واو پسر با لباسا عالی شدم...شدو هم که لباساشو پوشید...اصلا...میگی انگار این بشر واسه مخ زنی به دنیا اومده :/ 💔

(هر دقیقه نگاه کردن ۵۰ هزار تومن ناقابل :/ 🔪❄😅✋)

هعیی...که سونیک از بالای سرمون مثل ابر قهرمانا پرید و روی زمین نشست و با یک پوزخند گفت:

سونیک: بریم؟

(*^*❄چرا هر سه تاشون کراشن؟؟ یک جواب قانع کننده میخوام :..) 💔❄)

من: واو...خیلی خوب شدی سونیک!

شدو: بازم که رفتی قرمز پوشیدی -__- خیلی از قرمز خوشت میاد؟ نه؟

سونیک: اتفاقا چون بیشتر بهم میاد... *^*
آهی کشید و پول لباسا رو حساب کردیم و اومدیم بیرون...

(در کتابخانه)

واووووو اینجا چقدر بزرگههههه!!! شتر با بارش که هیچ...همه با هم گم میشیم :/ که شدو گفت:

شدو: حواستون باشه! در عین اینکه از هم فاصله گرفتیم باید هم رو گم نکنیم...
سیلور سری تکون داد و منم علامت لایک فرستادم...شدو رفت سمت آسانسوری که به طبقات بالا می رفت...

من: هی سیلوی...منم برم ببینم این اطراف کتاب با حال پیدا میشه یا نه...تو میری کجا؟
یکمی فکر کرد و بعدم گفت:

سیلور: خب...راستش...نمی دونم منم میرم یک قدمی بزنم...

من: اوکی...فعلا...

و ازش دور شدم...دستامو کردم توی جیبم و بین کتابا میچرخیدم...واقعا که اینجا هیچ چیز جالبی نداره...هعییی...

داستان از زبان سیلور:

دنبالش راه افتادم...پشت قفسه کتاب قایم شدم که منو نبینه...نفس عمیقی کشیدم..هوفف...تو می تونی تو از پسش بر میای! خواستم برم که یکدفعه پام به لبه قفسه گیر کرد و افتادم روش! تا به خودم اومدم سریع از جام پاشدم و با تته پته گفتم:

من: عه..چیزهه..آمم ببخشید خانم معذرت میخوام!
و دستمو سمتش دراز کردم...نیم نگاهی بهم کرد...لبخندی زد و بلند شد...بدون اینکه دستمو بگیره...

؟؟؟: اشکالی نداره...من باید بیشتر حواسمو جمع کنم...میبخشید...
میخواست بره که ناخود آگاه گفتم:

من: یک لحظه!
وایستاد و برگشت سمتم...آخخخخخ این چی بودد گفتمممم! لعنتیییی! حالا چیکار کنمممم؟؟ صورتم سرخ شده بود...گفتم:

من: آمم..من...من...اسمم سیلوره!
لبخندی زد و گفت:

؟؟؟: از آشناییتون خوشبختم آقای سیلور...من بلیز هستم...بلیز گربه (حیح حیح @^@)

من: من شما رو توی سخنرانی اون روزتون دیدم..توی بازار...خیلی...خیلی با قدرت صحبت کردید! باعث شد همه دلگرمی بگیرن! ممنون که اینقدر برای امنیت ساکنان شهر تلاش میکنید! (صورت لبو شده)

بلیز: متشکرم...به نظر میرسه شما هم...فرد مورد اعتماد و وظیفه شناسی هستید...آقای سیلور...
با این حرفش احساس کردم توی کوره امو دارن منو میپزن! قلبم تند تند میزد...یعنی واقعا دلم پیشش گیر کرده؟؟

داستان از زبان شدو:

بین قفسه ها راه می رفتمو دنبال یک کتاب و نشونی راجب خون خاص میگشتم. (تنها کسی که به دلیل منطقی توی کتابخونه هست :/ 💔❄) با توجه به آدرسی که کتاب دار بهم داد باید قفسه ۴۳۲...ردیف ۴ باشه...اهاا! اینجاست! پیداش کردم! کتاب رو برداشتم و رفتم روی میز نشستمو گذاشتمش جلوم...صفحه فهرستو باز کردم...خون خاص...صفحه ۱۳۳ خوبه...این کتاب توسط یک دکتر ماهر به اسم دنی اسکارلِت نوشته شده...که طبق گفته های خودش این کتبو به عنوان نتیجه تحقیقاتش در زمینه انواع خون ارائه کرده...همم دنی...اسکارلت...صفحه ۱۳۳ رو باز کردم...چی؟؟ فقط همینقدر نوشته؟ به نظر نمیاد تو تحقیقاتش خیلی موفق بوده باشه! به هر حال شروع کردم به خوندن:

خون خاص:

این نوع خون یک ویژگی خاص دارد...تشخیص خون خاص نسبت به سایر انواع خون مشکل تر است به گونه ای که مشخص نیست این خون برای چه گروه خونیست.

خون خاص بسیار کمیاب و نادر است...به طوری که این خون ارزش والایی برای نژاد خوناشام ها دارد...خوناشام های اصیل با خوردن خون خاص نیرو و قدرت خود را افزایش میدهند، این خون به آنها انرژی میدهد و باعث میشود خود ترمیمی و قدرت آنها افزایش یابد.

تنها راه تشخیص خون خاص به وسیله زخم و یا جراحت امکان پذیر است...و خوناشام ها قادرند به راحتی آن را تشخیص بدهند زیرا بوی آن با سایر خون ها متفاوت است.

پس از جراحت، این خون به راحتی منعقد نمی شود و تا مدتی همچنان خونریزی ادامه دارد...بوی این خون به قدری متمایز است که یک خوناشام به راحتی آن را تشخیص میدهد! (رفت رو دور تکرار 😐💔❄)

افراد دارنده این نوع خون در شرایط نادر می توانند تا مدت زیادی عمر کنند! و بیشتر آنها در سن ۲۵ یا ۳۰ میمیرند! یا به دلیل شکار شدن توسط خوناشام ها...و یا به دلیل جراحت های پی در پی...(منظور گاز گرفتی توسط خوناشام ها هست)

متاسفانه کمتر کسی است که خونی با این ویژگی ها داشته باشد تحقیقات من در زمینه خون خاص بسیار سخت بود...اربابان خوناشام به دنبال خون خاص هستند و برای به دست آوردنش هر کاری خواهند کرد...برای یافتن اطلاعات از خون خاص مجبور شدم جان خودم را به خطر بیاندازم و...

کتابو بستم...احتمالا میخواست خاطره تعریف کنه که من اصلا نه حوصله اشو دارم و نه وقتشو -__- یکدفعه متوجه حضور یک نفر کنارم شدم...یک شنل سیاه داشت...با مشکوکی نگاهش کردم...بعدم خیلی آروم گفت:

؟؟؟: فکر کنم اینو ننوشته بود...خون خاص...شیرینی عجیبی داره که هیچ خونی نداره! مطمئنم خون برادرت خیلی خوشمزه تر از اون چیزیه که فکر میکنم! (لبخند ترسناک)
یکمی سرشو به سمتم چرخوند و باعث شد صورتشو ببینم...لعنتییی! مفلیسس! اینجاستتت! پیدامون کردن! سریع بلند شدمو و کتابو سر جاش گذاشتم...بلند گفت:

مفلیس: حالا چرا اینقدر تند میخوای بری شدو؟ تازه داشت بحثمون جالب میشد!
خفه شوو...باید برممم! خوبه فعلا نمی تونه هیچ کاری بکنه...تمام کسایی که اینجان متوجهش میشن...الان که روزه..چطوری اومده بیرونن؟؟ شاید به خاطر اون شنل...یک نیم نگاهی بهش کردم...نگاهش خیلی بد بود...می دونستم محاصره امون کردن! باید فرار کنیم! سریع از پله ها پایین اومدم...فرصت ندارم واسه آسانسور صبر کنم...باید سونیک و سیلورو پیدا کنم! لعنتیییی...

داستان از زبان سونیک:

عملا داشتم روی میز کتابخونه چرت میزدم...چقدر کسل کننده هست اینجا..واقعا چرا پیشنهاد اینجا رو دادم؟؟ هعیی...صبحونه نخوردم مغزم کار نکرده یک چرتی گفتم :/ حالا چرا اونا قبول کردن بیایم؟؟ -__-💔 که یکدفعه یک نفر یقه لباسمو گرفت و منو کشید عقب...هول شدم و با دست و پا زدن از روی صندلی افتادم:

من: هوییییییی یواشششش خیر سرم اینجا نشستما!!
تا برگشتم ببینم کار کی بود شدو رو دیدم که با عصبانیت گفت:

شدو: باید بریم! مفلیس و افرادش اینجانن!

من: ها؟؟ چههه؟؟ چطوررر؟؟

شدو: سیلور کجاستت؟؟
شونه هامو بالا انداختم که یعنی نمی دونم...

شدو: آخخ لعنتییی! باید پیداش کنیم و از اینجا بریم!
سری تکون دادم و سریع بلند شدم و رفتیم دنبال سیلور...

من: چطوری میخوای بین این همه مردم و کتاب پیداش کنی؟؟

شدو: نمی دونم فقط بجنب!
رو به شدو کردمو گفتم:

من: هی...وایسا...بذار ببینم می تونم صداشو تشخیص بدم یا نه...
با تعجب برگشت سمتم...ادامه دادم:

من: راستش شنوایی خوبی دارم (پوزخند)
و گوشامو تیز کردم و چشمامو بستم...صداهای زیادی اطراف بود...از بین این همه صدا...که یکدفعه پیداش کردمم! (بله سونیک شنوایی قوی داره *^*)

من: شنیدممم! بالاستت! توی طبقه دوم!

شدو: مفلیسم همونجاستتت!

من: پس نباید وقت و از دست بدیم!
و من رفتم سمت پله ها...با یک جهش بلند از روی زمین میله ها رو گرفتمو خودمو انداختم توی طبقه دوم...و با سرعت به طرف سیلور حرکت کردم...بهش نزدیک شدم...به به! خوب با گربه بانو گرم گرفته! ولی الان وقتش نیست! داشتن حرف میزدن که یکدفعه پریدم وسط جمعشون:

من: می بخشید مزاحم شدم...گربه بانو! (ادای احترام) ولی این چنگال به سر باید بیاد! (اشاره به سیلور)

سیلور: اوه هی سونیک...اینجا چیکا...اَهههه!
و کشیدمشو بردمش! بلیز با تعجب داشت نگاهمون میکرد...با سرعت بردمش که وسط راه خوردم به یک نفر و دو تایی افتادیم! بلند شدمو خودمو جمع و جور کردم! سیلورم بلند شد و با تعجب خواست چیزی بگه که نگاهم به صورت کسی که بهش خوردم افتاد! زیر شنل سخت میشد صورشتو دید ولی...وایسا ببینم...اون کههه...لعنتییی! مفلیسس!؟؟ نه صبر کن...چرا شبیه شدوعه؟ مهم نیست...با نگاهش بهم فهموند که بهتره فرار کنم! به سیلور گفتم:

من: سیلور...(بلند) بدوووووو!
و دوتایی رفتیم...از روی طبقه دوم پریدیم پایین و رفتیم سمت در خروجی!

سیلور: سونیک وایساا چی شدههه؟؟ داریم کجا میریمم؟؟
همینطور دستشو گرفته بودم و با سرعت میرفتم...

من: وقت توضیح ندارم بعدا میگم!
و در و باز کردیم و اومدیم بیرون! که شدو رو دیدم...با یک موتور جلوی در وایساده بود:

شدو: بیاینن!
واو عجب چیز خفنیی! سریع قبل اینکه اون تغییر شکل دهنده ها بهمون برسن سوار شدیم و شدو گازشو گرفت و یک چرخش ۳۶۰ درجه با موتور جلوی در زد و بعدم با سرعت رفت توی خیابون اصلی! با هیجان شروع کردم یه داد زدن:

من: یوهوووووو ایولللل از کجا آوردیییشش؟؟
که سیلور محکم منو از پشت گرفت و گفت:

سیلور: اَهههههه....جان من تو رو خدا شدو یواش تر بروووووو!!!

من: پوففف بیخی سیلوییی...نگو که میترسییی؟؟
که شدو گفت:

شدو: ساکت بشینن! حواسمو پرت میکنین!
و با سرعت دور شدیم...

(کمی بعد)

تقریبا نزدیکای ظهر بود...هوا خیلی گرم شده بود...شدو موتورو پنهان کرد و پیاده شدیم...یک جای خلوت! یک خیابونی بود که هیچ خونه ای اونجا نبود...و مه باعث میشد همه جا کمرنگ دیده بشه...اما از گرمای هوا چیزی کم نمیشد!

من: وایی چقدر گرمهه!
که سیلور با عصبانیت رو به من گفت:

سیلور: خیلی کارت زشت بودد سونیکک! داشتم باهاش حرف میزدمم! یکدفعه اومدی و منو گرفتی و بردیی! اصلا چرا فرار کردیممم؟؟
قبل اینکه جوابشو بدم شدو جوابشو داد:

شدو: افراد مفلیس اونجا بودن...ظاهرا میدونستن ما میریم اونجا...ولی..(زیر لب) چطور؟ (کتابدار جزء تغییرشکل دهنده های زیر دست مفلیس بوده که به مفلیس خبر داد وقتی شدو سراغ کتابی درباره انواع خون رو گرفت...متاسفانه این تیکه رو یادم رفت توی داستان بنویسم😅❄)

داستان از زبان سیلور:

اههه سونیک همه چیزو خراب کردد! آهه آخه بین این همه وقت مفلیسم باید همون موقع سر و کله اش پیدا میشدد؟؟ پوفف...که با صدای سونیک توجه ام بهش جلب شد:

سونیک: آممم اینجا کجاست؟
منو شدو نگاهی کردیم...یک خونه قدیمی توی یک مه و ترسناک وجود داشت...شدو اخمی کرد:

شدو: بهتره قبل اینکه بازم پیدامون کنن بریم یک جایی...

سونیک: اهمم منظورت که این نیست بریم داخل اون خونه عجیب و قدیمی و ترسناکک؟؟ درسته؟

من: حس خوبی نسبت به اینجا ندارم!
که شدو بدون توجه بهش رفت سمت در خونه...سونیک رو به من با زمزمه گفت:

سونیک: ببینم حالش خوبه؟؟ عجیب میزنه ها! فکر کنم یک چیزیو داره پنهون میکنه!
این بار منم حسی شبیه به سونیک داشتم...با این حال گفتم:

من: اون برادر بزرگتره...حتما یک چیزی میدونه دیگه...بیا بیرم دنبالش!
و رفتم سمتش...صدای آه و ناله ها و غر غرای سونیکو شنیدم...که پشت سرمون میامد...شدو جلوی در خونه وایساد...در خونه قدیمی و فرسوده بود...شدو درو یواش باز کرد...در بدون هیچ مانعی باز شد! و وارد شدیم...یک حیاط بزرگ داشت...با احتیاط از بین درختای عجیب و خشک رد میدشیم...که به در اصلی رسیدیم...

سونیک: از اینجای عجیب داره مور مورم میشه...اَه!

من: شدو..مطمئنی که درسته؟؟ شاید بهتر باشه برگر...

شدو: نه! فعلا جای دیگه ای نمی تونیم بریم که مفلیس پیدامون نکنه! تنها راهمون اینه! بهتر بگم...(رو به در) تنها گزینه!
و درو باز کرد و رفتیم داخل...

.

داخل خونه با بیرونش زمین تا آسمون فرق میکرد! داخل خنک و خوب بود! فضای شلوغی داشت! و کلی وسایل عجیب و غریب اطراف پخش بودن!

سونیک: (سوت زدن) پسرر...اینجا از اتاق منم وضعش بدتره!

شدو: خیلی بهم ریخته هست!
همه چیز پخش بود! همونطور جلوی در وایساده بودیم که یک دفعه صدایی شنیدیم:

؟؟؟: به به...میبینم که مهمون داریم!
به طرف صدا به بالای راه پله نگاه کردیم...شخصی آروم از پله های مارپیچ پایین اومد...اود جلو و توی نور چراغای روی دیوارا قرار گرفت:

؟؟؟: خیلی خوش اومدین! غریبه ها! شرمنده اینجا بهم ریخته است! راستش زیاد مهمون ندارم! (لبخند کش دار)

شدو: تو...یک جادوگری؟؟
خنده ای کرد و گفت:

؟؟؟: اوههه به نظر باهوش میای! آره...من یک جادوگرم! و اینایی که میبینین همه وسایل کار من هستن! اسمم روژ خفاشه...شما می تونین فقط روژ صدام کنین! (لبخند می دونین روژ چطوری لبخند میزنه...از همون لبخندا •-•) (سوپرایززز *^*)
رو به شدو زیرلب گفتم:

من: به نظرم یکمی عجیبه!

شدو: درسته...(بلند خطاب به روژ) ما امشب مجبوریم بیرون بمونیم...اگه اشکالی نداشته باشه امشب اینجا پیش شما باشیم!

روژ: اوه بله بله...هیچ اشکالی نداره! می تونین راحت باشین! (بازم لبخند•-•)
رفتاراش مهربانه هست...شاید بشه بهش اعتماد کرد...سونیک رفت سمت قفسه پر از وسایل جادویی:

سونیک: واو اینا چی کاره هستن؟؟ به چه دردی میخورن؟

روژ: اونا وسایل گرفتن اشباحه...و البته...افراد مزاحم!
آروم رفتم سمت یک کمد بزرگ که توش پر از معجون های رنگی و عجیب بود! دستمو روی شیشه کشیدمو گفتم:

من: این یکی...شبیه...خونه؟
که یکدفعه روژ گفت:

روژ: آهاییی توووو! مواظب باششش نهههه!
نمی دونم چی شد ولی کمد میخواست بیوفته روم!

شدو: سیلورررر مراقب باششش!

اصلا...چی...قبل اینکه زیر شیشه خورده ها و معجونای کمد له بشم سونیک منو هلم داد و کنار زد! تمام معجونا روی زمین ریختن، روژ رفت سمتشون و زانو زد:

روژ: نهههه نههههه معجونای نازنینممم!
بلند شد و با عصبانیت رو به من گفت:

روژ: نباید به هر چیزی دست بزنییییی! هیچ میدونی چقدر طول میکشه دوباره همشونو بسازممم؟؟
شدو اومد سمت منو رو بهم گفت:

شدو: تو حالت خوبه؟؟
سری تکون دادم و بعدم شدو رو به روژ کرد و گفت:

شدو: باشه...خسارتشو میدم...

روژ: خسارتت؟؟ کدوم خسارتتت؟؟
بعدم با عصبانیت روشو اونور کرد! که سونیک بلند شد:

سونیک: آخخخ...واقعا معذرت میخوام خانم روژ...بابت شکستن شیشه ها...
منو شدو به سونیک خیره شدیم و اون ادامه میداد و همزمان دستشو محکم گرفته بود و فشار میداد...

سونیک: ولی...میشه بگین دستشویی اینجا کجاست؟؟ و اینکه یک جعبه کمک های اولیه هم اگه لطف کنید بدید ممنون میشم! (لبخند مصنوعی)
با این حرفش منو شدو تعجب کردیم! شدو دستاشو گرفت و از هم جدا کرد...

شدو: سونیکک! چی شددهه؟؟
خدای منن! یک خراش روی دست ایجاد شده بود!

سونیک: هی...فقط یک خراشه! شیشه دستمو برید...چیزی نیست...
شدو رو به روژ کرد:

شدو: جعبه کمک های اولیه دارین؟؟
روژ با تعجب به سونیک خیره شد...بعدم همینطور که می رفت گفت:

روژ: آره داریم...
اما نگاهشو از سونیک نگرفت...عجیبه! یکمی بعد که سونیک با اصرار خودش دستشو بست...روژ توی هال نبود...شدو آروم بهمون گفت:

شدو: بهتره بریم..اینجا نباشیم بهتره!

من: موافقم...اینجا حس خوبی بهم نمیده...
بلند شدیم و رفتیم سمت در که صدای روژو شنیدیم:

روژ: اوه..دارین میرین؟ به این زودی؟هنوز که نرسیدین! تازه داره شب میشه...بیرون خوناشاما میان و خطرناک میشه ها!
با این حرفش خشکمون زد! همون جلوی در وایسادیم و شدو برگشت و گفت:

شدو: خوناشام؟

داستان از زبان شدو:

با این حرفش خیلی تعجب کردیم! اون از کجا قضیه خوناشاما رو میدونه!؟؟ رو بهش کردمو گفتم:

من: خوناشام؟
لبخندی زد و گفت:

روژ: البته...ناسلامتی خون خاص رو همه میخوان! چطور می تونم بذارم بیوفته واسه یکی دیگه...وقتی خودم می تونم داشته باشمش؟؟ (لبخند ترسناک)
و یک لبخند دندون نمایی زد که باعث شد دندونای نیشش دیده بشن! چشماش قرمز شدن...و دستشو جلوی دهنش آورد و شروع کرد به خندیدن! لعنتییی اون یک خوناشامهههه؟؟ من بین سونیک و شدو ایستاده بودم...سونیک سمت راستم بود و سیلور سمت چپم...که یکدفعه سونیک منو به جلو خم کرد و رو به سیلور گفت:

سونیک: آمم سیلور...چطوری فهمید تو خون خاص رو داری؟؟

سیلور: نمی دونم...
کمرمو صاف کردمو با جدیت به سونیک نگاه کردم...دستاشو به معنی تسلیم بالا اورد...که یکدفعه روژ گفت:

روژ: حالا مهمون من باشین...
و یک بشکن زد! صدای قفل شدن درو شنیدیم...عالی شد! حالا که در با جادو قفل شده نمی تونیم بشکنیمش! پس باید مقاومت کنیم! لعنتیی! جلوی سیلور وایسادم...امیدوارم موفق بشیم از اینجای کوفتی برین بیرون!


خب خب اینم بخشش دوم ^^❄💎 شرمنده سر قسمت روژ رو خیلی خلاصه کردم 😐❄✋ دیگه خودمم خسته شدم هعی...

امیدوارم لذت برده باشین تا بخش بعدی فعلا •^•✋❄

موضوعات: تک پارتی ها
[ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 5:22 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب