فرشته سیاه پارت 16

از زبان سونیک /:

تا حالا شده که موقع حل کردن یک معما احساس کنید که هیچوقت نمی‌تونید جوابش رو پیدا کنید ؟

خب باید بگم اگه توی همچین موقعیتی نبودید واقعاً خوش‌شانس هستید.

روی مبل نشسته بودم و داشتم به اتفاقاتی که اخیراً رخ داده فکر می‌کردم ، امی هم داشت توی آشپزخونه صبحانه می‌خورد کمی سرم رو چرخوندم و به امی نگاهی انداختم به نظر میاد که آروم شده اما کمی مضطربه منم نمی‌دونم برای چی.

اصلاً باهام صحبت نمی‌کنه ، البته حق داره چون منم باهاش هیچ صحبتی ندارم.

( نویسنده : از دست امی ناراحت نیست فقط نمی‌خواد حرف بزنه )

بجاش میخوام کمی تنها باشم و به اتفاقات اخیر فکر کنم ، خب بزار یک بار دیگه توی ذهنم مرورش کنم : حدود چند سال پیش یک نفر وارد خونم شده و خواهرم رو زخمی کرده ، زخم روی نیم تنه چپ خواهرم بوده ، در گزارش پزشکی سونیا نوشته بود که زخم احتمالاً با یک چاقوی 16 الی 20 سانتیمتری به وجود اومده ، از اونجایی که زخم روی نیم تنه چپ سونیا بود میشه گفت که از جلو بهش حمله شده ، پلیس هم اومد خونمون و تمامی سرنخ های مرتبط با این پرونده رو جمع کرد و از اینجا برد ، بعد از یک مدتی پلیسی به اسم یوهان اومد و بهم گفت که کار گروه رز خاکستری هستش و خیلی با اطمینان این رو بهم گفت پس منم نتیجه گرفتم که گروه رز خاکستری خواهرم رو زخمی کردن اما اینجا یک مشکلی هست و اونم اینه که........

قبل از اینکه نتیجه گیریم تموم بشه یک صدایی شنیدم انگاری که از آشپزخونه یه صداهایی میاد !

بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم :(( امی اتفاقی افتاده ؟)).

همین که چشمام رو چرخوندم بدن امی رو دیدم که افتاده زمین و حرکت نمیکنه !!!!!

با نگرانی رفتم سمتش و تکونش دادم :(( امی ، امی صدای منو می‌شنوی ؟ امی!)).

دستش رو گرفتم و نبضش رو چک کردم مثل اینکه نبضش میزنه ، دستم رو بردم نزدیک دماغش تا ببینم نفس میکشه یا نه ؟

خب خدارو شکر که نفس هم می‌کشه ، اما مشکلش چیه چرا بیهوش شده ؟

کمی با خودم فکر کردم و....

اوه آره درسته !

دیشب اصلأ نخوابید چون یک راست داشت فریاد میزد و از ترس تا صبح بیدار موند پس مشکلی نیست البته امیدوارم .

از روی زمین بلندش کردم و از آشپزخونه خارج شدم از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق سونیا شدم امی رو گذاشتم روی تخت و پتو رو انداختم روش کمی به چهرش زل زدم واقعاً خیلی زیباست ، دستم رو بردم سمت موهاش و اونا رو از رو صورتش کنار زدم بعد آروم گفتم :(( نگران نباش امی ، قول میدم خیلی زود حافظت برگرده و تا اون موقع من ازت محافظت می‌کنم قول میدم )).

بعد هم از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم ، امروز هم باید برم توی شهر بگردم ببینم ردی یا نشونه ای از گروه رز خاکستری پیدا میشه یا نه.

وارد اتاقم شدم و لباس مخصوصم رو پوشیدم بعد از پنجره رفتم بیرون با تمام سرعتم به سمت شهر حرکت کردم و روی پشت بوم یکی از ساختمون ها و به خیابون های شهر نگاهی انداختم ، انگاری که همه چیز آرومه ، بعد سرم رو بلند کردم و به آسمون نگاه کردم هوا ابری بود و کل شهر رو تاریک کرده بود یجورایی احساس ناخوشایندی دارم در واقع از اول صبح یک احساس عجیب و ناخوشی توی دلم دارم نمی‌دونم چرا اما احساس می‌کنم اتفاقات بدی قراره بیوفته.

دیگه دست از فکر کردن برداشتم و تصمیم گرفتم از اونجا برم که یکدفعه........

از زبان شدو /:

داشتیم همینجوری راه می‌رفتیم و به سمت حاشیه شهر حرکت می‌کردیم ، سیلور و ناکلز کلا حواسشون به کار نبود ، تیلز هم به لپ تاپش خیره شده بود و داشت باهاش ور می‌رفت ، بلیز و رژ هم داشت جلوتر از ما حرکت میکردن و با همدیگه در حال صحبت بودن.

منم داشتم فکر می‌کردم که باید چیکار کنیم وقتی که با اون یارو که هیولامون رو نابود کرد روبه رو بشیم ، همینطور در حال فکر کردن بودم که یکدفعه یک صدایی اومد و شبیه صدای گلوله بود !!!

من و بقیه که شکه شده بودیم تصمیم گرفتیم به این صدا اهمیتی ندیم و راه خودمون رو بریم اما همین که به جلومون نگاه کردیم شخصی رو دیدیم که روبه روی ما ایستاده بود و یک هودی سیاه تنش بود نمیتونستم صورتش رو ببینم اما لبخندش رو می‌دیدم که که داشت با لبخندی ترسناک بهمون زل میزد.

رفتم جلوتر و گفتم :(( تو کی هستی ؟)).

اون هم لبخندش محو شد و گفت :(( باورم نمیشه فکر نمی‌کردم که اینقدر زود منو فراموش کنی.......)).

و.....وایسا....ای....این صدا.....این صدای......

یکدفعه اون سرش رو بالاتر اورد و ادامه داد :(( بزرگ شدی......برادر !!!!!)).

ادامه دارد.........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 20:49 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب