داستان دو عاشق پارت ۱۱

داستان دو عاشق

قسمت ۱۱

(اگه نظرات پایین ۵ تا باشه خبری از وایت رز نیست 😁)

.....

از زبان کریم

چشام رو باز کردم...روی یه چیز نرم دراز کشیده بودم....نور خورشید چشام رو اذیت می‌کرد...پاشدم و دستم رو سایبون چشام قرار دادم.‌وقتی دیدم بهتر شد ،خودم رو وسط یه دشت پر از گل های مختلف دیدم! واقعا حیرت انگیز بودش

داشتم تو دشت میدوییدم و نسیم باد موهام رو به پرواز در می‌آورد و صدای خندم کل دشت رو احاطه کرده بود. تا اینکه خسته شدم و وایسادم، یهو حضور فردی رو پشت سرم احساس کردم. برگشتم و با صورت غیر منتظره‌ای مواجه شدم...اشک توی چشمانم حلقه زده بود و منتظر یک کلمه برای سرازیر شدن بود.

؟؟؟: اوه عزیزم....نمیخوای به مامان سلام بدی؟

کریم: مامانننن ....(دویدن)

وانیلا (مامان کریم):(پاک کردن اشک کریم) عزیزکم...میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ دلم برای بغل کردنت و استشمام بوی وانیل و شکلات تنت تنگ شده بود

کریم : (با بغض)ما....مامان؟ ک...کی بر..میگردی؟

وانیلا: خب..حالا اینارو ولش کن

...دوست داری باهم بازی کنیم؟....بیا غایم موشک بازی کنیم....باشه؟ تو چشم بزار من برم قایم بشم

کریم :(با ذوق) باشهههه

کریم : یککک...دووو....سهههه...چهاررر....(مثلا تا ۲۰ شمرد).....۲۰...من اومدمممم ..... آم...مامان؟ کجاییی؟....من اومدم چه حاضر باشی و چه نه...

(نیم ساعت بعد)

چرا‌‌....چرا نمیتونم مامانم رو پیدا کنم؟ اینجا که فقط فقط گله...حتی درخت هم نیست..پس...ما..مانم کوش؟

کریم(با گریه ):مماااااااامااااااااننننن

یهو بوی سوختگی اومد.... سرم رو بالا بردم و با دشتی که آتیش اونو احاطه کرده بود مواجه شدم. فقط به سمت جلو میدوییدم و گریه میکردم . یکدفعه پام به تیکه سنگی کوچک گیر کرد و افتادم.....وقتی دستم رو نگاه کردم پراز خون و خراش شده بود.... یهو نگاهم یه فردی که جلوی من به پشت دراز کشیده بود خورد. سریع رفتم سمتش...اون مامانمه!!! نشستم سمت چپش و برگردوندمش سمت خودم....و با اسکلت مامانم مواجه شدم...اشکام رو پاک کردم.... ولی اونا اشک نبودن.... خون بودن!

از زیر زمین چندتا دست در اومد بیرون و منو محکم گرفت. و سعی داشتن که منو به داخل خودش بکشه. یک جیغ بندی زدم و_

..........

پريدم هوا.... عرق کرده بودم.... داشتم به خوابی که دیدم فکر میکردم. (حیحی‌...کرم ریز اعظم @_@)

بیلز: هعی کریم....بیا صبحونه بخور....

کریم: خانم بیلز.... پس بقیه کجان؟

هانی: آه اونا رفتن که یه گشتی اینجا بزنن که ببینن میتونن یه پناهگاهی پیدا کنن یا نه...منو خانم بیلز_

بیلز: لطفا همون بیلز صدام کنید

هانی : باوشه...من و بیلز چون هم حوصله نداشتیم و باید مراقب توهم بودیم اینجا موندیم.‌‌

کریم: مم...نون

بیلز : خیلع خب...حالا بیا صبحونه بخور...مطمئنم که حسابی گرسنه‌ای

کریم: چشم

....

در آن طرف

از زبان ناشناس

فعلا که همه چی خوب پیش میره...از روی تخت پادشاهیم بلند شدم و راه افتادم سمت زیرزمین....صدای عاح ناله کل فضا رو پر کرده بود.(اکو:بعله...بعله 😈😈نويسنده:ها ؟ چیه؟اکو:منحرفا بیاید وسط 😈💃🕺🏻نويسنده:ههه...وایسا الان تا 😁)..درو باز کردم : دیگه بسه...ولش کن...

یکی از سربازام تعظیم کوچیکی کرد و رفت کنار دیوار وایساد.‌‌‌....

از شدت درد به خودش پیچیده بودش...سرش رو توی دستام گرفتم....

اسکروج: نمیخوای بگی اونا کجان؟

؟؟؟: من...ح...حتی...ا.‌اگه...ب...بمیرم...هم...به..‌بهت...ن..نمی...گم...

اسکروج: اوه بانوی زیبای من...چرا کار رو برای خودت سخت میکنی؟ نکنه میخوای بیشتر ضربه شلاق بخوری(اکو:واقعاااا که نويسنده:چیه...انتظار چیو داشتی؟ افراد منحرف:حیف شد نويسنده:میام براتونا 😀🔪)

؟؟؟: ح‌...حتی...ا..اگه‌....بمیرم...هم...بهت..‌ن..نمی..گم

اسکروج: خوبه خوبه..‌از جسور بودنت خوشم اومد‌.‌‌..هانی!

هانی: چرا دست از سرم و خواهرم برنمیداری؟اون نمیدونه که اون فردی که همراهشونه من نیستم...ای حروم زاده...

اسکروج:(خندیدن) وای...میدونی...(....) کارش رو خوب بلده....پس نمیخواد نگران باشی...اتفاقا.....اون خوب با کشتن کنار میاد‌‌‌...

هانی: ای..‌‌.حروم...لقمه....بمیر‌‌‌...لیاقت رو مردنه (گریه)

اسکروج: اوه هانی عزیزم...نبینم اشکاتو...نمیخوام همسر آیندم جلوی من گریه کنه‌..حالا هم می‌میبرنت اتاقت.‌‌برای هفته‌ی بعد تو میشی مال من عزیزکم 😈

هانی: نه...نهههههههه*داد*

اسکروج:*خنده*آره..‌آرههههه....همتون رو طوری عذاب میدم که هیچ بنی بشری یادش نره..

......

ادامه دارد...؟؟

[ جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 15:6 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب