الماس دریا پارت 20

از زبان نویسنده /:

بعد از گریه های فراوان و ناله های آروم و در عین حال بغز آلود کم کم خفاش زیبای ما چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت.

هم اکنون تنها سه نفر بیدار بودن سه خارپشت که هرکدام به چیز های مختلفی فکر میکردند.

یک نفر از آنها که تیغ های سیاه و قرمزش زیر نور مهتاب می‌درخشیدند ، در حال نگهبانی از کشتی بود اما فکر و حواسش اصلأ به پستش نیست .

او به چه چیزی فکر میکند ؟

از زبان شدو /:

امشب دریا مثل یک حوضه باد به آرومی می وزه و صدای امواج دریا بهم آرامش میده ، خیلی کم پیش میاد که همچین آرامشی رو تجربه کنم ، راستش حالا که بهش فکر میکنم از وقتی وارد این کشتی شدم آرامش خاصی رو احساس میکنم که قابل مقایسه با بقیه احساساتی که تا حالا تجربه کردم نیست ، در طول زندگیم احساسات زیادی رو تجربه کردم اما این احساسات از نوع خوبش نبود ، احساساتی مثل........بی عرضه بودن.

امروز خیلی سخت گذشت ، نمی‌دونم چطور توصیفش کنم اما حس خیلی خوبی داشتم !!!

راستش همیشه دلم میخواست که یک زندگی خیلی بهتر داشته باشم ، نه اینکه یک دزد دریایی باشم ، دزد دریایی بودن اصلا حس خوبی بهم نمیده و منو از درون می رنجونه.

راستش من به خواست خودم دزد دریایی شدم ، کسی هم مجبورم نکرد .

همه‌ی افراد این کشتی مهارت های خاص خودشون رو دارن. ( البته بجز اون گوجه و اون خرس قطبی )( نویسنده : منظورش سیلور و ناکلزه).

اما تنها مهارتی که من دارم مبارزست.

فقط مبارزه نه هیچ چیز دیگه ای.

تا حالا توی زندگیم کلی تلاش کردم تا مهارت های مختلفی یاد بگیرم و اونا رو پیشرفت بدم اما هنوز مهارت مبارزم خیلی بهتر از مهارت های دیگمه.

خب راستش این طبیعیه !

چون از بچگی فقط در حال مبارزه بودم !

فلش بک /:

با مشت محکم به صورتم ضربه زد و گفت :(( ای بچه‌ی بی عقل!!! قرار بود امروز از جناح چپ به لشکر دشمن حمله کنی اما بجاش مستقیم رفتی تو دل دشمن !!! آخه تو چرا اینقدر بی عقلی ؟؟!!!)).

سرم گیج می‌رفت ، دهنم بوی خون میداد و اصلأ نمی‌تونستم حرکت کنم.

بیشتر از چند روزه که هیچ غذایی نخوردم و حالم زیاد خوب نیست.

راستی خودم رو معرفی نکردم.

من شدو هستم....البته این اسمیه که بقیه افراد روم گذاشتن ، چون من اصلاً اسمی ندارم !

درسته من اسمی ندارم ، اونا به این دلیل شدو صدام میکنن چون مثل سایه هستم و توی شب اصلأ کسی نمی‌تونه منو ببینه ، همیشه وقتی می‌خوام به یک نفر حمله کنم با آرامش پیش میرم و اصلأ عجله نمی‌کنم.

درست شنیدید من گفتم کشتن ، من کلاً 13 سالمه اما با این حال آدم ( حیوان) می‌کشم.

حتماً با خودتون میگید چرا ؟

چون من عضو یک گروه مزدور هستم !!!

از وقتی که یادم میاد توی این گروه بودم و تا حالا کلی آدم ( حیوان) رو کشتم ، چون ما توی لشکرمون یک قانون خیلی مهمی داریم :( کسی که کس دیگه ای رو نکشه فقط یک حشرست) .

کلا زندگیم اینجا بد نیست اما خیلی هم خوب نیست.

یکدفعه به خودم اومد و دیدم که به دیوار تکیه دادم و خون داره از دماغ و دهنم سرازیر میشه.

به جلو روم نگاه کردم و دیدم که همه‌ی افراد داشتن با عصبانیت بهم نگاه میکردن ، البته حقم دارن.

چون امروز یک دست گل بزرگ به آب دادم ، امروز صبح می‌خواستیم به یک ارتش دیگه حمله کنیم این ارتش داشت از ایالت کرتارو ( یکی از 31 ایالت مکزیکه که 18 زیر بخش داره و مرکز آن شهر کرتارو است)

به سمت جنوب کشور میرفت این لشکر یک لشکر نظامی بود و داشت غریمت هایی که از جنگ قبلیش جمع کرده بود رو به سمت جنوب میبرد ، ما قرار بود از جناح چپ لشکر به اونا حمله کنیم و غنائم رو بدزدیم ، اما من از دستور فرمانده سرپیچی کردم و بطور مستقیم به لشکر دشمن حمله کردم.

حالا همه میخوان سر به تنم نباشه چون با اینکارم باعث شدم جون خیلی ها به خطر بیوفته ، چند نفر توی این جنگ کشته شدن و چند نفر دیگه بعضی از اعضای بدنشون مثل دست ها و پاهاشون رو از دست دادن ، بعضی ها هم اونقدر زخمی شده بودن که از شدت درد میخواستن خودشون رو بکشن !

اما من اصلاً احساس گناه نمی‌کنم همه‌ی اینا یک مشت مزدور کثیفن ، اونا به روستاهای دیگه حمله میکنن و مرد ها رو سلاخی میکنن ، به زنا تجاوز میکنن و بچه ها رو به عنوان برده میفروشند.

حقشونه که زجر بکشن !

داشتم همینجوری بین زخمی ها قدم می‌زدم تا اینکه یک دستی رو روی شونم حس کرد برگشتم و اون شخصی که دستش رو شونم بود رو دیدم .

من :(( فرمانده ؟)).

فرمانده دستش رو گذاشته بود روی شونم و با اخم بهم نگاه می‌کرد.

منم هیچ واکنشی نشون ندادم.

فرمانده :(( شدو ، چندتا سوال داشتم )).

من :(( بپرس )).

فرمانده :(( چرا مستقیم به لشکر دشمن حمله کردی ؟ چرا از دستورات من سرپیچی کردی ؟ و چرا همیشه کار خودتو میکنی ؟)).

من آهی کشیدم و بعد از کلی مکث گفتم :(( اولاً : چون دلم میخواست. ثانیاً : چون تو رئیس من نیستی و من تو رو آدم (حیوان) حساب نمیکنم. ثالثا : چون من کاریو میکنم که از نظرم بهترین کاره !)).

فرمانده اخمش رو بیشتر کرد اما بعد لبخند زد و شروع کرد به خندیدن و همینجور که می‌خندید گفت :(( هاهاهاهاها تو هاهاهاهاها پسر تو هاهاهاهاها خیلی باحالی !)).

من هم چشمام رو چرخوندم و گفتم :(( بازم شروع کردی😒؟)).

فرمانده :(( هاهاهاهاها....خب راستش تو واقعاً خیلی دل و جیگر داری که اینجوری با فرماندت حرف میزنی ، از بچگی یک احمق کله شق بودی 😂)).

من :(( به کی گفتی کله شق ؟ 😡)).

فرمانده :(( اوه اوه اوه چقدر ترسناک نخوری منو 😂)).

من :(( این بحث مسخره رو تمومش کن)).

فرمانده :(( خیله خب خیله خب ، آه شدو حدوداً 12 سال از زمانی که تو رو اوردم داخل گروهمون می‌گذره یعنی از وقتی یک سالت بود داشتی بین ما میپلکیدی خیلی وقت پیش تو رو از یک روستای خیلی دور که نابود شده بود پیدا کردیم ، راهزنان به روستات حمله کرده بودن و همه‌ی افراد اونجا رو کشته بودن ، وقتی داشتم بین جنازه می‌گشتم یک بچه رو دیدم که یک جنازه رو بغل کرده و داره گریه میکنه اون جنازه مادرت بود البته من اینطور حدس زدم ، اون موقع افرادم پیشنهاد دادن به عنوان برده بفروشمت اما بجاش تصمیم گرفتم نگهت دارم از همون لحظه ای که اوردمت به گروه فقط کلمات نابجا و بد از دهنت خارج میشد)).

من :(( چرا داری راجب گذشته صحبت می‌کنی ؟)).

فرمانده :(( شدو تو سالهاست که داری کنار ما میجنگی ، هیچوقت از جنگ فرار نکردی ، همیشه به من وفادار بودی و هیچوقت در برابر دشمنان سر خم نکردی ، میشه گفت تو بهترین سربازی هستی که تا حالا داشتم )).

من :(( احساس میکنم میخوای یک چیزی رو بهم بگی درسته ؟)).

اون :(( نه مثل اینکه اونقدرا هم احمق نیستی )).

من :(( 😡)).

اون :(( هاهاها... ببخشید باشه میرم سر اصل مطلب)).

بعد گلوش رو صاف کرد اومد سمتم و در گوشم گفت :(( میخوام تو فرمانده گروه بشی !)).

............چی ؟

من :(( چی؟!؟؟!!)).

اون :(( هوی آروم باش ، میخوای توجه بقیه رو جلب کنی ؟)).

من :(( من ؟ فرمانده؟ من؟؟؟)).

بعد رفتم عقب تر و گفتم :(( نه من نمی‌تونم !)).

اون :(( میتونی !)).

من :(( گفتم نمی‌تونم !)).

اون :(( میتونی ! متمعنم که میتونی !)).

من :(( من....من به درد فرمانده بودن نمی‌خورم ، من فقط بلدم بجنگم و بکشم ، مهارت یک فرمانده رو ندارم)).

اون :(( شدو....)).

من ساکت شدم و بهش نگاه کردم صورتش جدی شده بود و با آرامش گفت :(( برای فرمانده خوب بودن نباید مهارت داشته باشی باید ایمان و اراده راسخ داشته باشی ، و به غریزه خودت اعتماد کنی )).

منم اولش تعجب کردم ، باد آرومی می‌وزید و ما همینجوری به همدیگه نگاه میکردیم.

اون :(( امشب به همه اعلام میکنم که تو فرماندهی و کل لشکر تو رو به عنوان فرمانده جدید خودشون میشناسن)).

بعد دستش رو به نشانه خداحافظی بالا اورد و گفت :(( شاد و پیروز باشید)). بعد از اونجا رفت.

هیچوقت معنی این جمله شاد و پیروز باشید رو درک نکردم چرا همیشه اینو میگه ؟

با خودم تنها شدم و فرصت اینو پیدا کردم تا با افکار خودم تنها باشم.

چند ساعت بعد /:

الان شب شده و همه‌ی افراد توی چادر بزرگ جمع شدن و دارن نوشیدنی میخوردن و مست میکنن.

​​​​​​چند دقیقه بعد /:

فرمانده وارد چادر شد و همه ساکت شدن.

فرمانده رفت و جلوی همه‌ی افراد ایستاد و با صدای بلند گفت :(( همگی توجه کنید ، سالهاست که من به عنوان فرمانده شما رو رهبری کردم ، توی سختی ها با هم بودیم ، توی خوشی ها باهم بودیم و هیچ وقت از همدیگه بدی ندیدیم ، اما امشب یک شب خیلی خاصه چون امشب من از دیگه فرمانده شما نیستم)).

همه‌ی افراد با تعجب به همدیگه نگاه کردن و شروع کردن به پچ پچ کردن.

فرمانده گفت :(( آروم باشید ، آروم باشید گرچه من دیگه فرمانده شما نیستم اما یک نفر از بین شما رو به عنوان فرمانده انتخاب کردم)).

همه یکدفعه ساکت شدن و نفسا در سینه حبس شده بود.

فرمانده انگشت اشارش رو به سمت من گرفت و گفت :(( بیا شدو )).

همه با تعجب بهم نگاه کردن.

منم رفتم سمت فرمانده و کنارش ایستادم ، فرمانده به بقیه نگاه کرد و گفت :(( از فردا شدو فرمانده شما خواهد بود )).

سکوت مرگباری حکم فرما شد و هیچکس چیزی نمی‌گفت اما بعد از چند لحظه همه اعتراض کردن و شروع کردن به مخالفت کردن :(( چرا اون باید فرمانده باشه ؟ اون عوضی ؟ آخه چرا اون ؟ اون حرومزاده نباید فرمانده بشه ! )).

انتظار اینو داشتم ، هیچکس از من خوشش نمیاد.

یکدفعه فرمانده فریاد زد :(( خفه شید !!!!)).

بعد همه ساکت شدن.

فرمانده ادامه داد :(( شدو از نظر من بهترین فرد برای فرمانده شدنه ، اون لیاقتش خیلی بیشتر از شماست !)).

همه ساکت شده بودن و هیچکس چیزی نمی‌گفت.

فرمانده هم ادامه داد :(( خیله خب حالا که هیچ کسی معترض نیست.....)).

دستش رو سمت من گرفت و گفت :(( من همینجا و همین الان شدو رو فرمانده اعلام می......)).

....:(( اوی یک لحظه وایسا !)).

قبل از اینکه فرمانده حرفاش رو تموم کنه یک نفر پرید وسط حرفش.

همه با تعجب به اون شخص نگاه کردیم ، یک فرد با شنل سیاه که فقط دهنش معلوم بود گفت :(( من اعتراض دارم !)).

فرمانده اخم کرد و گفت :(( چرا اعتراض داری ؟)).

اون :(( خب باید بگم که من اون احمق رو قبول ندارم و باید بگم که من از اون خیلی بهترم )).

فرمانده :(( منظورت چیه ؟)).

اون :(( این یعنی من باید فرمانده بشم نه اون !)).

همه با تعجب به اون نگاه کردیم.

فرمانده عصبانی شد به سمت اون شخص رفت و گفت :(( دیگه کافیه من فرماندم و من میگم که شدو باید فرمانده باشه!)).

اون شخص اولش ساکت بود اما بعد خندید و گفت :(( هاهاهاهاها متاسفم اما من این حرفت رو قبول ندارم !)).

فرمانده اعصابش خورد شد و گفت :(( نظر تو مهم نیست تا وقتی که من فرمانده هستم حرف فقط حرف منه !)).

اون شخص دستش رو برد توی جیبش و گفت :(( پس....)).

یکدفعه یک چاقو از جیبش دراورد و فرو کرد توی شکم فرمانده !!!

من :((....ف....فرماندهههههه!!!)).

فرمانده افتاد زمین و منم رفتم سمتش ، وای خدای من داره از شکمش خون میره ، باید جلوی خونریزی رو بگیرم.

میخواستم بلندش کنم تا با همدیگه فرار کنیم اما یکدفعه اون شخص یک لگد محکم به صورتم زد و باعث شد به اونور پرت بشم.

از درد به خودم می پیچیدم ، تا اینکه چشمم به اون یارو افتاد که شمشیر فرمانده رو از غلافش بیرون کشید و اونو بالا گرفت و گفت :(( از امروز به بعد من فرمانده شما هستم و شما سربازان من هستید ، هرکسی از من سرپیچی کنه این بلا سرش میاد !)).

بقیه هم ساکت شدن و هیچی نگفتن .

ای ترسو ها !!!

من از روی زمین بلند شدم و ایستادم و گارد گرفتم.

اون تا چشمش بهم افتاد گفت :(( اوه هنوز زنده ای ؟)).

منم اخمی کردم و نفس نفس میزدم.

یکدفعه روم رو از اون گرفتم و به فرمانده نگاهی کردم.....حر....حرکت نمیکنه !!!!!!!

لعنتی باید هرچه سریعتر فرمانده رو بردارم و از اینجا بریم.

من :(( از فرمانده دور شو !)).

اون یارو لبخندی زد و گفت :(( چی داری میگی فرمانده که جلوت ایستاده!)).

من :(( تو فرمانده من نیستی آشغال !!! همین الان از فرمانده دور شو و شمشیر رو هم بزار زمین !)).

اون دیگه حرفی نزد و همه‌ی افراد داشتن ما رو نگاه میکردن.

یکدفعه اون یارو دستش رو گذاشت روی سرش و شروع کرد به خندیدن :(( هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها )).

من اولش تعجب کردم اما بعد گفتم :(( چی اینقدر خنده‌داره عوضی ؟!)).

اون شخص بعد از کلی خندیدن گفت :(( فهمیدم ، میخوای فرماندت رو برداری و تا از اینجا فرار کنید درسته ؟)).

من :(( تازه فهمیدی احمق ؟)) .

اون دوباره خندید و گفت :(( هاهاهاهاها متاسفم هه هه هه اما....فکر کنم بهتره بیخیالش شی !)).

من هم یکدفعه تعجب کردم و پاهام کمی سست شدن با صدای اروم گفتم :(( منظورت چیه ؟)).

اون شخص لبخند وحشتناکی زد و با صدایی که وحشتناکتر گفت :(( برای سر این یارو کلی جایزه گذاشتن و منم بیخیال سرش نمیشم !)).

منم خشمگین تر شدم و گفتم :(( مگه اینکه از روی جنازه من رد بشی !)).

اون شخص به من اشاره کرد و گفت :(( هرکسی اونو بکشه میتونه هرچی بخواد داشته باشه !)).

همه اولش تعجب کردن اما بعد لبخند زدن و سلاحاشون رو برداشتن و به سمتم هجوم اوردن.

منم بهشون حمله کردم و شروع کردم به سلاخی کردن اونا.

چند دقیقه بعد /:

بعد از چند دقیقه جنگ و خونریزی تونستم همه‌ی این عوضیا رو بکشم.

خیله خب بهتره برم فرمانده رو نجات بدم.

میخواستم برم سراغ فرمانده اما همین که نگاهم بهش افتاد شکن شدم.

فرمانده........س....سرش....

من :(( فرمانده!!!)).

فرمانده...سرش....سرش کجاست ؟

رفتم کنار بدن فرمانده و نمیتونم...... نمی‌تونم باور کنم که...فرمانده......

یکدفعه یک صدایی اومد :(( دنبال این میگردی ؟ )).

بعد از اینکه اون صدا رو شنیدم سرم رو آروم چرخوندم و.....اون.....اون...عوضیییییییییییییی!!!!!!!!!

اون یارو ، بیرون چادر ایستاده بود و سر فرمانده توی دستاش بود !!!

اون :(( شرمنده اما این مال منه )).

منم دیگه نتونستم و شمشیرم رو محکم گرفتم و به سمتش رفتم ، میخواستم بهش ضربه بزنم اما اون یارو جاخالی میداد و هی این طرف و اون طرف می‌رفت ‌.

منم دیگه از این کاراش خسته شده بودم برای همین میخواستم با یک ضربه کارش رو تموم کنم ، برای همین با تمام سرعت رفتم سمتش و می‌خواستم با شمشیر بهش ضربه بزنم اما اون یارو شمشیر فرمانده رو اورد بالای سرش و به سرعت اوردش پایین و فرو کرد داخل پهلوم !

منم از درد یک آخ بزرگ گفتم و افتادم زمین ، کلی خون داشت ازم می‌رفت روی زمین افتادم و دیگه نتونستم حرکت کنم.

اون یارو اومد بالای سرم و گفت :(( مرد حسابی خیلی بیشتر ازت انتظار داشتم ، تونستی این همه آدم ( حیوان ) رو بکشی اونوقت نتونستی یک خراش روی من بندازی ؟)).

بعد هم با یک لحنی که تمسخر توش موج میزد گفت :(( نگران نباش نمی‌کشمت ، الان اینقدر خونریزیت شدیده که تا چند دقیقه دیگه میمیری ، تو در تنهایی و در این جنگل تاریک و ترسناک خواهی مرد !)).

بعد هم شروع کرد به خندیدن و از اینجا دور شد ، دیگه صداش رو نمی شنیدم انگاری که رفته.

لعنتی....... نتونستم...... فرمانده رو....... نجات بدم

همش تقصیر منه.

لعنتی!!!!!

بعد شروع کردم به گریه کردن ، اما اونقدر خون ازم رفته بود که دیگه نمی‌تونستم هوشیار بمونم.

داشتم کم کم بیهوش میشدم اما قبل از اینکه بیهوش بشم یک صدایی شندیم صدای پا میاد نکنه اون یارو برگشته ؟

دیگه کم کم داشتم بیهوش میشدم و اخرین چیزی که قبل از بیهوشی دیدم سایه یک نفر بالای سرم بود.

تاریکی......

چند ساعت بعد /:

آروم چشمام رو باز کردم ، یعنی مردم ؟ نه هنوز زندم بدنم درد میکنه پس هنوز زندم !

میخواستم بلند شم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( بهتره مراقب باشی )).

چی ؟ این صدای کی بود ؟

به جلوم نگاه کردم ، نور خورشید به چشمام میخورد برای همین درست نمیدیدم اما بعد از چند لحظه دیدم واضح تر شد و اون شخصی که جلوم بود رو دیدم ، یک خارپشت آبی بود !

بنظر میاد که هم سن من باشه .

اون :(( میدونی چقدر طول کشید تا اون زخمات رو ببندم ؟)).

یکدفعه یک نفر از پشت درختی که اون خارپشت جلوش بود اومد بیرون و زد توی کله اون خارپشت و اون خارپشت گفت :(( آخ چرا میزنی ؟)).

با دقت به اون یک نفر نگاه کردم انگاری که یک روباهه اما....چرا دوتا دم داره ؟؟؟

اون روباه دست به سینه شد و گفت :(( تو زخماش رو بستی ؟ پس من اینجا چغندرم ؟)).

اون خارپشت :(( نه شما 🍌 هستید 😂😂😂)).

بعد اون روباه گفت :(( سونیک مجبورم نکن با مشت بزنم تو صورتت !)).

اون پسره که فهمیدم اسمش سونیک بود گفت :(( ولی تیلز تو اصلاً قیافت به این حرفا نمیخوره )).

پس اون پسره اسمش تیلزه به ریختشم میخوره.

من :(( چرا نجاتم دادید ؟)).

تا من اینو گفتم اون دوتا بهم نگاه کردن و گفتن :(( دلیل خاصی نداشت فقط خواستیم کمکت کنیم )).

من :(( نیازی نیست بهم کمک کنید !)).

سونیک :(( انتظار یک تشکر جانانه داشتم اما این خیلی غیر منتظره بود )).

من :(( شما منو نمی‌شناسید اگه منو می‌شناختید بهم کمک نمی‌کردید )).

تیلز :(( مگه کی هستی ؟)).

من :(( من....من یک....)).

​​​​​​قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم سونیک گفت :(( یک مزدوری ؟)).

منم از تعجب زبونم بند اومد اون از کجا می‌دونه ؟

من :(( از کجا میدونی ؟)).

سونیک :(( تو رو کنار چندتا جنازه پیدا کردیم ، کنارشون سلاح های جنگی ریخته بود این یعنی رزمنده بودن اما تا اونجایی که من می‌دونم هیچ لشکری نباید در این ایالت مکزیک باشه ، تازه از لباساتون و چهره افرادی که کشته شدن فهمیدم که ممکنه آدم ( حیوان ) های عادی باشید چون سربازان جنگی تجهیزات بهتری نسبت به شما دارن اما اونجا اصلأ تجهیزاتی نظیر تجهیزات سربازان جنگی ندیدیم.

من :((......انگاری که باهوشی......اما با اینکه میدونستی من مزدورم بازم نجاتم دادی.........چرا ؟؟؟)).

اون سرش رو خاروند و گفت :(( خب راستش دلیل خاصی نداشت..... در واقع من.....دیدم که....)).

بعد بهم نگاه کرد و با لحن جدی گفت :(( دیدم که اون مزدور ها رو کشتی !)).

چی.....اون دیده ؟؟؟؟

بعد هم بلند شد و اومد سمت من و گفت :(( اسمت چیه ؟)).

نمی‌تونم بهش بگم اسمی ندارم ممکنه فکر کنه دروغ میگم پس مجبورم لقبم رو بگم :(( شدو....اسمم شدوئه)).

سونیک :(( شدو تو واقعاً قوی هستی ، تونستی اون همه مزدور رو در چند دقیقه بکشی ، من می‌خوام.....)).

بعد دستش رو سمتم دراز کرد و گفت :(( به گروه من ملحق بشی !)).

چیییییییی؟؟؟؟؟؟؟

من چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟

من :(( هوی یارو تو کی هستی که فکر میکنی میتونی همینجوری منو وارد گروهت کنی اصلأ کدوم گروه ؟ فقط تو و این روباه هستین اصلأ گروهی نمی‌بینم !)).

اون خارپشت اولش تعجب کردم اما بعد خندید و گفت :(( هاهاهاهاها پسر تو خیلی خوبی هاهاهاهاها!!!)).

من :(( خفه چرا میخندی؟! 😡)).

سونیک دست از خندیدن کشید و گفت :(( آخه خیلی باحالی هاهاهاهاها )).

من :(( خفه شو بابا تو هم اهههههه!!!)).

تیلز هم نشست روی زمین و لبخندی زد و گفت :(( ای بابا انگاری قراره کلی اینجا علاف بشیم)).

اون روز روزی بود که من تونستم با فرد احمقی آشنا بشم منو پذیرفت اما هنوز ازش خوشم نمیاد.

زمان حال /:

سال‌ها از اون زمان میگذره ، و من هنوز جزو افراد این بلوبری نادونم اما یجورایی بهش مدیونم چون منو نجات داد

اما یک دلیل داشت که من قبول کردم که به گروهش ملحق بشم : میخوام قویتر بشم تا از اون یارو که فرمانده رو کشت انتقام بگیرم ( نویسنده : حتی نمیدونه کیه 😑)

به آسمون نگاه کردم و گفتم :(( فرمانده من قسم خوردم تا اون فرد رو بکشم و سر قسمم هستم......قول میدم!)).

بعد هم به نگهبانی ادامه دادم ‌

ادامه دارد.......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

لطفاً با نظراتتون بهم انرژی بدید 👍

[ پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 20:19 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب