داستان از زبان سونیک:
سردرگم شده بودم...همگی روی پشت بوم وایساده بودیم...منتهی اون لبه وایساده بود و به غروب خیره شده بود...از شدت عصبانیت دستاش مشت بودن...که یکدفعه با عصبانیت برگشت و یقه سیلورو گرفت...یک قدم رفتم جلو و با اخم بهش نگاه کردم...خواست با مشت بزنه تو صورت سیلور که سرش افتاد پایین و کم کم دستشم پایین آورد...انگشت اشاره دستشو به اون یکی انگشتش چسبوند و یک نقطه قرمز روی هوا ایجاد کرد بعدم اونو بدون اینکه به لباش تماس بده از جلوی دهنش که دوخته شده بودن حرکت داد...و یکدفعه شروع کرد به حرف زدن حتی دوخت دهنش بازم نشده بود!
؟؟؟: سیلور! بهت گفتم بری که گذشته رو اصلاح کنی و اشتباه منو جبران کنی...چرا با خودت آوردیششش؟؟ (جدی و عصبی)
سیلور سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت...یکمی که گذشت آروم گفت:
سیلور: میدونم sx میدونم نباید میاوردمش...ولی چاره دیگه ای نداشتم! باید میفهموندم بهش که داره اشتباه میکنه! و این...تنها راهی بود که برام مونده بود...من...(با احساس شرمندگی) متاسفم...
؟؟؟: باورم نمیشهه! حس می کنم امیدی به ادامه نیست! نباید این کارو میکردی سیلوررر!
که سریع رفتم بینشون و دستامو بردم بالا رو به هر دوشون اشاره کردمو گفتم:
من: بس کنینن!
رومو کردم سمت سیلور:
من: تووو! بهم گفتی منو میبری آینده یک چیزی رو نشونم بدی...مطمئنم منو نیاوردی که چند تا برده از اون بیشعورو ببینم! (exe رو میگه ها •-•) پس برای چی منو آوردیییی؟؟
بعدم رومو کردم سمت اون یکی و ادامه دادم:
من: و توووو...چرا تو انقدر شبیه منییی؟؟ من نه چشمم کوره! نه دهنم بستس! میبینی که دارم مثل بلبل واست چه چه میزنممم! پس بگو کی هستیی؟؟ اصلا برای چییی سیلورو فرستادیی دنبال منن؟؟ هااا؟؟
یکدفعه داد زدم:
من: اهههه من سردرگممممم!!!
که با صدای سیلور توجهم بهش جلب شد:
سیلور: حق با توعه...من نیاوردمت که برده های اونو ببینی...آوردم تا sx رو ببینی...
با تعجب رومو کردم سمت اونی که سیلور sx صداش کرد...توی همون یک چشمش غم و اندوه وحشتناکی بود...رفت سمت لبه پشت بوم و علامت داد که برم پیشش...به سیلور نگاه کردم...سری تکون داد...با وجود اینکه بهش اعتماد ندارم ولی چون سیلور بهش اعتماد داره...پس...
رفتم کنارش...سکوت بود...که شروع کرد به حرف زدن:
؟؟؟: میدونی من کیم؟ (ببینن لحنش غمگینه کلا)
من: مگه باید بدونمم؟؟
؟؟؟: سونیک...من تو رو میشناسم...چون خودمو میشناسم...
روشو کرد سمت من و با اندوهی که توی صورتش جمع شده بود گفت:
؟؟؟: سونیک...من آینده تو هستم!
با این حرفش جا خوردم...آ...آینده منننن؟؟؟ پ...پس...چرا اینشکلی...به غروب خیره شد و ادامه داد:
؟؟؟: من سونیک sx هستم (آشنا نیست اسمش آیا؟؟ •^•) نسخه تو در این جهنم آینده...(لحن غمگین بخونینا @~@) درکت میکنم که چرا میخواستی تسلیم exe بشی...چون منم همین کارو کردم و میبینی که عاقبتم چیه...حتما با خودت میگی چرا این شکلیم؟؟ هه...(خنده تلخ) خنده داره اگه بگم اینقدر شکنجه شدم که دیگه برام مثل یک چیز عادی شده...
قطره اشک رو زیر چشم راستش دیدم...با وجود اینکه فقط یک چشم داشت ولی...حرفاش...اون میدونه من میخواستم تسلیم exe بشم...پس قطعا از گذشته ام خبر داره...و این یعنی...(بغض) اون منم...(لبخند بی رمق)
من: چطور؟؟ (بغض شدید)
ادامه داد:
سونیکsx: تسلیم شدن...بزرگترین اشتباه عمرمو همون روز انجام دادم...من تسلیمش شدم...و...
(شروع فلش بک: آغاز توهم و درد)
داستان از زبان سونیک: (گذشته)
رو به روی دره وایسادم...لبخند تلخی زدم...زیرلب گفتم:
من: متاسفم بچه ها...(لبخند)
میدونستم که برای نجات اونها این تنها راهه...حاضرم برای نجاتشون از همه چی خودم بگذرم...چون اونا برای من از همه چیز خودشون گذشتن...یک صدایی توی گوشم میپیچید:
؟؟؟: یک قدم دیگه برو...خودتو بندازز!
یک قدم رفتم جلو...من...دارم چیکار میکنم؟؟ همون لحظه زیر پاهامو خالی حس کردم و خودمو انداختم...دیگه اینکه چی بشه مهم نیست. نه نیست...آخرین چیزی که دیدم نزدیک شدنم به سطح زمین بود و بعدشم...
*تاریکی*
...
...
چشمامو آروم باز کردم...توی یک اتاق تاریک بودم...خواستم حرکت کنم که حس کردم نمی تونم...یکدفعه اتاق با نور های قرمز روشن شد...بوی خون رو همه جا حس میکردم...روی زمین نشسته بودم و توسط شاخه های سیاه محکم مثل زنجیر بسته شده بودم...نوار قرمز دور دستم میدرخشید و تنگ تر میشد...تا جایی که حس میکردم دیگه خون به دستم نمیرسه! بلند گفتم:
من: من کجامممم؟؟؟!
که با صدای خنده های یک نفر ترس رو توی وجودم حس کردم:
؟؟؟: خیلی خوش اومدی! به آرامگاه ابدیت!
آروم سرمو برگردوندم سمت صدا...از بین تاریکی ها اومد جلو...حالا صورتش معلوم بود ولی...خیلی...فرق کرده بود! (ترس) ت..ترسناک تر شده بود! و...البته لبخندشم...عجیب تر بود...
من: من...چرا هنوز...ز...زنده ام؟؟
دستشو بالا آورد و به معنی درسته تکون داد و گفت:
سونیکexe: درسته درسته...چرا هنوز زنده ای!؟ هه...(خنده) واضحه...چون نمیخوام بمیری...البته منظورم راحت مردنه! افتادن از دره خیلی راحت تو رو میکشه...پس برای اینکه بیشتر زجر بکشی و با درد بمیری باید یکجور دیگه بکشمت!
با این حرفاش سرمو انداختم پایین و گفتم:
من: (ناامیدانه) هر کاری میخوای بکن...
سونیکexe: اوهه...انتظار این حرفو ازت نداشتم! شجاع شدی!...پس بیا از یک مرحله ساده شروع کنیم...نظرت چیه؟ (لبخند شیطانی)
من: برام مهم نی...
یکدفعه درد وحشتناکی رو توی قلبم حس کردم...انگار که قلبم رو یکنفر داره مچاله میکنه! خون از اطراف دهنم ریخت...اون شاخه های سیاه از دورم کنار رفتن...دستمو گرفتم روی قلبم و چنگ زدم...یک دستمم روی زمین بود:
من: آ...آخخخ...(سرفه) ت...تو...چیک...چیکار کردیی!!؟؟ (خون بالا آوردن)
سونیکexe: (لبخند) هی..این تازه شروعشه...قراره بدتر از این سرت بیاد...این از نظر من اصلا شکنجه هم حتی محسوب نمیشه...
یکدفعه از درد فریاد بلندی زدم...اون استخونای پاهامو شکوند! بعدم منو از پا گرفت و روی زمین دنبال خودش میکشوند...نباید تقلا کنممم! وگرنه دوستامم...فقط درد رو با فشردن دندونام روی هم تحمل کردم...این قراره اول تمام سختی هام باشهه! باورم نمیشهه...یکدفعه منو محکم پرت کرد روی زمین! سرمو آوردم بالا و به سختی به جلوم نگاه کردم...یکدفعه از ترس خشکم زد! یک عده از موجودات سیاه که فقط دهن و چشمشون سفید بود! مثل وحشیای گرسنه بهم خیره شده بودن...به اطرافم نگاه کردم...من اصلا توی دنیای خودم نیستمم! صبر کن...اینجا کجاستتتت؟؟؟یکدفعه exe با صدای بلند گفت:
سونیکexe: خب خبب....غذای تازه براتون آوردمم! فقط یادتون باشه...از کمر به بالاشو سالم میخوام....بالاخره واسه مردن سرشو میخواد! (لبخند شیطانی)
ص...صبر کن ببینمم! اون گفت...غ...غذااا؟؟ نکنه که...با ترس به اون موجودات خیره شدم...که exe دوباره گفت:
سونیکexe: من باید برم...(رو به سونیک) حسابی خوش بگذرون...ولی اینو بدون که به راحتی نمیذارم با این دنیا وداع کنی...و در ضمن...حیوونای خونگی من علاقه زیادی به غذای متحرک دارن! پس تا جایی که میتونی واسه زندگیت تلاش کن! (خنده شیطانی) (اههههههههههه بیشعورررررررر @-@🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪❄❄❄ دلم میخواد بکشممششش باورم نمیشه تا پایان داستان باید زنده بودنشو تحمل کنممممم اهههههه@-@🔪🔪🔪❄❄💔💔)
اون ناپدید شد...لعنتی! اون عوضی...(لحن ترسیده) پاهامم شکونده...نمی تونم فرار کنمم! نفس نفس میزدم...اون موجودات عجیب و وحشتناک بهم نزدیک میشدن...یک دیوار قرمز بین من و اونا بود...دیوار داشت از بین میرفت و اونا مثل وحشیا به دیوار ضربه میزدن تا بیان سراغ من! باید..باید چیکار کنممم؟؟؟ یکدفعه دیوار از بین رفت و بهم حمله ور شدن! یکیشون پامو گاز گرفت و از درد فریاد زدم! سعی کردم کاری کنم که ولم کنه ولی بقیه اشونم دست و پاهامو گاز گرفتن! از درد فریاد میزدم و اسم دوستامو به زبون میاوردم:
من: اههههههههه(جیغ نه ببخشید فریاد •-•) تیلززززز ناکلززززز امییییی سالیییییی....شدووووووو...
تمام بدنم پر خون شده بود...اونا هر بار که گاز میگرفتن یک تیکه از بدنمو میکندن! دیگه نتونستم تحمل کنم و از حال رفتم...
داستان از زبان اگمن: (در اصل باید از زبان exe بنویسم این تیکه رو ولی فعلا نمی تونم تحملش کنم پس نمینویسم @-@🔪💔❄)
سونیکexe وارد اتاق قصرش شد...(قصر نیستا...خودش بهش میگه قصر چون یک مکان مخصوص خودشه @-@❄ میرم آتیشش میزنم q-q🔪❄)
سونیکexe: چموش ابله...امیدوارم حیوونام حسابی از غذاشون لذت ببرن! (عصبی)
صندلی رو چرخوندم و همینطور که یک دستمو روی سیبیلم میکشیدم گفتم:
من: زیاده رویه...تو میخوای ازش انتقام بگیری...چطوری؟
پوزخندی زدو یک لیوان خونی که جلوش بود کامل سر کشید و با عصبانیت گفت:
سونیکexe: تیکه تیکه اش میکنم! میسوزونمشش! سرشو قطع میکنممم چمیدونممم یک بلای وحشتناک سرش میارم تا حسابی زجرکش بشهههه!
و لیوانو توی دستش شکوند...یکمی فکر کردم و گفتم:
من: حتی اگه به بدترین شکل ممکن بکشیش بازم وقتی بمیره راحت میشه...از هر دردی که تجربه کرده...مگه تو قبلا بهم نگفتی میخوای تا ابد زجر بکشه؟؟
نگاهی بهم کرد و منتظر ادامه حرفم شد:
من: اگه بکشیش...دردش فقط برای همون لحظه اش هست...ولی اگه...
و یک لبخند شرورانه زدم...
سونیکexe: چی میخوای بگی؟
من: یک پیشنهاد عالی واست دارم exe!
و دستامو کنار هم آوردم و لبخندم بیشتر شد...
داستان از زبان سونیک exe: (به این رسید متاسفانه p-p🔪❄)
با شنیدن پیشنهاد اگمن...لبخندی روی لبام نشست...هه...این ایده خیلی بهتره...اینطوری میتونم به خیلی از اهدافم برسم! چطوری قبلا به فکر خودم نرسیده بود؟؟ آههه همش به خاطر اینه که به خاطر اون عوضی زندگیم تباه شد (به خاطر سونیککک؟؟؟ اهم تو زدی زندگی اونو تباه کردی نه اون زندگی تو رو °-°) دیگه طاقت دیدنشم نداشتم فقط میخواستم بمیره...ولی الان این نقشه اگمن...خیلی بهتره! حتی بیشتر از قبل زجر میکشه! و در آخر منم به چیزی که مدت ها میخواستمش میرسم! انتقام! (خنده شیطانی) تلوپورت کردم وسط اون میدونی که سونیکو پیش افرادم انداختم...اما وقتی رسیدم با تعجب به اطراف خیره موندم! همه افرادم مرده بودن! یا تیکه تیکه شده بودن یا به شکل های دیگه کشته شده بودن! لعنتیی! چطوری این بلا سرشون اومده؟؟ اونا که به این راحتی نمیمیرن! که به جلوم نگاه کردم...روی صورتم اخم نشست...زیر لب گفتم:
من: سونیک...(عصبی)
سونیک اون جلو به پشت ایستاده بود...آروم برگشت سمت من...ولی قیافه اش فرق کرده بود...رگه های سیاهی پشت کمرش و روی صورتش وجود داشت و چشماش مرمک نداشت و از زیر چشمش خون سیاه میریخت! بدون اینکه از جام تکون بخورم با عصبانیت بهش خیره شدم...دستاش و ناخوناش پر خون سیاه بود...به خاطر کشتن افراد من! یکدفعه به سمتم حلمه کرد اما وقتی نزدیک من شده بود یک دستمو بالا آوردم و با یک نیروی قدرتمندی که از دستم به سمتش فرستادم...اون یکی از افرادم از بدنش پرت شد بیرون و در جا روی زمین مرد! و جسم سونیکم به صورت افتاد جلوی پای من...(انگار که در جهت مخالف هم به خاطر اون نیرو پرت شدن) با عصبانیت به سونیک نگاه کردم...با پام روشو برگردوندم و زانو هامو خم کردمو نشستم...(روی زمین ننشسته •-•❄) یک نگاهی بهش کردم...کاملا بیهوش بود...ولی قطعا زنده بود...بدنش خیلی آسیبی ندیده بود. میخواستم مطمئن بشم همون چیزیه که فکر میکنم...تا اینکه یک جای گاز گرفتگی روی یکی از پاهاش دیدم...دستمو روی اون جای زخم کشیدم...خون روش لخته شده بود ولی طوری فرورفتگی دندونای همون موجودم روی پاش رد انداخته بود که مشخص بود نیروی اونو جذب کرده! یک لبخندی روی لباش نشست...گفتم:
من: هه...پس تمام تلاشام واسه تسخیر کردن جسمش (در فصل ۱ -__-) همچینم بی نتیجه نبوده!
با توجه به تمام تلاشایی که کردم تا جسمشو بگیرم...و البته با وجود اینکه موفق نشدم ولی روی سونیک تاثیر گذاشته...باعث شده نسبت به نیروی شیطانی موجود من عکس العمل نشون بده و اونو جذب کنه...پس این یعنی نسبت به نیروی منم واکنش نشون میده! هه قضیه گرفتن جسمش الان راحت تره! با اینکه ازش متنفرم ولی باید اعتراف کنم...(لبخند) واقعا که مشابه خودمه! (اهم یادتون نرفته که شیاطین انسان نما تو فصل ۱ به کسی که مشابهشون بود میگفتم مشابه :/ خودمم یادم نبود یادی از فصل ۱ کردمو به یاد آوردم :/ 😂❄💔) بلند شدم...همینطور که لبخند میزدم گفتم:
من: باورم نمیشه ابله آبی تونسته این حجم از نیرو رو توی وجودش ذخیره کنه...
حالا که نسبت به نیروهای شیطانی واکنش نشون میده و اون هارو جذب میکنه حتی بدون اینکه خودش بخواد...پس میتونم با این وجود یک برده قدرتمند داشته باشم! (لبخند شیطانی) (حالا شاید متوجه شده باشین چرا سونیکsx همون آینده سونیک...اینقدر قدرتمنده :) ولی از exe ضعیف تره چون exe قدرتشو محدود کرده تا نتونه ازشون استفاده کنه...واسه همون شده بردهexe :..) 💔❄ البته exe رو میکشمش...قول میدم😈❄🔪)
با خوشحالی بلندش کردم و تلوپورت کردم پیش اگمن...این شروع فاز دوم نقشه منه! (لبخند شیطانی)
قسمت بعد: نمیگم :/ ❄
شوخی کردم 😁❄
قسمت بعد: نابودی!
خب به پایان آمد این قسمت :..) 💔❄ میدونم اگه کم بود شرمنده...واقعا ببخشید...ولی برای اینکه تو خماری نمونین اسم قسمت بعدم گفتم ^^❄💎خداییش حتی تو داستانای ترسناکم نمی تونم از شوخی کردن دست بردارم 😐😂💔❄ببخشید به بزگواری خودتون ^^❄💎
راستی...بی صبرانه منتظر نظراتتون جهت کشتن exe توی قسمت آخر هستم :| ❄✋ چطوری بکشمش؟؟ 🙂🔪❄

آها اینم سونیک sx...
(سونیک sx مخفف
Sonic slave x هست و از x منظور همون exe...
Slave هم به معنای برده هست:..) ❄💔)